پاییز رسمی چند روزی هست که شروع شده است

به نام خدا

بالاخره پاییز به رسمیت شناخته شد، همراه با گرد و غبار، همراه با سرماخوردگی. بعد از گذشت بیشتر از یک ماه از پاییز تقویمی، هنوز درگیر برنامه ریزی هستم. صبح ها شب می شود و شنبه ها جمعه می شود و ما هم در حال دوییدن دنبال دقیقه ها هستیم.
وسط تمام این دوییدن ها، حضور در جلسه دکتر نایبی، یک اتفاق خوب و حال خوب کن و انگیزه ساز بود.
هفته پیش بعد از چندمین شکست، گوشه ای کز کرده، زانو به بغل نشسته بودم و داشتم به تمام راه حل هایی که بعد از هر شکست، پشت سر هم ردیف می کردم و دوباره می رسیدم به همان نقطه همیشگی، فکر می کردم! راه حل جدیدی نداشتم، یا باید همان راه حل های قبلی را با اراده قوی تر پیش می گرفتم یا... .
به قول شرلوک، هیچ اتفاقی در این دنیا تصادفی نیست! آن ها که تصادفی بودن اتفاقات را باور دارند، چه زندگی کسل کننده ای می گذرانند!
در همین گیر و دار، پیامی روی گوشیم ظاهر شد که حاوی متن زیر بود:

"ناتوان ترین مردم کسی است که از اصلاح نفس خویش و خودسازی، عاجز باشد."

امام علی(ع)

۰۸:۲۷

قبل‌از‌آنی‌کی‌بو‌دنیاده‌بولم‌سوت‌دادینی/ آنام‌اورگددی‌منه‌اول‌حسینین‌آدینی*

بسم ربّ عشق
انگار که هرسال روز عاشورا تمام وقایع بار دیگر تکرار می شود. روز سنگینی ست آنقدر که غروب جمعه در مقابلش هیچ می شود. 
انگار که هرسال در همان روز، همه چیز بار دیگر تکرار می شود و ما هر سال مثل تمام این سال ها دست روی دست گذاشته ایم و نشسته ایم به تماشا!
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم
روز عاشورا که می رسد، تا ظهر بیاید و خورشید برسد وسط آسمان جانم به لب می رسد! دلم حال عجیبی دارد وقتی می دانم در جایی از زمان واقعه ای در حال رخ دادن است و "ما، انبوه کرکسان تماشا، با شحنه های مامور، مامورهای معذور، همسان و هم سکوت ماندیم"
شام غریبان که می شود، مداح که روضه شام غریبانش را شروع می کند، یقه خودم را می گیرم و می گویم: چرا چنین کردی!؟
هر بار که خبر فوت کسی را می شنوم، پیر باشد یا جوان، بزرگ باشد یا کوچک، دعای صبر برای خانواده و عزیزانش می کنم. چرا که فکر میکنم رفتن همیشه برای آنهایی که می مانند سخت تر است. و خدایا صبر، صبر، برای آنها که روز عاشورا ماندند.

*قبل از آنکه در این دنیا طعم شیر مادر را بدانم
مادرم، ابتدا نام حسین را به من آموخته است.

=》میگن کربلا هم گرم بود

۰۹:۴۴

من به پاییز پرازحادثه عادت ندارم

ماییم و نوای بی نوایی


پادشاه فصل ها پاییز:

تا جایی که یادم می آید، پاییز همیشه برایم کوتاهترین فصل سال بوده است. با اتفاقات کم رنگی که در خاطرم کم رنگ تر شده. با این حال دوست داشتنی هایش کم نیست: رنگ هایش، بارانش...

امسال در انتظار پاییز پر از اتفاق هستم. از جنس خوبش:-)


هم شاگردی سلام:

درحالی که جمع کثیری از دانشجویان، سال تحصیلی را آغاز نکرده و بوی ماه مهر اصلا به مشامشان نرسیده، ما نه تنها در کلاس حاضر شدیم و اساتید محترم نیز حضور به عمل رسانده و تدریس فرمودند، تکلیف و تمرین و پروژه هم تعیین کردند:|


به بهانه محرم:

حسینی بشوید نه هیئتی! زیرا اگر گرم هیئت بشوید حسینتان را آنگونه که خود دوست دارید و باب میلتان است می سازید و هرکس با میل شما مخالف باشد، می گویید با حسین(ع) مخالف است. ولی اگر حسینی باشید. هیئت و رفتارتان را بر مبنای حسین می سازید. هیئتی شدن کاری ندارد. کافیست ریش بگذارید و با پیراهن مشکی از این هیئت به آن هیئت بروید! حسینی شدن است که مشکل است. (آیت الله بهجت)


۱۲:۱۵

این دست تهی لبریز دعاست


=>ختم حدیث شریف کسا

۲۱:۵۶

بنده چشم خوش آن یارم

یاحق


عسل بی ادا سر سفره ام نشست

و من بی هوا دل بسته اش شده ام.


یک عاشقانه آرام-نادر ابراهیمی



شاید چند سال دیگر، دوباره بخوانمش! مثلا چندسالِ نزدیکِ دیگر توی اتوبوس. یا شاید چندسالِ دورِ دیگر، قبل از آنکه به کسی هدیه بدهمش!



۱۳:۰۱

مسافر و بلاگر کوچک،حورا، پس از روزها به شهر خود باز می گردد! چه برایمان آورده ای حورا؟؟

به نام خدای جان

سخن اول: سلام!

سخن دوم: دلتنگ بیان بودم!

سخن سوم: تا یه جایی میشه بدون اینترنت دووم آورد!

سخن چهارم: گفتم که دلتنگ بودم!

سخن پنجم: خیلی خوش گذشت!!

سخن ششم: چند روزی هست از سفر برگشتیم ولی سر سیستم خلوت نمیشد که من بیام اینجا!

سخن هفتم: با عرض معذرت بابت تاخیر در جواب دادن نظرات متن قبلی!

سخن هشتم: تابستون خوبی بسازید.


*من خنده زنم بر دل، دل خنده زند برمن

اینجاست که می خندد، دیوانه به دیوانه*



۱۳:۴۷

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت

به نام حضرت دوست


یه زمانی بود که اگر به کسی می گفتم التماس دعا، به زبان می گفتم و شاید فقط پنجاه درصد التماسم از ته دل بود! دوست داشتم خودم، خودم رو دعا کنم. خودم، خدا رو صدا بزنم. حاجتم رو، خودم از خدا بخوام! فکر میکردم اگر به کسی بگم دعام کن، یعنی یه واسطه قرار دادم بین خودم و خدا. که این واسطه برای من، معنی فاصله رو میداد! دوست نداشتم این فاصله بین خودم و خدا رو!

حتی دعای توسل هم نمی خوندم! حرفم سر اعتقاد نبود! حرفم سر واسطه بود و فاصله ای که می ساخت! با خودم می گفتم هرچقدر هم که روسیاه باشم و شرمنده، ترجیح میدم بازم به خدا التماس کنم بدون واسطه! که من به خدا روانداختن رو بیشتر از روانداختن به بنده اش دوست دارم!

ولی یه روز که حال دلم  روبراه نبود، که هر کاری کردم روبراه نشد، از سر بی چارگی نفهمیدم چی شد که دعای توسل رو جلوم باز کردم و خوندم. نه اینکه فکر کنید کلید اسراری شد یا معجزه شد! نه! ولی آدم بی چاره به هر ریسمونی چنگ میزنه، که این ریسمون هر ریسمونی نبود وقتی "اللهم" اولین کلمه اش بود!

دعا رو خوندم حتی با وجود فکر ها و حس های عجیب و غریبی که به این دعا داشتم! خوندم...و حال دلم روبراه شد!

میگن آدما وقتی به یه درمانی از ته دل اعتقاد داشته باشند، اون درمان زودتر جواب میده براشون! ولی برای منی که شاید اعتقادی به این درمان نداشتم، عجیب زود جواب داد!

گذشت تا رسیدم به روزهایی که استجابت دعاهای کسی رو دیدم و به خدا گفتم: حسودیم میشه وقتی می بینم صداشو می شنوی و دلم می خواد بهش بگم ازت بخواد که منو هم بشنوی!

گذشت تا رسیدم به روزهایی که دیدم گره های زندگیم، دونه دونه با دعاهای بقیه دارن باز میشن! وقتی میگم "گره"، فکر نکنید به مشکلات بزرگ و عجیب و غریب، که من به قد زندگی خودم، گره دارم. مثل همه! گره زندگی من برای یکی اونقدری ریز هست که گره محسوب نشه و شاید برای یکی اونقدری بزرگ به نظر بیاد که سنگ بشه وسط جاده زندگیش! ولی برای من قد گره بودند. که با دعای بقیه باز می شدند و من وسط اون حال خوب که به خدا میگفتم: شکرت که داری گره هامو باز میکنی. ته دلم می سوخت که به خاطر دعای فلانی و بهمانی... و خدا دعای منو هم شنید..و می شنوه!

می دونم که خدا صدامو می شنوه! استجابتم می کنه! ولی این روزها، عجیب دنبال دعای همه بنده هایی هستم که صداش می کنند. دوست دارم التماسشون کنم که وسط صدازدن هاشون، یه یادی هم از من بکنند!....التماس دعا.



**اگر خدا بخواد، عازم سفری هستیم و مدت زمانش رو نمیدونم. اگر حرفی زدم و یا کامنتی برای کسی نوشتم که باعث ناراحتیتون شده حلالم کنید. که مطمئن باشید هرگز قصد ناراحت کردن کسی رو نداشتم.

عیدتون مبارک باشه و اگر خدا قبول کنه دعاگوتون هستم و التماس دعا دارم ازتون!

۱۷:۳۵

یا اله العاصین

اللهم ارحم من لایرحمُهُ العباد و اقبل مَن لایقبله البلاد!


"خدایا رحم کن بر آنکه بندگانت بر او رحم نمی‌آورند و بپذیر آن را که هیچ سرزمینی نمی‌پذیردش! "


+چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی..

۱۴:۰۱

قسم به نگرانی مادرانِ جانمان

به نام خدا


از جنگ چیزی نمی دانم! تا حال جنگ را از نزدیک ندیده ام! اول و آخر باری که یک اسلحه واقعی را از نزدیک دیدم، اردوی آمادگی دفاع دوران دبیرستان بود! جنگ را از قاب فیلم ها می شناسم و صدای جنگ را فقط از اخبار شنیده ام! از آن هشت سال جنگ، جز حرف های مادرجان از شنیدنِ صدای انفجار چیزی ندارم!

ولی چیزی هست که از نزدیک دیده ام، شنیده ام، احساسش کرده ام وسال هاست با آن زندگی می کنم:نگرانی مادرجانم!

دیروز، مادرجان بعد از شنیدن خبرِ اتفاقی که در تهران بود، یک دفعه نگرانِ منی می شود که در خیابان های تبریز و در راه خانه هستم! به نظر نگرانیِ بی دلیلی است، تهران کجا و تبریز کجا؟! اما نگرانی های مادرانِ جان که این چیزهارا نمی داند! و من فکر کردم اگر من آن روزِ انتخاب رشته، یکی از دانشگاه های تهران را انتخاب کرده بودم، حالا مادرجانم...

نه اینکه فکرکنید، قصد دارم بگویم حالا تهران ناامن است یا... نه!!

برای مادرجانم آن چهارراه بدون چراغ راهنمایی که چهار سال در مسیر خانه به مدرسه و برعکس، از آن عبور کردم، هم ناامن است! برای مادرانِ جان، پنج دقیقه بی خبری از فرزندانشان یعنی ناامنی!!

حالا فکر کنید به حالِ آن مادرانِ جانی که نَه پنج دقیقه و پنج ساعت که روزها از فرزندانشان بی خبرند! و نَه در خیابان های امن شهر که در وسط میدان جنگ!

هرچقدر هم که بگویند و بگوییم اتفاقِ کوچک! و ما بیدی نیستیم که به این بادها بلرزیم! هفده خانواده عزادارند! و این اتفاق برای آنها نَه کوچک است و نَه خنده دار! 

از خدا برایشان صبر طلب می کنیم.

۱۵:۲۶

باز آمده ام دست به دامان تو باشم

کلمة الله هی العلیا


*مهمانی دعوتیم! من هم و شما هم! حساب و کتاب اینکه چندمین مهمانی است، بماند برای بعد!

انگار میکنم که این مهمانی متفاوت است با مهمانی های سابق! این بار را دستِ خالی تر آمده ام، با دلی پرتر! این بار را شرمنده تر آمده ام و کم حرف تر! این بار را انگار فقط آمده ام... آمده ام که بگویی! که نشانم دهی! که نجاتم دهی! 

این بار را فقط به شوقِ تو آمده ام! این بار را آمده ام نه به خاطر مهمانی که به خاطر تویی که صاحب این مجلسی!

بیا و رمضانی متفاوت تر از همیشه برایم بساز! این بار را آمده ام! نه اینکه خودم آمده باشم که آوَردیَم!*


این روزها کم حرف شده ام، اما کم نویس نه! کاغذهای خط خطی لای کتاب و دفترهایم گواهی این ادعا هستند! چند روز پیش می خواستم به دل خوشی هایم فکر کنم تا حالِ خرابِ آن لحظه ام را خوب کنم. اما به طور عجیبی دل خوشی هایم مابین موهوماتِ زندگی گم شده بودند و رویشان را لایه ای از اوهام و خیال گرفته بود. دلم گرفت. می دانید، آدمی که منتظر اتفاقات خوب است، نباید بیکار و بی عار بنشیند تا اتفاق خوب زنگِ خانه اش را بزند! منتظر خودش دست به کار می شود تا اتفاقِ خوب را خلق کند. یا لااقل مقدمات اتفاق خوب را فراهم کند!

مهمانی دعوتیم! مهمانی یک ماهه! این مهمانی یک برنامه اساسی می طلبد و یک سری مقدمات!

مقدماتش را خلاصه میکنم در یک سری خرید، مرتب کردن قفسه کتاب و کمد لباس و پیدا کردن یک دست لباس تقریبا نو برای پوشیدن! کفگیر را به تهِ دیگِ حسابم کوبیدم تا اینترنت این یک ماه هم تامین باشد!

و یک برنامه حسابی برای رسیدن به امتحانات و برنامه کتابخوانی، گوش دادن به یک سری فایل صوتی و تماشا کردن یک سری فایل تصویری، گاهی نوشتن و شاید گاهی خط خطی کردن و...


**التماس دعا!


۲۳:۱۹

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan