خرداد مصادف با ورزش

به نام خدا


یک سال قبل:

بعضی روزها بعداز افطار با پدرجان والیبال نگاه می‌کردیم. یک شب وسط والیبال بلند شدم رفتم.در این فاصله نبودنم مادرجان به پدرجان گفته: این والیبال رو خاموش کن، بچه بره درسش رو بخونه، شب بگیره بخوابه!
پدرجان هم گفته: من چیکارش دارم بره درسش رو بخونه!
چنددقیقه بعد که برگشتم::
پدرجان خطاب به من: بدو بیا سه تا جلو زدیم!!
مامان:|

امسال:

فینال لیگ قهرمانان اروپا بود! بابا داشت فوتبال می‌دید. من هم گوشه اتاق جزوه به دست نشسته بودم. کم کم غول خواب داشت سراغم می‌آمد که خطا شد! شروع به دوباره خواندن کردم، دوباره داشت خوابم می‌گرفت که گل زدند! آفساید شد! خوابم پرید، نشستم دوباره بخوانم، داشت خوابم می‌گرفت گل زدند! خواندن را از سر گرفتم، چشم هایم داشت روی هم می‌افتاد تیر دروازه لرزید! خودکار و کاغذ را دوباره دستم گرفتم، باز داشت خوابم می‌گرفت که گل زدند!
در نهایت خواب، در رقابت بین فوتبال و جزوه پیروز شد:|


*وَقَضَىٰ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا ۚ إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا کَرِیمًا


و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستید! و به پدر و مادر نیکی کنید! هرگاه یکی از آن دو، یا هر دوی آنها، نزد تو به سن پیری رسند، کمترین اهانتی به آنها روا مدار! و بر آنها فریاد مزن! و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آنها بگو!

الإسراء/23
۰۹:۲۰

هادی

به نام خدا


♧ این ترم اصلا قسمت نمی‌شود که من کلاسی را دو در کنم! هر تصمیمی برای پیچاندن کلاس می‌گیرم با شکست مواجه می‌شوم! اصلا همین چهارشنبه که قرار بود برویم جشن که زد و صاحب جشن مریض شد! که ما هم برویم سر کلاس‌مان. تنها جلسه‌ای که این ترم غیبت خوردم یک کلاس حل تمرین بود که با استادش هم هماهنگ بودیم و دلیل غیبت‌مان هم علمی بود! قرار بود برویم سمینار علمی! و رفتیم. هر چند که هدف و نیت ما علمی بود اما دستاوردهای بسیار خوب غیر علمی داشتیم!

○دیروز بعد از کلاس به آخر جشن مهسا رسیدم تا وسایل‌ش را بگیرم. کنار در سالن منتظر دوست‌ش بودم. مهمان‌ها که قصد رفتن داشتند، به من تبریک و خسته نباشید می‌گفتند.D:

●تصمیم من برای نرفتن سر کلاس ۱۲ یکشنبه حتمی بود! بی برو برگرد! مهسا نبود! شش تایی ها نبودند ولی تصمیم‌ من پابرجا بود!
سر کلاس ۱۰ در نقش شیطان رجیم، دست راستی و دست چپی‌را قانع کردم که برای کلاس آذر نمانیم و برویم فیلم ببینیم!  تجربه ثابت کرده که من در قانع کردن دوستان برای نرفتن سر کلاس اغلب موفق بوده‌ام! چه دوران دبیرستان و چه دوران دانشگاه! تمام شدن کلاس همانا و سه تیر دانشجو از چله کمان کلاس دررفتن همانا!
از به فنا رفتن ناهار دست چپی در راه و گوشی من که از مرز متلاشی شدن جان سالم به در برد بگذریم و برسیم پشت در سالن که راه‌مان نمی‌دادند! ما هم سه جفت پا را کردیم در یک کفش که الا و بلا ما برنمی‌گردیم و برنگشتیم!

☆یک قانون حجازی‌فرانه هست که می گوید: هادی عوض نمی‌شود بلکه از یک فیلم خوب به فیلم خوب دیگر منتقل می‌شود!


◇وسط فیلم دیدن‌مان، دست چپی صفحه گوشی را جلوی چشمم گرفت تا پیامی را حاوی تشکیل نشدن کلاس آذر بخوانم! و در حالی که دوستان در مرز دست و جیغ و هورا بودند، من به ناتوانی‌م در دودر کردن کلاس‌ها می اندیشیدم!:|

♡امروز اول ماه مبارک است. دعاهای خوب یادمان نرود. وسط این همه جنگ و دعوا و نگرانی و دغدغه و نشدن‌ها و نرسیدن‌ها، دعاهای خوب بکنیم برای رسیدن به حالِ‌خوب!

*رمضان آمد و دل‌خوش که به اجبار صیام
خون دل خوردن‌مان تا دم افطار حرام


۱۵:۳۱

یک آشنا برگزار می کند!

به نام خدا
سرچشمه

با توجه به دیده‌ها وشنیده‌هایی که از شیطنت سایرین در دوران تحصیل‌شون داشتم، می‌تونم خودم رو یکی از دانش آموزان بی حاشیه معرفی کنم! دوران ابتدایی و راهنمایی نقش دانش آموز محبوب رو ایفا می کردم! دوران دبیرستان، با وجود جمع کوچک و صمیمی کلاس‌مون شیطنت‌هامون هم گروهی و دسته جمعی شد. از قفل کردن در کلاس گرفته تا کبریت روشن کردن و چسبوندن به سقف کلاس! سرکار گذاشتن معلم‌ها و پیچوندن معاون‌ها!از قفل کردن در نماز خونه و دیوار نوردی زهرا! یا اون دفعه ای که دوازده نفر ازجمع شانزده نفریمون توی سرویس بهداشتی گوشه حیاط جمع شدیم و نرفتیم سر کلاس کامپیوتر! و من هنوز هم ویژوال بیسیک بلد نیستم! بیشتر از همه معلم شیمی سال سوم رو سر کار گذاشتیم. تا جایی که من و زهره سرکلاسش هویج خوردیم!! به شهادت خط خطی های گوشه کتابمون هیچ وقت درس شیمی رو گوش نکردیم و این درحالی بود که هیچی از ارزش‌هامون کم نمی‌شد.‌یعنی دبیرمون ما رو مثال می‌زد و می‌گفت از این دوتا یاد بگیرید، با وجود اینکه خودشون درس رو بلدند باز هم سر کلاس گوش می‌کنند! ما نه بلد بودیم و نه گوش می‌کردیم! جدای از این شیطنت‌های کوچیک ما بچه مثبت‌هایی بودیم که زنگ‌های تفریح یه گوشه می‌نشستیم و کتاب‌های شریعتی و جلال آل احمد رو می‌خوندیم. روزایی که زهره قرار بود برای مسابقات روخوانی بره، بوستان سعدی و تاریخ بیهقی رو ورق زدیم! و بدین ترتیب دوران دانش آموزی رو با پرونده تقریبا سفید به انتها رسوندیم.
دوران دانشجویی جوری شد که دست و پامون برای شیطنت های ریز هم بسته شد ولی تا دلتون بخواد خاطره طنز خلق کردیم. ما به جای اینکه به بقیه بخندیم، میشینیم و به کارای خودمون می خندیم!
چند روز پیش یه سوتی خیلی کوچیک رو واسه مامان تعریف کردم و آخرش گفتم: ماهی میگه این استاد تو رو میندازه! و خب واکنش مامان به این مسئله خیلی جدی بود! و من تصمیم گرفتم هیچی از سلسله ماجراهای خودم و استاد فلانی تعریف نکنم که احتمالا مامان دیگه نگذاره برم دانشگاه! و حتی برای شما هم تعریف نمی کنمD:

بلکه یک خاطره با ژانر وحشت و ماجراجویی براتون تعریف میکنم. الکی!
ترم ۳ ما یک استاد حل تمرین داشتیم که ماجراها باهاش داشتیم و داریم! ما خیلی حرصش دادیم و خیلی بیشتر حرص‌مون داده و میده!
جلسه قبل از میان ترم ایشون یه سری تمرین داده بود و تاریخ تحویل رو تاریخ میان ترم اعلام کرده بود. ما هم، چون دانشجوهای خوب تمرین‌هارو نوشته بودیم ولی فضای قبل و حین و بعد از امتحان جوری بود که یادمون رفت تحویل بدیم! جنابشون عصر پیامی منتشر کردند با این‌مضمون که آن دسته از دوستانی که تمارین رو تحویل ندادند، برای تحویل تا سه شنبه شب مهلت دارند! وگرنه نمره ای بهشون‌تعلق نمی‌گیره! اینکه در ابتدا پیشنهاد عکس تمارین رو براشون فرستادن مطرح شد ولی ما وقعی به این موضوع ننهادیم عجیب نیست! به هرحال آدم غیرقابل پیش بینی بود و ترجیح می‌دادیم ببریم حضوری تحویل بدیم! این شد که سه شنبه چهار تا آدم کوتاه و بلند هر کدوم دو ورق کاغذ به دست، یکی لول کرده، یکی تا کرده و... افتادیم به جون دانشکده تا ایشون رو پیدا کنیم! از طبقه کلاس ها از اون ته سالن شروع کردیم به گشتن و تنها جوابی که عایدمون شد این بود که قبلا اتاقشون همین بغل بود ولی حالا عوض شده و نمیدونیم کجاست! هر کدوم به نوبت در اتاق ها رو می زدیم و از مکان استاد مذکور جویا می شدیم و در بسیاری از موارد اصلا نمی شناختند این استاد رو! تا اینکه یه بنده خدایی پیدا شد که گفت برین آزمایشگاه‌ها رو بگردین! رفتیم طبقه پایین اولی و آزمایشگاه‌ها رو گشتیم! نبود! در واقع تمام ساکنین دانشکده متوجه شدند که ما داریم دنبال یه ...نامی می گردیم خیلی بیچاره طور هم! هر ده دقیقه یه بار هم پیشنهاد عکس فرستادن از طرف یکیمون مطرح می‌شد و کسی تحویل نمی‌گرفت! رفتیم سراغ طبقه پایین دومی! و اونجا بود که یادمون اومد زیرزمین هم چندتا اتاق داره که دانشجویان دکتری اونجا ساکن میشن! بنابراین سرازیر شدیم توی زیرزمین! یه راهروی باریک و تاریک با یه سقف کوتاه!چند قدم یه بار یه در کوتاه بدون پنجره! ته سالن هم می پیچه به ناکجاآباد! اگه بیشتر دقت می کردیم صدای جیغ زنی رو هم می‌تونستیم از دوردست‌ها بشنویم! یه راهروی تاریک بود و چهارتا دختر بی سرپناه!

و اینجا بود که هیچ کس داوطلب نشد تا تقه ای به یکی از اون درهای بسته بزنه! بنابراین شروع کردیم به راه رفتن تا ببینیم ته سالن به کجا می‌رسه! که نرسیدیم! وسط راه یه بنده خدایی جلومون سبز شد و کاملا متعجب از حضورمون گفت با کی کار دارین؟! ما هم گفتیم دنبال...می گردیم! گفت اینجاست؟ گفتیم نمی دونیم! گفت شماره اتاق؟ گفتیم: نمی دونیم! گفت کدوم آزمایشگاه: گفتیم نمیدونیم! گفت رشته اش؟! اینو دیگه می دونستیم!
گفت میخواین چیکارکنید؟ گفتیم: اتاق هارو می گردیم! گفت همش رو؟؟؟؟!!!
ما هم به معنای چاره ای نداریم همدیگه رو نگاه کردیم. اونم سرش رو انداخت پایین رفت و در تاریکی ته راهرو ناپدید شد! در همین گیر و دار رسیدیم پشت یه دری که صداهایی ازش میومد در حال قرعه کشی بودیم که کی در بزنه یهو همون بنده خدا از اتاق بغلی اومد بیرون و گفت: چی شد پیدا کردین؟! گفتیم:نه هنوز!
گفت خب در بزنین دیگه! ماهم چهارتایی هجوم بردیم سمت در ولی هیچ کدوم در نزدیم! اونم گوشیش زنگ زد و درحالی که میرفت اتاقش گفت: یکی یکی در بزنید بپرسید!
خب اینکه پیشنهاد خودمون بود! راه حل دیگه؟!
خلاصه دکتر شین رو فرستادیم جلو گفتیم در بزن. این وسط من و ماهی در مورد یک موضوع احتمالا مسخره و پیش پاافتاده هرهر داشتیم می‌خندیدیم. دکترشین در سمت چپی رو زد ولی فرجی حاصل نشد! و همین که داشت می‌رفت سمت در راستی.‌یک هو در سمت راستی باز شد و یه کله از لای در اومد بیرون و با اخم و تخم و دعوا گفت: چیکار دارید؟! زینب خودش رو تو تاریکی قایم کرد! دکتر شین هاج و واج با دهن باز یه نگاه به اون میکرد و یه نگاه به ما! من و ماهی هم در حالی که خندمون نصفه مونده بود نیشمون الکی باز بود! بعد از مدت مدیدی که دکتر شین زبونش باز نشد، من در حالی که سعی میکردم خنده مسخرم رو مهار کنم جویای استادمون شدم؟! که گفت اینجا نیست!! و با همون اخم و تخم در رو کوبید و رفت! ما هم جونمون رو برداشتیم و چهار دست و پا دوییدیم بیرون! و شب عکس تمارین رو فرستادیم و توضیح دادیم که نتونستیم امروز پیداتون کنیم! البته نه با جزئیات! ایشون هم خیلی خجسته فرمودند من اصلا امروز دانشگاه نبودم!


*نمی خواستم تو این مسابقه باشم. در واقع نتونستم از اتفاقات بامزه‌ای که همیشه برامون میفته متن خوب دربیارم! ولی دلم نیومد که نباشم!

۲۳:۳۷

Goli is in rel?!

به نام خدا

گوشی زنگ  خورد.
-الو
-سلام
-سلام
-با..ع..
-ببخشید شما؟
-عمه‌ی گلی ام.
-اشتباه گرفتید.
-عه! ببخشید.

دوباره زنگ میخورد. ‌

-سلام
-سلام
-ببخشید من با سارا کار دارم بهش میگن گلی! من عمه ش هستم.
-این شماره ۰۹۹۰.... هست.
-عه پس ما اشتباه گرفتیم.
(لابد فکر می‌کرد من اشتباه برمی‌دارم!)
-بله
-الان آنلاین بود، گفتم بپرسم ببینم رل زده یا نه!
0_O
-ببخشید مزاحم شدم.
-خواهش میکنم.


۰۰:۱۷

خلبان آینده

به نام خدا

#تابستان_96_حورا_علیسان_زیر_آسمان_خدا


نگاهی به بالای سرش کرد و گفت: بیا تو رو بندازیم بالا، برو اون بالا. خیلی بالا!
می خندم: چرا منو می فرستی بالا؟

می خندد و می رود سراغ سه چرخه اش!

- از اون بالا چی بیارم برات؟

از آن لبخندهای شیرینش می زند و می گوید: ابر!

نگاهی به ابرهای بالای سرم می کنم.

- تو کوچولوتری. راحت تری می تونی بری اون بالا. تو رو بفرستیم بری واسمون ابر بیاری؟

نگاهم می کند: آخه میفتم، میخورم زمین!

- من می گیرمت، نمی گذارم بخوری زمین!




#بهار_97_حورا_علیسان_کنار_ماهی_گلی_ها


تقه ای به دیوار خانه ماهی گلی ها می زند و به ورجه وورجه کردن شان می خندد. می گوید: یکی از پارسالی ها مُرده! دوتاشون رو میدی بهم؟

- اون دوتا رو ببر. بقیه رو هم میارم برات.

چشم هایش برق می زند: اونا رو هم میاری؟

- آره. میارم که تنها نمونن.

- داداش هاشون رو بیار که تنها نمونن.

- نه! اینا آبجی همدیگه هستن!


۱۹:۳۶

دو عدد دانشجوی مملکت هستیم!

به نام خدا


گفت: کی تو این بارون این همه راه رو میره که کتاب بگیره؟!

- مگه نشنیدی میگن: علم اگر در ثریا باشد و فلان؟!

- علم آخه؟!

- خب حالا عشق^_^




- اسم کتاب جدید امیرخانی چی بود؟!

- اومم یادم نیست!

- هوتن؟!

- آره فکر کنم هوتن بود:|

- !!

- هیرش نبود؟!



۱۵:۴۳

یک ماه هم نشد

به نام خدا

یک ماه هم نشد که نوشتم پاییز رسمی شروع شد.

و حالا اومدم بگم: پاییز نیومده رفت و زمستون به تخت نشست!




۱۵:۴۸

پاییز رسمی چند روزی هست که شروع شده است

به نام خدا

بالاخره پاییز به رسمیت شناخته شد، همراه با گرد و غبار، همراه با سرماخوردگی. بعد از گذشت بیشتر از یک ماه از پاییز تقویمی، هنوز درگیر برنامه ریزی هستم. صبح ها شب می شود و شنبه ها جمعه می شود و ما هم در حال دوییدن دنبال دقیقه ها هستیم.
وسط تمام این دوییدن ها، حضور در جلسه دکتر نایبی، یک اتفاق خوب و حال خوب کن و انگیزه ساز بود.
هفته پیش بعد از چندمین شکست، گوشه ای کز کرده، زانو به بغل نشسته بودم و داشتم به تمام راه حل هایی که بعد از هر شکست، پشت سر هم ردیف می کردم و دوباره می رسیدم به همان نقطه همیشگی، فکر می کردم! راه حل جدیدی نداشتم، یا باید همان راه حل های قبلی را با اراده قوی تر پیش می گرفتم یا... .
به قول شرلوک، هیچ اتفاقی در این دنیا تصادفی نیست! آن ها که تصادفی بودن اتفاقات را باور دارند، چه زندگی کسل کننده ای می گذرانند!
در همین گیر و دار، پیامی روی گوشیم ظاهر شد که حاوی متن زیر بود:

"ناتوان ترین مردم کسی است که از اصلاح نفس خویش و خودسازی، عاجز باشد."

امام علی(ع)

۰۸:۲۷

پیس پیس

به نام خدا

کنارم نشسته بود و داشت سیگار می کشید. به سرفه افتاد. اسپری تنفسی را از جیبش بیرون آورد و پیس پیس زد توی دهانش! نفسش که جا آمد ادامه سیگارش را کشید!


۱۰:۲۶

زیرزمینی‌رفتیم استقبال

به نام خالق


حورا به عنوان عضو افتخاری قبولِ مسئولیت می کند

معمولا وظیفه استقبال از دانشجویان جدیدالورود بر عهده ستاد بسیج هست. هفته قبل فاطمه پیام داد: که شنبه میتونی بیای کمک؟! و من از اونجایی که هیچ تجربه ای در این زمینه ندارم گفتم نه! از طرفی هم می خواستم بعدازمدت ها برم کتابخونه. و باتوجه به شروع کلاس ها، فاطمه در حالی که زیر فشار کمبود نیروی انسانی قرار داشت در تلاش برای قانع کردن من بود. و من درحالی که دچار احساسات مختلفی از قبیل کنجکاوی، هیجان، هوس تجربه جدیدو.. بودم پذیرفتم.


حورا در مترو

از وقتی چشم باز کردم، صحبت از راه اندازی مترو در شهرمون بود. و ما کم کم به این نتیجه میرسیدیم که ان شاالله نوه هامون سوار مترو می شوند. چند وقت پیش مترو در یک مسیر کوتاه به راه افتاد. تا اینکه ایستگاه محله ما هم تاسیس شد و ماه قبل هم ایستگاه دانشگاه راه اندازی شد. شنبه که با خواهرم به قصد دانشگاه خارج شدیم بالاخره مذاکرات چندروزمون منجر به رفتن به سمت ایستگاه مترو شد! وقتی نگام به مترو افتاد یاد قطاری افتادم که ما رو به مشهد رسوند و اگر واکنش های بامزه خواهرم در اولین تجربه متروسواریمون نبود، میزدم زیرگریه! 


خوش آمدگویی

این کار شامل نوبت دادن به دانشجویان جدید، راهنمایی کردنشون، دادن فرم های ثبت نام و کمک بهشون در پرکردن این فرم ها هست. بیشتر دانشجوها با پدر و مادرشون و حتی برادر و خواهرشون اومده بودند! و اغلب فرم ها رو هم پدر و مادراشون پر کردند!! من از دوره راهنمایی فرم های ثبت نام مدرسه رو خودم پر کردم و روز ثبت نام دانشگاه با وجودی که از نظر خودم نیازی به حضور مادرم نبود، اومد و منم گفتم بشینه روی یک صندلی و خودم رفتم و همه کارای ثبت نام رو انجام دادم و برگشتم. مامان هم که تجربه همراهی خواهرم در ثبت نام دانشگاه رو داشت، از روند سریع ثبت نام من بسیار اعلام رضایت کرد.

میز خواهران و برادران جدا بود. و وقتی پدر یا مادری برای فرم گرفتن سر میز میومد، فاطمه می پرسید: بچه تون آقاست یا خانم؟!!

پدری سر میزمون اومد و فرم ثبت نام خواست! و وقتی از بچه شون جویا شدیم به سمتی اشاره کرده و گفت داره با دوستاش حرف میزنه! تعداد همراهان، بیشتر از تعداد دانشجوها بود و ما گاهی نمی دونستیم کی رو باید راهنمایی کنیم؟!دانشجو؟ پدرش؟ یا مادرش؟!

از اونجایی که دانشکده مون فنی هست و تعداد آقایون خیلی بیشتراز خانم هاست. بیشتر مهندسان خانم جدیدالورود هم از تعداد دخترها در کلاس جویا می شدند و من اطمینان میدادم بهشون که تنها دختر ورودی امسال نیستند!


کار خدا رو چه دیدی؟!

تعدادی متوجه نبودند که باید قبل از گرفتن فرم، نوبت بگیرند و ما هم به میز قبل ارجاعشون می دادیم.به اون هایی که شماره نوبتشون خیلی بالا بود، می گفتیم منتظر نمونند و فردا مراجعه کنند. دختری به همراه پدرش برای گرفتن فرم اومد. و در حال پر کردن فرم ازشون پرسیدیم که شماره نوبتشون چنده؟! فاطمه تاکید کرد که چون ممکنه تا پایان وقت ثبت نام امروز نوبت بهشون نرسه. و پدرِ دختر در حالی که نسبت به گرفتن نوبت بی خیال بود، گفت: چرا نرسه؟! کار خدا رو چی دیدی؟ یهو دیدی رسید!

و ما فهمیدیم در فرهنگ امروزه، پارتی بازی را کار خدا می نامند!


مامان بزرگ و نوه اش

یک مامان بزرگ بامزه و دوست داشتنی و خوش زبون با قدی خمیده برای ثبت نام نوه اش(پسر) اومده بود. ساعت های اولیه ثبت نام بود و تقریبا ساعتی رو باید منتظر رسیدن نوبتشون می موندند.که یک هو دیدیم مامان بزرگ به طرز بامزه ای داره به یکی از برادرها اصرار میکنه که پسرش رو خیلی سریع بفرستند بالا تا کارای ثبت نامش رو انجام بده چرا که حالش خوب نیست و فشارش داره جابجا میشه. برادرمون هم خیلی مودبانه در تلاش برای آروم کردن مادربزرگ بود.

-شما بفرمایید بنشینید، سرپا نمونید.

-کار پسرمو راه بندازین ما بریم.

-چشم شما بفرمایید.چیزی میل دارید من براتون بگیرم؟!

-نه فقط اونو بفرستید بالا.

بعد مادربزرگ رو آوردند و کنار ما نشوندنش. ایشون هم وقتی دید پسرش هنوز نرفته بالا دوباره بلند شد و رفت سر وقت برادرها که کار پسر منو راه بندازید، ما بریم من خسته شدم!

صحنه تقابل مادربزرگ و برادرها به قدری بامزه بود که تا دقایقی روحمون شاد شد! البته نوه مذکور هم خیلی مظلومانه یک گوشه ای ایستاده بود و رخ نشون نمیداد.

خلاصه برادران قبل از قیام سوم مادربزرگ لطف کردند و پسرش رو فرستادن بالا و برای مادربزرگ هم چای و کیک آوردند و ایشون با فاطمه غرق صحبت شد. نوه ش مهندسی کامپیوتر قبول شده بود و از تهران اومده بودند. موقع رفتن با خوش رویی ازمون خداحافظی کرد و گفت هر وقت رفتیم تهران برامون جبران می کنند.


بی دقتی مسئولین

اواسط ثبت نام بود که تعدادی از دانشجویانی که بالا رفته بودند دوباره برگشتند و گفتند که از بالا گفتند فرم اشتباهی رو پر کردند! و اینجا کاشف به عمل اومد که نیم ساعت اول فاطمه تنها بوده و مراجعه کننده زیاد. فاطمه هم هول کرده و به هر کسی همه جور فرمی داده!

از یک ساعتی به بعد، نفهمیدیم کی؟کِی؟ و از کجا بهمون گفت که به شماره های بالای ۱۷۰ بگیم منتظر نمونند و فردا مراجعه کنند. و ماهم به جمع کثیری چنین پیشنهادی دادیم. و از اونجایی که سایت دانشکده برای پرداخت شهریه دانشجویان شبانه اشکال پیدا کرده بود.  هنوز دو ساعت مونده به پایان ساعت ثبت نام شماره ۱۴۰ رو هم صدا کردند.اینجا بود که ما به تکاپو افتادیم که چه کسی پیشنهاد فرستادن مراجعین به خونه رو مطرح کرد؟! و البته کسی گردن نگرفت! و چون همیشه مسئولین مقصرند ما هم تقصیر ها رو انداختیم گردن فاطمه!


بعد از ظهر هم با دوستان رفتیم سر کلاس!

عصر که بر میگشتم خونه پر از انرژی و لبخند و حال خوب بودم!

# اولین_روز_پاییز_خوبی_رو_گذروندم!

۱۱:۰۳

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan