نشانه های دوست داشتنی

به نام خدا

آدمیزاد است دیگر! گاهی دلش یک نشانه می خواهد هرچند کوچک..نشانه ای که بگوید صدایت را حتی اگر آرام هم گفته باشی کسی شنیده است. آدم گاهی دلش یک نشانه می خواهد شبیه تابلوهای سرپیچ جاده که می گویند چند کیلومتر تا مقصد! از آن تابلوهایی که می گویند این همان راهی است که تورا به مقصد می رساند..

نشانه ها همیشه هستند، گاهی کم رنگ و گاهی پررنگ. اما وقت هایی هست که آدم دلش می خواهد نشانه ها پررنگ تر از همیشه باشند. اصلا دلش به یک حس حضور از نشانه ای رضا نمی دهد. آدمیزاد است دیگر...دلش می خواهد نشانه هارا ببیند و اصلا توی دستش بگیرد و لمس کند. یا اصلا بگذارد توی جیبش که هروقت دلش هوای نشانه ای کرد. دستش را توی جیبش بکند و دانه دانه نشانه دوست داشتنی را لمس کند. زیر لب برای خودش بگوید کسی هست که هنوز حواسش به دل بخواهی های دلش هست.



*عکس:سوغاتی مشهد.*


پ.ن: صندلی داغ با حضور آقا گل و با مدیریت پنت هاوس کاهگلی

۱۶:۰۰

اینجا کسی می نویسد تا شاید کسی بخواند

به نام خدا

گله ای نیست. گله از که؟ گله از خود؟ "محکمه،حاکم و محکوم خودم هستم وبس." هیچ نکرده ام اما خسته ام. از همین نشستن ها، نشدن ها، نرفتن ها.."ومن آن مانده به خواب، در تکاپوی خیال لب آب، در فراسوی سراب."

شده است به رویایی که سال ها پیش در ذهن پرورده ای نزدیک بشوی، بعد با تلنگری به یاد آوری که خود را در همان سال ها پیش جا گذاشته ای؟! "آرزو ها همه ام نقش بر آب" کجا عهد بستم؟ کجا عهد شکستم؟کجا فراموش کردم؟ وکجا خود را گم کردم؟ 

" کاش با جام می عشق نمی رقصیدم!" 

گم بودن را دوست ندارم. فرار را هم.

پس دوباره شروع میکنم از همین نقطه، از همین جایی که به یاد می آورم که فراموش کرده ام.

ورق های زیادی را سیاه و مچاله کرده ام اما...دستم را که روی نبضم می گذارم، خبر می دهد هنوز ورق سفیدی باقی است. پس این بار یا می شود...یا....می شود..

و دیگر حرفی نیست جز این که.."نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست.."

التماس دعای حال خوب برای همه.

۱۲:۲۱

یه روز خوب

به نام خدا

زودتر از موعد رسیده بودم. گشتی داخل ساختمان زدم که زنگ زد:

-سلام کجایی؟

+داخل ساختمونم.

_باش تا بیام.

+باشه.

یک نمایشگاه کوچک کتاب دایر بود. رفتیم و بین کتاب ها گشتی زدم. همه کتاب ها را زیرورو کردیم. دو سه تا کتاب دستش گرفت.

- به نظرت کدومش خوبه؟

+نمیدونم تا حالا نخوندمشون که.

دوست داشت همه کتاب ها را بار کنیم و با خودمان ببریم!!

با کلی شوخی و خنده رفتیم و برای مسابقه کتابخوانی ثبت نام کردیم.

-از حالا گفته باشم من نفر اول میشم.

+:))تو این مسابقه رو اول شو. من اون یکی رو.

-باشه.

بعد از ناهار روی چمن ها نشسته بودیم. امتحان داشت. بس که حرف زدم نگذاشتم که بخواند.

راستی گفته بودم خوردن چایی، روی چمن های سرد، کنار یک عزیز، چقدر می چسبد؟



خدا خوب می داند چگونه میان هیاهوی زندگی، درست وسط دلواپسی ها و بدبیاری ها، روی خوش زندگی را نشانتان دهد.

۱۵:۵۸

اینجاوآنجافرقی نمی کند!

به نام خدا
فکر میکردم فقط در ایران یا هرجایی که برچسب جهان سومی رویش زده اند،چنین اتفاقی می افتد! چه اتفاقی؟! اینکه آدم ها برای اینکه خودشان دیده شوند و خودشان بالا بروند، عیب های دیگران را رو کنند. و فکر کنند با کوچک کردن دیگران بزرگ می شوند.
اما این روزها فهمیدیم نه. مثل اینکه بنی آدم چنین آموخته و فرقی نمی کند غرب زمین باشد یا شرقش!

۱۰:۰۱

انسان هدف است، وسیله نیست.

به نام خدا

هفته پیش "طوفان دیگری در راه است" تمام شد و صرف نظر از فصل رنگین کمانش کتاب خوبی بود. با فصل آخرش نتوانستم مانوس شوم. اوایلش را بیشتر از اواخرش دوست داشتم.


دوشنبه سر کلاس استاد صاد رفتم. مبحث این هفته سنگین تر از هفته پیش بود. نوت برداری هفته پیش را می توانید این جا ببینید. این هفته استاد، درس را با این سوال مطرح کرد که"حقیقت چیست واصلا چرا انسان به دنبال حقیقت است؟" نوت برداری این هفته ام زیاد مرتب نیست. بگذارید پای خستگی قبل از کلاس.:)


جمله دوست داشتنی این هفته "زمان سایه فرار ابدیت است."


استاد این جلسه کتابی را معرفی کردند با نام "در تنگ" نوشته آندره ژید که براساس آیه ای از انجیل"از در تنگ وارد شوید." نوشته شده است.


پیامک برگزیده این هفته:)))


**یادمان باشد تصمیم ها و برنامه ها واهدافمان را اولویت بندی کنیم. زمانمان را مدیریت کنیم و به قدری برای خودمان ارزش قائل باشیم که برنامه زندگیمان را براساس "هرچه پیش آید خوش آید" نچینیم.


بوی زمستان آمد.!


۱۱:۱۳

هواخوبه..منم یه روزی خوب میشم

به نام خدای این هوای خوب!

چند هفته پیش در پی دعوتی دوستانه به عنوان میهمان سر کلاس استاد صاد حاضر شدم و دوساعتی را در دنیای فلسفه سیر کردم.

موضوع اصلی درس در مورد common sense بود. که به گفته استاد در ترجمه فارسی آن را به غلط "عقل سلیم" ترجمه کرده اند ولی می توان در فارسی آن را حس مشترک نامید. به هرحال تجربه دوساعتی خوبی بود. مخصوصا که استاد صاد یا به قول یکی از دانشجویانش آقای خاص خیلی حواسش به میهمانش(اینجانب) بود.

 هفته بعدش که سر کلاس نرفته بودم، استا صاد سراغم را گرفته بود و پیغام فرستاده بود که سر کلاسشان حاضر شوم و زمان ورود و خروجم از کلاس نیز به اختیار خودم هست. به هرحال پیشنهاد وسوسه کننده ای بود. و خیلی راحت می شد برنامه ای که برای دو تا چهار دوشنبه چیده ام را جای دیگری گنجاند و دعوت شخص شخیص استاد را رد نکرد.

این هفته رفتم سر کلاس و تعریفش بماند برای پستی دیگر.


"فکر می کنم که دچار حالتی شبیه«دوست داشتن» شده باشم! نمی توانم اسمش را بگذارم عشق. برای اینکه به قول همیشه تو، عشق ساده نیست. اما دوست داشتن چرا!"

 *طوفان دیگری در راه است*


۱۳:۱۶

عنوانی بعدازمدت ها

به نام اویی که همه برنامه ها را درست می چیند!

+ نمی دانم چندنفر کتاب"انسان ها در عصر ظلمت" را خوانده اید.برای منی که ازفلسفه در حد چند اسم فیلسوف میدانم و چند جرعه "دنیای سوفی" خورده ام و اندی زیر یک سقف بودن با یک دانشجوی فلسفه، کتاب سنگینی بود. یعنی خیلی سنگین بود.هدفم شرکت در بازی کتابخوانی بود و کتاب خواندن.. ولی کتاب کمی تخصصی بود.


+ امروز صبح برنامه ریزی کرده بودم که اذان ظهر را خانه باشم، اما مثل اینکه فراموش کرده بودم با حمل و نقل عمومی هماهنگ کنم! اذان ظهر تازه به مقصد رسیده بودم. یک کتاب را تحویل دادم و یکی را تمدید کردم وبعد طبق عادت سراغ قفسه هایی رفتم که همان روز اولی که وارد کتابخانه شدم سراغشان را گرفته بودم.بخش ادبیات. بی هدف بین کتاب ها می گشتم و اسم کتاب ها و نویسنده هاشان را می خواندم دنبال کتاب خاصی نبودم. اما نمیدانم چرا این کتاب را برداشتم!! امید که کتاب خوبی باشد و پشیمان نشوم. 

همین که کتاب به دست پشت میز نشستم متوجه شدم نماز خانه پشت سرم هست. حالا درست که با حمل ونقل عمومی هماهنگ نکرده بودم اما خودش همه چیز را هماهنگ می کند. 


 



+ "یک صفحه نور" درمنوی بلاگ هست، دوست داشتید سر بزنید. اتفاق خوبیه.

۱۶:۰۰

شام غریبان

بسم رب عشق


از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم           

                           زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم..

۱۵:۴۶

این روزهایم

به نام خدا

این روزهایم کمی عجیب است. گاهی حال خوب و گاهی سردرگمی وگاهی "پس تا کی؟"

این روزها می گذرد با تمام شنیده ها و دیده هایش.

دوسال پیش این روزها "حسین وارث آدم" را میخواندم. امسال "حماسه حسینی" با گذر روزهایم همراه شده.

این روزها مشغول مشغولیت هایی هستیم که خودمان برای خودمان ساخته ایم.

"حماسه حسینی" می گوید کربلا دو صفحه دارد، یکی صفحه مظلومیت و دیگری صفحه حماسه و افتخارش. و آنها که فقط از صفحه مظلومیش می گویند، قاتلان حماسه و شجاعت حسین در طول تاریخ هستند.


+ واین سال های حرام تا کی؟

وقتی ماه حرام می رسید، دو طرف، جنگ را متوقف می کردند و برای اینکه اعلام کنند جنگ هنوز پایان نیافته است پرچم سرخی بالای خیمه شان می زدند. و این سال های حرام تا کی؟



Image result for ‫حرم امام حسین گنبد‬‎

۲۰:۱۳

کلاچ رو محکم بگیر!!

به نام خدا

روزهای اول یادگیری رانندگی، برای شروع حرکت که بلد نبودم چگونه پدال گاز و کلاچ را هماهنگ کنم، و کلی دردسر و حرص خوردن های مربی و کلی وسط راه خاموش کردن ها داشتیم. همیشه از چراغ قرمزها و توقف ها می ترسیدم چرا که بعدش شروع حرکتی بود و دوباره درگیری با کلاچ و...

بعدترها که یادگرفتم، جلسات بعدش انگار که چراغ قرمز مهربان تر شده باشد به راحتی توقف و دوباره حرکت. ونه مثل قبل ها نرسیده به چراغ کلی در دل بگویم خدا کند که سبز شود! انگار که از اول بلد بوده ام واینکاره.


خیلی اتفاقات، حرف ها و آدم ها شبیه همان پدال کلاچ و چراغ قرمزند. این روزها شاید سخت و پر از دلهره و نیازمند تلاش زیادند ولی اگر حواسمان را جمع کنیم و از پسشان بربیاییم، بعدترها با خیال راحت آنهارا پشت سر می گذاریم.

۰۷:۵۶

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan