پاییز رسمی چند روزی هست که شروع شده است

به نام خدا

بالاخره پاییز به رسمیت شناخته شد، همراه با گرد و غبار، همراه با سرماخوردگی. بعد از گذشت بیشتر از یک ماه از پاییز تقویمی، هنوز درگیر برنامه ریزی هستم. صبح ها شب می شود و شنبه ها جمعه می شود و ما هم در حال دوییدن دنبال دقیقه ها هستیم.
وسط تمام این دوییدن ها، حضور در جلسه دکتر نایبی، یک اتفاق خوب و حال خوب کن و انگیزه ساز بود.
هفته پیش بعد از چندمین شکست، گوشه ای کز کرده، زانو به بغل نشسته بودم و داشتم به تمام راه حل هایی که بعد از هر شکست، پشت سر هم ردیف می کردم و دوباره می رسیدم به همان نقطه همیشگی، فکر می کردم! راه حل جدیدی نداشتم، یا باید همان راه حل های قبلی را با اراده قوی تر پیش می گرفتم یا... .
به قول شرلوک، هیچ اتفاقی در این دنیا تصادفی نیست! آن ها که تصادفی بودن اتفاقات را باور دارند، چه زندگی کسل کننده ای می گذرانند!
در همین گیر و دار، پیامی روی گوشیم ظاهر شد که حاوی متن زیر بود:

"ناتوان ترین مردم کسی است که از اصلاح نفس خویش و خودسازی، عاجز باشد."

امام علی(ع)

۰۸:۲۷

پیس پیس

به نام خدا

کنارم نشسته بود و داشت سیگار می کشید. به سرفه افتاد. اسپری تنفسی را از جیبش بیرون آورد و پیس پیس زد توی دهانش! نفسش که جا آمد ادامه سیگارش را کشید!


۱۰:۲۶

زیرزمینی‌رفتیم استقبال

به نام خالق


حورا به عنوان عضو افتخاری قبولِ مسئولیت می کند

معمولا وظیفه استقبال از دانشجویان جدیدالورود بر عهده ستاد بسیج هست. هفته قبل فاطمه پیام داد: که شنبه میتونی بیای کمک؟! و من از اونجایی که هیچ تجربه ای در این زمینه ندارم گفتم نه! از طرفی هم می خواستم بعدازمدت ها برم کتابخونه. و باتوجه به شروع کلاس ها، فاطمه در حالی که زیر فشار کمبود نیروی انسانی قرار داشت در تلاش برای قانع کردن من بود. و من درحالی که دچار احساسات مختلفی از قبیل کنجکاوی، هیجان، هوس تجربه جدیدو.. بودم پذیرفتم.


حورا در مترو

از وقتی چشم باز کردم، صحبت از راه اندازی مترو در شهرمون بود. و ما کم کم به این نتیجه میرسیدیم که ان شاالله نوه هامون سوار مترو می شوند. چند وقت پیش مترو در یک مسیر کوتاه به راه افتاد. تا اینکه ایستگاه محله ما هم تاسیس شد و ماه قبل هم ایستگاه دانشگاه راه اندازی شد. شنبه که با خواهرم به قصد دانشگاه خارج شدیم بالاخره مذاکرات چندروزمون منجر به رفتن به سمت ایستگاه مترو شد! وقتی نگام به مترو افتاد یاد قطاری افتادم که ما رو به مشهد رسوند و اگر واکنش های بامزه خواهرم در اولین تجربه متروسواریمون نبود، میزدم زیرگریه! 


خوش آمدگویی

این کار شامل نوبت دادن به دانشجویان جدید، راهنمایی کردنشون، دادن فرم های ثبت نام و کمک بهشون در پرکردن این فرم ها هست. بیشتر دانشجوها با پدر و مادرشون و حتی برادر و خواهرشون اومده بودند! و اغلب فرم ها رو هم پدر و مادراشون پر کردند!! من از دوره راهنمایی فرم های ثبت نام مدرسه رو خودم پر کردم و روز ثبت نام دانشگاه با وجودی که از نظر خودم نیازی به حضور مادرم نبود، اومد و منم گفتم بشینه روی یک صندلی و خودم رفتم و همه کارای ثبت نام رو انجام دادم و برگشتم. مامان هم که تجربه همراهی خواهرم در ثبت نام دانشگاه رو داشت، از روند سریع ثبت نام من بسیار اعلام رضایت کرد.

میز خواهران و برادران جدا بود. و وقتی پدر یا مادری برای فرم گرفتن سر میز میومد، فاطمه می پرسید: بچه تون آقاست یا خانم؟!!

پدری سر میزمون اومد و فرم ثبت نام خواست! و وقتی از بچه شون جویا شدیم به سمتی اشاره کرده و گفت داره با دوستاش حرف میزنه! تعداد همراهان، بیشتر از تعداد دانشجوها بود و ما گاهی نمی دونستیم کی رو باید راهنمایی کنیم؟!دانشجو؟ پدرش؟ یا مادرش؟!

از اونجایی که دانشکده مون فنی هست و تعداد آقایون خیلی بیشتراز خانم هاست. بیشتر مهندسان خانم جدیدالورود هم از تعداد دخترها در کلاس جویا می شدند و من اطمینان میدادم بهشون که تنها دختر ورودی امسال نیستند!


کار خدا رو چه دیدی؟!

تعدادی متوجه نبودند که باید قبل از گرفتن فرم، نوبت بگیرند و ما هم به میز قبل ارجاعشون می دادیم.به اون هایی که شماره نوبتشون خیلی بالا بود، می گفتیم منتظر نمونند و فردا مراجعه کنند. دختری به همراه پدرش برای گرفتن فرم اومد. و در حال پر کردن فرم ازشون پرسیدیم که شماره نوبتشون چنده؟! فاطمه تاکید کرد که چون ممکنه تا پایان وقت ثبت نام امروز نوبت بهشون نرسه. و پدرِ دختر در حالی که نسبت به گرفتن نوبت بی خیال بود، گفت: چرا نرسه؟! کار خدا رو چی دیدی؟ یهو دیدی رسید!

و ما فهمیدیم در فرهنگ امروزه، پارتی بازی را کار خدا می نامند!


مامان بزرگ و نوه اش

یک مامان بزرگ بامزه و دوست داشتنی و خوش زبون با قدی خمیده برای ثبت نام نوه اش(پسر) اومده بود. ساعت های اولیه ثبت نام بود و تقریبا ساعتی رو باید منتظر رسیدن نوبتشون می موندند.که یک هو دیدیم مامان بزرگ به طرز بامزه ای داره به یکی از برادرها اصرار میکنه که پسرش رو خیلی سریع بفرستند بالا تا کارای ثبت نامش رو انجام بده چرا که حالش خوب نیست و فشارش داره جابجا میشه. برادرمون هم خیلی مودبانه در تلاش برای آروم کردن مادربزرگ بود.

-شما بفرمایید بنشینید، سرپا نمونید.

-کار پسرمو راه بندازین ما بریم.

-چشم شما بفرمایید.چیزی میل دارید من براتون بگیرم؟!

-نه فقط اونو بفرستید بالا.

بعد مادربزرگ رو آوردند و کنار ما نشوندنش. ایشون هم وقتی دید پسرش هنوز نرفته بالا دوباره بلند شد و رفت سر وقت برادرها که کار پسر منو راه بندازید، ما بریم من خسته شدم!

صحنه تقابل مادربزرگ و برادرها به قدری بامزه بود که تا دقایقی روحمون شاد شد! البته نوه مذکور هم خیلی مظلومانه یک گوشه ای ایستاده بود و رخ نشون نمیداد.

خلاصه برادران قبل از قیام سوم مادربزرگ لطف کردند و پسرش رو فرستادن بالا و برای مادربزرگ هم چای و کیک آوردند و ایشون با فاطمه غرق صحبت شد. نوه ش مهندسی کامپیوتر قبول شده بود و از تهران اومده بودند. موقع رفتن با خوش رویی ازمون خداحافظی کرد و گفت هر وقت رفتیم تهران برامون جبران می کنند.


بی دقتی مسئولین

اواسط ثبت نام بود که تعدادی از دانشجویانی که بالا رفته بودند دوباره برگشتند و گفتند که از بالا گفتند فرم اشتباهی رو پر کردند! و اینجا کاشف به عمل اومد که نیم ساعت اول فاطمه تنها بوده و مراجعه کننده زیاد. فاطمه هم هول کرده و به هر کسی همه جور فرمی داده!

از یک ساعتی به بعد، نفهمیدیم کی؟کِی؟ و از کجا بهمون گفت که به شماره های بالای ۱۷۰ بگیم منتظر نمونند و فردا مراجعه کنند. و ماهم به جمع کثیری چنین پیشنهادی دادیم. و از اونجایی که سایت دانشکده برای پرداخت شهریه دانشجویان شبانه اشکال پیدا کرده بود.  هنوز دو ساعت مونده به پایان ساعت ثبت نام شماره ۱۴۰ رو هم صدا کردند.اینجا بود که ما به تکاپو افتادیم که چه کسی پیشنهاد فرستادن مراجعین به خونه رو مطرح کرد؟! و البته کسی گردن نگرفت! و چون همیشه مسئولین مقصرند ما هم تقصیر ها رو انداختیم گردن فاطمه!


بعد از ظهر هم با دوستان رفتیم سر کلاس!

عصر که بر میگشتم خونه پر از انرژی و لبخند و حال خوب بودم!

# اولین_روز_پاییز_خوبی_رو_گذروندم!

۱۱:۰۳

من به پاییز پرازحادثه عادت ندارم

ماییم و نوای بی نوایی


پادشاه فصل ها پاییز:

تا جایی که یادم می آید، پاییز همیشه برایم کوتاهترین فصل سال بوده است. با اتفاقات کم رنگی که در خاطرم کم رنگ تر شده. با این حال دوست داشتنی هایش کم نیست: رنگ هایش، بارانش...

امسال در انتظار پاییز پر از اتفاق هستم. از جنس خوبش:-)


هم شاگردی سلام:

درحالی که جمع کثیری از دانشجویان، سال تحصیلی را آغاز نکرده و بوی ماه مهر اصلا به مشامشان نرسیده، ما نه تنها در کلاس حاضر شدیم و اساتید محترم نیز حضور به عمل رسانده و تدریس فرمودند، تکلیف و تمرین و پروژه هم تعیین کردند:|


به بهانه محرم:

حسینی بشوید نه هیئتی! زیرا اگر گرم هیئت بشوید حسینتان را آنگونه که خود دوست دارید و باب میلتان است می سازید و هرکس با میل شما مخالف باشد، می گویید با حسین(ع) مخالف است. ولی اگر حسینی باشید. هیئت و رفتارتان را بر مبنای حسین می سازید. هیئتی شدن کاری ندارد. کافیست ریش بگذارید و با پیراهن مشکی از این هیئت به آن هیئت بروید! حسینی شدن است که مشکل است. (آیت الله بهجت)


۱۲:۱۵

ماه من اگه عاشقی، عاشقا گاهی گم میشن!

به نام خدا

سلام.

هفته قبل با یک اتفاق خیلی خوب شروع شد که شاید تنها اتفاق قابل توجه هفته اخیر بود. قدم نو رسیده، یعنی اومدن یک عروسک صورتی چند وجبی که فقط دوست داره بخوابه:-)

اعتراف میکنم که خودم، خودم رو چشم زدم! وقتی به خودم گفتم:" آفرین حورا! این بهترین تابستونی بود که داشتی!" بهترین تابستون، یعنی وقتی برای حوصله سررفتن نبود. بهتر از هر وقت دیگری به برنامه ای که داشتم عمل کردم و بیشتر از هر وقت دیگری از تابستون و تعطیلات لذت بردم و قدر لحظه ها رو حس کردم. ولی هفته ای که گذشت با صرف نظر از زمان هایی که در کنار خانواده عروسک کوچولوی دوست داشتنی بودم، واقعا نمی دونم چیکار کردم؟! یعنی حتی نیومدم پنل بیان رو باز کنم:/

و بعد با سیلی از پیام های دوستان دانشگاهی مواجه شدم! که "فلان درس رو با کدوم استاد برداریم؟!" ، "استاد فلانی که ترم قبل باهاش بودی چطور بود؟"، "درس های عملی کدوم تایم برداریم که باهم باشیم؟" و...

همه این پیام ها خبر از واقعه هولناک انتخاب واحد رو داشت که پیش رو داریم! و من ساعت های آخر هفته ای رو که اون طور که نباید گذرونده بودم ، به نوشتن کدها و ردیف کردن اسم استاد ها توی یه دفترچه گذروندم! به امید اینکه انتخاب واحدی سالم و به دور از هرگونه درگیری های لفظی و فیزیکی با سیستم داشته باشیم!

این هفته رو با خوندن "ابن مشغله" نادر ابراهیمی شروع کردم، باشد که از زندگی نباتی* به زندگی عادی برگردم!


*ما اصلا زندگی بشری نمی کنیم، زندگی ما زندگی نباتی است. درست مثل یک درخت. زمستان که آمد و برگ و بارش ریخت می نشیند به انتظار بهار. تا برگ دربیاورد. بعد به انتظار تابستان، تا میوه بدهد. بعد به انتظار باران، بعد به انتظار کود و همین جور. همه اش به انتظار تحولات طبیعی، تحولات از خارج. آنها این جور بودند شما هم این جورید. غافل از اینکه همه اش به انتظار تحولات خارجی بمانی یک دفعه سیل می آید یا یکهو باد گرم می گیرد یا یک مرتبه خشکسالی می شود.

نون والقلم_جلال آل احمد

۱۰:۲۸

بادیگاردِ راستگو؟!

به نام خدا


دیروز عصر، مادرجان می خواستند بروند مجلس عزای یکی از درگذشتگان. پدرجان گفتند: چون جمعه هست، کوچه ها و خیابونا خلوته، تنها نرو، با حورا برو!

منظور پدرجان این نبود که خیابان ها خلوت است و حوصله ات سر می رود، پس با حورا برو، باهم حرف بزنید که تنهایی حوصله ات سر نرود. منظور باباجان این بود که خلوت است و ممکن است کسی مزاحم بشود، پس تنها نرو! (برخلاف مادرجان و خواهرم، تا جایی که یاد می آید فوبیای مزاحم خیابانی نداشتم!)

حالا فرض کنید یک آدم مریضی هم پیدا شود که بخواهد مزاحمت ایجاد کند، وجود من چه منفعتی دارد؟!

1. من دفاع شخصی بلدم؟

2. کمربند مشکی دارم؟

3. کمربند قهوه ای؟

4. یا نکند علامت حاکم بزرگ میتی کومان را دارم که همه زانو بزنند؟

به هرحال، پدر را اطاعت گفته و راهی شدیم. مرحوم موردنظر ربط چندانی به من نداشت و حضورم در مجلس، به نظرم زیادی بی ربط بود! به مادرجان گفتم که داخل نمی آیم و کنار کفشداری منتظر می مانم تا فاتحه ای بخواند و برگردد. او هم گفت: "باشه." البته این باشد به معنای "تا آخر مجلس می مانم" بود!

کنار کفشداری با دختردایی ایستاده بودیم و نظاره گر آدم هایی بودیم که می آمدند و می رفتند. در این بین تعدادی از اعضای خانواده های معزا برای بدرقه بعضی مهمان ها تا دم کفشداری می آمدند. و وقتی مرا می دیدند بعد از سلام و احوالپرسی، بابت قدم رنجه نمودنم و شریک شدن در غمشان بسیار تشکر می کردند. و یکیشان هم بابت حضورم بسیار ابراز خوشحالی و خرسندی کرد!

به نظرتان جایز بود که صادقانه علت حضورم را همراهی مادرم، مطرح می کردم؟!


ببینید:قصه گو قصه بگو:)

۱۳:۲۱

جوانی شمع ره کردم!

به نام خدا


اغلب وقتی ما را باهم می بینند، بعضی با یک لبخند کوچک و بعضی با قیافه متعجب می پرسند: دوقلویید؟!

و ما با اینکه اوایل تعجب می کردیم، ولی حالا عادت کرده ایم و با لبخند جواب می دهیم: نه چهارسال اختلاف سنی داریم!

و بعد از اینکه فرد مقابلمان بابت شنیدن چهارسال اختلاف سنی شگفت زده شده، در حالی که قیافه جفتمان را از نظر می گذراند به من اشاره میکند و می گوید: تو بزرگتری؟!

و جواب می دهد: نه من بزرگترم!

و هر دویمان یک لبخند دیگر ضمیمه این مکالمه تکراری می کنیم!

چند وقت پیش که این ماجرای تکراری را برای پدرجان تعریف می کرد، و می گفت که اغلب فکر میکنند جوانتر و کم سن و سال تر از من هست! از آنجایی که ایرانی جماعت، تهدیدها را به فرصت تبدیل می کند، بنده خاطرنشان کردم که این سوء تفاهم به علت عاقلانه تر رفتار کردن اینجانب است که اغلب مرا بزرگتر از او می دانند!


۱۳:۱۹

قسم به نگرانی مادرانِ جانمان

به نام خدا


از جنگ چیزی نمی دانم! تا حال جنگ را از نزدیک ندیده ام! اول و آخر باری که یک اسلحه واقعی را از نزدیک دیدم، اردوی آمادگی دفاع دوران دبیرستان بود! جنگ را از قاب فیلم ها می شناسم و صدای جنگ را فقط از اخبار شنیده ام! از آن هشت سال جنگ، جز حرف های مادرجان از شنیدنِ صدای انفجار چیزی ندارم!

ولی چیزی هست که از نزدیک دیده ام، شنیده ام، احساسش کرده ام وسال هاست با آن زندگی می کنم:نگرانی مادرجانم!

دیروز، مادرجان بعد از شنیدن خبرِ اتفاقی که در تهران بود، یک دفعه نگرانِ منی می شود که در خیابان های تبریز و در راه خانه هستم! به نظر نگرانیِ بی دلیلی است، تهران کجا و تبریز کجا؟! اما نگرانی های مادرانِ جان که این چیزهارا نمی داند! و من فکر کردم اگر من آن روزِ انتخاب رشته، یکی از دانشگاه های تهران را انتخاب کرده بودم، حالا مادرجانم...

نه اینکه فکرکنید، قصد دارم بگویم حالا تهران ناامن است یا... نه!!

برای مادرجانم آن چهارراه بدون چراغ راهنمایی که چهار سال در مسیر خانه به مدرسه و برعکس، از آن عبور کردم، هم ناامن است! برای مادرانِ جان، پنج دقیقه بی خبری از فرزندانشان یعنی ناامنی!!

حالا فکر کنید به حالِ آن مادرانِ جانی که نَه پنج دقیقه و پنج ساعت که روزها از فرزندانشان بی خبرند! و نَه در خیابان های امن شهر که در وسط میدان جنگ!

هرچقدر هم که بگویند و بگوییم اتفاقِ کوچک! و ما بیدی نیستیم که به این بادها بلرزیم! هفده خانواده عزادارند! و این اتفاق برای آنها نَه کوچک است و نَه خنده دار! 

از خدا برایشان صبر طلب می کنیم.

۱۵:۲۶

افق

بسم ربّ شهر رمضان


بعد از شستن ظرف های سحری، لَم داده بودم به پایه کاناپه و داشتم قُلُپ قُلُپ آب را وارد حلقم می کردم که با شنیدن صدای تقریبا بلند الله اکبر از تلویزیون، چشمانم به گشادترین حد ممکن رسید، حلقم در جا قفل شد و دهانم آماده بود که مثل یک فواره عمل کرده و تمام آب هایی را که در راه رسیدن به حلقم بودند، به سقف خانه بپاشد. که همین چشمان گشاد شده به سمت گوشه تلویزیون چرخید و عبارت ملکوتی[!] "اذان صبح به افق تهران" را خواند! راه حلق باز شد! چشم ها با خیال راحت بسته شد! و عمل آبرسانی بدون تلفات مادی به سرانجام رسید!

۱۵:۴۶

یاشاسین!

به نام بالاترین


=>>می شود می توانیم!



بعدنوشت=>پیشنهادطوری!

۱۵:۴۶

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan