تکنولوژی

به نام خدا


آیا می دانید اگه توی تلگرام دستتون بخوره و به یکی زنگ بزنید، دیگه نمی تونید پیام حاوی میس کالتون رو پاک کنید تا طرف مقابل نبینه؟!

آیا می دانید این اتفاق می تونه تحت شرایط خاص برای آدم های خاص، ناگوار باشه؟!

آیا می دانید این تکنولوژی لعنتی پس کِی می خواد پیشرفت کنه و جلوی سوتی های ما رو بگیره؟!

۱۸:۵۲

تمرین چهارم سخن سرا_بیمارستان شمس

به نام خدا

نوزده سال و هفت ماه و یازده روز پیش از آن، شب بود که مامان، مادربزرگِ او را خبر کرد و رفتند بیمارستانِ شمس و من به دنیا آمدم.

یازده شهریور بود. قرار بود با خاله او برویم دانشگاه برای تحویل پروژه خاله اش! ما وقتی از خانه بیرون آمدیم، هیچ کدام فکر نمی کردیم که قرار است ظهر آن روز چه اتفاقی بیفتد.

خاله اش برای پروژه زحمت زیادی کشیده بود و از جان و دل برایش گذشته بود! امیدوار بودیم که برویم و نمره بیست را بگیریم و بعد جشن پیروزی اما...

توی سالن طبقه سوم دانشکده، منتظر خاله اش بودم که پوشه به دست رفته بود اتاق استاد راهنما. بعد از چنددقیقه که برگشت؛ به جای نمره بیست در دستش همان پوشه بود با یک سری ایرادات ریز که زحمات بزرگ می طلبید. به سراغ سایت دانشکده رفتیم و پشت سیستم نشستیم. در همین حین که خاله اش تلاش می کرد ایرادات مذکور را با من درمیان بگذارد، تلفنش زنگ خورد و من بی هوا گفتم:"وای به دنیا اومد! آخ جون!" خاله اش در حالی که چشم غره ای نثار من می کرد، گوشی را برداشت و گفت:"عمه جونه."

- الو سلام عمه جون.

- ...

- ممنون. شما خوبین؟

- ...

- اونا هم خوبن.

- ...

- نه هنوز به دنیا نیومده.

- ...

- چی؟؟

-...

- کِی؟؟

- ...

- وای نه من دانشگاهم. خبر ندارم. الان زنگ میزنم بهشون. خداحافظ


گفتم:" دیدی؟ به دنیا اومد؟ چی گفت؟ الان کجا هستن؟"

- نمیدونم! تو نمی تونی زبونت رو واسه خیر بچرخونی آخه؟!

- خیرتر از این؟ حالا چی شد؟

- عمه جون زنگ زده خونه، بابا گفته رفتند بیمارستان. وای حالا چی میشه؟ من چیکار کنم؟

خنده ای از سر ذوق کردم و گفتم:"هیچی دیگه به دنیا میاد. خاله میشی. ای جان!"

اشاره ای به سیستم روبرویمان کرد و گفت:"اینو چیکار کنم؟"

- میتونی الان درستش کنی؟

- ببین منو!

نگاهش کردم. دست هایش از هول و ذوق می لرزید و معلوم بود که نمی توانستد. فلش را از سیستم بیرون کشید و پوشه را برداشت. جسم لرزان و روح خوشحال خاله اش را تا دم در اتاق استادراهنما همراهی کردم تا برود و پوشه را روی میز بیندازد و بگوید:"من خاله شدم، بمونه برای بعد. خدانگهدار." 

زنگ زدم به مادر و خبر خوب را دادم. بهش گفتم خودش را با اتوبوس برساند چهارراه آبرسان تا باهم برویم بیمارستان. حس می کردم اگر خاله اش را به حال خود رها کنم، از شدت شوق ممکن است غش کند. من لبخند بر لب و خاله اش هول و لرزان خودمان را به چهارراه رساندیم. مامان هنوز نرسیده بود و خاله اش که اصلا قدرت انتظار نداشت رفت به سمت بیمارستان شمس. من اما گوشه ای از چهارراه ایستادم به انتظار مادر و در فکر او.

مامان دیر کرده بود و یا شاید انتظار بود که دیر نشان می داد. گوشه چهارراه ایستاده بودم و زل زده بودم به ایستگاه اتوبوس. اتوبوس هایی که می آمدند و مسافرهایی که پیاده می شدند. صدای رانندگان تاکسی از سمت راست بلند شده بود. میان انتظار طولانی و خسته کننده، خانمی بهم نزدیک شد. از همان ها که کمی خیره نگاهت می کنند، بعد یک لبخند می نشیند کُنج لبشان. می آیند جلو و می گویند:"ببخشید خانم؟"

- بله؟

و بعد با نگاهشان وجبت می کنند، یک لبخند دیگر می زنند:" میشه شماره خونتون رو بدید؟" من هم لبخندم را نصف و نیمه قورت دادم:"نه."

بعد از راهی کردنش، نگاهی به دور و اطراف کردم. کمی خودم را نزدیک درخت کنار خیابان کشیدم تا خیلی توی دید نباشم. دختری نزدیک ظهر، بی صدا گوشه چهارراه ایستاده و زل زده به ایستگاه اتوبوس و هرچند دقیقه یک بار انگار که یاد چیزی افتاده باشد، لبخند می زند. و چه کسی می دانست دلیل لبخندش چند خیابان بالاتر است.

بالاخره مامان از راه رسید و راه افتادیم به سمت بیمارستان.

جلوی ورودی بیمارستان پدر و مادربزرگش را دیدیم که آمده بودند بیرون تا کمی هوا بخورند. رفتیم داخل. سالن هم کف چندین ردیف صندلی بود و کلی آدم. انتظار اغلب سخت و طاقت فرسا است. عقربه های ساعت سر لج می افتند و زمان همیشه پدیده عجیبی است. گاهی می ایستادیم و گاهی می نشستیم. حرف می زدیم و حرف می زدیم. دعا می کردیم. قرآن می خواندیم. می خندیدیم و نگرانی  هایمان را به زبان نمی اوردیم.

نگهبان آمد و همراه مادرش را خواست. ما هم همگی ساک و کیف ها را بغل زدیم و پشت سر پدرش به راه افتادیم. از پشت شیشه، پرستاری نسخه ای به دست پدرش داد و گفت تهیه کند! و ما سرخورده برگشتیم و دوباره نشستیم به انتظار.

بیمارستان جای عجیبی است. می گویند زمین گِرد است و انگار برای بعضی ها زندگی هم گرد است که نقطه آغاز و پایانشان در یک مکان است. بیمارستان!

گوشه ای از سالن ما بودیم و نگرانی برای رسیدن عزیزمان. و گوشه ای دیگر خانواده ای در عزای عزیز از دست رفته شان. ما بودیم و لبخندمان. آن ها بودند و اشک هایشان. ما بودیم و شوق روزهای آینده. آن ها بودند و حسرت خاطرات گذشته. پرستاری لبخند بر لب و شتابان می آمد تا مژده رسیدن بدهد. و پرستاری غمگین و آرام می آمد تا خبر رفتن بدهد. بیمارستان جای عجیبی است!

من و خاله اش ایستاده بودیم کنار دیوار. کمی آن طرف تر پدر نگرانش ایستاده بود. مادربزرگش و مامان نشسته بودند روی صندلی و خواهرم ایستاده بود نزدیک آن ها. برای بار چندم بود که نگهبان وارد سالن شد. اما این بار نه مثل همیشه! مستقیم رفت سراغ پدرِ او. زل زده بودم به دهانش که بی توجه به ما زل زده بود به پدرش.

- شما همراه خانمِ ... هستید؟

- بله.

- چشمتون روشن. به دنیا اومد.

همه هیجانم را در آغوش خاله اش انداختم. صدای اذان ظهر می آمد. خواهرم گفت:"خدا خودش اذان را در گوشش گفت!"

۱۵:۰۵

پند در خواب

به نام خدا

خواب دیدم یک نفر که یادم نیست چه کسی؟! بهم می گوید برو پیش دکترقشلاقی تا نصیحتت بکند! لوکیشن خوابم، خانه پدری مادرم هست. دکترقشلاقی می آید و ما راه می افتیم به سمت حیاط! در راه، همکلاسی اول راهنمایی ام را دیدم. که بعد از آن سال حتی سلام علیکی هم باهم نداشتیم. توی خواب بهم گفت:در مسابقه نقاشی که سال دوم راهنمایی شرکت کرده بودیم، در منطقه مقام آورده ایم! (چنین مسابقه ای در دنیای خارج از خواب هرگز وجود نداشته!) و گفت رفته و جایزه مان را گرفته و در اولین فرصت برایم می آورد. من هم بهش گفتم که برای خودش نگه دارد. گفت جایزه مان یک وسیله مکانیکی است که به درد من می خورد! راستش را بخواهید بعد از خواب هرچه فکر می کنم، منظور از یک وسیله مکانیکی را متوجه نمی شوم! حتی نمی دانم چرا یک وسیله مکانیکی باید به درد من بخورد! حال آنکه در خواب کاملا قانع شده بودم که چون جایزه یک وسیله مکانیکی است، پس بیشتر به درد من می خورد! 

هنگام پایین رفتن از پله ها استاد ازم پرسید که امتحان میان ترم را چگونه نوشتم؟! و من درمورد مسئله بحث برانگیز امتحان ازش سوال کردم، و پرسیدم تنها باید یک بافر به مدار اضافه می کردیم؟ گفت:نه! - پس چندتا؟! - سه تا!

من ابتدا پنج بافر گذاشته بودم، بعد دیدم با یکی هم می شود به نتیجه رسید. زینب دوتا گذاشته بود. و من هرجوری فکر می کردم سه تا را نمی شد توجیه کرد! رفتیم و توی گاراژ خانه پدری مادرم نشستیم و استاد از من پرسید که آیا تصمیمم برای نویسنده شدن جدی است؟! و من توی خواب اصلا از این پرسش تعجب نکردم. و گفتم نمی دانم شاید! و این تنها در خواب ممکن است که صاحب یک شرکت الکترونیکی به نام و استاد دانشگاه، بیاید توی خواب و چنین سوالی بکند. در ادامه خوابم استاد پندی بهم داد و گفت: برای رسیدن به اهدافت باید یک سری کارها را مشخص کنی که مجبور باشی هرروز بهشان عمل کنی! یک سری اهداف کوتاه مدت مشخص کن تا مثلا در یک ماه بهشان برسی!



*چندوقت پیش قرار بود پستی از زبان استادقشلاقی بنویسم! پست مذکور آنقدر به صورت پیش نویس در حافظه گوشی ماند که یک سلسله اتفاقاتی افتاد شامل: دلار، برجام، تحریم، آمریکا، فرار مغزها، گرانی و... و فکر کردم در صورت انتشار پست بازخوردهایی با محتوای "نفست از جای گرم بلند میشه" خواهم داشت! لذا پست مذکور کما فی السابق در حالت پیش نویس می ماند تا موقعیت انتشار داشته باشد!

۱۷:۲۶

خرداد مصادف با ورزش

به نام خدا


یک سال قبل:

بعضی روزها بعداز افطار با پدرجان والیبال نگاه می‌کردیم. یک شب وسط والیبال بلند شدم رفتم.در این فاصله نبودنم مادرجان به پدرجان گفته: این والیبال رو خاموش کن، بچه بره درسش رو بخونه، شب بگیره بخوابه!
پدرجان هم گفته: من چیکارش دارم بره درسش رو بخونه!
چنددقیقه بعد که برگشتم::
پدرجان خطاب به من: بدو بیا سه تا جلو زدیم!!
مامان:|

امسال:

فینال لیگ قهرمانان اروپا بود! بابا داشت فوتبال می‌دید. من هم گوشه اتاق جزوه به دست نشسته بودم. کم کم غول خواب داشت سراغم می‌آمد که خطا شد! شروع به دوباره خواندن کردم، دوباره داشت خوابم می‌گرفت که گل زدند! آفساید شد! خوابم پرید، نشستم دوباره بخوانم، داشت خوابم می‌گرفت گل زدند! خواندن را از سر گرفتم، چشم هایم داشت روی هم می‌افتاد تیر دروازه لرزید! خودکار و کاغذ را دوباره دستم گرفتم، باز داشت خوابم می‌گرفت که گل زدند!
در نهایت خواب، در رقابت بین فوتبال و جزوه پیروز شد:|


*وَقَضَىٰ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا ۚ إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا کَرِیمًا


و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستید! و به پدر و مادر نیکی کنید! هرگاه یکی از آن دو، یا هر دوی آنها، نزد تو به سن پیری رسند، کمترین اهانتی به آنها روا مدار! و بر آنها فریاد مزن! و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آنها بگو!

الإسراء/23
۰۹:۲۰

هادی

به نام خدا


♧ این ترم اصلا قسمت نمی‌شود که من کلاسی را دو در کنم! هر تصمیمی برای پیچاندن کلاس می‌گیرم با شکست مواجه می‌شوم! اصلا همین چهارشنبه که قرار بود برویم جشن که زد و صاحب جشن مریض شد! که ما هم برویم سر کلاس‌مان. تنها جلسه‌ای که این ترم غیبت خوردم یک کلاس حل تمرین بود که با استادش هم هماهنگ بودیم و دلیل غیبت‌مان هم علمی بود! قرار بود برویم سمینار علمی! و رفتیم. هر چند که هدف و نیت ما علمی بود اما دستاوردهای بسیار خوب غیر علمی داشتیم!

○دیروز بعد از کلاس به آخر جشن مهسا رسیدم تا وسایل‌ش را بگیرم. کنار در سالن منتظر دوست‌ش بودم. مهمان‌ها که قصد رفتن داشتند، به من تبریک و خسته نباشید می‌گفتند.D:

●تصمیم من برای نرفتن سر کلاس ۱۲ یکشنبه حتمی بود! بی برو برگرد! مهسا نبود! شش تایی ها نبودند ولی تصمیم‌ من پابرجا بود!
سر کلاس ۱۰ در نقش شیطان رجیم، دست راستی و دست چپی‌را قانع کردم که برای کلاس آذر نمانیم و برویم فیلم ببینیم!  تجربه ثابت کرده که من در قانع کردن دوستان برای نرفتن سر کلاس اغلب موفق بوده‌ام! چه دوران دبیرستان و چه دوران دانشگاه! تمام شدن کلاس همانا و سه تیر دانشجو از چله کمان کلاس دررفتن همانا!
از به فنا رفتن ناهار دست چپی در راه و گوشی من که از مرز متلاشی شدن جان سالم به در برد بگذریم و برسیم پشت در سالن که راه‌مان نمی‌دادند! ما هم سه جفت پا را کردیم در یک کفش که الا و بلا ما برنمی‌گردیم و برنگشتیم!

☆یک قانون حجازی‌فرانه هست که می گوید: هادی عوض نمی‌شود بلکه از یک فیلم خوب به فیلم خوب دیگر منتقل می‌شود!


◇وسط فیلم دیدن‌مان، دست چپی صفحه گوشی را جلوی چشمم گرفت تا پیامی را حاوی تشکیل نشدن کلاس آذر بخوانم! و در حالی که دوستان در مرز دست و جیغ و هورا بودند، من به ناتوانی‌م در دودر کردن کلاس‌ها می اندیشیدم!:|

♡امروز اول ماه مبارک است. دعاهای خوب یادمان نرود. وسط این همه جنگ و دعوا و نگرانی و دغدغه و نشدن‌ها و نرسیدن‌ها، دعاهای خوب بکنیم برای رسیدن به حالِ‌خوب!

*رمضان آمد و دل‌خوش که به اجبار صیام
خون دل خوردن‌مان تا دم افطار حرام


۱۵:۳۱

یک آشنا برگزار می کند!

به نام خدا
سرچشمه

با توجه به دیده‌ها وشنیده‌هایی که از شیطنت سایرین در دوران تحصیل‌شون داشتم، می‌تونم خودم رو یکی از دانش آموزان بی حاشیه معرفی کنم! دوران ابتدایی و راهنمایی نقش دانش آموز محبوب رو ایفا می کردم! دوران دبیرستان، با وجود جمع کوچک و صمیمی کلاس‌مون شیطنت‌هامون هم گروهی و دسته جمعی شد. از قفل کردن در کلاس گرفته تا کبریت روشن کردن و چسبوندن به سقف کلاس! سرکار گذاشتن معلم‌ها و پیچوندن معاون‌ها!از قفل کردن در نماز خونه و دیوار نوردی زهرا! یا اون دفعه ای که دوازده نفر ازجمع شانزده نفریمون توی سرویس بهداشتی گوشه حیاط جمع شدیم و نرفتیم سر کلاس کامپیوتر! و من هنوز هم ویژوال بیسیک بلد نیستم! بیشتر از همه معلم شیمی سال سوم رو سر کار گذاشتیم. تا جایی که من و زهره سرکلاسش هویج خوردیم!! به شهادت خط خطی های گوشه کتابمون هیچ وقت درس شیمی رو گوش نکردیم و این درحالی بود که هیچی از ارزش‌هامون کم نمی‌شد.‌یعنی دبیرمون ما رو مثال می‌زد و می‌گفت از این دوتا یاد بگیرید، با وجود اینکه خودشون درس رو بلدند باز هم سر کلاس گوش می‌کنند! ما نه بلد بودیم و نه گوش می‌کردیم! جدای از این شیطنت‌های کوچیک ما بچه مثبت‌هایی بودیم که زنگ‌های تفریح یه گوشه می‌نشستیم و کتاب‌های شریعتی و جلال آل احمد رو می‌خوندیم. روزایی که زهره قرار بود برای مسابقات روخوانی بره، بوستان سعدی و تاریخ بیهقی رو ورق زدیم! و بدین ترتیب دوران دانش آموزی رو با پرونده تقریبا سفید به انتها رسوندیم.
دوران دانشجویی جوری شد که دست و پامون برای شیطنت های ریز هم بسته شد ولی تا دلتون بخواد خاطره طنز خلق کردیم. ما به جای اینکه به بقیه بخندیم، میشینیم و به کارای خودمون می خندیم!
چند روز پیش یه سوتی خیلی کوچیک رو واسه مامان تعریف کردم و آخرش گفتم: ماهی میگه این استاد تو رو میندازه! و خب واکنش مامان به این مسئله خیلی جدی بود! و من تصمیم گرفتم هیچی از سلسله ماجراهای خودم و استاد فلانی تعریف نکنم که احتمالا مامان دیگه نگذاره برم دانشگاه! و حتی برای شما هم تعریف نمی کنمD:

بلکه یک خاطره با ژانر وحشت و ماجراجویی براتون تعریف میکنم. الکی!
ترم ۳ ما یک استاد حل تمرین داشتیم که ماجراها باهاش داشتیم و داریم! ما خیلی حرصش دادیم و خیلی بیشتر حرص‌مون داده و میده!
جلسه قبل از میان ترم ایشون یه سری تمرین داده بود و تاریخ تحویل رو تاریخ میان ترم اعلام کرده بود. ما هم، چون دانشجوهای خوب تمرین‌هارو نوشته بودیم ولی فضای قبل و حین و بعد از امتحان جوری بود که یادمون رفت تحویل بدیم! جنابشون عصر پیامی منتشر کردند با این‌مضمون که آن دسته از دوستانی که تمارین رو تحویل ندادند، برای تحویل تا سه شنبه شب مهلت دارند! وگرنه نمره ای بهشون‌تعلق نمی‌گیره! اینکه در ابتدا پیشنهاد عکس تمارین رو براشون فرستادن مطرح شد ولی ما وقعی به این موضوع ننهادیم عجیب نیست! به هرحال آدم غیرقابل پیش بینی بود و ترجیح می‌دادیم ببریم حضوری تحویل بدیم! این شد که سه شنبه چهار تا آدم کوتاه و بلند هر کدوم دو ورق کاغذ به دست، یکی لول کرده، یکی تا کرده و... افتادیم به جون دانشکده تا ایشون رو پیدا کنیم! از طبقه کلاس ها از اون ته سالن شروع کردیم به گشتن و تنها جوابی که عایدمون شد این بود که قبلا اتاقشون همین بغل بود ولی حالا عوض شده و نمیدونیم کجاست! هر کدوم به نوبت در اتاق ها رو می زدیم و از مکان استاد مذکور جویا می شدیم و در بسیاری از موارد اصلا نمی شناختند این استاد رو! تا اینکه یه بنده خدایی پیدا شد که گفت برین آزمایشگاه‌ها رو بگردین! رفتیم طبقه پایین اولی و آزمایشگاه‌ها رو گشتیم! نبود! در واقع تمام ساکنین دانشکده متوجه شدند که ما داریم دنبال یه ...نامی می گردیم خیلی بیچاره طور هم! هر ده دقیقه یه بار هم پیشنهاد عکس فرستادن از طرف یکیمون مطرح می‌شد و کسی تحویل نمی‌گرفت! رفتیم سراغ طبقه پایین دومی! و اونجا بود که یادمون اومد زیرزمین هم چندتا اتاق داره که دانشجویان دکتری اونجا ساکن میشن! بنابراین سرازیر شدیم توی زیرزمین! یه راهروی باریک و تاریک با یه سقف کوتاه!چند قدم یه بار یه در کوتاه بدون پنجره! ته سالن هم می پیچه به ناکجاآباد! اگه بیشتر دقت می کردیم صدای جیغ زنی رو هم می‌تونستیم از دوردست‌ها بشنویم! یه راهروی تاریک بود و چهارتا دختر بی سرپناه!

و اینجا بود که هیچ کس داوطلب نشد تا تقه ای به یکی از اون درهای بسته بزنه! بنابراین شروع کردیم به راه رفتن تا ببینیم ته سالن به کجا می‌رسه! که نرسیدیم! وسط راه یه بنده خدایی جلومون سبز شد و کاملا متعجب از حضورمون گفت با کی کار دارین؟! ما هم گفتیم دنبال...می گردیم! گفت اینجاست؟ گفتیم نمی دونیم! گفت شماره اتاق؟ گفتیم: نمی دونیم! گفت کدوم آزمایشگاه: گفتیم نمیدونیم! گفت رشته اش؟! اینو دیگه می دونستیم!
گفت میخواین چیکارکنید؟ گفتیم: اتاق هارو می گردیم! گفت همش رو؟؟؟؟!!!
ما هم به معنای چاره ای نداریم همدیگه رو نگاه کردیم. اونم سرش رو انداخت پایین رفت و در تاریکی ته راهرو ناپدید شد! در همین گیر و دار رسیدیم پشت یه دری که صداهایی ازش میومد در حال قرعه کشی بودیم که کی در بزنه یهو همون بنده خدا از اتاق بغلی اومد بیرون و گفت: چی شد پیدا کردین؟! گفتیم:نه هنوز!
گفت خب در بزنین دیگه! ماهم چهارتایی هجوم بردیم سمت در ولی هیچ کدوم در نزدیم! اونم گوشیش زنگ زد و درحالی که میرفت اتاقش گفت: یکی یکی در بزنید بپرسید!
خب اینکه پیشنهاد خودمون بود! راه حل دیگه؟!
خلاصه دکتر شین رو فرستادیم جلو گفتیم در بزن. این وسط من و ماهی در مورد یک موضوع احتمالا مسخره و پیش پاافتاده هرهر داشتیم می‌خندیدیم. دکترشین در سمت چپی رو زد ولی فرجی حاصل نشد! و همین که داشت می‌رفت سمت در راستی.‌یک هو در سمت راستی باز شد و یه کله از لای در اومد بیرون و با اخم و تخم و دعوا گفت: چیکار دارید؟! زینب خودش رو تو تاریکی قایم کرد! دکتر شین هاج و واج با دهن باز یه نگاه به اون میکرد و یه نگاه به ما! من و ماهی هم در حالی که خندمون نصفه مونده بود نیشمون الکی باز بود! بعد از مدت مدیدی که دکتر شین زبونش باز نشد، من در حالی که سعی میکردم خنده مسخرم رو مهار کنم جویای استادمون شدم؟! که گفت اینجا نیست!! و با همون اخم و تخم در رو کوبید و رفت! ما هم جونمون رو برداشتیم و چهار دست و پا دوییدیم بیرون! و شب عکس تمارین رو فرستادیم و توضیح دادیم که نتونستیم امروز پیداتون کنیم! البته نه با جزئیات! ایشون هم خیلی خجسته فرمودند من اصلا امروز دانشگاه نبودم!


*نمی خواستم تو این مسابقه باشم. در واقع نتونستم از اتفاقات بامزه‌ای که همیشه برامون میفته متن خوب دربیارم! ولی دلم نیومد که نباشم!

۲۳:۳۷

Goli is in rel?!

به نام خدا

گوشی زنگ  خورد.
-الو
-سلام
-سلام
-با..ع..
-ببخشید شما؟
-عمه‌ی گلی ام.
-اشتباه گرفتید.
-عه! ببخشید.

دوباره زنگ میخورد. ‌

-سلام
-سلام
-ببخشید من با سارا کار دارم بهش میگن گلی! من عمه ش هستم.
-این شماره ۰۹۹۰.... هست.
-عه پس ما اشتباه گرفتیم.
(لابد فکر می‌کرد من اشتباه برمی‌دارم!)
-بله
-الان آنلاین بود، گفتم بپرسم ببینم رل زده یا نه!
0_O
-ببخشید مزاحم شدم.
-خواهش میکنم.


۰۰:۱۷

خلبان آینده

به نام خدا

#تابستان_96_حورا_علیسان_زیر_آسمان_خدا


نگاهی به بالای سرش کرد و گفت: بیا تو رو بندازیم بالا، برو اون بالا. خیلی بالا!
می خندم: چرا منو می فرستی بالا؟

می خندد و می رود سراغ سه چرخه اش!

- از اون بالا چی بیارم برات؟

از آن لبخندهای شیرینش می زند و می گوید: ابر!

نگاهی به ابرهای بالای سرم می کنم.

- تو کوچولوتری. راحت تری می تونی بری اون بالا. تو رو بفرستیم بری واسمون ابر بیاری؟

نگاهم می کند: آخه میفتم، میخورم زمین!

- من می گیرمت، نمی گذارم بخوری زمین!




#بهار_97_حورا_علیسان_کنار_ماهی_گلی_ها


تقه ای به دیوار خانه ماهی گلی ها می زند و به ورجه وورجه کردن شان می خندد. می گوید: یکی از پارسالی ها مُرده! دوتاشون رو میدی بهم؟

- اون دوتا رو ببر. بقیه رو هم میارم برات.

چشم هایش برق می زند: اونا رو هم میاری؟

- آره. میارم که تنها نمونن.

- داداش هاشون رو بیار که تنها نمونن.

- نه! اینا آبجی همدیگه هستن!


۱۹:۳۶

دو عدد دانشجوی مملکت هستیم!

به نام خدا


گفت: کی تو این بارون این همه راه رو میره که کتاب بگیره؟!

- مگه نشنیدی میگن: علم اگر در ثریا باشد و فلان؟!

- علم آخه؟!

- خب حالا عشق^_^




- اسم کتاب جدید امیرخانی چی بود؟!

- اومم یادم نیست!

- هوتن؟!

- آره فکر کنم هوتن بود:|

- !!

- هیرش نبود؟!



۱۵:۴۳

یک ماه هم نشد

به نام خدا

یک ماه هم نشد که نوشتم پاییز رسمی شروع شد.

و حالا اومدم بگم: پاییز نیومده رفت و زمستون به تخت نشست!




۱۵:۴۸

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan