خلبان آینده

به نام خدا

#تابستان_96_حورا_علیسان_زیر_آسمان_خدا


نگاهی به بالای سرش کرد و گفت: بیا تو رو بندازیم بالا، برو اون بالا. خیلی بالا!
می خندم: چرا منو می فرستی بالا؟

می خندد و می رود سراغ سه چرخه اش!

- از اون بالا چی بیارم برات؟

از آن لبخندهای شیرینش می زند و می گوید: ابر!

نگاهی به ابرهای بالای سرم می کنم.

- تو کوچولوتری. راحت تری می تونی بری اون بالا. تو رو بفرستیم بری واسمون ابر بیاری؟

نگاهم می کند: آخه میفتم، میخورم زمین!

- من می گیرمت، نمی گذارم بخوری زمین!




#بهار_97_حورا_علیسان_کنار_ماهی_گلی_ها


تقه ای به دیوار خانه ماهی گلی ها می زند و به ورجه وورجه کردن شان می خندد. می گوید: یکی از پارسالی ها مُرده! دوتاشون رو میدی بهم؟

- اون دوتا رو ببر. بقیه رو هم میارم برات.

چشم هایش برق می زند: اونا رو هم میاری؟

- آره. میارم که تنها نمونن.

- داداش هاشون رو بیار که تنها نمونن.

- نه! اینا آبجی همدیگه هستن!


۱۹:۳۶

مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست

به نام خدا

میگوید: خواب دیده ام که فلانی که خدایش رحمت کند، آمده بود پیشم. ازش خواستم که مرا نصیحتی کند!

گفت: سعی کنید پشت سر مردم حرف نزنید!

می گوید: از آن روز سعی می کنم کمتر حرف بزنم، تا کمتر غیبت کنم!

باباجان می گوید: حالا حتما باید فلانی بیاید توی خواب بهت بگوید؟! خدا و پیامبرش که قبل از آن بارها به طرق مختلف گفته اند!



**صندلی داغ**

۱۱:۳۸

آنکه بی باده کند جان مرا مست تویی

به نام خدا

یکِ فروردین، ساعت بیست به وقت ایران، یک عدد دخترِ مثلا بالغ، نشسته بود جلوی تلویزیون. و سیب زمینی پوست کَنان، با چشم های قلب شده، زل زده بود به صفحه تلویزیون! در حالی که مادرجان ش غُر می زد که مگر قحطی برنامه است؟! (البته که قحطی در صداوسیما بیداد می کند مادرجان!) و پدرجان ش برای خانم مهندس ش به افسوس سر تکان می داد!




***صندلی داغ!

۱۶:۲۰

پرنقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

یا رب نظر تو برنگردد

"...بی بی های ما پایِ دارقالی حرف هایی می زدند...می گفتند تار و پودی که زنِ آبستن و زائو ابزار زده باشد، شل و وارفته است. فرشی که پیرزن بافته باشد، گرم است و به دردِ خواب زمستان می خورد...فرش دخترِ مجرد، تیزرنگ است و تند و چشم را می زند... اما همان ها می گفتند که امان از قالیِ نوعروس و دختر عاشق... نقش ش هزار راه می برد آدم را... نقشش غلط است؛ مرغش سر می کند توی گل و گلش می رود زیرِ بال و پرِ مرغ، اما عوضش تا بخواهی جان دارد..."

#قیدار_رضاامیرخانی


بعد از سالها که دارقالی توی خانه مان برپا شد، کافی بود تا چشم ها را ببندم و خودم را توی راهروی خانه قدیمی تصور کنم و که مدادهایم را ریخته ام روی زمین و دفتر نقاشی به دست، تصویر مادرم پای دار قالی را نقاشی می کشم. می توانستم خانه پدربزرگ را تصور کنم که ما توی حیاطش توی سروکله هم می زنیم و آقاجان توی زیرزمین ش پای دار قالی نشسته و دارد نقش می زند. 

وقتی مادرجان پای دار قالی می نشیند، صدای تارهایش یکنواخت است و دلنشین! من که بنشینم پای دار، انگار یک آدم ناشی نشسته باشد پای پیانو و هی انگشت هایش را یکی یکی بزند روی دکمه ها و بنگ و دنگ صدا دربیاورد.



۱۶:۰۵

جهل استمراری

به نام خدا


به بهانه قطعی آب، پدرجان از سختی های زندگی های پیشین تعریف می کرد.

قبل از آنکه دوش به حمام ها برسد. مردم خود را در خزینه* می شستند. که با توجه به تعریف های پدر خیلی هم بهداشتی نبود. (درواقع اصلا بهداشتی نبود). برای احترام به روحیه شما مخاطب عزیز، از بیان تعریف هایی که پدرجان کرد، صرف نظر می کنم.

خلاصه رسید روزی که در حمام ها دوش نصب کردند. چندی از افراطی های آن زمان فرموده بودند(!)حمام کردن با دوش خلاف دین است و مردم تظاهرات کرده و شعار داده بودند که:

هانی عصرین امامی داده گلسین

الهی اذن وِر فریاده گلسین

(امام عصر کجاست تا به دادمان برسد

خدایا اجازه بده که او به فریادمان برسد)


حالا من اینجا و در این زمان، به عقاید و جهل آن زمان می خندم و فکر می کنم سال ها بعد، فرزندانم و فرزندانِ فرزندانم قرار است به کدام عقیده و جهل من بخندند؟!


*تعریف خزینه در ویکی پدیا

۱۶:۲۷

از شِبه سهراب ها*

به نام خدا


آن موقع پدرجان پنج شش سالش بود. می گوید به همراه عموجانم که فقط یک سال بزرگتر از باباجان هست، رفته بودند جلوی گاری تخم مرغ رنگی فروشی! باباجان می گوید آن روزها تخم مرغ رنگی ها را روی گاری می فروختند و بچه ها هم عاشق تخم مرغ رنگی بودند. و گاهی با تخم مرغ رنگی هاشان باهم مسابقه می دادند.

پدرجان و عموجان پولی برای خرید تخم مرغ رنگی نداشتند، می روند جلوی گاری و وقتی سر عمو تخم مرغ رنگی فروش شلوغ می شود، باباجان یک دانه برمیدارد و می گذارد توی جیبش! با عموجان برمی گردند و سر آن یک تخم مرغ دعوایشان می شود که چه کسی آن را بردارد. آخرسر تصمیم می گیرند، دوباره بروند و یکی هم عموجان بردارد. این بار یک خانمی، عموجان را حین این کار می بیند و به عمو تخم مرغی خبر می دهد. او هم می آید و جیب هایشان را می گردد و تخم مرغ ها را می گیرد. باباجان هم درحالی که نمی خواهد تخم مرغ را پس بدهد با اصرار می گوید که من این تخم مرغ را حالا برنداشتم که دفعه قبلی برداشتم!


*من و سهراب چقدر مثل همیم!



۱۲:۰۴

بادیگاردِ راستگو؟!

به نام خدا


دیروز عصر، مادرجان می خواستند بروند مجلس عزای یکی از درگذشتگان. پدرجان گفتند: چون جمعه هست، کوچه ها و خیابونا خلوته، تنها نرو، با حورا برو!

منظور پدرجان این نبود که خیابان ها خلوت است و حوصله ات سر می رود، پس با حورا برو، باهم حرف بزنید که تنهایی حوصله ات سر نرود. منظور باباجان این بود که خلوت است و ممکن است کسی مزاحم بشود، پس تنها نرو! (برخلاف مادرجان و خواهرم، تا جایی که یاد می آید فوبیای مزاحم خیابانی نداشتم!)

حالا فرض کنید یک آدم مریضی هم پیدا شود که بخواهد مزاحمت ایجاد کند، وجود من چه منفعتی دارد؟!

1. من دفاع شخصی بلدم؟

2. کمربند مشکی دارم؟

3. کمربند قهوه ای؟

4. یا نکند علامت حاکم بزرگ میتی کومان را دارم که همه زانو بزنند؟

به هرحال، پدر را اطاعت گفته و راهی شدیم. مرحوم موردنظر ربط چندانی به من نداشت و حضورم در مجلس، به نظرم زیادی بی ربط بود! به مادرجان گفتم که داخل نمی آیم و کنار کفشداری منتظر می مانم تا فاتحه ای بخواند و برگردد. او هم گفت: "باشه." البته این باشد به معنای "تا آخر مجلس می مانم" بود!

کنار کفشداری با دختردایی ایستاده بودیم و نظاره گر آدم هایی بودیم که می آمدند و می رفتند. در این بین تعدادی از اعضای خانواده های معزا برای بدرقه بعضی مهمان ها تا دم کفشداری می آمدند. و وقتی مرا می دیدند بعد از سلام و احوالپرسی، بابت قدم رنجه نمودنم و شریک شدن در غمشان بسیار تشکر می کردند. و یکیشان هم بابت حضورم بسیار ابراز خوشحالی و خرسندی کرد!

به نظرتان جایز بود که صادقانه علت حضورم را همراهی مادرم، مطرح می کردم؟!


ببینید:قصه گو قصه بگو:)

۱۳:۲۱

جوانی شمع ره کردم!

به نام خدا


اغلب وقتی ما را باهم می بینند، بعضی با یک لبخند کوچک و بعضی با قیافه متعجب می پرسند: دوقلویید؟!

و ما با اینکه اوایل تعجب می کردیم، ولی حالا عادت کرده ایم و با لبخند جواب می دهیم: نه چهارسال اختلاف سنی داریم!

و بعد از اینکه فرد مقابلمان بابت شنیدن چهارسال اختلاف سنی شگفت زده شده، در حالی که قیافه جفتمان را از نظر می گذراند به من اشاره میکند و می گوید: تو بزرگتری؟!

و جواب می دهد: نه من بزرگترم!

و هر دویمان یک لبخند دیگر ضمیمه این مکالمه تکراری می کنیم!

چند وقت پیش که این ماجرای تکراری را برای پدرجان تعریف می کرد، و می گفت که اغلب فکر میکنند جوانتر و کم سن و سال تر از من هست! از آنجایی که ایرانی جماعت، تهدیدها را به فرصت تبدیل می کند، بنده خاطرنشان کردم که این سوء تفاهم به علت عاقلانه تر رفتار کردن اینجانب است که اغلب مرا بزرگتر از او می دانند!


۱۳:۱۹

قسم به نگرانی مادرانِ جانمان

به نام خدا


از جنگ چیزی نمی دانم! تا حال جنگ را از نزدیک ندیده ام! اول و آخر باری که یک اسلحه واقعی را از نزدیک دیدم، اردوی آمادگی دفاع دوران دبیرستان بود! جنگ را از قاب فیلم ها می شناسم و صدای جنگ را فقط از اخبار شنیده ام! از آن هشت سال جنگ، جز حرف های مادرجان از شنیدنِ صدای انفجار چیزی ندارم!

ولی چیزی هست که از نزدیک دیده ام، شنیده ام، احساسش کرده ام وسال هاست با آن زندگی می کنم:نگرانی مادرجانم!

دیروز، مادرجان بعد از شنیدن خبرِ اتفاقی که در تهران بود، یک دفعه نگرانِ منی می شود که در خیابان های تبریز و در راه خانه هستم! به نظر نگرانیِ بی دلیلی است، تهران کجا و تبریز کجا؟! اما نگرانی های مادرانِ جان که این چیزهارا نمی داند! و من فکر کردم اگر من آن روزِ انتخاب رشته، یکی از دانشگاه های تهران را انتخاب کرده بودم، حالا مادرجانم...

نه اینکه فکرکنید، قصد دارم بگویم حالا تهران ناامن است یا... نه!!

برای مادرجانم آن چهارراه بدون چراغ راهنمایی که چهار سال در مسیر خانه به مدرسه و برعکس، از آن عبور کردم، هم ناامن است! برای مادرانِ جان، پنج دقیقه بی خبری از فرزندانشان یعنی ناامنی!!

حالا فکر کنید به حالِ آن مادرانِ جانی که نَه پنج دقیقه و پنج ساعت که روزها از فرزندانشان بی خبرند! و نَه در خیابان های امن شهر که در وسط میدان جنگ!

هرچقدر هم که بگویند و بگوییم اتفاقِ کوچک! و ما بیدی نیستیم که به این بادها بلرزیم! هفده خانواده عزادارند! و این اتفاق برای آنها نَه کوچک است و نَه خنده دار! 

از خدا برایشان صبر طلب می کنیم.

۱۵:۲۶

من مسافرکش نیستم!

به نام بخشنده ترین

بعدازظهر سی اسفند بود. البته دیگر سی اسفند نبود. یک فروردین هم نبود! ولی سال 96 شروع شده بود که ما برای تبریک عید، راهیِ خانه بزرگترها شده بودیم! از خانه دایی جان تا سرِخیابان پیاده آمدیم تا تاکسی بگیریم به مقصد خانه خاله جان. خیابان ها خلوت تراز روزهای قبل بودند. پژو سفیدرنگی چراغ داد و جلوی ما ترمز کرد!

پدرجان: 5 تومان، تا خیابان گلگشت؟

راننده: سوار شوید!

ماهم سوار شدیم. راننده پسر جوانی بود و تازه سیگاری روشن کرده بود که همزمان با سوارشدن ما آن را خاموش کرد! ضبط ماشین را هم درجا ساکت کرد! پدرجان در دلش گفت: چه راننده مردم داری! (البته بنده علم غیب ندارم که وقتی کسی در دل با خودش حرف میزند، بفهمم! پدرجان این را بعد از وقوع واقعه تعریف کرده) 

طبق معمول اکثراوقات من وسط نشسته بودم و راننده هم جلوی چشمم بود! پسرجوانی بود تی شرتِ(یادم نیست چه رنگی!) پوشیده بود که آستین هایش روبه رکابی شدن بودند! موهایش هم از این مدل جدیدها بود که بعضی وقت ها هم نسل های پدرجان با دیدنشان فکرمیکنند، مردِزندگی را چه به این اداها؟! (یک صدایی از درونم می گوید نچ نچ، چه کارِبدی! هم نسل های پدرجان را نمی گوید ها! کارِمن را می گوید!کدام کار؟آنالیز کردن مدلِ مو ولباس پسرمردم!نچ نچ!!) راننده در حین رانندگی با دونفر از دوستانش(علم غیب ندارم ها! از لحن حرف زدنش حدس زدم دوستانش باشند!) تماس گرفت. از میان صحبت هایش دانشگاه و مقاله و بورس تحصیلی شنیده می شد! (صدای درون دیگر نچ نچ نمی کند که چه کاربدی! نه که برای دانشگاه و بورس تحصیلی! برای گوش کردن به صحبت تلفنی کسی که هیچ دخلی به من ندارد! حالا چرا نچ نچ نمیکند؟! چون کار بدی نکرده ام. راننده درکنار من با صدای بلند حرف میزد، من هم شنیدم!) بعد از قطع تلفنش پدرجان پرسید:دانشجویی پسرم؟

- بله.

- چه رشته ای؟

- داروسازی!

- کدوم دانشگاه؟

- سراسری تبریز.

- ترم چندی؟

- چهار!

- می خواهید برای ادامه تحصیل برید؟!

و اینطور شد که صحبت های پدرجان  و راننده شروع شد. و ما فهمیدیم که میخواهند بروند مسکو! پدرجان می گفت کاش بتوانند برای ادامه تحصیل به یک کشور اروپایی بروند، برای خودشان بهتر است. و راننده از سختی های کارشان میگفت، از پژوهش ها و اختراعشان، از اینکه کسی بهشان اهمیت نداده، از پروژه مشترکی که با دوستش انجام داده بودند، برایش بدو بدو کرده بودند و در آخر یک تقدیرنامه بهشان دادند. او بی خیالش شده بود ولی دوستش پیگیری کرده و درنهایت توانسته بود درکشور دیگری به ادامه تحصیل بپردازد. نه اینکه فکر کنید از آن دانشجوهایی بود که از زمین و زمان شاکی اند و فکر می کنند نابغه شناخته نشده ای هستند که اینجا استعدادشان به فنا می رود! نه. آنها فقط به دنبال حمایت و توجه بودند! حمایت و توجهی بیشتر از یک تقدیرنامه کاغذی که برای توسعه یک پروژه به هیچ دردی نمی خورد!

به خیابان گلگشت رسیدیم، پدرجان دست به جیب شد تا کرایه را حساب کند، که راننده جوان بالبخندی گفت: من مسافرکش نیستم! فقط پنج تا صلوات بفرستید و به سلامت!

و من تمام طول مسیر کوچه خاله جان، صلوات فرستادم. نه برای اینکه مسافرکش نبود. شاید علتش را همان صدای درونم بداند! شما هم اگر دوست داشتید صلواتی بفرستید و برای راننده جوان و امثال او دعاهای خوب بکنید تا اتفاقات خوبی برایشان رقم بخورد، در ایران یا مسکو یا شاید یکی از کشورهای اروپایی!

*یک اعترافی هم بکنم: راننده در اولین تماس تلفنی بادوستش کلمه ای از دانشگاه نگفت و فقط گفت: داداش امروز می تونی بامن بیای بریم جایی؟!

ومن باخودم فکر میکردم، امان از جوان های امروزی که روز تحویلِ سال بجای اینکه پیش خانوادشان باشندو... می خواهند با دوستانشان خوش باشند! (وصدایی از درونم می گوید حالا هی برو(طول کوچه که سهل است) طول خیابان گلگشت را صلوات بفرست بااین زود قضاوت کردنت!)

۲۰:۰۴

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan