جوکر متحرک!!

به نام خدای لبخند
در راه برگشت به خانه بودم و فکرم هزار جای دیگر. در کنار خستگی درس و کار و با کیف سنگین روی دوشم به دست فروش های کنار پیاده رو فکر می کردم، به نزدیک بودن عید و به اتفاقات دیگر. خانمی میانسال جلوی راهم را گرفت و گفت:"دخترم چرا اخم هات تو همه؟!" حالا من را تصور کنید متعجب، کمی ترسیده و کمی هم خنده ام گرفته! گفتم:"کمی خسته ام!" خانم عابر در حالی که دستم را گرفته بود. گفت:"واقعا؟ ان شاالله که فقط خستگی باشه و مشکل دیگه ای نداشته باشی، حالا بگذار جوکی برات بگم.."
جوکی که گفت تکراری بود و کمی بی مزه. با این حال لبخندی زدم.لبخندی در کنار تعجبم. گفت:"ان شاالله لبت همیشه به خنده باشه." گفتم:" ممنون، شماهم همینطور."
و رفت... ومن تمام مسیر تا خانه افکارم را پشت آن خانم عابر و جوکش گم کردم!!

* به هر حال در جریان باشید که محله ما، مجهز به چنین تجهیزاتی است، اگر اخم هایتان در هم است سری هم به اینجا بزنید!

**گل های ایوان ما خبر بهار را آوردند:)

۲۱:۲۱

SHERLOCK

به نام مهربان ترین
روز انتخاب واحد، وقتی درس زبان فارسی رو انتخاب کردم، خیلی خوشحال بودم و فکر می کردم، سه ساعت هفته رو با حال خوب می گذرونم.اما... به این فکر نکرده بودم که گاهی"صاحب سخن، مستمع را بر سر ذوق آورد!"  استاد بزرگوار به قدری وارد مسائل حاشیه و خارج از درس و خارج از حیطه ادبیات و زبان فارسی می شود که حاصلی جز روی هم افتادن پلک هام ندارد! راه حلی که من توی چنین موقعیت هایی پیش می گیرم تا مانع بسته شدن چشم هام بشم، اینه که مداد رو دستم بگیرم و شعری یا نوشته ای گوشه ی کتاب یا دفترم بنویسم یا حتی نقاشی بکشم. اثر هنری(!!) که در تصویر می بینید، شاهد بر این قضیه هست.


پدرجان جوری دلیران تنگستان را تماشا میکردند که من شرلوک را. به همان میزان علاقه و همان میزان تمرکز!


ویک نکته تکراری که در سریال شرلوک هم دیدیم!

۲۰:۲۰

مُوتُوا قَبلَ اَن تمُوتُوا

هو یحیی و یمیت و الیه ترجعون

۱. روز شنبه، سر کلاس، استاد برای توضیح بیشتر درس مثالی از پدر زد. وسط کلاس یکی از دانشجویان حالش بد شد. وقتی از حالش جویا شدیم، فهمیدیم دو روز پیش پدرش فوت کرده و حالا شنیدن این مثال ناراحت (و شاید دلتنگش) کرده است. دو روز پیش!!! موقع شنیدنش تنم لرزید. می دانم مرگ حق است. می دانم دیر یا زود همه ما از این دنیا خواهیم رفت. اما انگار هنوز هم این رفتن را باور ندارم چه برای خودم، چه برای نزدیکانم. پدر...

در فرهنگ لغت من، پدر به معنای ستون خانه و مادر، خورشید خانه است. نبود هر کدام به تنهایی فاجعه است.

۲. اعتراف می کنم، تا به حال خبرِ سفرِ هرکس به دیار باقی را شنیده ام، بعد از چند روز انگار که این واقعه را فراموش کرده ام و در ناخودآگاه خود گمان می کنم این شخص الان در خانه اش یا سرکارش و خلاصه سر زندگیش است!! شاید علتش این باشد که تا به حال در هیچ تشییع جنازه ای شرکت نکرده ام تا با چشم خودم رفتن جسم آدم ها را در آن خانه تنگ و کوچک ببینم.

۳. سال پیش دچار بیماری اعلامیه ترحیم خوانی شده بودم. از لحظه ای که از خانه بیرون می زدم تا لحظه ای که برگردم، هرچه اعلامیه ترحیم روی در و دیوار می دیدم را نگاه می کردم، اسم سفر کرده را می خواندم و اگر عکسی بود سنش را تخمین می زدم. گمان می کردم با این کار، بیشتر حواسم هست که سفر در پیش است. البته تا حدودی موثر بود.

شاید بد نباشد گاهی حواسمان را به اعلامیه های ترحیم بدهیم برای یادآوری فانی بودن زندگیمان در این دنیا.

۴. هر وقت که از خانه بیرون می زنید، هر وقت با عزیزی خداحافظی می کنید، حواستان باشد که شاید دیدار به قیامت بماند. وسط شلوغی روزاگر دلتان برای عزیزی تنگ شد، زنگ بزنید و از حالش جویا شوید. شاید روز بعدی برای او یا برای شما نباشد. موقع خداحافظی از مادرتان، بغلش کنید و ببوسیدش، شاید آخرین بوسه باشد. اگر مادرتان از دنیا رفته است، حواستان به شادی روحش باشد.

* حواسمان به کارهایمان و به حرف هایمان باشد، شاید وقت جبرانی نباشد.


۲۰:۵۵

*چالش زبان مادری* _با تاخیر!!

آللهین آدینن و یادینن

اول این پست آقاگل رو بخونید!

 

محصول مشترک من و مهسا:))

 

 

 

روند کلی جهان به سمت افزایش آنتروپی است؟!

چند روز پیش فکر می کردم، اگر اینجانب به قصد تحصیل، شهر وطن را ترک گفته و در دیاری دیگر از این سرزمین سُکنی (بخوانید سُکنا) می گُزیدم و برحسب اتفاق و شاید تقدیر، هم اتاقیم در خوابگاه، شخصی با ویژگی های نظمیِ خواهر اینجانب بود. قریب به یقین در اسرع وقت، غربت را ترک گفته و به دیار خویش باز می گشتم.

و فی الحال چاره ای نیست که در وطنیم و هم اتاقی همان است که در مثل آمده است. لازم به ذکر است، ایشان نیز شاید چنین نظری در مورد بنده داشته باشند و بسیار کم در تاریخ آمده است که شخصی اظهار کند:"ماست بنده ترش است!" 

و بدانید که اختلاف سلیقه در چیستی و چگونگی نظم نیز وجود دارد.


۱۴:۴۶

موردنویس خوبی نیستم ولی

به نام خدا

۱. برای بار n ام "شهرزاد" را نگاه می کرد. پرسیدم: "آخرش معلوم شد این بابای قباده دیگه؟" می گوید:"نه بابا این عموش بود، اون یکی باباش!!"


۲. سری به اینجا بزنید و اگر دوست داشتید، ثبت نام کنید.


۳. در زمان های قدیم و جدید ، نصیحت رایجی به دختران و پسران می شد و می شود که:" در کوچه ها و خیابان ها به دنبال نیمه گمشده خود نباشید و دوری کنید از دوستی های خیابانی.." و از این دست حرف ها. نگارنده تقاضا دارد که برنامه آموزشی برای مادران عزیز بگذارند مبنی بر اینکه: "در کوچه و خیابان به دنبال عروس آینده خود نباشید!" 


۴. - تا حالا کسی رو هم کشتی؟

- یه بار قلب یه نفر رو شکستم!


۵.  عکس زیر ورژن زمستانی این عکس است.



۱۹:۴۲

بغض کهنه

بسم الله

ممکن است یک روزی، یک جایی، یک دفعه دلتان گریه بخواهد.شاید بخاطر یک اتفاق بی ارزش بنشینید و از ته دل گریه کنید. بخاطر گم شدن خودکارتان، بخاطر ترافیک، بخاطر ریختن چایی روی لباستان یا هر اتفاق به ظاهر بی ارزش و بی اهمیت دیگر.

این جور وقت ها به نظر میرسد دیوانه شده اید و یا زیادی لوس هستید. ولی فکر میکنم یک روزی و یک جایی در گذشته، اتفاق و شاید اتفاقات به مراتب مهم تر و برایتان ناراحت کننده وجود داشته که باعث شده بغض و اشکی رسوب کند و بماند تا روزی که سرریز شود. 

شما نه دیوانه ایدو نه بیمار و نه زیادی لوس بارتان آورده اند. تنها مسئله این است که می خواهید ظرف بغضتان را که حالا پرشده خالی کنید،همین.

۱۶:۳۸

عاشق آقای پ شدم!

به نام زیباترین

چند ماه پیش عکس آقای پ را دیدم و نمی دانم چرا احساس کردم مرد جالب و دوست داشتنی است. حرف های زیادی درموردش شنیده بودم، نظرات خیلی موافق و نظرات خیلی مخالف. این حرف ها و این نظرات و حتی خود آقای پ آنقدرها هم مهم نبود که بخواهم به دنبال راستی یا ناراستی حرف های زده شده باشم.

چند روز پیش که بعد از دعوت مجری برنامه و با تشویق حضار، آقای پ پشت تریبون رفت و شروع به صحبت کرد، از تمام حرف هایش و حتی لباس پوشیدنش می شد خودمانی بودنش را فهمید. صحبت هایش دوست داشتنی بود. بغل دستی ام گفت:"کاش کمی هم اهل عمل بود!" و من واقعا نمی دانم چه اندازه اهل عمل است!

ظهر که به خواهرم گفتم احساس می کنم عاشق آقای پ شده ام، خندید.

شب به پدرم گفتم که آقای پ هم آمده بود وحرف هایش خیلی به دلم نشست. پدر هم خاطره ای از آقای پ تعریف کرد که شاید مثالی بود برای کمی اهل عمل بودنش.

حالا با وجود تمام نظرات مخالف و با علم به اینکه آقای پ هم مثل تمام هم صنف هایش می تواند زیرآبی رفتن و تظاهرکردن بلد باشد، اگر بازهم قرار باشد در مجلسی خودمانی آقای پ چنددقیقه ای صحبت کند، دوست دارم که از شنونده های آن جا باشم.


*از معدود ویژگی هایی که در خود سراغ دارم که مورد پسندم است، همین علاقه ام برای جامه عمل پوشاندن به حرف های خوبی است که متکلم می گوید حتی اگر خودش عامل به آن حرف ها نباشد.

۱۴:۴۶

دلتون همیشه زنده باشه

به نام همونی که آخرش برمیگردیم پیش خودش

میشه همه جا خدارو شکر کرد، وقتی شکمت سیره، وقتی شبا زیر یه سقف امن سرتو رو بالش میذاری، وقتی لبخند می شینه رو لبات، وقتی کسی هست نگرانت باشه، وقتی کسی هست حالتو بپرسه،وقتی....

ولی یه جاهایی از ته ته دلت خدارو شکر کن وقتی می فهمی دلت زنده است، دلت نمرده. وقتی نه بخاطر بدبختی های خودت، نه بخاطر بدهی های خودت، نه بخاطر دلتنگی های خودت که بخاطر حلقه اشکی که تو چشم یکی دیگه است، بخاطر غصه ای که توی دل یکی دیگه است، بخاطر دلتنگی که یکی دیگه ازش حرف میزنه، تو هم دلت بگیره، حال دلت بد بشه. تو این لحظه ها حتما خداروشکر کن که هنوز دلت زنده است.

*الهی شکر* 


۲۰:۴۹

معلم ریاضی

بسم رب

یادم نمی آید تا به حالا از فکرم خطور کند که بخواهم روزی معلم شوم. حتی به این فکر کرده ام که استعداد معلم شدن را ندارم! زمانی که کلاس زبان می رفتم گاهی به معلم زبان شدم فکر میکردم. آن هم برای بچه های پنج شش ساله، که الفبا را یادشان دهم. یا همین چند وقت پیش که علاقه وافر خودم به بچه ها و بازی کردن با آنها را متوجه شدم، به مربی مهدکودک شدن هم فکر کردم. اما اینکه بخواهم روزی معلم ریاضی بشوم هرگز!!

ولی تجربه جالبی بود. اینکه چند ساعت تو باشی و پسرکی و مسئله های تناسب ریاضی پنجم ابتدایی. و فکر کردن به اینکه، سال ها پیش که من جای پسرک بودم، آیا همین مسئله های ساده اکنون، مسئله های پیچیده آن موقع بود؟ یا مثلا من هم چند دقیقه ای وقت می برد تا ۱۰۰را بر ۴ تقسیم کنم و جواب ۲۵ را بدست آورم؟

وسط این نوستالژی ها مادر پسرک بود که هر چند دقیقه یک بار در را باز میکرد و می پرسید:"بلده؟یادمیگیره؟درست حل میکنه؟" و رو به پسرک:"خوب یاد بگیری ها!" 

با صرف نظر از مادر پسرک که اصرار فراوانی به خوراندن من داشت روز خوبی بود. فردایش که منتظر نتیجه امتحان پسرک بودم، خبر رسید که امتحان منحل شده است:/


*روز چهارم هم تمام شد. آواربرداری ساختمان هم تمام شود، آوارهای ریخته شده زندگی مردم را چگونه می شود جمع کرد؟!


۲۰:۰۸

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan