از نقص‌های نظام آموزشی یا آنچه از کمک‌های اولیه باید بدانید

به نام خدا
چند روز پیش کتاب‌های هفتم رو دیدم. چندتا کتاب هست که زمان ما نبود مثل کار و فناوری ، تفکر و سبک زندگی.
یکی از آموزش‌هایی که به شدت کمبودش می‌تونه حس بشه آموزش کمک‌های اولیه است. اسمش می‌تونه چیز دیگری هم باشه. ولی محتوایی که براش در نظر می‌گیرند باید بتونه مخاطب رو لااقل در حدی که بدونه با یه آدمی که یهو غش کرده چیکار کنه آگاه کنه! مواجه شدن با صحنه تصادف، یا آدم در حال تشنج هم که جای خود دارد!

خب ما این آموزش‌ها رو ندیدیم و متاسفانه دنبالش هم نرفتیم. پس وقتی که دوستمون یهو غش میکنه، از حال میره و دراز به دراز میوفته روی زمین، خیلی طبیعی هست که همه‌مون دست و پامون رو گم کنیم و تنها کاری که بتونیم انجام بدیم صدا زدن اسمش هست!!
ولی من یه کار دیگه هم بلدم و اون هم آب پاشیدن هست! که البته ماهی معتقد هست من در اون لحظات داشتم نیلو رو می‌شُستم! خب شما هم اگه جای من بودین و با پاشیدن یک مشت آب روی صورت آدم غش کرده با هیچ واکنش کوچیکی در حد پلک زدن روبرو نمی‌شدید بطری رو روی صورتش خالی می‌کردید! خود سوژه مذکور هم خاطر نشان کرد که در حال سِیر به ملکوت اعلی بوده که من یک دبّه آب خالی کردم روش! در واقع یه دبّه آب نبود و نصف بطری بود. که من نصف بطری رو ریختم روش و نصف دیگه رو هم می‌خواستم به خوردش بدم که ریخته شد روش!  و البته نزدیک بود خودم با دستای خودم و با مشارکت ماهی دوباره بفرستمش ملکوت اعلی! دستم رو گذاشتم روی دستش که ببینم دمای بدنش اومده پایین و آیا از افت فشار به این حال و روز افتاده؟! که دیدم نه دستاش گرمه و ماهی هم تایید کرد! بنابراین هر دستی رو که شکلات و بیسکوییت به سمتمون دراز می‌کرد رو رد می‌کردم که نکنه فشارش رفته بالا، هیچی ندید بهش! بعد آدم‌های اطرافمون که من در اون لحظات اصلا نمی‌دیدمشون رفتند نمی‌دونم کی رو خبر کردند! یه خانمی که نمی‌دونم مسئول چی بود بالای سرمون ظاهر شده بود و داشت احوالات می‌پرسید! دستش رو گذاشت روی دست‌های نیلو و گفت این چرا اینقدر یخه؟! منم گفتم نهه گرمه که:/ بله دوستان. من و ماهی در اون لحظات خوفناک فشارمون پرت شده بود پایین و دمای بدنمون هم همینطور و در نتیجه فکر می‌کردیم که دمای بدن نیلو عادیه!! حالا خوبه دوغ و ماست توی دست و بالمون نبود وگرنه به خوردش می‌دادیم که بیا بخور فشارت رفته بالا:|
بعدش که من داشتم سناریو رو بازنگری می‌کردم با یک سری مجهولات روبرو شدم! من چجوری کیفم رو پرت کردم اون گوشه کلاس؟! بعد رفتم بطری آب از توش درآوردم و دوباره کجا پرتش کردم؟! درِ بطری کجا رفت؟! نیلو دقیقا توی آستانه در خورد زمین و راه ورود و خروج رو بست، اون لحظه ما داخل کلاس بودیم، ولی وقتی نیلو به هوش اومد من بیرون نشسته بودم:| آیا از دیوار رد شدم؟! ماهی مگه چندتا دست داره؟! من هر چی دستم میومد می‌دادم بهش، اونم می‌گرفت؛عینک، بطری، لیوان، کیف خودش، بعد کیف من رو رفت از روی زمین برداشت! چرا پس من هیشکی رو ندیدم و نشنیدم!؟ ماهی میگه یکی از پسرها اومده بود بالای سرمون و یه چیزایی می‌گفت! میگم چی؟ میگه گوش‌هام از کار افتاده بود!  خب من چشم‌هام هم از کار افتاده بود، سایه‌ش رو هم ندیدم! میگه ولی داشت در باب کمک‌های اولیه یه چیزایی می‌گفت! خب باید بهش می‌گفتیم ما از کمک‌های اولیه فقط بخش آب‌پاشی و آبیاریش رو بلدیم!

۱۸:۳۸

سخن‌سرا_عکس‌نوشت_پله‌های خاطره

به نام خدا


بقیه این پله‌ها را شبیه پله‌های کوچه پس کوچه‌هایی دانستند که منتهی می‌شوند به خانه‌هایی. اما من یاد پله‌های پشت ساختمان دانشکده‌مان می‌افتم. همان هایی که منتهی می‌شوند به ساختمان کارگاه و آزمایشگاه‌ها. منتهی می‌شوند به کلی خاطره و اتفاق. همان پله‌هایی که چندتایشان شکسته و ما منتظریم توی یکی از همین زمستان‌هایی که روی پله‌ها یخ می‌بندد، پایمان لیز بخورد و با کله برویم پایین. شاید این دو پسر توی عکس، از هم دانشکده‌ای‌های خودمان باشند که به دنبال جای خلوتی برای دردودل رسیده‌اند به این پله‌ها. بیا فکر کنیم توی این تصویر دو تا دختر بعد از سال‌ها نشسته‌اند کنار هم. سال‌ها بعد از اینکه از همان دانشکده پشت سرشان فارغ‌التحصیل شدند. نشسته‌اند کنار هم و حالا که وارد زندگی واقعی‌شان شده‌اند از دردهایشان برای هم می‌گویند. و یاد روزهایی را به خیر می‌کنند که بی‌خبر از دنیای واقعی آدم‌ها سرشان گرم خودشان و دنیای کوچک دانشکده‌شان بود. زندگی می‌کردند و خاطره می‌ساختند. حالا بعد از سال‌ها نشسته‌اند کنار هم روی پله‌هایی که کم شاهد ماجراهایشان نبوده و برای فرار از درد و غمی که گریبانشان گرفته گریزی زده‌اند به روزهای دور و شیرین. بیا فکر کنیم من و تو نشسته‌ایم روی این پله‌ها به یاد روزهایی که همین جا منتظر ساعت دو بودیم که برویم سر کلاس. یادش به خیر می‌گوییم برای قدم‌زدن‌های بی هدف‌مان توی محوطه و سالن. یاد می‌کنیم استاد کارگاه برق را و تو می‌پرسی: "راستی ازدواج کرد؟" و من می‌خندم و یادم می‌آید که قرار بود خودمان برایش آستین بالا بزنیم و استاد آزمایشگاه بغلی را برایش بگیریم. یادش به خیر می‌گوییم برای روزهایی که دغدغه‌مان سوتی‌های ریز و درشتی بود که هر روز از طرف ما سر می‌زد. دلتنگی می‌کنیم برای روزهایی که قصه می‌بافتیم برای زندگی همه. دلمان تنگ می‌شود برای نشستن توی ایستگاه اتوبوس.
 و حالا که اشک‌های غم امروز با یاد خنده‌های دیروز روی صورتمان خشک شده‌است، پیشنهاد می‌دهی که بچه‌ها را خبر کنم که بیایند دور هم خاطره بازی کنیم. و من به یاد همان روزها که گوشی‌هایمان پر بود از پیام‌های "کجایی؟" چهارتا پیام "کجایی؟" ارسال می‌کنم. می‌گویم: "بچه‌ها که آمدند برویم چای بخوریم به یاد چای مشترک‌هایمان." می‌گویی تابستان قبل که کیف قدیمی‌ات را از توی کمد درآوردی چندتا چای کیسه‌ای از جیب داخلش پیدا کرده‌ای. و ما عادت داشتیم که هر تعطیلات از سوراخ سنبه‌های کیفمان چای کیسه‌ای پیدا کنیم.
به دنبال عکس‌های قدیمی توی گوشی هستم که استاد آزمایشگاه مدارمان که حالا استاد رسمی دانشگاه شده جلویمان ظاهر می‌شود و با همان لبخند کج مثل همیشه پیش قدم می‌شود و به ما سلام می‌دهد. ما هم سلام زیر لبی نثارش می‌کنیم و همین که از کنارمان رد می‌شود و می‌رود نگاهی به هم می‌اندازیم و پق می‌زنیم زیر خنده. مرور تک تک خاطرات این همه سال که ما از تک تک روزهایش خاطره داریم کار همین یک ساعت نیست. بلند می‌شویم خاک لباس‌هایمان را می‌تکانیم. دستی به چشم‌هایمان می‌کشیم و می‌پرسی: "چشم‌هایم قرمز شده؟!" پیشنهاد می‌دهم برویم بالا و آبی به صورتمان بزنیم. اسم بالا لبخند را به لب هر دویمان می‌آورد و من می‌دانم نیازی نیست تصاویر مجسم شده توی ذهنم را برایت بازگو کنم چرا که تو هم به یاد همان روزهایی می‌افتی که من.

۲۳:۰۷

انتخاب رشته

به نام خدا

وقتی کنکور برگزار شد یک متن طویل برای معرفی رشته‌م نوشتم که بیشتر شبیه درددل نامه و خاطره شد که لابه‌لاش کمی هم از رشته‌ و دانشگاه‌م گفته بودم.
الان که موعد انتشارش رسیده، دست و دلم برای منتشر کردنش نمی‌رود. راستش نه اینکه از راهی که انتخاب کرده‌ام پشیمان باشم که نه به عنوان دانشجوی مهندسی در آستانه ترم پنج از انتخابم راضی هستم با اندکی ناامیدی ناشی از واقع بینی که یک هفته‌ای حالم را گرفت. و یک روز هم شاید در مورد آن حرف زدیم. اما حالا فکر می‌کنم بلد نیستم امید بدهم.
 شاید هم نه!
فقط یک حرفی را حتما باید بگویم که علاقه و تمایل و انتخاب خودتان مهم است. آدم برای علاقه‌اش از ته دل مبارزه می‌کند. همه تلاشش را می‌کند تا خودش را در راهی که انتخاب کرده ثابت کند. حرف مردم و بچه مردمی که چماق می‌شود توی سرتان اصلا مهم نیست. 

۱۱:۵۶

Engineer

به نام خدا


قبل از اینکه بروید مهندسی بخوانید، حتما خانواده را با مفهومی به اسم "مواداولیه" آشنا کنید! تا پس فردا هرچه دیدند نگویند:"یکی از اینا درست کن. پس درس میخونی که چی؟"

۱۳:۰۳

پند در خواب

به نام خدا

خواب دیدم یک نفر که یادم نیست چه کسی؟! بهم می گوید برو پیش دکترقشلاقی تا نصیحتت بکند! لوکیشن خوابم، خانه پدری مادرم هست. دکترقشلاقی می آید و ما راه می افتیم به سمت حیاط! در راه، همکلاسی اول راهنمایی ام را دیدم. که بعد از آن سال حتی سلام علیکی هم باهم نداشتیم. توی خواب بهم گفت:در مسابقه نقاشی که سال دوم راهنمایی شرکت کرده بودیم، در منطقه مقام آورده ایم! (چنین مسابقه ای در دنیای خارج از خواب هرگز وجود نداشته!) و گفت رفته و جایزه مان را گرفته و در اولین فرصت برایم می آورد. من هم بهش گفتم که برای خودش نگه دارد. گفت جایزه مان یک وسیله مکانیکی است که به درد من می خورد! راستش را بخواهید بعد از خواب هرچه فکر می کنم، منظور از یک وسیله مکانیکی را متوجه نمی شوم! حتی نمی دانم چرا یک وسیله مکانیکی باید به درد من بخورد! حال آنکه در خواب کاملا قانع شده بودم که چون جایزه یک وسیله مکانیکی است، پس بیشتر به درد من می خورد! 

هنگام پایین رفتن از پله ها استاد ازم پرسید که امتحان میان ترم را چگونه نوشتم؟! و من درمورد مسئله بحث برانگیز امتحان ازش سوال کردم، و پرسیدم تنها باید یک بافر به مدار اضافه می کردیم؟ گفت:نه! - پس چندتا؟! - سه تا!

من ابتدا پنج بافر گذاشته بودم، بعد دیدم با یکی هم می شود به نتیجه رسید. زینب دوتا گذاشته بود. و من هرجوری فکر می کردم سه تا را نمی شد توجیه کرد! رفتیم و توی گاراژ خانه پدری مادرم نشستیم و استاد از من پرسید که آیا تصمیمم برای نویسنده شدن جدی است؟! و من توی خواب اصلا از این پرسش تعجب نکردم. و گفتم نمی دانم شاید! و این تنها در خواب ممکن است که صاحب یک شرکت الکترونیکی به نام و استاد دانشگاه، بیاید توی خواب و چنین سوالی بکند. در ادامه خوابم استاد پندی بهم داد و گفت: برای رسیدن به اهدافت باید یک سری کارها را مشخص کنی که مجبور باشی هرروز بهشان عمل کنی! یک سری اهداف کوتاه مدت مشخص کن تا مثلا در یک ماه بهشان برسی!



*چندوقت پیش قرار بود پستی از زبان استادقشلاقی بنویسم! پست مذکور آنقدر به صورت پیش نویس در حافظه گوشی ماند که یک سلسله اتفاقاتی افتاد شامل: دلار، برجام، تحریم، آمریکا، فرار مغزها، گرانی و... و فکر کردم در صورت انتشار پست بازخوردهایی با محتوای "نفست از جای گرم بلند میشه" خواهم داشت! لذا پست مذکور کما فی السابق در حالت پیش نویس می ماند تا موقعیت انتشار داشته باشد!

۱۷:۲۶

نوشت

به نام دوست



دانشگاه نوشت: از امتحان دوشنبه تصور وحشتناکی داشتیم. و به همین جهت قرار بود ما پنج نفر به عنوان آخرین گروه در آخرین وقت، برای امتحان برویم. روز امتحان، فعل و انفعالاتی رخ داد که من با گروه دوم سر جلسه رفتم! از آنجایی که تنها دختر گروه بودم و استاد از آن باباهای دختر دوست خواهد شد(!) همه‌اش بالای سرم پرسه می‌زد و قصد کمک داشت که من بهش اجازه نمی‌دادم:| در نهایت صندلی را کشید و نشست کنار میز من، تا تسلط کامل بر اعمال بنده داشته باشد!
سه شنبه در اوج ناامیدی، فکرهای مزخرفی توی سرم پرسه می‌زد! دقیقا شبیه اولین سه شنبه ترم! شبیه دوشنبه های ترم یک! فکرهایم را ربط دادم به بی‌خوابی چند وقت اخیر و ترجیح دادم بعد از یک خواب عمیق و خستگی درکن دنبال نتیجه و راه حل باشم. در عین حال با خودم عهد بستم که شجاعت بیان کردن نتیجه‌های غیر دوست داشتنی را هم داشته باشم! نتیجه اینکه آن شب به استاد اقدم هم ایمیل نزدم و یک روز بعد، بعد از رسیدن به یک سری نتایج نصفه نیمه امیدوار کننده بهش ایمیل زدم! و حالا خسته از رفرش زدن های مکرر این‌باکس، جوابی نگرفته‌ام! می‌توانم بروم و توی تلگرام بهش پیام بدهم که جناب لطفا ایمیل هایت را چک کن! یا شنبه بروم سر کلاسش و حضوری یادآوری کنم! یا آنکه همینجور منتظر بمانم تا سه شنبه هفته بعد بروم سر کلاسش و حضوری یادآوری کنم! یا؟!
به طرز مسخره‌ای دو شب است که به هرمیون گرنجر فکر می‌کنم و به دنبال شباهت‌هایمان هستم! شباهتی هم نداریم! اصلا چرا من فکر می‌کنم باید شباهتی هم داشته باشیم؟! چون به دنبال نقش خودم توی گریفیندور هستم! اصلا چرا یک نفر تصمیم می‌گیرد که اسم یک گروه دانشجو را بگذارد گریفیندور؟!
همین فکر کردن ها هم ناشی از بی‌خوابی است!

رمضان نوشت: از روزهای اول رمضان نه گرسنگی فهمیدم و نه تشنگی! فقط بی خوابی! به قول زینب تا ما بتوانیم برنامه مان را درست کنیم عید فطر می‌رسد! قرار بود هر روز رمضان پست بنویسم شامل یک آیه قرآن! و شما شاهد هستید که تا چه اندازه موفق عمل کرده‌ام!!
شاید هم از دل همین روزها تصمیم های بزرگی بیرون بیاید!

غُر نوشت: تا چند سال پیش، در مواجهه با دوراهی ها و چندراهی ها، اولین تصمیمی که به ذهنم می‌رسید، اغلب بهترین تصمیم بود! ولی حالا پشت یک قدم کوچک، پشت یک حرف کوچک باید کلی فکر باشد تا پشیمانی حاصل نشود!
تا چند سال پیش، که سررشته فکر و دغدغه هایم از دستم در می‌رفت، یک گوشه می‌نشستم و خودم را می‌گذاشتم جلوی خودم و همه دغدغه‌ها را ردیف می‌کردم، حل‌شان می‌کردم و یک تیک سبزرنگ جلوشان می‌زدم. این روزها بعد از مدتی که تیک سبز رنگ را جلوی یک مسئله می‌زنم و فکر می‌کنم پرونده‌اش را بستم، از لای پرده گوشه اتاق سرش را بیرون می‌آورد و می‌گوید:"دالی! من هنوز اینجام!" و بعد دستش را برایم تکان می‌دهد!
من هم خودکار سبزم را گذاشتم توی جیبم و مسئله‌ها را همین‌جوری رها کردم و هر روز صبح خودم برایشان دست تکان می‌دهم! کسی می‌داند تا کجا می‌شود اینطور دوام آورد؟! به نظر خودم که تا همین سرکوچه هم نمی‌شود! و این یعنی نیازمند یک جلسه اضطراری هستیم! و از مسئله‌های قدیمی خواهشمندیم از همان پشت پرده راهشان را بگیرند و بروند! 


وَکَذَٰلِکَ جَعَلْنَا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ أَکَابِرَ مُجْرِمِیهَا لِیَمْکُرُوا فِیهَا ۖ وَمَا یَمْکُرُونَ إِلَّا بِأَنْفُسِهِمْ وَمَا یَشْعُرُونَ

"و (نیز) این گونه در هر شهر و آبادی، بزرگان گنهکاری قرار دادیم؛ (افرادی که همه گونه قدرت در اختیارشان گذاردیم؛ اما آنها سوء استفاده کرده، و راه خطا پیش گرفتند؛) و سرانجام کارشان این شد که به مکر (و فریب مردم) پرداختند؛ ولی تنها خودشان را فریب می‌دهند و نمی‌فهمند!"

الأنعام/123


التماس دعا:-)




۱۷:۲۲

هادی

به نام خدا


♧ این ترم اصلا قسمت نمی‌شود که من کلاسی را دو در کنم! هر تصمیمی برای پیچاندن کلاس می‌گیرم با شکست مواجه می‌شوم! اصلا همین چهارشنبه که قرار بود برویم جشن که زد و صاحب جشن مریض شد! که ما هم برویم سر کلاس‌مان. تنها جلسه‌ای که این ترم غیبت خوردم یک کلاس حل تمرین بود که با استادش هم هماهنگ بودیم و دلیل غیبت‌مان هم علمی بود! قرار بود برویم سمینار علمی! و رفتیم. هر چند که هدف و نیت ما علمی بود اما دستاوردهای بسیار خوب غیر علمی داشتیم!

○دیروز بعد از کلاس به آخر جشن مهسا رسیدم تا وسایل‌ش را بگیرم. کنار در سالن منتظر دوست‌ش بودم. مهمان‌ها که قصد رفتن داشتند، به من تبریک و خسته نباشید می‌گفتند.D:

●تصمیم من برای نرفتن سر کلاس ۱۲ یکشنبه حتمی بود! بی برو برگرد! مهسا نبود! شش تایی ها نبودند ولی تصمیم‌ من پابرجا بود!
سر کلاس ۱۰ در نقش شیطان رجیم، دست راستی و دست چپی‌را قانع کردم که برای کلاس آذر نمانیم و برویم فیلم ببینیم!  تجربه ثابت کرده که من در قانع کردن دوستان برای نرفتن سر کلاس اغلب موفق بوده‌ام! چه دوران دبیرستان و چه دوران دانشگاه! تمام شدن کلاس همانا و سه تیر دانشجو از چله کمان کلاس دررفتن همانا!
از به فنا رفتن ناهار دست چپی در راه و گوشی من که از مرز متلاشی شدن جان سالم به در برد بگذریم و برسیم پشت در سالن که راه‌مان نمی‌دادند! ما هم سه جفت پا را کردیم در یک کفش که الا و بلا ما برنمی‌گردیم و برنگشتیم!

☆یک قانون حجازی‌فرانه هست که می گوید: هادی عوض نمی‌شود بلکه از یک فیلم خوب به فیلم خوب دیگر منتقل می‌شود!


◇وسط فیلم دیدن‌مان، دست چپی صفحه گوشی را جلوی چشمم گرفت تا پیامی را حاوی تشکیل نشدن کلاس آذر بخوانم! و در حالی که دوستان در مرز دست و جیغ و هورا بودند، من به ناتوانی‌م در دودر کردن کلاس‌ها می اندیشیدم!:|

♡امروز اول ماه مبارک است. دعاهای خوب یادمان نرود. وسط این همه جنگ و دعوا و نگرانی و دغدغه و نشدن‌ها و نرسیدن‌ها، دعاهای خوب بکنیم برای رسیدن به حالِ‌خوب!

*رمضان آمد و دل‌خوش که به اجبار صیام
خون دل خوردن‌مان تا دم افطار حرام


۱۵:۳۱

یک آشنا برگزار می کند!

به نام خدا
سرچشمه

با توجه به دیده‌ها وشنیده‌هایی که از شیطنت سایرین در دوران تحصیل‌شون داشتم، می‌تونم خودم رو یکی از دانش آموزان بی حاشیه معرفی کنم! دوران ابتدایی و راهنمایی نقش دانش آموز محبوب رو ایفا می کردم! دوران دبیرستان، با وجود جمع کوچک و صمیمی کلاس‌مون شیطنت‌هامون هم گروهی و دسته جمعی شد. از قفل کردن در کلاس گرفته تا کبریت روشن کردن و چسبوندن به سقف کلاس! سرکار گذاشتن معلم‌ها و پیچوندن معاون‌ها!از قفل کردن در نماز خونه و دیوار نوردی زهرا! یا اون دفعه ای که دوازده نفر ازجمع شانزده نفریمون توی سرویس بهداشتی گوشه حیاط جمع شدیم و نرفتیم سر کلاس کامپیوتر! و من هنوز هم ویژوال بیسیک بلد نیستم! بیشتر از همه معلم شیمی سال سوم رو سر کار گذاشتیم. تا جایی که من و زهره سرکلاسش هویج خوردیم!! به شهادت خط خطی های گوشه کتابمون هیچ وقت درس شیمی رو گوش نکردیم و این درحالی بود که هیچی از ارزش‌هامون کم نمی‌شد.‌یعنی دبیرمون ما رو مثال می‌زد و می‌گفت از این دوتا یاد بگیرید، با وجود اینکه خودشون درس رو بلدند باز هم سر کلاس گوش می‌کنند! ما نه بلد بودیم و نه گوش می‌کردیم! جدای از این شیطنت‌های کوچیک ما بچه مثبت‌هایی بودیم که زنگ‌های تفریح یه گوشه می‌نشستیم و کتاب‌های شریعتی و جلال آل احمد رو می‌خوندیم. روزایی که زهره قرار بود برای مسابقات روخوانی بره، بوستان سعدی و تاریخ بیهقی رو ورق زدیم! و بدین ترتیب دوران دانش آموزی رو با پرونده تقریبا سفید به انتها رسوندیم.
دوران دانشجویی جوری شد که دست و پامون برای شیطنت های ریز هم بسته شد ولی تا دلتون بخواد خاطره طنز خلق کردیم. ما به جای اینکه به بقیه بخندیم، میشینیم و به کارای خودمون می خندیم!
چند روز پیش یه سوتی خیلی کوچیک رو واسه مامان تعریف کردم و آخرش گفتم: ماهی میگه این استاد تو رو میندازه! و خب واکنش مامان به این مسئله خیلی جدی بود! و من تصمیم گرفتم هیچی از سلسله ماجراهای خودم و استاد فلانی تعریف نکنم که احتمالا مامان دیگه نگذاره برم دانشگاه! و حتی برای شما هم تعریف نمی کنمD:

بلکه یک خاطره با ژانر وحشت و ماجراجویی براتون تعریف میکنم. الکی!
ترم ۳ ما یک استاد حل تمرین داشتیم که ماجراها باهاش داشتیم و داریم! ما خیلی حرصش دادیم و خیلی بیشتر حرص‌مون داده و میده!
جلسه قبل از میان ترم ایشون یه سری تمرین داده بود و تاریخ تحویل رو تاریخ میان ترم اعلام کرده بود. ما هم، چون دانشجوهای خوب تمرین‌هارو نوشته بودیم ولی فضای قبل و حین و بعد از امتحان جوری بود که یادمون رفت تحویل بدیم! جنابشون عصر پیامی منتشر کردند با این‌مضمون که آن دسته از دوستانی که تمارین رو تحویل ندادند، برای تحویل تا سه شنبه شب مهلت دارند! وگرنه نمره ای بهشون‌تعلق نمی‌گیره! اینکه در ابتدا پیشنهاد عکس تمارین رو براشون فرستادن مطرح شد ولی ما وقعی به این موضوع ننهادیم عجیب نیست! به هرحال آدم غیرقابل پیش بینی بود و ترجیح می‌دادیم ببریم حضوری تحویل بدیم! این شد که سه شنبه چهار تا آدم کوتاه و بلند هر کدوم دو ورق کاغذ به دست، یکی لول کرده، یکی تا کرده و... افتادیم به جون دانشکده تا ایشون رو پیدا کنیم! از طبقه کلاس ها از اون ته سالن شروع کردیم به گشتن و تنها جوابی که عایدمون شد این بود که قبلا اتاقشون همین بغل بود ولی حالا عوض شده و نمیدونیم کجاست! هر کدوم به نوبت در اتاق ها رو می زدیم و از مکان استاد مذکور جویا می شدیم و در بسیاری از موارد اصلا نمی شناختند این استاد رو! تا اینکه یه بنده خدایی پیدا شد که گفت برین آزمایشگاه‌ها رو بگردین! رفتیم طبقه پایین اولی و آزمایشگاه‌ها رو گشتیم! نبود! در واقع تمام ساکنین دانشکده متوجه شدند که ما داریم دنبال یه ...نامی می گردیم خیلی بیچاره طور هم! هر ده دقیقه یه بار هم پیشنهاد عکس فرستادن از طرف یکیمون مطرح می‌شد و کسی تحویل نمی‌گرفت! رفتیم سراغ طبقه پایین دومی! و اونجا بود که یادمون اومد زیرزمین هم چندتا اتاق داره که دانشجویان دکتری اونجا ساکن میشن! بنابراین سرازیر شدیم توی زیرزمین! یه راهروی باریک و تاریک با یه سقف کوتاه!چند قدم یه بار یه در کوتاه بدون پنجره! ته سالن هم می پیچه به ناکجاآباد! اگه بیشتر دقت می کردیم صدای جیغ زنی رو هم می‌تونستیم از دوردست‌ها بشنویم! یه راهروی تاریک بود و چهارتا دختر بی سرپناه!

و اینجا بود که هیچ کس داوطلب نشد تا تقه ای به یکی از اون درهای بسته بزنه! بنابراین شروع کردیم به راه رفتن تا ببینیم ته سالن به کجا می‌رسه! که نرسیدیم! وسط راه یه بنده خدایی جلومون سبز شد و کاملا متعجب از حضورمون گفت با کی کار دارین؟! ما هم گفتیم دنبال...می گردیم! گفت اینجاست؟ گفتیم نمی دونیم! گفت شماره اتاق؟ گفتیم: نمی دونیم! گفت کدوم آزمایشگاه: گفتیم نمیدونیم! گفت رشته اش؟! اینو دیگه می دونستیم!
گفت میخواین چیکارکنید؟ گفتیم: اتاق هارو می گردیم! گفت همش رو؟؟؟؟!!!
ما هم به معنای چاره ای نداریم همدیگه رو نگاه کردیم. اونم سرش رو انداخت پایین رفت و در تاریکی ته راهرو ناپدید شد! در همین گیر و دار رسیدیم پشت یه دری که صداهایی ازش میومد در حال قرعه کشی بودیم که کی در بزنه یهو همون بنده خدا از اتاق بغلی اومد بیرون و گفت: چی شد پیدا کردین؟! گفتیم:نه هنوز!
گفت خب در بزنین دیگه! ماهم چهارتایی هجوم بردیم سمت در ولی هیچ کدوم در نزدیم! اونم گوشیش زنگ زد و درحالی که میرفت اتاقش گفت: یکی یکی در بزنید بپرسید!
خب اینکه پیشنهاد خودمون بود! راه حل دیگه؟!
خلاصه دکتر شین رو فرستادیم جلو گفتیم در بزن. این وسط من و ماهی در مورد یک موضوع احتمالا مسخره و پیش پاافتاده هرهر داشتیم می‌خندیدیم. دکترشین در سمت چپی رو زد ولی فرجی حاصل نشد! و همین که داشت می‌رفت سمت در راستی.‌یک هو در سمت راستی باز شد و یه کله از لای در اومد بیرون و با اخم و تخم و دعوا گفت: چیکار دارید؟! زینب خودش رو تو تاریکی قایم کرد! دکتر شین هاج و واج با دهن باز یه نگاه به اون میکرد و یه نگاه به ما! من و ماهی هم در حالی که خندمون نصفه مونده بود نیشمون الکی باز بود! بعد از مدت مدیدی که دکتر شین زبونش باز نشد، من در حالی که سعی میکردم خنده مسخرم رو مهار کنم جویای استادمون شدم؟! که گفت اینجا نیست!! و با همون اخم و تخم در رو کوبید و رفت! ما هم جونمون رو برداشتیم و چهار دست و پا دوییدیم بیرون! و شب عکس تمارین رو فرستادیم و توضیح دادیم که نتونستیم امروز پیداتون کنیم! البته نه با جزئیات! ایشون هم خیلی خجسته فرمودند من اصلا امروز دانشگاه نبودم!


*نمی خواستم تو این مسابقه باشم. در واقع نتونستم از اتفاقات بامزه‌ای که همیشه برامون میفته متن خوب دربیارم! ولی دلم نیومد که نباشم!

۲۳:۳۷

دو عدد دانشجوی مملکت هستیم!

به نام خدا


گفت: کی تو این بارون این همه راه رو میره که کتاب بگیره؟!

- مگه نشنیدی میگن: علم اگر در ثریا باشد و فلان؟!

- علم آخه؟!

- خب حالا عشق^_^




- اسم کتاب جدید امیرخانی چی بود؟!

- اومم یادم نیست!

- هوتن؟!

- آره فکر کنم هوتن بود:|

- !!

- هیرش نبود؟!



۱۵:۴۳

امربه معروف زوری یا چگونه دوست خود را وادار به اقامه نماز کنیم؟!

به نام خدا

اگر دوستتان در امر وضو گرفتن در وضوخانه دانشکده تنبلی می کند! یا حتی اگر درآوردن کفش ها برایش کار دشواری است! و ترجیح می دهد تمام هفده رکعت را شب در خانه اقامه کند! او را به ما بسپارید!

بدین ترتیب که گولش می زنیم "تو بیا نمازخونه ولی بدون وضو بخون اصلا!" بعد که از مقابل درب نمازخانه قصد فرار داشت، یکی از دوستان مچش را می گیرد و کشان کشان او را به داخل نمازخانه می برد. در مرحله بعد باید او را وادار به درآوردن کفش هایش بکنید. به این منوال که یک نفر جهت جلوگیری از به ثمر رسیدن هر گونه نقشه فرار مقابل در خروج نگهبانی بدهد و دو نفر دیگر شخص مورد نظر را احاطه می کنیم تا دل از کفش هایش بکند. مرحله بعد یعنی وادار ساختن شخص برای وضوگرفتن سخت ترین مرحله است. شخص با یادآوری حرف شما مبنی بر اقامه نماز بدون وضو قصد قانع کردن شما را دارد، اما شما با گفتن اینکه: "نفرین آمون بر تو که تا اینجا آمده ای و می خواهی بدون وضو نماز بخوانی!" او را در حالی که می گوید:"من نیامدم، شما مرا آوردید!" به وضوخانه هدایت می کنید. و از پشت در تهدید می کنید که درصورت عدم خیس شدن محل وضو به او اجازه خروج نمی دهید! و حالا شما می توانید شاهد اقامه نماز دوستتان باشید. در پایان با دادن هدیه ای شامل یک فقره چادرنماز گل گلی، مراسم چادرسرکنی برگزار کرده و چُرت حاضرین در نمازخانه را پاره کنید!

۱۵:۴۰

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan