پند در خواب

به نام خدا

خواب دیدم یک نفر که یادم نیست چه کسی؟! بهم می گوید برو پیش دکترقشلاقی تا نصیحتت بکند! لوکیشن خوابم، خانه پدری مادرم هست. دکترقشلاقی می آید و ما راه می افتیم به سمت حیاط! در راه، همکلاسی اول راهنمایی ام را دیدم. که بعد از آن سال حتی سلام علیکی هم باهم نداشتیم. توی خواب بهم گفت:در مسابقه نقاشی که سال دوم راهنمایی شرکت کرده بودیم، در منطقه مقام آورده ایم! (چنین مسابقه ای در دنیای خارج از خواب هرگز وجود نداشته!) و گفت رفته و جایزه مان را گرفته و در اولین فرصت برایم می آورد. من هم بهش گفتم که برای خودش نگه دارد. گفت جایزه مان یک وسیله مکانیکی است که به درد من می خورد! راستش را بخواهید بعد از خواب هرچه فکر می کنم، منظور از یک وسیله مکانیکی را متوجه نمی شوم! حتی نمی دانم چرا یک وسیله مکانیکی باید به درد من بخورد! حال آنکه در خواب کاملا قانع شده بودم که چون جایزه یک وسیله مکانیکی است، پس بیشتر به درد من می خورد! 

هنگام پایین رفتن از پله ها استاد ازم پرسید که امتحان میان ترم را چگونه نوشتم؟! و من درمورد مسئله بحث برانگیز امتحان ازش سوال کردم، و پرسیدم تنها باید یک بافر به مدار اضافه می کردیم؟ گفت:نه! - پس چندتا؟! - سه تا!

من ابتدا پنج بافر گذاشته بودم، بعد دیدم با یکی هم می شود به نتیجه رسید. زینب دوتا گذاشته بود. و من هرجوری فکر می کردم سه تا را نمی شد توجیه کرد! رفتیم و توی گاراژ خانه پدری مادرم نشستیم و استاد از من پرسید که آیا تصمیمم برای نویسنده شدن جدی است؟! و من توی خواب اصلا از این پرسش تعجب نکردم. و گفتم نمی دانم شاید! و این تنها در خواب ممکن است که صاحب یک شرکت الکترونیکی به نام و استاد دانشگاه، بیاید توی خواب و چنین سوالی بکند. در ادامه خوابم استاد پندی بهم داد و گفت: برای رسیدن به اهدافت باید یک سری کارها را مشخص کنی که مجبور باشی هرروز بهشان عمل کنی! یک سری اهداف کوتاه مدت مشخص کن تا مثلا در یک ماه بهشان برسی!



*چندوقت پیش قرار بود پستی از زبان استادقشلاقی بنویسم! پست مذکور آنقدر به صورت پیش نویس در حافظه گوشی ماند که یک سلسله اتفاقاتی افتاد شامل: دلار، برجام، تحریم، آمریکا، فرار مغزها، گرانی و... و فکر کردم در صورت انتشار پست بازخوردهایی با محتوای "نفست از جای گرم بلند میشه" خواهم داشت! لذا پست مذکور کما فی السابق در حالت پیش نویس می ماند تا موقعیت انتشار داشته باشد!

۱۷:۲۶

تنبلی که وارد تابستان شد

به نام خدا

1. دیشب که آخرین وظیفه ام را در قبال ترم تحصیلی ایمیل کردم، وارد تابستان شدم.

پریروز دکترشین برنامه تابستانیم را جویا شد و چنان برنامه مثبت و پرباری را ارائه دادم که خودم انگشت به دهان ماندم.


2. تعدادی پست پیش نویس برای انتشار آماده کرده بودم، ولی حالا که مرور میکنم متوجه می شوم هرکدام به نوعی تشویش اذهان عمومی محسوب می شود.


3. تمرین هفته قبل سخن سرا، بازگویی یک داستان بود. داستان پررنگی که در کودکی از زبان بابا شنیده ام، داستان شنگول و منگول است که نیاز به بازگویی نداشت! یک داستان دیگر هم یادم آمد که آخر قصه مادربزرگ توسط آقا گرگه خورده می شود!! که این داستان هم به دلیل محدودیت سنی که داشت بازگویی نشد!!

یک داستان دیگر هم موقع نوشتن پست یادم آمد که به نظرم داستان جذابی می شد! حیف که دیر به خاطرم رسید. داستان دختر شاه که عاشق پسر رعیت شد! و در آخر داستان برای محکم شدن پنداخلاقی قصه ، خانواده عروس توی تنور سوختند!! این یکی را شاید یک روز برایتان بگویم!


4. به امید اینکه تابستان امسال تجربه های خوبی بدست بیاوریم:-)

۱۲:۰۳

جام جهانی چشمانت

به نام خدا


شاعر می فرماید: سخت خوش است چشم تو...


تا همین امروز ظهر، نمی دانستم که قرار است چنین عنوانی بزنم! ظهر توی وبلاگ معلم ادبیات دوست داشتنی بیان، فهمیدم! خواستم بگویم برای من، این روزها نوشتن از جام جهانی چشمانِ مراقب های سر جلسه امتحان راحت تر است! می شد یک متن طنز نوشت که من بلدش نیستم!

خواستم بگویم شاید برای بعضی ها نوشتن از جام جهانی صدایش، راحت تر باشد! برای ما سر به زیرها مثلاD:

پس من از جهانِ دلِ پدر و مادرم می نویسم! از چشمانشان که برای پنج دقیقه دیر کردنمان غوغا می شوند! از دعایشان که بدرقه راهمان کردند تا جام، بالای سر ببریم! و ما با وجود بد بازی کردنمان، گُل نزدنمان و گُل خوردنمان، دلواپس حذف شدنمان از جشنواره محبتشان نشدیم!



۱۶:۴۹

عیدتون مبارک

به نام خدا

صبح بدجور از خواب بیدار شدم...

دیشب سایت یکی از مراجع را نگاه کرده بودم، بدون اینکه بابا ازم بخواهد! بعد هم آخر شب گفتم فلانی هم عید کرده! بابا زنگ زد به دایی و گفت...

صبح با صدای خواهرم که می گفت حوری از کجا این حرف را زده؟ که صبح فلانی و فلانی به من پیام داده اند از کجا می گویید؟!

هنوز کامل از خواب بیدار نشده بودم! هنوز از وسط خواب های درهم و برهم شب، کامل بیرون نیامده بودم! گیج میزدم! همونجور بلند شدم نشستم پشت مانیتور که سایت آیت الله را باز کنم! باز نمی شد که نمی شد! زل زده بودم به دایره طوسی که همینجور می چرخید! به دیشب فکر میکردم که نکند توهم زده ام؟! خیالاتی شده ام؟! همین سایت بود دیگر؟! همانجور با صدای بلند گفتم: محرز شدن ماه شوال یعنی چه؟! 

نشسته بودم جلوی مانیتور و پشت سرم بابا و آبجی داشتند حرف می زدند! 

آبجی می گفت: پرسیدن از کجا میگین فلانی گفته عیده؟!

بابا گفت: بگو اصلا خودش به بابا زنگ زده!

بابا این ها را می گفت تا حال و هوای منی را که بُغ کرده نشسته بودم جلوی مانیتور، عوض کند! سایت لعنتی بالا نمی آمد! دیشب داشتم یک رمان جنایی می خواندم، وذهن غرق خوابم توانایی استدلال توطئه داشت!

آبجی گفت: من بهشان گفتم که من خودم ندیدم و حوری نگاه کرده و گفته!

بابا گفت: چرا حوری؟! اصلا بگو بابا نگاه کرده و گفته!

بغض کرده بودم! به جای مانیتور زُل زدم به بابا! من این مرد را با تمام دنیا عوض نمی کردم!

شاید بچه گانه بود! مسخره بود!

 بابا همیشه ازمان می خواهد آدم ضعیفی نباشیم! سر چیزهای الکی بغض نکنیم! بابا خیلی چیزها یادمان داده...

ولی وقتی خودش با یک حرف ساده می خواهد، حال و هوای ابری دختر ته تغاریش را عوض کند... 

سر بابا هایتان سلامت! خدا بیامرزد باباهای رفته را!


چند ساعت بعد، سایت بالا آمد! آیت الله عید نکرده بود!! جدی جدی من دیشب توهم زده بودم!؟؟ چرا؟!


۱۰:۰۹

هفته دوم سخن سرا

به نام خدا


ابتدای داستان را می توانید اینجا بخوانید! و اما ادامه..


ماه در بالای آسمان بود. همه‌جا ساکت و آرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده به نظرش آمد و سوپی را به یاد روزهای خوش گذشته انداخت. روزهای یکشنبه ای که به همراه خانواده اش به کلیسا می آمدند. روزهایی که او برای داشتن یک جای گرم برای خواب، نیاز نداشت که شیشه مغازه ای را پایین بیاورد. سوپی به سمت کلیسا به راه افتاد و فکر کرد که کلیسا باید به پاس تمام ساعت هایی که زمانی در آنجا به دعا پرداخته است، جای خواب برایش داشته باشد. نگاهی به ساختمان کلیسا انداخت. این ساختمان نیمه بلند، خاطرات زیادی را برایش زنده می کرد.

دقایقی بعد، سوپی در برابر مجسمه مریم مقدس نشسته بود و در سکوت به پرنده ذهنش، اجازه پرواز به سال های دور را داده بود. پدر استقبال گرمی از سوپی کرده بود و بدون سوال و جوابی به او اجازه داده بود که به کلیسا داخل شود. سوپی نگاهش را به ردیفِ سومِ سمتِ چپ سالن انداخت؛ او می توانست دختر و پسر نوجوانی را ببیند که با لباس های مرتب، لبخند بر لب و با چشمانی شاداب در کنار زن و مرد جوانی نشسته اند. زن و مرد با لبخند آشنایی که بر لب داشتند، به سوپی نگاه کردند. حلقه اشکی که در چشمان سوپی نشست، پیوند نگاهشان را شکست. دستی به چشمان نم دارش کشید. سر بلند کرد. کسی در سالن نبود! صدای پایی باعث شد تا سوپی به خود بیاید. پدر در حالی که کاسه کوچکی در دست داشت، به سوپی نزدیک می شد. او بعد از ادای احترام به مریم مقدس، کاسه را به سمت سوپی گرفت و در برابر پرسش چشمان سوپی، به گفتن: "بخور، گرمت می کند!" اکتفا کرد. سوپی کاسه را در دست گرفت و به یاد شامی که خورده بود افتاد. نگاهی به پدر که حالا مشغول خواندن دعا بود، انداخت. آیا پدر قبول می کرد که او را به پلیس تحویل دهد؟! چرا که نه! پدر مرد خوبی بود. و اگر سوپی شرایط زندگیش را برایش می گفت، حتما پدر می پذیرفت تا به بهانه ای ساختگی، سوپی را به زندان بفرستد. و به این ترتیب او دیگر نگران سرمای شب های سه ماهِ پیش رو نبود. سوپی تا تمام شدن دعای پدر، منتظر ماند و حرف هایش را در ذهن مرور کرد. سپس به برنامه هایی که در زندان داشت اندیشید. آن قدر غرق فکر بود که متوجه نشد، دعای پدر تمام شده و در نزدیکی او نشسته است. زمانی از دنیای فکر بیرون آمد که پدر با پرسیدن: "دوست داری امشب را اینجا بمانی؟" سوپی را متوجه خود کرد. سوپی لحظه ای برای گفتن حرف هایی که آماده کرده بود، تردید کرد. اما به یاد آوردن شب های سرد و سخت زمستان های شهر، جای تردیدی باقی نمی گذاشت.

سوپی پیش بینی کرده بود که پدر در وهله اول، خواسته اش را نخواهد پذیرفت. اما پدر تنها سکوت کرده بود و او را در سالن تنها گذاشته بود. سوپی نگاهی به مجسمه مریم مقدس انداخت. او در گذشته دعاهای زیادی را با خود به اینجا آورده بود. اما خیلی سال بود که دیگر برای بودن در کنار خانواده ای خوب، از خدا، مریم مقدس و مسیح تشکر نمی کرد. خیلی سال بود که از آن ها نمی خواست، خانواده خوبش را تا آخر عمر در کنار هم نگه دارند. اما حالا در دل دعا می کرد که در زمستان امسال، روی نیمکت میدان مدیسون، مرگ جانسوزی را تجربه نکند. دعا می کرد صفحه آخر زندگیش، توسط سرمای سخت زمستان ورق نخورد وجسد بی جان او با لب های کبود و چشمانی که اطرافشان سیاه شده، مایه ترحم رهگذران نشود. او هنوز جسم بی جان و یخ زده ی پیرمردِ نیمکت کناریش را در زمستان سال گذشته به خاطر داشت. 

سوپی باید می دانست که پدر هرگز نمی پذیرد که او را به دلایل واهی به پلیس تحویل دهد. او زمانی به این فکر افتاد که بار دیگر در آن شب، در برابر ساختمان نیمه بلند کلیسا ایستاده بود. سوپی پشتش را به کلیسا کرد و در امتداد خیابان به راه افتاد. نگهبان کلیسا فهمید که این شخص شبیه کسی که ساعتی قبل وارد کلیسا شده بود، نیست. این تفاوت نه به خاطر کیف نه چندان سنگینی که روی دوشش بود، بلکه به خاطر نوری که بعد از سال ها در چشمان سوپی نشسته بود، توجه نگهبان را به خود جلب کرده بود. نور امیدی که منشا آن تکه کاغذی بود در دست سوپی! تکه کاغذی شامل یک آدرس که پدر ادعا کرده بود، آخرین آدرسی است که از خواهر سوپی دارد. سوپی حالا می توانست به این فکر کند، خانواده ای دارد که در نقطه ای از این سرزمین در انتظار او هستند. حالا کسی منتظر سوپی بود! شاید امسال سوپی، زمستان را در خانه ای گرم و در کنار خانواده اش سپری می کرد و شاید..روی نیمکتی دیگر، در میدانی دیگر و در شهری دیگر! اما در آن لحظه هیچ چیز به اندازه امیدِ چشمان سوپی اهمیت نداشت!


۱۴:۴۳

منِ دردانه بدمست تعهد کردم، که بپایم عهدم

یا ربّ

تن من زندان است
و منم زندانی
مانده ام در دل ِ این کالبد نفسانی
عشق در دام هوس
روح حبس الابد بند قفس
آدمی زندان است
و من آن مانده به خواب

تشنه جرعه ای از صافی ناب
در تکاپوی خیال لب آب
در فراسوی سراب
مانده ام در مرداب
آرزوها ، همه ام نقش بر آب
آدمی زندان است
و من آن خسته‌ی راه
مانده ام در تک این تنگ سیاه
نه به راه پیش رفتن باز است
راه برگشت تباه
غرقه ام غرق گناه
نه کسی می‌خواهد که خبر گیرد از این چشم به راه
نه کسی می‌آید به ملاقاتی اعدامی زندان گناه
در شگفتم من از این بند و قفس
محکمه، حاکم و محکوم خودم هستم و بس
از چه باشم غمگین ؟
از چه ام دل چرکین ؟
از خدا ؟
یا که از این پیکره‌ی ننگ از این کوه گناه ؟
من بنایش کردم
بر کویر شهوت
و نهادم برهم ، آجر آجر نفرت
برج و بارویش آه
پی اش از جور و جفا
و جلایش دادم
به فریب ، به ریا
ننگم باد ، آری آری همین است سزا
اندرین منزل پست
یاد می‌آورم از روز الست
یاد جام باده و بنده مست
که نمک خورد ، دریغا که نمکدان بشکست
و چنین گفت با بوم تعهد نقاش
که تو ای نقش ، امین غم عشق من باش
آسمان بار امانت نتوانست کشید
شانه خم کرد ، وجودش لرزید
من دردانه‌ی بد مست تعهد کردم
که بپایم عهدم
با همه جان و تنم

با همه سلول‌های بدنم

ولی اکنون . . .
زندانی سلول تنم
ای صد افسوس که دردانه هستی به دمی مستی باخت
و سمند ابلیس بر دل گیتی تاخت
و شگفتا که دو گندم دو جهان فاصله ساخت
شرمم باد . . .
و چه سود از غم این یاد ، که بودم بر باد
کاش در کرنش هستی نمی‌گنجیدم
کاش با جام می‌عشق نمی‌رقصیدم
تا که در ملعبه لهو و لعب
اهرمن وار خدا می‌دیدم
شرمم باد . . .
و زمین شرمش باد
که زخاک بدنش چون من زاد
شرمم باد . . .
که از آن نقش برازنده چون هور
وزان خاکی مسرور
به جز روزنکی نور
دگر باقی نیست
روزن نور شده همدم این فکری مخمور
دریغا که دگر ساقی نیست
همه یارم شده این روزنک نور

نمی‌دانم چیست ؟

من نمی‌دانم کیست ؟
سالها خواجه در بار من است
قدر عمری است که غم خوار من است
من نمی‌دانم چیست
من نمی‌دانم کیست
شاید آن شبنم عشقی است که در گِل داشتم
چه بسا بذر امیدی است که در دل کاشتم
شایدم حرمت آن تکه نانی است
که در کودکیم ، از زمین برداشتم
من نمی‌دانم چیست
من نمی‌دانم کیست
شاید آن دل دل قلب نگران پدر است
یا تجلی دعای مادر در نماز سحر است
من نمی‌دانم چیست
من نمی‌دانم کیست
در گذر از آن نور
گوئیا ابر بهار ، بر کویر دل من می‌بارد
ودر این خشک‌ترین خاک خدا
بذر امید رهایی در دلم می‌کارد
در تکاپوی فرار از دام ها
خسته از زنجیر ها
ناگهان حنجره ام می‌شکفد ، با تمام دل خود می‌گویم:
بار پروردگارا ببخشای مرا
و چه زود
نوری از جنس وجود
در دلم می‌تابد
همه جا نور است نور
همه جا شادی و شور
روزن نور دگر روزن نیست
شده دریای عبور
نه دگر زنجیری است
نه دگر از قفس و بند و تباهی خبری است
درب زندان باز است
و دلم از غم تنهایی شب‌های مه آلود تهی است
چون طنینی از عشق بر دلم می‌بارد
همه ابعاد زمان در نظرم می‌آید
یاد آن روز نخست
او مرا می‌خواند
با صدایی آشنا
او سخن می‌گوید
و تو ای بنده ما ، و تو ای خسته راه ، باز هم سوی من آی
گر هزاران بار عهد با خدایت بستی
ور هزارو یکبار عهد خود بشکستی
غم به دل راه مده ، که ز غم‌ها رستی
خجل از کردارم
با خدا می‌گویم
منم آن غرق گناه
با چه رویی به درت روی آرم
باز هم می‌گوید:
و تو ای بنده ما ، و تو ای غرق گناه ، و تو افتاده به چاه
و تو ای خسته‌ی راه ، باز هم سوی من آی
و تو دردانه من
از چه ای دل چرکین ؟
نی نباشی غمگین
غیر من ریز و درشت گنه بنده چه کس می‌داند ؟
من نپوشانم عیب چه کسی پوشاند ؟
و تو ای کودک بازی گوشم
در نخستین افسوس
چشم بر هر گنهت پوشیدم
به جلال و جبروتم که تو را بخشیدم
دگر از درد و غم بند مترس ، چون باد باش
از سکون و سکن و سکته گذر ، فریاد باش
شیشه غم بشکن ، جام مبارک باد باش
بنده عشق بمان
از دو جهان آزاد باش . . .

*آرما


۱۳:۰۸

داستانک

به نام خدا

در یک روز تابستان، خارج از دنیای مجازی و شبکه های اینترنتی دور هم نشسته بودیم و از مصاحبت یکدیگر لذت می بردیم که تلفن زنگ خورد. و مادر را به سمت تلفن کشاند.

- الو؟

-...

- بله.

-...

- گوشی؟!


مامان: از این شرکتِ...(پشتیبانی اینترنت) زنگ زدند! میپرسه اینترنت وصله؟

و اینگونه بود که من از جوار خانواده برخاستم و به سمت رایانه رفتم. دکمه پاور را زدم و در حالی که منتظر بالا آمدن ویندوز بودم، نگاهی به جعبه مشکی کنار رایانه انداختم. در همین حال شخص پشت تلفن، ظاهرا منتظر پاسخ از طرف ما بود!

ویندوز بالا آمد. موس را به حرکت درآوردم و روی آیکون رنگارنگ کروم کلیک کردم. صفحه باز شد و یکی از آدرس های همیشه در دسترس را وارد کردم و صفحه موردنظر در برابر دیدگانمان گشوده شد.

گوشی تلفن را از مادر گرفتم.

- الو سلام. بله اینترنت وصله. البته چند روزی هست که قطع و وصل میشه و سرعتش کُند هست.

- بله خانم سرعتش خیلی کُنده! همش قطع میشه!

- به هرحال الان وصله!

- پس چرا اینترنت ما وصل نیست؟!

- بله؟؟!!

- اینترنت ما وصل نمیشه!

- ...

- مگه اونجا شرکتِ...(پشتیبانی اینترنت)نیست؟

- نه!

- پس اونجا کجاست؟

- خونمون!

- خانم از اول بگین دیگه! اه!

-...


==>>سخن سرا

۱۶:۰۷

خرداد مصادف با ورزش

به نام خدا


یک سال قبل:

بعضی روزها بعداز افطار با پدرجان والیبال نگاه می‌کردیم. یک شب وسط والیبال بلند شدم رفتم.در این فاصله نبودنم مادرجان به پدرجان گفته: این والیبال رو خاموش کن، بچه بره درسش رو بخونه، شب بگیره بخوابه!
پدرجان هم گفته: من چیکارش دارم بره درسش رو بخونه!
چنددقیقه بعد که برگشتم::
پدرجان خطاب به من: بدو بیا سه تا جلو زدیم!!
مامان:|

امسال:

فینال لیگ قهرمانان اروپا بود! بابا داشت فوتبال می‌دید. من هم گوشه اتاق جزوه به دست نشسته بودم. کم کم غول خواب داشت سراغم می‌آمد که خطا شد! شروع به دوباره خواندن کردم، دوباره داشت خوابم می‌گرفت که گل زدند! آفساید شد! خوابم پرید، نشستم دوباره بخوانم، داشت خوابم می‌گرفت گل زدند! خواندن را از سر گرفتم، چشم هایم داشت روی هم می‌افتاد تیر دروازه لرزید! خودکار و کاغذ را دوباره دستم گرفتم، باز داشت خوابم می‌گرفت که گل زدند!
در نهایت خواب، در رقابت بین فوتبال و جزوه پیروز شد:|


*وَقَضَىٰ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا ۚ إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا کَرِیمًا


و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستید! و به پدر و مادر نیکی کنید! هرگاه یکی از آن دو، یا هر دوی آنها، نزد تو به سن پیری رسند، کمترین اهانتی به آنها روا مدار! و بر آنها فریاد مزن! و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آنها بگو!

الإسراء/23
۰۹:۲۰

نوشت

به نام دوست



دانشگاه نوشت: از امتحان دوشنبه تصور وحشتناکی داشتیم. و به همین جهت قرار بود ما پنج نفر به عنوان آخرین گروه در آخرین وقت، برای امتحان برویم. روز امتحان، فعل و انفعالاتی رخ داد که من با گروه دوم سر جلسه رفتم! از آنجایی که تنها دختر گروه بودم و استاد از آن باباهای دختر دوست خواهد شد(!) همه‌اش بالای سرم پرسه می‌زد و قصد کمک داشت که من بهش اجازه نمی‌دادم:| در نهایت صندلی را کشید و نشست کنار میز من، تا تسلط کامل بر اعمال بنده داشته باشد!
سه شنبه در اوج ناامیدی، فکرهای مزخرفی توی سرم پرسه می‌زد! دقیقا شبیه اولین سه شنبه ترم! شبیه دوشنبه های ترم یک! فکرهایم را ربط دادم به بی‌خوابی چند وقت اخیر و ترجیح دادم بعد از یک خواب عمیق و خستگی درکن دنبال نتیجه و راه حل باشم. در عین حال با خودم عهد بستم که شجاعت بیان کردن نتیجه‌های غیر دوست داشتنی را هم داشته باشم! نتیجه اینکه آن شب به استاد اقدم هم ایمیل نزدم و یک روز بعد، بعد از رسیدن به یک سری نتایج نصفه نیمه امیدوار کننده بهش ایمیل زدم! و حالا خسته از رفرش زدن های مکرر این‌باکس، جوابی نگرفته‌ام! می‌توانم بروم و توی تلگرام بهش پیام بدهم که جناب لطفا ایمیل هایت را چک کن! یا شنبه بروم سر کلاسش و حضوری یادآوری کنم! یا آنکه همینجور منتظر بمانم تا سه شنبه هفته بعد بروم سر کلاسش و حضوری یادآوری کنم! یا؟!
به طرز مسخره‌ای دو شب است که به هرمیون گرنجر فکر می‌کنم و به دنبال شباهت‌هایمان هستم! شباهتی هم نداریم! اصلا چرا من فکر می‌کنم باید شباهتی هم داشته باشیم؟! چون به دنبال نقش خودم توی گریفیندور هستم! اصلا چرا یک نفر تصمیم می‌گیرد که اسم یک گروه دانشجو را بگذارد گریفیندور؟!
همین فکر کردن ها هم ناشی از بی‌خوابی است!

رمضان نوشت: از روزهای اول رمضان نه گرسنگی فهمیدم و نه تشنگی! فقط بی خوابی! به قول زینب تا ما بتوانیم برنامه مان را درست کنیم عید فطر می‌رسد! قرار بود هر روز رمضان پست بنویسم شامل یک آیه قرآن! و شما شاهد هستید که تا چه اندازه موفق عمل کرده‌ام!!
شاید هم از دل همین روزها تصمیم های بزرگی بیرون بیاید!

غُر نوشت: تا چند سال پیش، در مواجهه با دوراهی ها و چندراهی ها، اولین تصمیمی که به ذهنم می‌رسید، اغلب بهترین تصمیم بود! ولی حالا پشت یک قدم کوچک، پشت یک حرف کوچک باید کلی فکر باشد تا پشیمانی حاصل نشود!
تا چند سال پیش، که سررشته فکر و دغدغه هایم از دستم در می‌رفت، یک گوشه می‌نشستم و خودم را می‌گذاشتم جلوی خودم و همه دغدغه‌ها را ردیف می‌کردم، حل‌شان می‌کردم و یک تیک سبزرنگ جلوشان می‌زدم. این روزها بعد از مدتی که تیک سبز رنگ را جلوی یک مسئله می‌زنم و فکر می‌کنم پرونده‌اش را بستم، از لای پرده گوشه اتاق سرش را بیرون می‌آورد و می‌گوید:"دالی! من هنوز اینجام!" و بعد دستش را برایم تکان می‌دهد!
من هم خودکار سبزم را گذاشتم توی جیبم و مسئله‌ها را همین‌جوری رها کردم و هر روز صبح خودم برایشان دست تکان می‌دهم! کسی می‌داند تا کجا می‌شود اینطور دوام آورد؟! به نظر خودم که تا همین سرکوچه هم نمی‌شود! و این یعنی نیازمند یک جلسه اضطراری هستیم! و از مسئله‌های قدیمی خواهشمندیم از همان پشت پرده راهشان را بگیرند و بروند! 


وَکَذَٰلِکَ جَعَلْنَا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ أَکَابِرَ مُجْرِمِیهَا لِیَمْکُرُوا فِیهَا ۖ وَمَا یَمْکُرُونَ إِلَّا بِأَنْفُسِهِمْ وَمَا یَشْعُرُونَ

"و (نیز) این گونه در هر شهر و آبادی، بزرگان گنهکاری قرار دادیم؛ (افرادی که همه گونه قدرت در اختیارشان گذاردیم؛ اما آنها سوء استفاده کرده، و راه خطا پیش گرفتند؛) و سرانجام کارشان این شد که به مکر (و فریب مردم) پرداختند؛ ولی تنها خودشان را فریب می‌دهند و نمی‌فهمند!"

الأنعام/123


التماس دعا:-)




۱۷:۲۲

هادی

به نام خدا


♧ این ترم اصلا قسمت نمی‌شود که من کلاسی را دو در کنم! هر تصمیمی برای پیچاندن کلاس می‌گیرم با شکست مواجه می‌شوم! اصلا همین چهارشنبه که قرار بود برویم جشن که زد و صاحب جشن مریض شد! که ما هم برویم سر کلاس‌مان. تنها جلسه‌ای که این ترم غیبت خوردم یک کلاس حل تمرین بود که با استادش هم هماهنگ بودیم و دلیل غیبت‌مان هم علمی بود! قرار بود برویم سمینار علمی! و رفتیم. هر چند که هدف و نیت ما علمی بود اما دستاوردهای بسیار خوب غیر علمی داشتیم!

○دیروز بعد از کلاس به آخر جشن مهسا رسیدم تا وسایل‌ش را بگیرم. کنار در سالن منتظر دوست‌ش بودم. مهمان‌ها که قصد رفتن داشتند، به من تبریک و خسته نباشید می‌گفتند.D:

●تصمیم من برای نرفتن سر کلاس ۱۲ یکشنبه حتمی بود! بی برو برگرد! مهسا نبود! شش تایی ها نبودند ولی تصمیم‌ من پابرجا بود!
سر کلاس ۱۰ در نقش شیطان رجیم، دست راستی و دست چپی‌را قانع کردم که برای کلاس آذر نمانیم و برویم فیلم ببینیم!  تجربه ثابت کرده که من در قانع کردن دوستان برای نرفتن سر کلاس اغلب موفق بوده‌ام! چه دوران دبیرستان و چه دوران دانشگاه! تمام شدن کلاس همانا و سه تیر دانشجو از چله کمان کلاس دررفتن همانا!
از به فنا رفتن ناهار دست چپی در راه و گوشی من که از مرز متلاشی شدن جان سالم به در برد بگذریم و برسیم پشت در سالن که راه‌مان نمی‌دادند! ما هم سه جفت پا را کردیم در یک کفش که الا و بلا ما برنمی‌گردیم و برنگشتیم!

☆یک قانون حجازی‌فرانه هست که می گوید: هادی عوض نمی‌شود بلکه از یک فیلم خوب به فیلم خوب دیگر منتقل می‌شود!


◇وسط فیلم دیدن‌مان، دست چپی صفحه گوشی را جلوی چشمم گرفت تا پیامی را حاوی تشکیل نشدن کلاس آذر بخوانم! و در حالی که دوستان در مرز دست و جیغ و هورا بودند، من به ناتوانی‌م در دودر کردن کلاس‌ها می اندیشیدم!:|

♡امروز اول ماه مبارک است. دعاهای خوب یادمان نرود. وسط این همه جنگ و دعوا و نگرانی و دغدغه و نشدن‌ها و نرسیدن‌ها، دعاهای خوب بکنیم برای رسیدن به حالِ‌خوب!

*رمضان آمد و دل‌خوش که به اجبار صیام
خون دل خوردن‌مان تا دم افطار حرام


۱۵:۳۱

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan