جهل استمراری

به نام خدا


به بهانه قطعی آب، پدرجان از سختی های زندگی های پیشین تعریف می کرد.

قبل از آنکه دوش به حمام ها برسد. مردم خود را در خزینه* می شستند. که با توجه به تعریف های پدر خیلی هم بهداشتی نبود. (درواقع اصلا بهداشتی نبود). برای احترام به روحیه شما مخاطب عزیز، از بیان تعریف هایی که پدرجان کرد، صرف نظر می کنم.

خلاصه رسید روزی که در حمام ها دوش نصب کردند. چندی از افراطی های آن زمان فرموده بودند(!)حمام کردن با دوش خلاف دین است و مردم تظاهرات کرده و شعار داده بودند که:

هانی عصرین امامی داده گلسین

الهی اذن وِر فریاده گلسین

(امام عصر کجاست تا به دادمان برسد

خدایا اجازه بده که او به فریادمان برسد)


حالا من اینجا و در این زمان، به عقاید و جهل آن زمان می خندم و فکر می کنم سال ها بعد، فرزندانم و فرزندانِ فرزندانم قرار است به کدام عقیده و جهل من بخندند؟!


*تعریف خزینه در ویکی پدیا

۱۶:۲۷

از شِبه سهراب ها*

به نام خدا


آن موقع پدرجان پنج شش سالش بود. می گوید به همراه عموجانم که فقط یک سال بزرگتر از باباجان هست، رفته بودند جلوی گاری تخم مرغ رنگی فروشی! باباجان می گوید آن روزها تخم مرغ رنگی ها را روی گاری می فروختند و بچه ها هم عاشق تخم مرغ رنگی بودند. و گاهی با تخم مرغ رنگی هاشان باهم مسابقه می دادند.

پدرجان و عموجان پولی برای خرید تخم مرغ رنگی نداشتند، می روند جلوی گاری و وقتی سر عمو تخم مرغ رنگی فروش شلوغ می شود، باباجان یک دانه برمیدارد و می گذارد توی جیبش! با عموجان برمی گردند و سر آن یک تخم مرغ دعوایشان می شود که چه کسی آن را بردارد. آخرسر تصمیم می گیرند، دوباره بروند و یکی هم عموجان بردارد. این بار یک خانمی، عموجان را حین این کار می بیند و به عمو تخم مرغی خبر می دهد. او هم می آید و جیب هایشان را می گردد و تخم مرغ ها را می گیرد. باباجان هم درحالی که نمی خواهد تخم مرغ را پس بدهد با اصرار می گوید که من این تخم مرغ را حالا برنداشتم که دفعه قبلی برداشتم!


*من و سهراب چقدر مثل همیم!



۱۲:۰۴

بادیگاردِ راستگو؟!

به نام خدا


دیروز عصر، مادرجان می خواستند بروند مجلس عزای یکی از درگذشتگان. پدرجان گفتند: چون جمعه هست، کوچه ها و خیابونا خلوته، تنها نرو، با حورا برو!

منظور پدرجان این نبود که خیابان ها خلوت است و حوصله ات سر می رود، پس با حورا برو، باهم حرف بزنید که تنهایی حوصله ات سر نرود. منظور باباجان این بود که خلوت است و ممکن است کسی مزاحم بشود، پس تنها نرو! (برخلاف مادرجان و خواهرم، تا جایی که یاد می آید فوبیای مزاحم خیابانی نداشتم!)

حالا فرض کنید یک آدم مریضی هم پیدا شود که بخواهد مزاحمت ایجاد کند، وجود من چه منفعتی دارد؟!

1. من دفاع شخصی بلدم؟

2. کمربند مشکی دارم؟

3. کمربند قهوه ای؟

4. یا نکند علامت حاکم بزرگ میتی کومان را دارم که همه زانو بزنند؟

به هرحال، پدر را اطاعت گفته و راهی شدیم. مرحوم موردنظر ربط چندانی به من نداشت و حضورم در مجلس، به نظرم زیادی بی ربط بود! به مادرجان گفتم که داخل نمی آیم و کنار کفشداری منتظر می مانم تا فاتحه ای بخواند و برگردد. او هم گفت: "باشه." البته این باشد به معنای "تا آخر مجلس می مانم" بود!

کنار کفشداری با دختردایی ایستاده بودیم و نظاره گر آدم هایی بودیم که می آمدند و می رفتند. در این بین تعدادی از اعضای خانواده های معزا برای بدرقه بعضی مهمان ها تا دم کفشداری می آمدند. و وقتی مرا می دیدند بعد از سلام و احوالپرسی، بابت قدم رنجه نمودنم و شریک شدن در غمشان بسیار تشکر می کردند. و یکیشان هم بابت حضورم بسیار ابراز خوشحالی و خرسندی کرد!

به نظرتان جایز بود که صادقانه علت حضورم را همراهی مادرم، مطرح می کردم؟!


ببینید:قصه گو قصه بگو:)

۱۳:۲۱

جوانی شمع ره کردم!

به نام خدا


اغلب وقتی ما را باهم می بینند، بعضی با یک لبخند کوچک و بعضی با قیافه متعجب می پرسند: دوقلویید؟!

و ما با اینکه اوایل تعجب می کردیم، ولی حالا عادت کرده ایم و با لبخند جواب می دهیم: نه چهارسال اختلاف سنی داریم!

و بعد از اینکه فرد مقابلمان بابت شنیدن چهارسال اختلاف سنی شگفت زده شده، در حالی که قیافه جفتمان را از نظر می گذراند به من اشاره میکند و می گوید: تو بزرگتری؟!

و جواب می دهد: نه من بزرگترم!

و هر دویمان یک لبخند دیگر ضمیمه این مکالمه تکراری می کنیم!

چند وقت پیش که این ماجرای تکراری را برای پدرجان تعریف می کرد، و می گفت که اغلب فکر میکنند جوانتر و کم سن و سال تر از من هست! از آنجایی که ایرانی جماعت، تهدیدها را به فرصت تبدیل می کند، بنده خاطرنشان کردم که این سوء تفاهم به علت عاقلانه تر رفتار کردن اینجانب است که اغلب مرا بزرگتر از او می دانند!


۱۳:۱۹

قسم به نگرانی مادرانِ جانمان

به نام خدا


از جنگ چیزی نمی دانم! تا حال جنگ را از نزدیک ندیده ام! اول و آخر باری که یک اسلحه واقعی را از نزدیک دیدم، اردوی آمادگی دفاع دوران دبیرستان بود! جنگ را از قاب فیلم ها می شناسم و صدای جنگ را فقط از اخبار شنیده ام! از آن هشت سال جنگ، جز حرف های مادرجان از شنیدنِ صدای انفجار چیزی ندارم!

ولی چیزی هست که از نزدیک دیده ام، شنیده ام، احساسش کرده ام وسال هاست با آن زندگی می کنم:نگرانی مادرجانم!

دیروز، مادرجان بعد از شنیدن خبرِ اتفاقی که در تهران بود، یک دفعه نگرانِ منی می شود که در خیابان های تبریز و در راه خانه هستم! به نظر نگرانیِ بی دلیلی است، تهران کجا و تبریز کجا؟! اما نگرانی های مادرانِ جان که این چیزهارا نمی داند! و من فکر کردم اگر من آن روزِ انتخاب رشته، یکی از دانشگاه های تهران را انتخاب کرده بودم، حالا مادرجانم...

نه اینکه فکرکنید، قصد دارم بگویم حالا تهران ناامن است یا... نه!!

برای مادرجانم آن چهارراه بدون چراغ راهنمایی که چهار سال در مسیر خانه به مدرسه و برعکس، از آن عبور کردم، هم ناامن است! برای مادرانِ جان، پنج دقیقه بی خبری از فرزندانشان یعنی ناامنی!!

حالا فکر کنید به حالِ آن مادرانِ جانی که نَه پنج دقیقه و پنج ساعت که روزها از فرزندانشان بی خبرند! و نَه در خیابان های امن شهر که در وسط میدان جنگ!

هرچقدر هم که بگویند و بگوییم اتفاقِ کوچک! و ما بیدی نیستیم که به این بادها بلرزیم! هفده خانواده عزادارند! و این اتفاق برای آنها نَه کوچک است و نَه خنده دار! 

از خدا برایشان صبر طلب می کنیم.

۱۵:۲۶

من مسافرکش نیستم!

به نام بخشنده ترین

بعدازظهر سی اسفند بود. البته دیگر سی اسفند نبود. یک فروردین هم نبود! ولی سال 96 شروع شده بود که ما برای تبریک عید، راهیِ خانه بزرگترها شده بودیم! از خانه دایی جان تا سرِخیابان پیاده آمدیم تا تاکسی بگیریم به مقصد خانه خاله جان. خیابان ها خلوت تراز روزهای قبل بودند. پژو سفیدرنگی چراغ داد و جلوی ما ترمز کرد!

پدرجان: 5 تومان، تا خیابان گلگشت؟

راننده: سوار شوید!

ماهم سوار شدیم. راننده پسر جوانی بود و تازه سیگاری روشن کرده بود که همزمان با سوارشدن ما آن را خاموش کرد! ضبط ماشین را هم درجا ساکت کرد! پدرجان در دلش گفت: چه راننده مردم داری! (البته بنده علم غیب ندارم که وقتی کسی در دل با خودش حرف میزند، بفهمم! پدرجان این را بعد از وقوع واقعه تعریف کرده) 

طبق معمول اکثراوقات من وسط نشسته بودم و راننده هم جلوی چشمم بود! پسرجوانی بود تی شرتِ(یادم نیست چه رنگی!) پوشیده بود که آستین هایش روبه رکابی شدن بودند! موهایش هم از این مدل جدیدها بود که بعضی وقت ها هم نسل های پدرجان با دیدنشان فکرمیکنند، مردِزندگی را چه به این اداها؟! (یک صدایی از درونم می گوید نچ نچ، چه کارِبدی! هم نسل های پدرجان را نمی گوید ها! کارِمن را می گوید!کدام کار؟آنالیز کردن مدلِ مو ولباس پسرمردم!نچ نچ!!) راننده در حین رانندگی با دونفر از دوستانش(علم غیب ندارم ها! از لحن حرف زدنش حدس زدم دوستانش باشند!) تماس گرفت. از میان صحبت هایش دانشگاه و مقاله و بورس تحصیلی شنیده می شد! (صدای درون دیگر نچ نچ نمی کند که چه کاربدی! نه که برای دانشگاه و بورس تحصیلی! برای گوش کردن به صحبت تلفنی کسی که هیچ دخلی به من ندارد! حالا چرا نچ نچ نمیکند؟! چون کار بدی نکرده ام. راننده درکنار من با صدای بلند حرف میزد، من هم شنیدم!) بعد از قطع تلفنش پدرجان پرسید:دانشجویی پسرم؟

- بله.

- چه رشته ای؟

- داروسازی!

- کدوم دانشگاه؟

- سراسری تبریز.

- ترم چندی؟

- چهار!

- می خواهید برای ادامه تحصیل برید؟!

و اینطور شد که صحبت های پدرجان  و راننده شروع شد. و ما فهمیدیم که میخواهند بروند مسکو! پدرجان می گفت کاش بتوانند برای ادامه تحصیل به یک کشور اروپایی بروند، برای خودشان بهتر است. و راننده از سختی های کارشان میگفت، از پژوهش ها و اختراعشان، از اینکه کسی بهشان اهمیت نداده، از پروژه مشترکی که با دوستش انجام داده بودند، برایش بدو بدو کرده بودند و در آخر یک تقدیرنامه بهشان دادند. او بی خیالش شده بود ولی دوستش پیگیری کرده و درنهایت توانسته بود درکشور دیگری به ادامه تحصیل بپردازد. نه اینکه فکر کنید از آن دانشجوهایی بود که از زمین و زمان شاکی اند و فکر می کنند نابغه شناخته نشده ای هستند که اینجا استعدادشان به فنا می رود! نه. آنها فقط به دنبال حمایت و توجه بودند! حمایت و توجهی بیشتر از یک تقدیرنامه کاغذی که برای توسعه یک پروژه به هیچ دردی نمی خورد!

به خیابان گلگشت رسیدیم، پدرجان دست به جیب شد تا کرایه را حساب کند، که راننده جوان بالبخندی گفت: من مسافرکش نیستم! فقط پنج تا صلوات بفرستید و به سلامت!

و من تمام طول مسیر کوچه خاله جان، صلوات فرستادم. نه برای اینکه مسافرکش نبود. شاید علتش را همان صدای درونم بداند! شما هم اگر دوست داشتید صلواتی بفرستید و برای راننده جوان و امثال او دعاهای خوب بکنید تا اتفاقات خوبی برایشان رقم بخورد، در ایران یا مسکو یا شاید یکی از کشورهای اروپایی!

*یک اعترافی هم بکنم: راننده در اولین تماس تلفنی بادوستش کلمه ای از دانشگاه نگفت و فقط گفت: داداش امروز می تونی بامن بیای بریم جایی؟!

ومن باخودم فکر میکردم، امان از جوان های امروزی که روز تحویلِ سال بجای اینکه پیش خانوادشان باشندو... می خواهند با دوستانشان خوش باشند! (وصدایی از درونم می گوید حالا هی برو(طول کوچه که سهل است) طول خیابان گلگشت را صلوات بفرست بااین زود قضاوت کردنت!)

۲۰:۰۴

تحول در سرانه مطالعه کشور

بسمه تعالی


حرف کتاب و مطالعه شد، که یک دفعه خیلی محکم مدعی شد:"من هر سال یک دونه کتاب می خونم!"

نمی دونستم بخندم یا تعجب کنم! با خنده بهش میگم:"آفرین تو با این کارت سرانه مطالعه کشور رو جابه جا میکنی! دی:"

دیروز رفتیم کتابخونه مرکزی، موقع رفت دوتا سرویس عوض کردم، موقع برگشت هم همینطور! کتابخونه رو، تقریبا رو  قله کوه ساختند!! بعد میگند، سرانه مطالعه چرا پایینه؟! البته آب وهوای اون بالا خیلی خوبه!

*این عکس رو موقع صعود به کتابخونه انداختم!



***جشنواره عکس دکترمیم یادتون نره!

۱۰:۰۸

ساختمان یاقوت،طبقه 2

به نام خدا

قبل ازظهر بود و ناگهان دینگ دینگ. صدای آیفون بلند شد. خانمی پشت در بود و جواب نمیداد، ماهم گمان کردیم اشکال از آیفون است. خاله جان پشت در رفت و...

- سلام بفرمایید؟

- سلام خوب هستید؟ من ازساختمان یاقوت مزاحمتون میشم.

- کجا؟

- همین ساختمان یاقوت. طبقه دوم می شینیم. همسایتونیم. خونه جدید هم مبارک. چه خوب شد که نوسازیش کردید!

- بله ممنون. بفرمایید؟

- راستش مامجلس قرائت قرآن واینا داریم، همه همسایه ها میان ولی شمااصلا تشریف نیاوردید. همسایه ها میگن چرا فلانی نمیاد؟منم میگم لابد مارو نمی پسنده!

- اختیار دارید. من اصلا درجریان نبودم.

- بله غرض از مزاحمت داریم برای یه دختر یتیم جهیزیه جور می کنیم، هشتصدهزارتومان کم داریم. گفتیم از همسایه های دارامون کمک بگیریم.

- چه کاری از دست من برمیاد؟

- یه مبلغی هم شماکمک کنید، سماور اینا هنوز نخریدیم. اگه سماور بلا استفاده دارید هم بدید.

- اجازه بدید با آقای خونه مشورت کنم و...

- آخه عجله داریم باید تا ظهر آماده کنیم. راستش خانم حسینی تقبل کرده بودند...

- خانم حسینی؟

- بله همسایتون، دامادشون تصادف کرد و گرفتار شدند و نتونستند. حالا اگه شما فقط دویست تومنش رو بدید ممنون میشم.

- الان از کجا دویست تومان پیدا کنم آخه؟! [آیکون بیچاره طوری]

- زن خونه همیشه یه جایی یه پولی قایم میکنه. دویست تومان پیدا کن بیار قربون دستت!

خاله جان هم بالا آمد و پنج تا ده تومانی از توی کیفش پیدا کرد و برد.

- بفرمایید.

- دستت درد نکنه، این چقدره؟

- پنجاه تا.

- نمیشه بکنیش صدتا؟!

- نه، آقامون خونه نیست! [خیلی دلیلش قانع کننده بود!]

- سماور چی؟نداری؟

- باید نگاه کنم ببینم کار میکنه یا نه؟

- نیازی نیست. برو بیار ما خودمون درستش می کنیم. بروبیار.

- آخه نمیدونم کجاست! باید بگردم پیداش کنم.

- حالا برو بگرد پیدا کن. آخه عجله داریم!

- شمابفرمایید، من پیداش کنم میارم خدمتتون.

- باشه پس خداحافظ.

خاله جان هم رفت زیرزمین و سماور را پیدا کرد و شست و سالم بودنش را چک کرد. ودرحالی که مادرجان اعتراض میکرد که چرا به کسی که نمیشناسی پول داده ای! سماور را بغل کرد و چادر به سر از خانه بیرون زد به مقصد ساختمان یاقوت!

بعد از دقایقی خاله جان با لب و لوچه آویزان و سماور به دست به خانه برگشت!!

در طبقه دوم ساختمان یاقوت خبری از خانم خیّر و مجلس قرائت و تهیه کردن جهیزیه نبود! پیرمردی دم در آمده بود و گفته بود چه جهیزیه ای؟!چه کشکی؟! چه آشی؟!


*فقط من موندم اون داستان خانم حسینی از کجا دراومد؟!

**خاله جان میگه: چندروز قبلش فکر میکردم چه جوری میشه که سرآدمو کلاه میگذارن؟!!

***غرض از مطلب این نیست که کمک نکنید، کمک بکنید. به آدمِ درستش کمک بکنید.

۱۴:۲۳

روند کلی جهان به سمت افزایش آنتروپی است؟!

چند روز پیش فکر می کردم، اگر اینجانب به قصد تحصیل، شهر وطن را ترک گفته و در دیاری دیگر از این سرزمین سُکنی (بخوانید سُکنا) می گُزیدم و برحسب اتفاق و شاید تقدیر، هم اتاقیم در خوابگاه، شخصی با ویژگی های نظمیِ خواهر اینجانب بود. قریب به یقین در اسرع وقت، غربت را ترک گفته و به دیار خویش باز می گشتم.

و فی الحال چاره ای نیست که در وطنیم و هم اتاقی همان است که در مثل آمده است. لازم به ذکر است، ایشان نیز شاید چنین نظری در مورد بنده داشته باشند و بسیار کم در تاریخ آمده است که شخصی اظهار کند:"ماست بنده ترش است!" 

و بدانید که اختلاف سلیقه در چیستی و چگونگی نظم نیز وجود دارد.


۱۴:۴۶

تولد جولیک مبارک:))

به نام بهترین

اول اینجا!

سلام
دیروز اولین کاری که کردم این بود که صبح زود بیدار شدم و البته مادرم شب قبلش تهدید کرده بود که اگر زود بیدار نشوم با آب پاش به سراغم بیاید. و نمی دانست که من پیشاپیش تصمیم به سحرخیزی گرفته ام.(خلاصه اینکه کل روز فکر میکرد تهدیدش اثر کرده!!) 
خانه را یک جاروی اساسی کردم!
مادرم بعد ازمریضی که داشت خیلی وقت بود بیرون نرفته بود.و دیروز بعدازمدت ها دلی از عزا درآوردیم و کلی خیابان ها را متر کردیم و بازار گردی کردیم و عجیب ارزانی بیداد میکرد!!!!
مادرم جزو آن دسته پاساژ گردهایی هست که شاید همه اجناس مغازه را چک کند و آخر هم جنس باب میلش را پیدا نکرده  چیزی نخرد! من هم قبل از بیرون رفتن از خانه کلی حوصله ام را جمع کرده بودم که غر نزنم. والبته این بار مادرم جلوی حوصله من کم آورد و از گشتن طبقه آخرِ آخرین پاساژ صرف نظر کرد. 
طبق معمول هر دفعه ای که من و مادرم بیرون رفته باشیم، گم شدیم!! و بازهم طبق معمول هر دفعه انگار نه انگار که گم شدیم، به مسیری که نمی شناختیم ادامه میدادیم و ویترین مغازه های خیابانی که نمی شناختیم را هم ازدست نمی دادیم. مکالمه بین من و مامانم هر دومغازه یک بار:

مامان: این جا کجاست؟کدوم ور میریم؟
+ نمیدونم!!

بعد ازمدت ها خانه نشینی کلی خوش گذشت و کلی خسته شدیم. بعد از رسیدن به خانه هم برای دوتاییمان شیر گرم کردم و خوردیم. و با اینکه بعد از آن همه گشت و گذار آخرش دست خالی به خانه برگشتیم، اما روز خوبی بود:)

*با تشکر از جولیک*

 ++اگر دوست داشتید برای سلامتی مادرهایی که کنارمان هستند و شادی روح مادرهایی که تنها یادشان را برایمان گذاشته اند صلواتی بفرستید.



۱۱:۴۴

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan