دوزاری کج

به نام خدا


- خوبی؟
- آره. فقط یه‌خورده مسمومیت دارم.
- چی؟ چرا؟ راستش رو بگو چی شده؟
- هیچی فقط یه خورده حال نداشتم.
...
و خب این مکالمه با اصرار طرف اول که جون من راستش رو بگو. نکنه از پشت‌بوم پرت شدی پایین! رفتی زیر تریلی و به من نمی‌گی؟! دست و پات قطع شده؟ تو رو جون هر کی دوست داری راست بگو!
و انکار طرف دوم که نه چیزیم نیست. یعنی اونجوری چیزیم نیست. یعنی یه‌خورده چیزیم هست و بالاخره اعتراف می‌کنه که چه بلایی سرش اومده! ادامه پیدا می‌کنه.
حالا اگه من در محل طرف اول قرار داشتم بعد از شنیدن مسمومیت طرف دوم با گفتن اینکه یه چایی نبات بخور و کم هله هوله بخور، مکالمه رو به انتها می‌رسوندم!

معمولا وقتی خبر فوت رو میدن، اول میگن: فلانی ناخوش احوال شده! بعد طرف دوم مکالمه میگه: تموم کرد؟ طرف اول هم تایید می‌کنه!
من چیکار می‌کنم؟! لابد می‌گم: آخی خدا زودتر شفاش بده و بعد می‌رم دوتا کمپوت می‌گیرم و می‌رم خونشون!

۲۳:۲۳

شاید هم پوست‌کلفت

به نام خدا


به فرزندان خود بیاموزید، موقع قرائت اخبار و نقل قول شخصیت‌های مختلفِ سیاسی و اجتماعی برای والدین، در حد توان، متن اخبار را سانسور نموده و جملات و اصطلاحات مورددار را اصلاح یا حذف کنند و یا جایگزین مناسبی برای رساندن منظور گوینده بیابند. نه اینکه بعد از خوندن متن با صدای بلند، بگن: راستی بابا اینی که خوندم یعنی چی؟! :|



رشته‌اش جامعه‌شناسی بود. برای پایان‌نامه‌ش باید 450 زن متاهل پرسش‌نامه‌ش را پر می‌کردند. آبجی یکی‌یکی سوال‌ها را از مادرجان می‌پرسید و علامت می‌زد.

- به نظر شما آیا شیطان وجود دارد؟

- خب معلومه. وقتی گول می‌زنه، پس هست دیگه.

- به نظر شما جامعه فاقد امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر به فساد کشیده می‌شود؟

- آره دیگه. مگه اینا رو خودش نمی دونه که از ما می‌پرسه؟!

D:



گفت: تو خیلی صبوری!

- شاید هم بی‌عُرضه‌م!




۱۹:۲۴

Engineer

به نام خدا


قبل از اینکه بروید مهندسی بخوانید، حتما خانواده را با مفهومی به اسم "مواداولیه" آشنا کنید! تا پس فردا هرچه دیدند نگویند:"یکی از اینا درست کن. پس درس میخونی که چی؟"

۱۳:۰۳

تمرین چهارم سخن سرا_بیمارستان شمس

به نام خدا

نوزده سال و هفت ماه و یازده روز پیش از آن، شب بود که مامان، مادربزرگِ او را خبر کرد و رفتند بیمارستانِ شمس و من به دنیا آمدم.

یازده شهریور بود. قرار بود با خاله او برویم دانشگاه برای تحویل پروژه خاله اش! ما وقتی از خانه بیرون آمدیم، هیچ کدام فکر نمی کردیم که قرار است ظهر آن روز چه اتفاقی بیفتد.

خاله اش برای پروژه زحمت زیادی کشیده بود و از جان و دل برایش گذشته بود! امیدوار بودیم که برویم و نمره بیست را بگیریم و بعد جشن پیروزی اما...

توی سالن طبقه سوم دانشکده، منتظر خاله اش بودم که پوشه به دست رفته بود اتاق استاد راهنما. بعد از چنددقیقه که برگشت؛ به جای نمره بیست در دستش همان پوشه بود با یک سری ایرادات ریز که زحمات بزرگ می طلبید. به سراغ سایت دانشکده رفتیم و پشت سیستم نشستیم. در همین حین که خاله اش تلاش می کرد ایرادات مذکور را با من درمیان بگذارد، تلفنش زنگ خورد و من بی هوا گفتم:"وای به دنیا اومد! آخ جون!" خاله اش در حالی که چشم غره ای نثار من می کرد، گوشی را برداشت و گفت:"عمه جونه."

- الو سلام عمه جون.

- ...

- ممنون. شما خوبین؟

- ...

- اونا هم خوبن.

- ...

- نه هنوز به دنیا نیومده.

- ...

- چی؟؟

-...

- کِی؟؟

- ...

- وای نه من دانشگاهم. خبر ندارم. الان زنگ میزنم بهشون. خداحافظ


گفتم:" دیدی؟ به دنیا اومد؟ چی گفت؟ الان کجا هستن؟"

- نمیدونم! تو نمی تونی زبونت رو واسه خیر بچرخونی آخه؟!

- خیرتر از این؟ حالا چی شد؟

- عمه جون زنگ زده خونه، بابا گفته رفتند بیمارستان. وای حالا چی میشه؟ من چیکار کنم؟

خنده ای از سر ذوق کردم و گفتم:"هیچی دیگه به دنیا میاد. خاله میشی. ای جان!"

اشاره ای به سیستم روبرویمان کرد و گفت:"اینو چیکار کنم؟"

- میتونی الان درستش کنی؟

- ببین منو!

نگاهش کردم. دست هایش از هول و ذوق می لرزید و معلوم بود که نمی توانستد. فلش را از سیستم بیرون کشید و پوشه را برداشت. جسم لرزان و روح خوشحال خاله اش را تا دم در اتاق استادراهنما همراهی کردم تا برود و پوشه را روی میز بیندازد و بگوید:"من خاله شدم، بمونه برای بعد. خدانگهدار." 

زنگ زدم به مادر و خبر خوب را دادم. بهش گفتم خودش را با اتوبوس برساند چهارراه آبرسان تا باهم برویم بیمارستان. حس می کردم اگر خاله اش را به حال خود رها کنم، از شدت شوق ممکن است غش کند. من لبخند بر لب و خاله اش هول و لرزان خودمان را به چهارراه رساندیم. مامان هنوز نرسیده بود و خاله اش که اصلا قدرت انتظار نداشت رفت به سمت بیمارستان شمس. من اما گوشه ای از چهارراه ایستادم به انتظار مادر و در فکر او.

مامان دیر کرده بود و یا شاید انتظار بود که دیر نشان می داد. گوشه چهارراه ایستاده بودم و زل زده بودم به ایستگاه اتوبوس. اتوبوس هایی که می آمدند و مسافرهایی که پیاده می شدند. صدای رانندگان تاکسی از سمت راست بلند شده بود. میان انتظار طولانی و خسته کننده، خانمی بهم نزدیک شد. از همان ها که کمی خیره نگاهت می کنند، بعد یک لبخند می نشیند کُنج لبشان. می آیند جلو و می گویند:"ببخشید خانم؟"

- بله؟

و بعد با نگاهشان وجبت می کنند، یک لبخند دیگر می زنند:" میشه شماره خونتون رو بدید؟" من هم لبخندم را نصف و نیمه قورت دادم:"نه."

بعد از راهی کردنش، نگاهی به دور و اطراف کردم. کمی خودم را نزدیک درخت کنار خیابان کشیدم تا خیلی توی دید نباشم. دختری نزدیک ظهر، بی صدا گوشه چهارراه ایستاده و زل زده به ایستگاه اتوبوس و هرچند دقیقه یک بار انگار که یاد چیزی افتاده باشد، لبخند می زند. و چه کسی می دانست دلیل لبخندش چند خیابان بالاتر است.

بالاخره مامان از راه رسید و راه افتادیم به سمت بیمارستان.

جلوی ورودی بیمارستان پدر و مادربزرگش را دیدیم که آمده بودند بیرون تا کمی هوا بخورند. رفتیم داخل. سالن هم کف چندین ردیف صندلی بود و کلی آدم. انتظار اغلب سخت و طاقت فرسا است. عقربه های ساعت سر لج می افتند و زمان همیشه پدیده عجیبی است. گاهی می ایستادیم و گاهی می نشستیم. حرف می زدیم و حرف می زدیم. دعا می کردیم. قرآن می خواندیم. می خندیدیم و نگرانی  هایمان را به زبان نمی اوردیم.

نگهبان آمد و همراه مادرش را خواست. ما هم همگی ساک و کیف ها را بغل زدیم و پشت سر پدرش به راه افتادیم. از پشت شیشه، پرستاری نسخه ای به دست پدرش داد و گفت تهیه کند! و ما سرخورده برگشتیم و دوباره نشستیم به انتظار.

بیمارستان جای عجیبی است. می گویند زمین گِرد است و انگار برای بعضی ها زندگی هم گرد است که نقطه آغاز و پایانشان در یک مکان است. بیمارستان!

گوشه ای از سالن ما بودیم و نگرانی برای رسیدن عزیزمان. و گوشه ای دیگر خانواده ای در عزای عزیز از دست رفته شان. ما بودیم و لبخندمان. آن ها بودند و اشک هایشان. ما بودیم و شوق روزهای آینده. آن ها بودند و حسرت خاطرات گذشته. پرستاری لبخند بر لب و شتابان می آمد تا مژده رسیدن بدهد. و پرستاری غمگین و آرام می آمد تا خبر رفتن بدهد. بیمارستان جای عجیبی است!

من و خاله اش ایستاده بودیم کنار دیوار. کمی آن طرف تر پدر نگرانش ایستاده بود. مادربزرگش و مامان نشسته بودند روی صندلی و خواهرم ایستاده بود نزدیک آن ها. برای بار چندم بود که نگهبان وارد سالن شد. اما این بار نه مثل همیشه! مستقیم رفت سراغ پدرِ او. زل زده بودم به دهانش که بی توجه به ما زل زده بود به پدرش.

- شما همراه خانمِ ... هستید؟

- بله.

- چشمتون روشن. به دنیا اومد.

همه هیجانم را در آغوش خاله اش انداختم. صدای اذان ظهر می آمد. خواهرم گفت:"خدا خودش اذان را در گوشش گفت!"

۱۵:۰۵

جام جهانی چشمانت

به نام خدا


شاعر می فرماید: سخت خوش است چشم تو...


تا همین امروز ظهر، نمی دانستم که قرار است چنین عنوانی بزنم! ظهر توی وبلاگ معلم ادبیات دوست داشتنی بیان، فهمیدم! خواستم بگویم برای من، این روزها نوشتن از جام جهانی چشمانِ مراقب های سر جلسه امتحان راحت تر است! می شد یک متن طنز نوشت که من بلدش نیستم!

خواستم بگویم شاید برای بعضی ها نوشتن از جام جهانی صدایش، راحت تر باشد! برای ما سر به زیرها مثلاD:

پس من از جهانِ دلِ پدر و مادرم می نویسم! از چشمانشان که برای پنج دقیقه دیر کردنمان غوغا می شوند! از دعایشان که بدرقه راهمان کردند تا جام، بالای سر ببریم! و ما با وجود بد بازی کردنمان، گُل نزدنمان و گُل خوردنمان، دلواپس حذف شدنمان از جشنواره محبتشان نشدیم!



۱۶:۴۹

عیدتون مبارک

به نام خدا

صبح بدجور از خواب بیدار شدم...

دیشب سایت یکی از مراجع را نگاه کرده بودم، بدون اینکه بابا ازم بخواهد! بعد هم آخر شب گفتم فلانی هم عید کرده! بابا زنگ زد به دایی و گفت...

صبح با صدای خواهرم که می گفت حوری از کجا این حرف را زده؟ که صبح فلانی و فلانی به من پیام داده اند از کجا می گویید؟!

هنوز کامل از خواب بیدار نشده بودم! هنوز از وسط خواب های درهم و برهم شب، کامل بیرون نیامده بودم! گیج میزدم! همونجور بلند شدم نشستم پشت مانیتور که سایت آیت الله را باز کنم! باز نمی شد که نمی شد! زل زده بودم به دایره طوسی که همینجور می چرخید! به دیشب فکر میکردم که نکند توهم زده ام؟! خیالاتی شده ام؟! همین سایت بود دیگر؟! همانجور با صدای بلند گفتم: محرز شدن ماه شوال یعنی چه؟! 

نشسته بودم جلوی مانیتور و پشت سرم بابا و آبجی داشتند حرف می زدند! 

آبجی می گفت: پرسیدن از کجا میگین فلانی گفته عیده؟!

بابا گفت: بگو اصلا خودش به بابا زنگ زده!

بابا این ها را می گفت تا حال و هوای منی را که بُغ کرده نشسته بودم جلوی مانیتور، عوض کند! سایت لعنتی بالا نمی آمد! دیشب داشتم یک رمان جنایی می خواندم، وذهن غرق خوابم توانایی استدلال توطئه داشت!

آبجی گفت: من بهشان گفتم که من خودم ندیدم و حوری نگاه کرده و گفته!

بابا گفت: چرا حوری؟! اصلا بگو بابا نگاه کرده و گفته!

بغض کرده بودم! به جای مانیتور زُل زدم به بابا! من این مرد را با تمام دنیا عوض نمی کردم!

شاید بچه گانه بود! مسخره بود!

 بابا همیشه ازمان می خواهد آدم ضعیفی نباشیم! سر چیزهای الکی بغض نکنیم! بابا خیلی چیزها یادمان داده...

ولی وقتی خودش با یک حرف ساده می خواهد، حال و هوای ابری دختر ته تغاریش را عوض کند... 

سر بابا هایتان سلامت! خدا بیامرزد باباهای رفته را!


چند ساعت بعد، سایت بالا آمد! آیت الله عید نکرده بود!! جدی جدی من دیشب توهم زده بودم!؟؟ چرا؟!


۱۰:۰۹

داستانک

به نام خدا

در یک روز تابستان، خارج از دنیای مجازی و شبکه های اینترنتی دور هم نشسته بودیم و از مصاحبت یکدیگر لذت می بردیم که تلفن زنگ خورد. و مادر را به سمت تلفن کشاند.

- الو؟

-...

- بله.

-...

- گوشی؟!


مامان: از این شرکتِ...(پشتیبانی اینترنت) زنگ زدند! میپرسه اینترنت وصله؟

و اینگونه بود که من از جوار خانواده برخاستم و به سمت رایانه رفتم. دکمه پاور را زدم و در حالی که منتظر بالا آمدن ویندوز بودم، نگاهی به جعبه مشکی کنار رایانه انداختم. در همین حال شخص پشت تلفن، ظاهرا منتظر پاسخ از طرف ما بود!

ویندوز بالا آمد. موس را به حرکت درآوردم و روی آیکون رنگارنگ کروم کلیک کردم. صفحه باز شد و یکی از آدرس های همیشه در دسترس را وارد کردم و صفحه موردنظر در برابر دیدگانمان گشوده شد.

گوشی تلفن را از مادر گرفتم.

- الو سلام. بله اینترنت وصله. البته چند روزی هست که قطع و وصل میشه و سرعتش کُند هست.

- بله خانم سرعتش خیلی کُنده! همش قطع میشه!

- به هرحال الان وصله!

- پس چرا اینترنت ما وصل نیست؟!

- بله؟؟!!

- اینترنت ما وصل نمیشه!

- ...

- مگه اونجا شرکتِ...(پشتیبانی اینترنت)نیست؟

- نه!

- پس اونجا کجاست؟

- خونمون!

- خانم از اول بگین دیگه! اه!

-...


==>>سخن سرا

۱۶:۰۷

خرداد مصادف با ورزش

به نام خدا


یک سال قبل:

بعضی روزها بعداز افطار با پدرجان والیبال نگاه می‌کردیم. یک شب وسط والیبال بلند شدم رفتم.در این فاصله نبودنم مادرجان به پدرجان گفته: این والیبال رو خاموش کن، بچه بره درسش رو بخونه، شب بگیره بخوابه!
پدرجان هم گفته: من چیکارش دارم بره درسش رو بخونه!
چنددقیقه بعد که برگشتم::
پدرجان خطاب به من: بدو بیا سه تا جلو زدیم!!
مامان:|

امسال:

فینال لیگ قهرمانان اروپا بود! بابا داشت فوتبال می‌دید. من هم گوشه اتاق جزوه به دست نشسته بودم. کم کم غول خواب داشت سراغم می‌آمد که خطا شد! شروع به دوباره خواندن کردم، دوباره داشت خوابم می‌گرفت که گل زدند! آفساید شد! خوابم پرید، نشستم دوباره بخوانم، داشت خوابم می‌گرفت گل زدند! خواندن را از سر گرفتم، چشم هایم داشت روی هم می‌افتاد تیر دروازه لرزید! خودکار و کاغذ را دوباره دستم گرفتم، باز داشت خوابم می‌گرفت که گل زدند!
در نهایت خواب، در رقابت بین فوتبال و جزوه پیروز شد:|


*وَقَضَىٰ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا ۚ إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا کَرِیمًا


و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستید! و به پدر و مادر نیکی کنید! هرگاه یکی از آن دو، یا هر دوی آنها، نزد تو به سن پیری رسند، کمترین اهانتی به آنها روا مدار! و بر آنها فریاد مزن! و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آنها بگو!

الإسراء/23
۰۹:۲۰

خلبان آینده

به نام خدا

#تابستان_96_حورا_علیسان_زیر_آسمان_خدا


نگاهی به بالای سرش کرد و گفت: بیا تو رو بندازیم بالا، برو اون بالا. خیلی بالا!
می خندم: چرا منو می فرستی بالا؟

می خندد و می رود سراغ سه چرخه اش!

- از اون بالا چی بیارم برات؟

از آن لبخندهای شیرینش می زند و می گوید: ابر!

نگاهی به ابرهای بالای سرم می کنم.

- تو کوچولوتری. راحت تری می تونی بری اون بالا. تو رو بفرستیم بری واسمون ابر بیاری؟

نگاهم می کند: آخه میفتم، میخورم زمین!

- من می گیرمت، نمی گذارم بخوری زمین!




#بهار_97_حورا_علیسان_کنار_ماهی_گلی_ها


تقه ای به دیوار خانه ماهی گلی ها می زند و به ورجه وورجه کردن شان می خندد. می گوید: یکی از پارسالی ها مُرده! دوتاشون رو میدی بهم؟

- اون دوتا رو ببر. بقیه رو هم میارم برات.

چشم هایش برق می زند: اونا رو هم میاری؟

- آره. میارم که تنها نمونن.

- داداش هاشون رو بیار که تنها نمونن.

- نه! اینا آبجی همدیگه هستن!


۱۹:۳۶

مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست

به نام خدا

میگوید: خواب دیده ام که فلانی که خدایش رحمت کند، آمده بود پیشم. ازش خواستم که مرا نصیحتی کند!

گفت: سعی کنید پشت سر مردم حرف نزنید!

می گوید: از آن روز سعی می کنم کمتر حرف بزنم، تا کمتر غیبت کنم!

باباجان می گوید: حالا حتما باید فلانی بیاید توی خواب بهت بگوید؟! خدا و پیامبرش که قبل از آن بارها به طرق مختلف گفته اند!



**صندلی داغ**

۱۱:۳۸

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan