نوا نگار

به نام خدا
همین ابتدای کار اعتراف می‌کنم که نه سواد موسیقی دارم و نه خوره موسیقی هستم! و بنابراین دنبال نگاری توی نوایی بودن به غایت برایم سخت است. اما این نوا را وقتی گوش می‌کنم نمایی توی ذهنم شکل می‌گیرد، کلیشه‌ای و آشنا.

یک صبح بهاری که هنوز ساعات زیادی از طلوع آفتاب نگذشته، صدای ساز توی کوچه‌ای که خانه‌های قدیمی با آجرهای نارنجی کنار هم ردیف شده‌اند، می‌پیچد. پسرک مو مشکی ساز به بغل به دیواری تکیه داده و بالای سرش پنجره‌ای است که پرده سفید با گل‌های صورتی آن را پوشانده است. صدای ساز می‌پیچد و می‌پیچد و می‌رسد به گوش دخترک غرق در خواب پشت پنجره! پسرک ساز می‌زند. دخترک بیدار می‌شود. خواب از سر دختر قصه‌مان پریده نپریده، پنجره را باز می‌کند تا حرفی بار عامل مزاحم خواب شیرینش بکند که... حرف در دهانش می‌ماند! پنجره را نمی‌بندد. پسرک لبخند زنان ساز می‌زند و ساز می‌زند.


آهنگ دوم / رادیوبلاگی‌ها / نوا نگار


مجددا اعلام می‌کنم که دعوت می‌شود از:

هلما، مهسا، تسنیم، فرشته، لیمو.

۱۸:۲۷

منه ده باخ

به نام بخشنده‌ترین

یوخودان هش اویانمادیم
ددیلر من ایناممادیم
گشدی عمرُم ولی سنه
یاخچی نوکر اولانمادیم

*اصلا از خواب بیدار نشدم
گفتند و من باور نکردم
عمرم گذشت ولی برای تو
نوکر خوبی نشدم*

مختارنامه می‌بینم. برای چندمین بار. مختارنامه می‌بینم و می‌ترسم. مختارنامه می‌بینم و وحشت می‌کنم. مختارنامه می‌بینم و شک می‌کنم.
هر وقت این سریال پخش شده، سعی کردم ببینم. تکراری هست. ولی تاریخ هم تکرار می‌شه. مگه چشم‌هامون رو روی تاریخ می‌بندیم؟!
یه قسمتش رو دوست ندارم ببینم. می‌بینمش ولی سختمه! اون قسمتی که مسلم تنها می‌مونه! تنها! همش می‌گم الان باید یکی باشه! چرا هیشکی نیست؟ و هیشکی نیست. سخته بشینم اینجا نگاه کنم و هی بگم چرا کسی نیست!؟
مکن ای صبح طلوع

*عنوان: به من هم نگاه کن.

۲۳:۳۳

دل‌خوشی‌های کوچک_این قسمت:گوشی تکونی

به نام خدا

سروسامون دادن به هر قسمتی از زندگیمون، باعث می‌شه از دل گذشته‌های دور و نزدیک، چیزای قشنگی پیدا کنیم. موقع خونه‌تکونی عید، از ته کمدها و قفسه‌ها، موقعی که داریم فایل‌های توی کامپیتور رو جمع و جور می‌کنیم یا موقعی که حافظه گوشیمون پر شده و گوشیمون رو برای پیدا کردن فایل‌های به درد نخور زیرورو می‌کنیم. و حتما نباید خاطره‌ای از گذشته‌ای دور زنده کنیم. گاهی خاطره‌ای از چند ماه پیش هم می‌تونه حالمون رو خوب کنه.
یه صوت پیدا کردم که یادم نیست کی و از کجا توی گوشی ذخیره‌ش کردم. بعد از چند بار گوش دادن، بازم دلم نیومد پاکش کنم.


+فقط اونجا که میگه: باغ شود سبز و سرخ و گل به در آید..





۲۳:۳۶

خدای تو کیه؟

به نام خودش

اینکه بیایم در مورد رابطه خودمون و خدامون حرف بزنیم، سخته! آدم حس میکنه بعضی اتفاقاتی که افتاده باید بین خودش و خداش بمونه و پیش کسی نگه! چون قشنگیش رو و خاص بودنش رو فقط خودش می‌دونه.
اول توی وبلاگ فیش‌نگار این پست رو دیدم و چنین کامنت دادم:

خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم چی شد که قبول کردم خدا هست! از کجا شروع شد؟! یعنی از وقتی یادم میاد خدا بود و همه جا باهاش حرف زدم! قبل از اون یادم نمیاد.


و البته فکری به سرم افتاد بابت نوشتن اینکه چجوری خدامون رو پیدا می‌کنیم! اما به همون دلیلی که حس می‌کردم این مسائل خصوصی هستند از نوشتنش پشیمون شدم! تا اینکه لانتوری تلاشی برای به راه انداختن یک چالش کردند. منم یهو جوگیر شدم و گفتم می‌نویسم. خلاصه کائنات دست به دست هم دادند تا من بیام و از خدای خودم براتون بنویسم!
از اونجایی که من در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشودم، پس خانواده‌م من رو از وجود خدا مطلع کردند. البته اینکه قبلش خودم، از وجود خدای خودم با خبر بودم یا نه رو یادم نیست! حتی یادم نیست چجوری بهم گفتند خدایی هست! ولی خدای من همیشه بود. من همیشه باهاش حرف زدم و چون همیشه ازش جواب گرفتم. بیشتر و بیشتر باهاش دوست شدم.
 یادم میاد چهار یا پنج سالم که بود، وقتی قرآن بابام رو برداشتم، بهم گفتند اگه یه وقت پاره‌ش کنی، خدا چشمات رو کور میکنه! ولی تا جایی که یادم میاد من از خدای خودم نترسیدم. من از ترس آدم‌ها به خدای خودم پناه می‌بردم!
بچه که بودم، یادم نیست چند سالم بود. موهام از زیر روسریم زده بود بیرون. یکی بهم گفت اگه موهات بیرون بمونه، خدا اون دنیا آتیششون میزنه! [ آخه این چه وضع هدایت کردن بچه است؟! برین خداروشکر کنید که اون بچه من بودم دی:] البته که من هیچ وقت به خاطر اینکه خدا اون دنیا موهام رو آتیش نزنه، روسری سر نکردم!
خدای من رفیقی هست که می‌بینه و می‌شنوه! هر کاری از دستش برمیاد. من ناممکن‌ها رو ازش می‌خوام و اون با برآورده کردنشون بهم ثابت میکنه رفیق ترینه!  گاهی ساده‌ترین حاجت‌هام رو به عجیب‌ترین شکل، ناممکن می‌کنه تا بگه حواسش بهم هست!

تازه‌ترین خاطره بین خودم و خدام رو به طور خلاصه و با سانسور بسیار براتون تعریف می‌کنم.
چند وقت پیش کمی تا قسمتی حالم بد بود. همین جور آه و ناله می‌کردم و در مرداب ناامیدی دست و پا می‌زدم! بعد همین جور که داشتم پیش خدا گله می‌کردم، گفتم کاش تو هم باهام حرف می‌زدی! بعد به خودم گفتم الان خدا میگه: بنده جان برو قرآن بخون که من اونجا باهات حرف زدم!

 همون روز داشتم وبلاگ‌هاتون رو می‌خوندم که رسیدم به یه پستی که برای بار چندم بهم ثابت می‌کرد هیچ چیز توی این دنیا اتفاقی نیست! به خدا گفتم که میخوای بگی باهام حرف زدی و جوابم رو دادی! نه خداجون من نمی‌خوام فانتزی بزنم. اینم یه پستی هست مثل بقیه! ربطی به من و احوالم نداره!
 همون شب وقتی به بابا گفتم شب به خیر، یه حرفی زد که یادم نمیاد تا حالا شب موقع خواب چنین حرفی بهم زده یا نه! و چرا اصلا یهو اون شب؟! گفتم خدایا میخوای بگی چی؟! 

فرداش دوباره داشتم توی وبلاگ‌ها می‌چرخیدم و ازقضا روی وبلاگی کلیک کردم که اصلا دنبالش نمی‌کنم و چندبار بی‌توجه از کنارش رد شدم. یه پست ثابت داشت اون بالا که خوندمش و گفتم باشه خداجون فهمیدم که هم صدام رو می‌شنوی و هم حواست بهم هست!

این دعوت آخر چالش‌ها قسمت سخت ماجراست! خب الان کی دوست داره در مورد خدای خودش بنویسه؟ من خیلی‌ها رو می‌تونم دعوت کنم ولی میگم شاید دوست نداشته باشید بنویسید. لذا اگه علاقه‌ای به نوشتن دارید بیاید اعلام آمادگی کنید. بعد منم برای اینکه قوانین چالش رعایت بشه، اینجا ازتون یاد کنم دی:

۱۷:۲۴

جام جهانی چشمانت

به نام خدا


شاعر می فرماید: سخت خوش است چشم تو...


تا همین امروز ظهر، نمی دانستم که قرار است چنین عنوانی بزنم! ظهر توی وبلاگ معلم ادبیات دوست داشتنی بیان، فهمیدم! خواستم بگویم برای من، این روزها نوشتن از جام جهانی چشمانِ مراقب های سر جلسه امتحان راحت تر است! می شد یک متن طنز نوشت که من بلدش نیستم!

خواستم بگویم شاید برای بعضی ها نوشتن از جام جهانی صدایش، راحت تر باشد! برای ما سر به زیرها مثلاD:

پس من از جهانِ دلِ پدر و مادرم می نویسم! از چشمانشان که برای پنج دقیقه دیر کردنمان غوغا می شوند! از دعایشان که بدرقه راهمان کردند تا جام، بالای سر ببریم! و ما با وجود بد بازی کردنمان، گُل نزدنمان و گُل خوردنمان، دلواپس حذف شدنمان از جشنواره محبتشان نشدیم!



۱۶:۴۹

منِ دردانه بدمست تعهد کردم، که بپایم عهدم

یا ربّ

تن من زندان است
و منم زندانی
مانده ام در دل ِ این کالبد نفسانی
عشق در دام هوس
روح حبس الابد بند قفس
آدمی زندان است
و من آن مانده به خواب

تشنه جرعه ای از صافی ناب
در تکاپوی خیال لب آب
در فراسوی سراب
مانده ام در مرداب
آرزوها ، همه ام نقش بر آب
آدمی زندان است
و من آن خسته‌ی راه
مانده ام در تک این تنگ سیاه
نه به راه پیش رفتن باز است
راه برگشت تباه
غرقه ام غرق گناه
نه کسی می‌خواهد که خبر گیرد از این چشم به راه
نه کسی می‌آید به ملاقاتی اعدامی زندان گناه
در شگفتم من از این بند و قفس
محکمه، حاکم و محکوم خودم هستم و بس
از چه باشم غمگین ؟
از چه ام دل چرکین ؟
از خدا ؟
یا که از این پیکره‌ی ننگ از این کوه گناه ؟
من بنایش کردم
بر کویر شهوت
و نهادم برهم ، آجر آجر نفرت
برج و بارویش آه
پی اش از جور و جفا
و جلایش دادم
به فریب ، به ریا
ننگم باد ، آری آری همین است سزا
اندرین منزل پست
یاد می‌آورم از روز الست
یاد جام باده و بنده مست
که نمک خورد ، دریغا که نمکدان بشکست
و چنین گفت با بوم تعهد نقاش
که تو ای نقش ، امین غم عشق من باش
آسمان بار امانت نتوانست کشید
شانه خم کرد ، وجودش لرزید
من دردانه‌ی بد مست تعهد کردم
که بپایم عهدم
با همه جان و تنم

با همه سلول‌های بدنم

ولی اکنون . . .
زندانی سلول تنم
ای صد افسوس که دردانه هستی به دمی مستی باخت
و سمند ابلیس بر دل گیتی تاخت
و شگفتا که دو گندم دو جهان فاصله ساخت
شرمم باد . . .
و چه سود از غم این یاد ، که بودم بر باد
کاش در کرنش هستی نمی‌گنجیدم
کاش با جام می‌عشق نمی‌رقصیدم
تا که در ملعبه لهو و لعب
اهرمن وار خدا می‌دیدم
شرمم باد . . .
و زمین شرمش باد
که زخاک بدنش چون من زاد
شرمم باد . . .
که از آن نقش برازنده چون هور
وزان خاکی مسرور
به جز روزنکی نور
دگر باقی نیست
روزن نور شده همدم این فکری مخمور
دریغا که دگر ساقی نیست
همه یارم شده این روزنک نور

نمی‌دانم چیست ؟

من نمی‌دانم کیست ؟
سالها خواجه در بار من است
قدر عمری است که غم خوار من است
من نمی‌دانم چیست
من نمی‌دانم کیست
شاید آن شبنم عشقی است که در گِل داشتم
چه بسا بذر امیدی است که در دل کاشتم
شایدم حرمت آن تکه نانی است
که در کودکیم ، از زمین برداشتم
من نمی‌دانم چیست
من نمی‌دانم کیست
شاید آن دل دل قلب نگران پدر است
یا تجلی دعای مادر در نماز سحر است
من نمی‌دانم چیست
من نمی‌دانم کیست
در گذر از آن نور
گوئیا ابر بهار ، بر کویر دل من می‌بارد
ودر این خشک‌ترین خاک خدا
بذر امید رهایی در دلم می‌کارد
در تکاپوی فرار از دام ها
خسته از زنجیر ها
ناگهان حنجره ام می‌شکفد ، با تمام دل خود می‌گویم:
بار پروردگارا ببخشای مرا
و چه زود
نوری از جنس وجود
در دلم می‌تابد
همه جا نور است نور
همه جا شادی و شور
روزن نور دگر روزن نیست
شده دریای عبور
نه دگر زنجیری است
نه دگر از قفس و بند و تباهی خبری است
درب زندان باز است
و دلم از غم تنهایی شب‌های مه آلود تهی است
چون طنینی از عشق بر دلم می‌بارد
همه ابعاد زمان در نظرم می‌آید
یاد آن روز نخست
او مرا می‌خواند
با صدایی آشنا
او سخن می‌گوید
و تو ای بنده ما ، و تو ای خسته راه ، باز هم سوی من آی
گر هزاران بار عهد با خدایت بستی
ور هزارو یکبار عهد خود بشکستی
غم به دل راه مده ، که ز غم‌ها رستی
خجل از کردارم
با خدا می‌گویم
منم آن غرق گناه
با چه رویی به درت روی آرم
باز هم می‌گوید:
و تو ای بنده ما ، و تو ای غرق گناه ، و تو افتاده به چاه
و تو ای خسته‌ی راه ، باز هم سوی من آی
و تو دردانه من
از چه ای دل چرکین ؟
نی نباشی غمگین
غیر من ریز و درشت گنه بنده چه کس می‌داند ؟
من نپوشانم عیب چه کسی پوشاند ؟
و تو ای کودک بازی گوشم
در نخستین افسوس
چشم بر هر گنهت پوشیدم
به جلال و جبروتم که تو را بخشیدم
دگر از درد و غم بند مترس ، چون باد باش
از سکون و سکن و سکته گذر ، فریاد باش
شیشه غم بشکن ، جام مبارک باد باش
بنده عشق بمان
از دو جهان آزاد باش . . .

*آرما


۱۳:۰۸

نوشت

به نام دوست



دانشگاه نوشت: از امتحان دوشنبه تصور وحشتناکی داشتیم. و به همین جهت قرار بود ما پنج نفر به عنوان آخرین گروه در آخرین وقت، برای امتحان برویم. روز امتحان، فعل و انفعالاتی رخ داد که من با گروه دوم سر جلسه رفتم! از آنجایی که تنها دختر گروه بودم و استاد از آن باباهای دختر دوست خواهد شد(!) همه‌اش بالای سرم پرسه می‌زد و قصد کمک داشت که من بهش اجازه نمی‌دادم:| در نهایت صندلی را کشید و نشست کنار میز من، تا تسلط کامل بر اعمال بنده داشته باشد!
سه شنبه در اوج ناامیدی، فکرهای مزخرفی توی سرم پرسه می‌زد! دقیقا شبیه اولین سه شنبه ترم! شبیه دوشنبه های ترم یک! فکرهایم را ربط دادم به بی‌خوابی چند وقت اخیر و ترجیح دادم بعد از یک خواب عمیق و خستگی درکن دنبال نتیجه و راه حل باشم. در عین حال با خودم عهد بستم که شجاعت بیان کردن نتیجه‌های غیر دوست داشتنی را هم داشته باشم! نتیجه اینکه آن شب به استاد اقدم هم ایمیل نزدم و یک روز بعد، بعد از رسیدن به یک سری نتایج نصفه نیمه امیدوار کننده بهش ایمیل زدم! و حالا خسته از رفرش زدن های مکرر این‌باکس، جوابی نگرفته‌ام! می‌توانم بروم و توی تلگرام بهش پیام بدهم که جناب لطفا ایمیل هایت را چک کن! یا شنبه بروم سر کلاسش و حضوری یادآوری کنم! یا آنکه همینجور منتظر بمانم تا سه شنبه هفته بعد بروم سر کلاسش و حضوری یادآوری کنم! یا؟!
به طرز مسخره‌ای دو شب است که به هرمیون گرنجر فکر می‌کنم و به دنبال شباهت‌هایمان هستم! شباهتی هم نداریم! اصلا چرا من فکر می‌کنم باید شباهتی هم داشته باشیم؟! چون به دنبال نقش خودم توی گریفیندور هستم! اصلا چرا یک نفر تصمیم می‌گیرد که اسم یک گروه دانشجو را بگذارد گریفیندور؟!
همین فکر کردن ها هم ناشی از بی‌خوابی است!

رمضان نوشت: از روزهای اول رمضان نه گرسنگی فهمیدم و نه تشنگی! فقط بی خوابی! به قول زینب تا ما بتوانیم برنامه مان را درست کنیم عید فطر می‌رسد! قرار بود هر روز رمضان پست بنویسم شامل یک آیه قرآن! و شما شاهد هستید که تا چه اندازه موفق عمل کرده‌ام!!
شاید هم از دل همین روزها تصمیم های بزرگی بیرون بیاید!

غُر نوشت: تا چند سال پیش، در مواجهه با دوراهی ها و چندراهی ها، اولین تصمیمی که به ذهنم می‌رسید، اغلب بهترین تصمیم بود! ولی حالا پشت یک قدم کوچک، پشت یک حرف کوچک باید کلی فکر باشد تا پشیمانی حاصل نشود!
تا چند سال پیش، که سررشته فکر و دغدغه هایم از دستم در می‌رفت، یک گوشه می‌نشستم و خودم را می‌گذاشتم جلوی خودم و همه دغدغه‌ها را ردیف می‌کردم، حل‌شان می‌کردم و یک تیک سبزرنگ جلوشان می‌زدم. این روزها بعد از مدتی که تیک سبز رنگ را جلوی یک مسئله می‌زنم و فکر می‌کنم پرونده‌اش را بستم، از لای پرده گوشه اتاق سرش را بیرون می‌آورد و می‌گوید:"دالی! من هنوز اینجام!" و بعد دستش را برایم تکان می‌دهد!
من هم خودکار سبزم را گذاشتم توی جیبم و مسئله‌ها را همین‌جوری رها کردم و هر روز صبح خودم برایشان دست تکان می‌دهم! کسی می‌داند تا کجا می‌شود اینطور دوام آورد؟! به نظر خودم که تا همین سرکوچه هم نمی‌شود! و این یعنی نیازمند یک جلسه اضطراری هستیم! و از مسئله‌های قدیمی خواهشمندیم از همان پشت پرده راهشان را بگیرند و بروند! 


وَکَذَٰلِکَ جَعَلْنَا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ أَکَابِرَ مُجْرِمِیهَا لِیَمْکُرُوا فِیهَا ۖ وَمَا یَمْکُرُونَ إِلَّا بِأَنْفُسِهِمْ وَمَا یَشْعُرُونَ

"و (نیز) این گونه در هر شهر و آبادی، بزرگان گنهکاری قرار دادیم؛ (افرادی که همه گونه قدرت در اختیارشان گذاردیم؛ اما آنها سوء استفاده کرده، و راه خطا پیش گرفتند؛) و سرانجام کارشان این شد که به مکر (و فریب مردم) پرداختند؛ ولی تنها خودشان را فریب می‌دهند و نمی‌فهمند!"

الأنعام/123


التماس دعا:-)




۱۷:۲۲

شب با چراغ عاریه فردا نمی‌شود

به نام خوب

کاش واقعا عید بود! یعنی جدی جدی عید بود! منم جدی جدی تبریک می‌گفتم! کاش عید بیاد و حال همه خوب بشه. خیابونا هم خلاف سال‌های دور حال و هوای عید ندارند! نکنه امید تو دل‌هامون هم خشک بشه!

کاش واقعا عید بود! یعنی جدی جدی حال‌مون خوب بود! 

حس می‌کنم چشم و گوشم رو بستم که هیچی نبینم و هیچی نشنوم، که حالم الکی خوب باشه! که بشه قصه همونی که خودش رو زده به خواب. واسه همین کسی نمیاد دستم رو بگیره و ببره یه جای خوب! یا شاید یه زمان خوب! یعنی اول باید خسته بشیم؟! کم بیاریم؟!

خب باشه کم آوردیم...


" خدا کند یک اتفاق خوب بیفتد وسط زندگی‌مان

آری همین جا

وسط بی‌حوصلگی‌های روزانه‌مان

نگرانی‌های شبانه

وسط زخم‌های دل‌مان

آن‌جا که زندگی را هیچ‌وقت زندگی نکردیم

یک اتفاق خوب بیفتد

انقدر خوب 

که خاطرات سال‌ها جنگیدن و خواستن و نرسیدن از یادمان برود

آنگونه که یک اتفاق خوب همین الان

همین ساعت

همین حالا از پشت کوه‌های صبرمان طلوع کند

طلوعی که غروبش، غروب همه غصه‌های‌مان باشد

برای همیشه..."


#معین_هدایتی


۲۳:۳۲

آنکه بی باده کند جان مرا مست تویی

به نام خدا

یکِ فروردین، ساعت بیست به وقت ایران، یک عدد دخترِ مثلا بالغ، نشسته بود جلوی تلویزیون. و سیب زمینی پوست کَنان، با چشم های قلب شده، زل زده بود به صفحه تلویزیون! در حالی که مادرجان ش غُر می زد که مگر قحطی برنامه است؟! (البته که قحطی در صداوسیما بیداد می کند مادرجان!) و پدرجان ش برای خانم مهندس ش به افسوس سر تکان می داد!




***صندلی داغ!

۱۶:۲۰

پایان باز 96

یا مقلب القلوب

"..دعا بکنیم اگه عمری بود و رسیدیم به عید 97، وقتی به روزهای 96 نگاه می کنیم یه لبخند بزنیم به روزهایی که گذروندیم، کارهایی که کردیم و حرف هایی که گفتیم. و اگه قراره سفرنامه دنیامون توی 96 بسته بشه، اون لحظه آخر خدا لبخند بزنه به لحظه لحظه عمری که گذروندیم.."


تندیس بهترین اتفاق امسال که لبخندترین لبخند را بر لب می آورد، تعلق می گیرد به فاصله بین اینجا و اینجا! و تندیس زیباترین اتفاق و لبخندترین لبخند خدا، تعلق می گیرد به عشق خاله ش!

امسال خیلی زود گذشت! به خصوص شش ماه آخرش!

توی 96، مسیر زندگی به جاهای جدیدی رسید، تصمیم های جدیدی گرفته شد، آدم های جدیدی نقش پیدا کردند و طبقِ معمولِ همیشهِ تاریخ، منِ انسان معترف هستم که می شد بهتر از این عمل کرد!

97 می تواند پر از اتفاقات جدید و غیرمنتظره باشد!

در مسیر 97 به استراحت گاه های مسیر کمتر توجه می کنم، به پاره سنگ های بزرگ کنار جاده که جان می دهند برای نشستن، کمتر اهمیت می دهم!

دعا می کنم و دعا کنید که 97 سال اتفاقِ خوب باشد!


۰۹:۱۵

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan