آنکه بی باده کند جان مرا مست تویی

به نام خدا

یکِ فروردین، ساعت بیست به وقت ایران، یک عدد دخترِ مثلا بالغ، نشسته بود جلوی تلویزیون. و سیب زمینی پوست کَنان، با چشم های قلب شده، زل زده بود به صفحه تلویزیون! در حالی که مادرجان ش غُر می زد که مگر قحطی برنامه است؟! (البته که قحطی در صداوسیما بیداد می کند مادرجان!) و پدرجان ش برای خانم مهندس ش به افسوس سر تکان می داد!




***صندلی داغ!

۱۶:۲۰

پایان باز 96

یا مقلب القلوب

"..دعا بکنیم اگه عمری بود و رسیدیم به عید 97، وقتی به روزهای 96 نگاه می کنیم یه لبخند بزنیم به روزهایی که گذروندیم، کارهایی که کردیم و حرف هایی که گفتیم. و اگه قراره سفرنامه دنیامون توی 96 بسته بشه، اون لحظه آخر خدا لبخند بزنه به لحظه لحظه عمری که گذروندیم.."


تندیس بهترین اتفاق امسال که لبخندترین لبخند را بر لب می آورد، تعلق می گیرد به فاصله بین اینجا و اینجا! و تندیس زیباترین اتفاق و لبخندترین لبخند خدا، تعلق می گیرد به عشق خاله ش!

امسال خیلی زود گذشت! به خصوص شش ماه آخرش!

توی 96، مسیر زندگی به جاهای جدیدی رسید، تصمیم های جدیدی گرفته شد، آدم های جدیدی نقش پیدا کردند و طبقِ معمولِ همیشهِ تاریخ، منِ انسان معترف هستم که می شد بهتر از این عمل کرد!

97 می تواند پر از اتفاقات جدید و غیرمنتظره باشد!

در مسیر 97 به استراحت گاه های مسیر کمتر توجه می کنم، به پاره سنگ های بزرگ کنار جاده که جان می دهند برای نشستن، کمتر اهمیت می دهم!

دعا می کنم و دعا کنید که 97 سال اتفاقِ خوب باشد!


۰۹:۱۵

پرنقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

یا رب نظر تو برنگردد

"...بی بی های ما پایِ دارقالی حرف هایی می زدند...می گفتند تار و پودی که زنِ آبستن و زائو ابزار زده باشد، شل و وارفته است. فرشی که پیرزن بافته باشد، گرم است و به دردِ خواب زمستان می خورد...فرش دخترِ مجرد، تیزرنگ است و تند و چشم را می زند... اما همان ها می گفتند که امان از قالیِ نوعروس و دختر عاشق... نقش ش هزار راه می برد آدم را... نقشش غلط است؛ مرغش سر می کند توی گل و گلش می رود زیرِ بال و پرِ مرغ، اما عوضش تا بخواهی جان دارد..."

#قیدار_رضاامیرخانی


بعد از سالها که دارقالی توی خانه مان برپا شد، کافی بود تا چشم ها را ببندم و خودم را توی راهروی خانه قدیمی تصور کنم و که مدادهایم را ریخته ام روی زمین و دفتر نقاشی به دست، تصویر مادرم پای دار قالی را نقاشی می کشم. می توانستم خانه پدربزرگ را تصور کنم که ما توی حیاطش توی سروکله هم می زنیم و آقاجان توی زیرزمین ش پای دار قالی نشسته و دارد نقش می زند. 

وقتی مادرجان پای دار قالی می نشیند، صدای تارهایش یکنواخت است و دلنشین! من که بنشینم پای دار، انگار یک آدم ناشی نشسته باشد پای پیانو و هی انگشت هایش را یکی یکی بزند روی دکمه ها و بنگ و دنگ صدا دربیاورد.



۱۶:۰۵

ورد زبونمه!

به نام خدا



خدا! به حق دل عاشقان سرگردان


مرا به آنچه که بودم دوباره برگردان




به  کدخداییِ آبادیِ به دور از عشق


نه این رعیّتِ خانه خراب و سرگردان




یقین که عشق و غمش حکم نان انسان است


ولی امان که اگر در گلو بماند نان!




جنابِ عشق عجب باغبان بی رحمی‌ست


دو لاله چیدن از آن باغ و این همه تاوان؟!




به قدر قدرت هرکس ستم سزاوار است


مگر که بید چه دارد برابر طوفان؟!




خدا! بریده‌ام از عشق و زندگی دیگر


به آیه آیه‌ی توبه، به جان الرّحمن...




"علی حیات بخش"


۱۲:۴۹

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام

به نام خدا

پارسال از شست ۶۹ مین روز پاییز تا پنج دی  به وبلاگ سر نزدم و امسال از ۶۳ مین روز پاییز تا حالا. احتمالا این خاصیت پاییزه. پارسال بعد از ۲۶ روز بعد از اولین امتحان ترم با یه عکس از ۱۶ آذر برفی برگشتم. چند هفته پیش خواستم بیام یه تعریف از اوضاع درس و دانشگاه بنویسم، نشد. ۱۶ آذر خواستم بیام بنویسم که مثل ۱۶ آذر پارسال همه جا برفی شد. با این تفاوت که ما پارسال از سر تا پا تو برف بودیم و از سرما سرخ شده بودیم و باز هم دست از سر اون سفیدهای دوست داشتنی برنمی داشتیم! و امسال از پشت پنجره برف تماشا کردیم و برای هم نوشتیم یادش بخیر!چند وقت پیش فکر می کردم بهترین هدیه تولدم می تونه برفی باشه که شب تولدم خدا از آسمون می فرسته! آهای کسی که تولدت ۱۶ آذر هست، حواست هست که دو ساله روز تولدت خدا برات سنگ تموم گذاشته!
شنبه دو هفته قبل می خواستم بیام بنویسم که هفته رو با شنبه ترین شنبه ای که می تونست رقم بخوره شروع کردم!
زمان روی یه دور تند افتاده که نمی فهمم شنبه هام کی به چهارشنبه می رسند و پاییز
کی به زمستون!
التماس دعا.

عکس: ۱۶ آذر ۹۵

۰۹:۰۸

یک ماه هم نشد

به نام خدا

یک ماه هم نشد که نوشتم پاییز رسمی شروع شد.

و حالا اومدم بگم: پاییز نیومده رفت و زمستون به تخت نشست!




۱۵:۴۸

پاییز رسمی چند روزی هست که شروع شده است

به نام خدا

بالاخره پاییز به رسمیت شناخته شد، همراه با گرد و غبار، همراه با سرماخوردگی. بعد از گذشت بیشتر از یک ماه از پاییز تقویمی، هنوز درگیر برنامه ریزی هستم. صبح ها شب می شود و شنبه ها جمعه می شود و ما هم در حال دوییدن دنبال دقیقه ها هستیم.
وسط تمام این دوییدن ها، حضور در جلسه دکتر نایبی، یک اتفاق خوب و حال خوب کن و انگیزه ساز بود.
هفته پیش بعد از چندمین شکست، گوشه ای کز کرده، زانو به بغل نشسته بودم و داشتم به تمام راه حل هایی که بعد از هر شکست، پشت سر هم ردیف می کردم و دوباره می رسیدم به همان نقطه همیشگی، فکر می کردم! راه حل جدیدی نداشتم، یا باید همان راه حل های قبلی را با اراده قوی تر پیش می گرفتم یا... .
به قول شرلوک، هیچ اتفاقی در این دنیا تصادفی نیست! آن ها که تصادفی بودن اتفاقات را باور دارند، چه زندگی کسل کننده ای می گذرانند!
در همین گیر و دار، پیامی روی گوشیم ظاهر شد که حاوی متن زیر بود:

"ناتوان ترین مردم کسی است که از اصلاح نفس خویش و خودسازی، عاجز باشد."

امام علی(ع)

۰۸:۲۷

قبل‌از‌آنی‌کی‌بو‌دنیاده‌بولم‌سوت‌دادینی/ آنام‌اورگددی‌منه‌اول‌حسینین‌آدینی*

بسم ربّ عشق
انگار که هرسال روز عاشورا تمام وقایع بار دیگر تکرار می شود. روز سنگینی ست آنقدر که غروب جمعه در مقابلش هیچ می شود. 
انگار که هرسال در همان روز، همه چیز بار دیگر تکرار می شود و ما هر سال مثل تمام این سال ها دست روی دست گذاشته ایم و نشسته ایم به تماشا!
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم
روز عاشورا که می رسد، تا ظهر بیاید و خورشید برسد وسط آسمان جانم به لب می رسد! دلم حال عجیبی دارد وقتی می دانم در جایی از زمان واقعه ای در حال رخ دادن است و "ما، انبوه کرکسان تماشا، با شحنه های مامور، مامورهای معذور، همسان و هم سکوت ماندیم"
شام غریبان که می شود، مداح که روضه شام غریبانش را شروع می کند، یقه خودم را می گیرم و می گویم: چرا چنین کردی!؟
هر بار که خبر فوت کسی را می شنوم، پیر باشد یا جوان، بزرگ باشد یا کوچک، دعای صبر برای خانواده و عزیزانش می کنم. چرا که فکر میکنم رفتن همیشه برای آنهایی که می مانند سخت تر است. و خدایا صبر، صبر، برای آنها که روز عاشورا ماندند.

*قبل از آنکه در این دنیا طعم شیر مادر را بدانم
مادرم، ابتدا نام حسین را به من آموخته است.

=》میگن کربلا هم گرم بود

۰۹:۴۴

من به پاییز پرازحادثه عادت ندارم

ماییم و نوای بی نوایی


پادشاه فصل ها پاییز:

تا جایی که یادم می آید، پاییز همیشه برایم کوتاهترین فصل سال بوده است. با اتفاقات کم رنگی که در خاطرم کم رنگ تر شده. با این حال دوست داشتنی هایش کم نیست: رنگ هایش، بارانش...

امسال در انتظار پاییز پر از اتفاق هستم. از جنس خوبش:-)


هم شاگردی سلام:

درحالی که جمع کثیری از دانشجویان، سال تحصیلی را آغاز نکرده و بوی ماه مهر اصلا به مشامشان نرسیده، ما نه تنها در کلاس حاضر شدیم و اساتید محترم نیز حضور به عمل رسانده و تدریس فرمودند، تکلیف و تمرین و پروژه هم تعیین کردند:|


به بهانه محرم:

حسینی بشوید نه هیئتی! زیرا اگر گرم هیئت بشوید حسینتان را آنگونه که خود دوست دارید و باب میلتان است می سازید و هرکس با میل شما مخالف باشد، می گویید با حسین(ع) مخالف است. ولی اگر حسینی باشید. هیئت و رفتارتان را بر مبنای حسین می سازید. هیئتی شدن کاری ندارد. کافیست ریش بگذارید و با پیراهن مشکی از این هیئت به آن هیئت بروید! حسینی شدن است که مشکل است. (آیت الله بهجت)


۱۲:۱۵

این دست تهی لبریز دعاست


=>ختم حدیث شریف کسا

۲۱:۵۶

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan