انتخاب رشته

به نام خدا

وقتی کنکور برگزار شد یک متن طویل برای معرفی رشته‌م نوشتم که بیشتر شبیه درددل نامه و خاطره شد که لابه‌لاش کمی هم از رشته‌ و دانشگاه‌م گفته بودم.
الان که موعد انتشارش رسیده، دست و دلم برای منتشر کردنش نمی‌رود. راستش نه اینکه از راهی که انتخاب کرده‌ام پشیمان باشم که نه به عنوان دانشجوی مهندسی در آستانه ترم پنج از انتخابم راضی هستم با اندکی ناامیدی ناشی از واقع بینی که یک هفته‌ای حالم را گرفت. و یک روز هم شاید در مورد آن حرف زدیم. اما حالا فکر می‌کنم بلد نیستم امید بدهم.
 شاید هم نه!
فقط یک حرفی را حتما باید بگویم که علاقه و تمایل و انتخاب خودتان مهم است. آدم برای علاقه‌اش از ته دل مبارزه می‌کند. همه تلاشش را می‌کند تا خودش را در راهی که انتخاب کرده ثابت کند. حرف مردم و بچه مردمی که چماق می‌شود توی سرتان اصلا مهم نیست. 

۱۱:۵۶

Engineer

به نام خدا


قبل از اینکه بروید مهندسی بخوانید، حتما خانواده را با مفهومی به اسم "مواداولیه" آشنا کنید! تا پس فردا هرچه دیدند نگویند:"یکی از اینا درست کن. پس درس میخونی که چی؟"

۱۳:۰۳

پند در خواب

به نام خدا

خواب دیدم یک نفر که یادم نیست چه کسی؟! بهم می گوید برو پیش دکترقشلاقی تا نصیحتت بکند! لوکیشن خوابم، خانه پدری مادرم هست. دکترقشلاقی می آید و ما راه می افتیم به سمت حیاط! در راه، همکلاسی اول راهنمایی ام را دیدم. که بعد از آن سال حتی سلام علیکی هم باهم نداشتیم. توی خواب بهم گفت:در مسابقه نقاشی که سال دوم راهنمایی شرکت کرده بودیم، در منطقه مقام آورده ایم! (چنین مسابقه ای در دنیای خارج از خواب هرگز وجود نداشته!) و گفت رفته و جایزه مان را گرفته و در اولین فرصت برایم می آورد. من هم بهش گفتم که برای خودش نگه دارد. گفت جایزه مان یک وسیله مکانیکی است که به درد من می خورد! راستش را بخواهید بعد از خواب هرچه فکر می کنم، منظور از یک وسیله مکانیکی را متوجه نمی شوم! حتی نمی دانم چرا یک وسیله مکانیکی باید به درد من بخورد! حال آنکه در خواب کاملا قانع شده بودم که چون جایزه یک وسیله مکانیکی است، پس بیشتر به درد من می خورد! 

هنگام پایین رفتن از پله ها استاد ازم پرسید که امتحان میان ترم را چگونه نوشتم؟! و من درمورد مسئله بحث برانگیز امتحان ازش سوال کردم، و پرسیدم تنها باید یک بافر به مدار اضافه می کردیم؟ گفت:نه! - پس چندتا؟! - سه تا!

من ابتدا پنج بافر گذاشته بودم، بعد دیدم با یکی هم می شود به نتیجه رسید. زینب دوتا گذاشته بود. و من هرجوری فکر می کردم سه تا را نمی شد توجیه کرد! رفتیم و توی گاراژ خانه پدری مادرم نشستیم و استاد از من پرسید که آیا تصمیمم برای نویسنده شدن جدی است؟! و من توی خواب اصلا از این پرسش تعجب نکردم. و گفتم نمی دانم شاید! و این تنها در خواب ممکن است که صاحب یک شرکت الکترونیکی به نام و استاد دانشگاه، بیاید توی خواب و چنین سوالی بکند. در ادامه خوابم استاد پندی بهم داد و گفت: برای رسیدن به اهدافت باید یک سری کارها را مشخص کنی که مجبور باشی هرروز بهشان عمل کنی! یک سری اهداف کوتاه مدت مشخص کن تا مثلا در یک ماه بهشان برسی!



*چندوقت پیش قرار بود پستی از زبان استادقشلاقی بنویسم! پست مذکور آنقدر به صورت پیش نویس در حافظه گوشی ماند که یک سلسله اتفاقاتی افتاد شامل: دلار، برجام، تحریم، آمریکا، فرار مغزها، گرانی و... و فکر کردم در صورت انتشار پست بازخوردهایی با محتوای "نفست از جای گرم بلند میشه" خواهم داشت! لذا پست مذکور کما فی السابق در حالت پیش نویس می ماند تا موقعیت انتشار داشته باشد!

۱۷:۲۶

نوشت

به نام دوست



دانشگاه نوشت: از امتحان دوشنبه تصور وحشتناکی داشتیم. و به همین جهت قرار بود ما پنج نفر به عنوان آخرین گروه در آخرین وقت، برای امتحان برویم. روز امتحان، فعل و انفعالاتی رخ داد که من با گروه دوم سر جلسه رفتم! از آنجایی که تنها دختر گروه بودم و استاد از آن باباهای دختر دوست خواهد شد(!) همه‌اش بالای سرم پرسه می‌زد و قصد کمک داشت که من بهش اجازه نمی‌دادم:| در نهایت صندلی را کشید و نشست کنار میز من، تا تسلط کامل بر اعمال بنده داشته باشد!
سه شنبه در اوج ناامیدی، فکرهای مزخرفی توی سرم پرسه می‌زد! دقیقا شبیه اولین سه شنبه ترم! شبیه دوشنبه های ترم یک! فکرهایم را ربط دادم به بی‌خوابی چند وقت اخیر و ترجیح دادم بعد از یک خواب عمیق و خستگی درکن دنبال نتیجه و راه حل باشم. در عین حال با خودم عهد بستم که شجاعت بیان کردن نتیجه‌های غیر دوست داشتنی را هم داشته باشم! نتیجه اینکه آن شب به استاد اقدم هم ایمیل نزدم و یک روز بعد، بعد از رسیدن به یک سری نتایج نصفه نیمه امیدوار کننده بهش ایمیل زدم! و حالا خسته از رفرش زدن های مکرر این‌باکس، جوابی نگرفته‌ام! می‌توانم بروم و توی تلگرام بهش پیام بدهم که جناب لطفا ایمیل هایت را چک کن! یا شنبه بروم سر کلاسش و حضوری یادآوری کنم! یا آنکه همینجور منتظر بمانم تا سه شنبه هفته بعد بروم سر کلاسش و حضوری یادآوری کنم! یا؟!
به طرز مسخره‌ای دو شب است که به هرمیون گرنجر فکر می‌کنم و به دنبال شباهت‌هایمان هستم! شباهتی هم نداریم! اصلا چرا من فکر می‌کنم باید شباهتی هم داشته باشیم؟! چون به دنبال نقش خودم توی گریفیندور هستم! اصلا چرا یک نفر تصمیم می‌گیرد که اسم یک گروه دانشجو را بگذارد گریفیندور؟!
همین فکر کردن ها هم ناشی از بی‌خوابی است!

رمضان نوشت: از روزهای اول رمضان نه گرسنگی فهمیدم و نه تشنگی! فقط بی خوابی! به قول زینب تا ما بتوانیم برنامه مان را درست کنیم عید فطر می‌رسد! قرار بود هر روز رمضان پست بنویسم شامل یک آیه قرآن! و شما شاهد هستید که تا چه اندازه موفق عمل کرده‌ام!!
شاید هم از دل همین روزها تصمیم های بزرگی بیرون بیاید!

غُر نوشت: تا چند سال پیش، در مواجهه با دوراهی ها و چندراهی ها، اولین تصمیمی که به ذهنم می‌رسید، اغلب بهترین تصمیم بود! ولی حالا پشت یک قدم کوچک، پشت یک حرف کوچک باید کلی فکر باشد تا پشیمانی حاصل نشود!
تا چند سال پیش، که سررشته فکر و دغدغه هایم از دستم در می‌رفت، یک گوشه می‌نشستم و خودم را می‌گذاشتم جلوی خودم و همه دغدغه‌ها را ردیف می‌کردم، حل‌شان می‌کردم و یک تیک سبزرنگ جلوشان می‌زدم. این روزها بعد از مدتی که تیک سبز رنگ را جلوی یک مسئله می‌زنم و فکر می‌کنم پرونده‌اش را بستم، از لای پرده گوشه اتاق سرش را بیرون می‌آورد و می‌گوید:"دالی! من هنوز اینجام!" و بعد دستش را برایم تکان می‌دهد!
من هم خودکار سبزم را گذاشتم توی جیبم و مسئله‌ها را همین‌جوری رها کردم و هر روز صبح خودم برایشان دست تکان می‌دهم! کسی می‌داند تا کجا می‌شود اینطور دوام آورد؟! به نظر خودم که تا همین سرکوچه هم نمی‌شود! و این یعنی نیازمند یک جلسه اضطراری هستیم! و از مسئله‌های قدیمی خواهشمندیم از همان پشت پرده راهشان را بگیرند و بروند! 


وَکَذَٰلِکَ جَعَلْنَا فِی کُلِّ قَرْیَةٍ أَکَابِرَ مُجْرِمِیهَا لِیَمْکُرُوا فِیهَا ۖ وَمَا یَمْکُرُونَ إِلَّا بِأَنْفُسِهِمْ وَمَا یَشْعُرُونَ

"و (نیز) این گونه در هر شهر و آبادی، بزرگان گنهکاری قرار دادیم؛ (افرادی که همه گونه قدرت در اختیارشان گذاردیم؛ اما آنها سوء استفاده کرده، و راه خطا پیش گرفتند؛) و سرانجام کارشان این شد که به مکر (و فریب مردم) پرداختند؛ ولی تنها خودشان را فریب می‌دهند و نمی‌فهمند!"

الأنعام/123


التماس دعا:-)




۱۷:۲۲

هادی

به نام خدا


♧ این ترم اصلا قسمت نمی‌شود که من کلاسی را دو در کنم! هر تصمیمی برای پیچاندن کلاس می‌گیرم با شکست مواجه می‌شوم! اصلا همین چهارشنبه که قرار بود برویم جشن که زد و صاحب جشن مریض شد! که ما هم برویم سر کلاس‌مان. تنها جلسه‌ای که این ترم غیبت خوردم یک کلاس حل تمرین بود که با استادش هم هماهنگ بودیم و دلیل غیبت‌مان هم علمی بود! قرار بود برویم سمینار علمی! و رفتیم. هر چند که هدف و نیت ما علمی بود اما دستاوردهای بسیار خوب غیر علمی داشتیم!

○دیروز بعد از کلاس به آخر جشن مهسا رسیدم تا وسایل‌ش را بگیرم. کنار در سالن منتظر دوست‌ش بودم. مهمان‌ها که قصد رفتن داشتند، به من تبریک و خسته نباشید می‌گفتند.D:

●تصمیم من برای نرفتن سر کلاس ۱۲ یکشنبه حتمی بود! بی برو برگرد! مهسا نبود! شش تایی ها نبودند ولی تصمیم‌ من پابرجا بود!
سر کلاس ۱۰ در نقش شیطان رجیم، دست راستی و دست چپی‌را قانع کردم که برای کلاس آذر نمانیم و برویم فیلم ببینیم!  تجربه ثابت کرده که من در قانع کردن دوستان برای نرفتن سر کلاس اغلب موفق بوده‌ام! چه دوران دبیرستان و چه دوران دانشگاه! تمام شدن کلاس همانا و سه تیر دانشجو از چله کمان کلاس دررفتن همانا!
از به فنا رفتن ناهار دست چپی در راه و گوشی من که از مرز متلاشی شدن جان سالم به در برد بگذریم و برسیم پشت در سالن که راه‌مان نمی‌دادند! ما هم سه جفت پا را کردیم در یک کفش که الا و بلا ما برنمی‌گردیم و برنگشتیم!

☆یک قانون حجازی‌فرانه هست که می گوید: هادی عوض نمی‌شود بلکه از یک فیلم خوب به فیلم خوب دیگر منتقل می‌شود!


◇وسط فیلم دیدن‌مان، دست چپی صفحه گوشی را جلوی چشمم گرفت تا پیامی را حاوی تشکیل نشدن کلاس آذر بخوانم! و در حالی که دوستان در مرز دست و جیغ و هورا بودند، من به ناتوانی‌م در دودر کردن کلاس‌ها می اندیشیدم!:|

♡امروز اول ماه مبارک است. دعاهای خوب یادمان نرود. وسط این همه جنگ و دعوا و نگرانی و دغدغه و نشدن‌ها و نرسیدن‌ها، دعاهای خوب بکنیم برای رسیدن به حالِ‌خوب!

*رمضان آمد و دل‌خوش که به اجبار صیام
خون دل خوردن‌مان تا دم افطار حرام


۱۵:۳۱

یک آشنا برگزار می کند!

به نام خدا
سرچشمه

با توجه به دیده‌ها وشنیده‌هایی که از شیطنت سایرین در دوران تحصیل‌شون داشتم، می‌تونم خودم رو یکی از دانش آموزان بی حاشیه معرفی کنم! دوران ابتدایی و راهنمایی نقش دانش آموز محبوب رو ایفا می کردم! دوران دبیرستان، با وجود جمع کوچک و صمیمی کلاس‌مون شیطنت‌هامون هم گروهی و دسته جمعی شد. از قفل کردن در کلاس گرفته تا کبریت روشن کردن و چسبوندن به سقف کلاس! سرکار گذاشتن معلم‌ها و پیچوندن معاون‌ها!از قفل کردن در نماز خونه و دیوار نوردی زهرا! یا اون دفعه ای که دوازده نفر ازجمع شانزده نفریمون توی سرویس بهداشتی گوشه حیاط جمع شدیم و نرفتیم سر کلاس کامپیوتر! و من هنوز هم ویژوال بیسیک بلد نیستم! بیشتر از همه معلم شیمی سال سوم رو سر کار گذاشتیم. تا جایی که من و زهره سرکلاسش هویج خوردیم!! به شهادت خط خطی های گوشه کتابمون هیچ وقت درس شیمی رو گوش نکردیم و این درحالی بود که هیچی از ارزش‌هامون کم نمی‌شد.‌یعنی دبیرمون ما رو مثال می‌زد و می‌گفت از این دوتا یاد بگیرید، با وجود اینکه خودشون درس رو بلدند باز هم سر کلاس گوش می‌کنند! ما نه بلد بودیم و نه گوش می‌کردیم! جدای از این شیطنت‌های کوچیک ما بچه مثبت‌هایی بودیم که زنگ‌های تفریح یه گوشه می‌نشستیم و کتاب‌های شریعتی و جلال آل احمد رو می‌خوندیم. روزایی که زهره قرار بود برای مسابقات روخوانی بره، بوستان سعدی و تاریخ بیهقی رو ورق زدیم! و بدین ترتیب دوران دانش آموزی رو با پرونده تقریبا سفید به انتها رسوندیم.
دوران دانشجویی جوری شد که دست و پامون برای شیطنت های ریز هم بسته شد ولی تا دلتون بخواد خاطره طنز خلق کردیم. ما به جای اینکه به بقیه بخندیم، میشینیم و به کارای خودمون می خندیم!
چند روز پیش یه سوتی خیلی کوچیک رو واسه مامان تعریف کردم و آخرش گفتم: ماهی میگه این استاد تو رو میندازه! و خب واکنش مامان به این مسئله خیلی جدی بود! و من تصمیم گرفتم هیچی از سلسله ماجراهای خودم و استاد فلانی تعریف نکنم که احتمالا مامان دیگه نگذاره برم دانشگاه! و حتی برای شما هم تعریف نمی کنمD:

بلکه یک خاطره با ژانر وحشت و ماجراجویی براتون تعریف میکنم. الکی!
ترم ۳ ما یک استاد حل تمرین داشتیم که ماجراها باهاش داشتیم و داریم! ما خیلی حرصش دادیم و خیلی بیشتر حرص‌مون داده و میده!
جلسه قبل از میان ترم ایشون یه سری تمرین داده بود و تاریخ تحویل رو تاریخ میان ترم اعلام کرده بود. ما هم، چون دانشجوهای خوب تمرین‌هارو نوشته بودیم ولی فضای قبل و حین و بعد از امتحان جوری بود که یادمون رفت تحویل بدیم! جنابشون عصر پیامی منتشر کردند با این‌مضمون که آن دسته از دوستانی که تمارین رو تحویل ندادند، برای تحویل تا سه شنبه شب مهلت دارند! وگرنه نمره ای بهشون‌تعلق نمی‌گیره! اینکه در ابتدا پیشنهاد عکس تمارین رو براشون فرستادن مطرح شد ولی ما وقعی به این موضوع ننهادیم عجیب نیست! به هرحال آدم غیرقابل پیش بینی بود و ترجیح می‌دادیم ببریم حضوری تحویل بدیم! این شد که سه شنبه چهار تا آدم کوتاه و بلند هر کدوم دو ورق کاغذ به دست، یکی لول کرده، یکی تا کرده و... افتادیم به جون دانشکده تا ایشون رو پیدا کنیم! از طبقه کلاس ها از اون ته سالن شروع کردیم به گشتن و تنها جوابی که عایدمون شد این بود که قبلا اتاقشون همین بغل بود ولی حالا عوض شده و نمیدونیم کجاست! هر کدوم به نوبت در اتاق ها رو می زدیم و از مکان استاد مذکور جویا می شدیم و در بسیاری از موارد اصلا نمی شناختند این استاد رو! تا اینکه یه بنده خدایی پیدا شد که گفت برین آزمایشگاه‌ها رو بگردین! رفتیم طبقه پایین اولی و آزمایشگاه‌ها رو گشتیم! نبود! در واقع تمام ساکنین دانشکده متوجه شدند که ما داریم دنبال یه ...نامی می گردیم خیلی بیچاره طور هم! هر ده دقیقه یه بار هم پیشنهاد عکس فرستادن از طرف یکیمون مطرح می‌شد و کسی تحویل نمی‌گرفت! رفتیم سراغ طبقه پایین دومی! و اونجا بود که یادمون اومد زیرزمین هم چندتا اتاق داره که دانشجویان دکتری اونجا ساکن میشن! بنابراین سرازیر شدیم توی زیرزمین! یه راهروی باریک و تاریک با یه سقف کوتاه!چند قدم یه بار یه در کوتاه بدون پنجره! ته سالن هم می پیچه به ناکجاآباد! اگه بیشتر دقت می کردیم صدای جیغ زنی رو هم می‌تونستیم از دوردست‌ها بشنویم! یه راهروی تاریک بود و چهارتا دختر بی سرپناه!

و اینجا بود که هیچ کس داوطلب نشد تا تقه ای به یکی از اون درهای بسته بزنه! بنابراین شروع کردیم به راه رفتن تا ببینیم ته سالن به کجا می‌رسه! که نرسیدیم! وسط راه یه بنده خدایی جلومون سبز شد و کاملا متعجب از حضورمون گفت با کی کار دارین؟! ما هم گفتیم دنبال...می گردیم! گفت اینجاست؟ گفتیم نمی دونیم! گفت شماره اتاق؟ گفتیم: نمی دونیم! گفت کدوم آزمایشگاه: گفتیم نمیدونیم! گفت رشته اش؟! اینو دیگه می دونستیم!
گفت میخواین چیکارکنید؟ گفتیم: اتاق هارو می گردیم! گفت همش رو؟؟؟؟!!!
ما هم به معنای چاره ای نداریم همدیگه رو نگاه کردیم. اونم سرش رو انداخت پایین رفت و در تاریکی ته راهرو ناپدید شد! در همین گیر و دار رسیدیم پشت یه دری که صداهایی ازش میومد در حال قرعه کشی بودیم که کی در بزنه یهو همون بنده خدا از اتاق بغلی اومد بیرون و گفت: چی شد پیدا کردین؟! گفتیم:نه هنوز!
گفت خب در بزنین دیگه! ماهم چهارتایی هجوم بردیم سمت در ولی هیچ کدوم در نزدیم! اونم گوشیش زنگ زد و درحالی که میرفت اتاقش گفت: یکی یکی در بزنید بپرسید!
خب اینکه پیشنهاد خودمون بود! راه حل دیگه؟!
خلاصه دکتر شین رو فرستادیم جلو گفتیم در بزن. این وسط من و ماهی در مورد یک موضوع احتمالا مسخره و پیش پاافتاده هرهر داشتیم می‌خندیدیم. دکترشین در سمت چپی رو زد ولی فرجی حاصل نشد! و همین که داشت می‌رفت سمت در راستی.‌یک هو در سمت راستی باز شد و یه کله از لای در اومد بیرون و با اخم و تخم و دعوا گفت: چیکار دارید؟! زینب خودش رو تو تاریکی قایم کرد! دکتر شین هاج و واج با دهن باز یه نگاه به اون میکرد و یه نگاه به ما! من و ماهی هم در حالی که خندمون نصفه مونده بود نیشمون الکی باز بود! بعد از مدت مدیدی که دکتر شین زبونش باز نشد، من در حالی که سعی میکردم خنده مسخرم رو مهار کنم جویای استادمون شدم؟! که گفت اینجا نیست!! و با همون اخم و تخم در رو کوبید و رفت! ما هم جونمون رو برداشتیم و چهار دست و پا دوییدیم بیرون! و شب عکس تمارین رو فرستادیم و توضیح دادیم که نتونستیم امروز پیداتون کنیم! البته نه با جزئیات! ایشون هم خیلی خجسته فرمودند من اصلا امروز دانشگاه نبودم!


*نمی خواستم تو این مسابقه باشم. در واقع نتونستم از اتفاقات بامزه‌ای که همیشه برامون میفته متن خوب دربیارم! ولی دلم نیومد که نباشم!

۲۳:۳۷

دو عدد دانشجوی مملکت هستیم!

به نام خدا


گفت: کی تو این بارون این همه راه رو میره که کتاب بگیره؟!

- مگه نشنیدی میگن: علم اگر در ثریا باشد و فلان؟!

- علم آخه؟!

- خب حالا عشق^_^




- اسم کتاب جدید امیرخانی چی بود؟!

- اومم یادم نیست!

- هوتن؟!

- آره فکر کنم هوتن بود:|

- !!

- هیرش نبود؟!



۱۵:۴۳

امربه معروف زوری یا چگونه دوست خود را وادار به اقامه نماز کنیم؟!

به نام خدا

اگر دوستتان در امر وضو گرفتن در وضوخانه دانشکده تنبلی می کند! یا حتی اگر درآوردن کفش ها برایش کار دشواری است! و ترجیح می دهد تمام هفده رکعت را شب در خانه اقامه کند! او را به ما بسپارید!

بدین ترتیب که گولش می زنیم "تو بیا نمازخونه ولی بدون وضو بخون اصلا!" بعد که از مقابل درب نمازخانه قصد فرار داشت، یکی از دوستان مچش را می گیرد و کشان کشان او را به داخل نمازخانه می برد. در مرحله بعد باید او را وادار به درآوردن کفش هایش بکنید. به این منوال که یک نفر جهت جلوگیری از به ثمر رسیدن هر گونه نقشه فرار مقابل در خروج نگهبانی بدهد و دو نفر دیگر شخص مورد نظر را احاطه می کنیم تا دل از کفش هایش بکند. مرحله بعد یعنی وادار ساختن شخص برای وضوگرفتن سخت ترین مرحله است. شخص با یادآوری حرف شما مبنی بر اقامه نماز بدون وضو قصد قانع کردن شما را دارد، اما شما با گفتن اینکه: "نفرین آمون بر تو که تا اینجا آمده ای و می خواهی بدون وضو نماز بخوانی!" او را در حالی که می گوید:"من نیامدم، شما مرا آوردید!" به وضوخانه هدایت می کنید. و از پشت در تهدید می کنید که درصورت عدم خیس شدن محل وضو به او اجازه خروج نمی دهید! و حالا شما می توانید شاهد اقامه نماز دوستتان باشید. در پایان با دادن هدیه ای شامل یک فقره چادرنماز گل گلی، مراسم چادرسرکنی برگزار کرده و چُرت حاضرین در نمازخانه را پاره کنید!

۱۵:۴۰

مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر

به نام خدا

1. زمان انتخاب واحد، همه برای زدن کد این استاد توی سروکله هم می زدند! وقتی دست برقضا من جزو آن معدود کسانی بودم که با همین استاد برداشتم، باید حدس می زدم که حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است! از پشیمانی بعدش بگذریم. استاد مذکور در همین اواسط ترم جوری حال دانشجویان را گرفت که من هاج و واج اخلاق دیده نشده از یک استاد تحصیلکرده در یک آکادمی درجه بالا بودم! جلسه بعدش که مثلا داشت نصیحتمان می کرد که این چه بساطی است که برای خودتان درست کرده اید، گفت:"خیرسرتان چند صباح دیگر می خواهید این مملکت را به دست بگیرید و.." داشتم فکر می کردم بلند شوم و بگویم:"خب ما که یک هو از دل آسمان نمی افتیم وسط جامعه! که بخواهیم بسازیمش. شمایی که در تعلیم و تربیت ما نقش داری، کم موثر نیستی!" هرچند ما مقصر بودیم و البته این اشتباه ما پیش زمینه ای داشت که باز برمیگشت به استاد! اما باز هم می شد ما را با یک تذکر جدی عقب راند نه با بددهنی!


2. استادی داریم، عزیز و دوست داشتنی. مهربان، خوش اخلاق، خوش خنده، خوش برخورد، خوش صحبت و خوش قدوبالا! جلسه اول قرار بود اسم من و چند تن دیگر را تحویل حراست دهد! (مزاح می کرد)


3. استادی داریم، جوان و جویای نام! برخوردار از حافظه ای ضعیف درجهت حفظ اسامی! نام برده موقع گفتن خبری، جان مخاطب را به لب رسانده و به روی خود نمی آورد. ایشان قبل از شروع ترم به معبد آمون رفته و قسم خورده که بنده را در کلاس خود نادیده گرفته، صدایم را نشنیده گرفته و با خیال راحت منکر حضور دانشجویی چون من در کلاسش بشود!


4. استاد عزیز دیگری است که بسیار مشتاق حضور در کلاسش بودم و موفق نیز شدم. خوش اخلاق، خوش درس، خوش خنده و خوش تیپ! از همان هایی که چنان در جهت پیش برد اهدافش متقاعدت می کند که اصلا دلت نمی آید، اعتراضی را مطرح کنی.


5. توفیق اجباری بود که از وجود استاد محبوبی نیز بهره مند شویم. خوش برخورد و خوش درس. ایشان نیز به همراه استاد شماره 3 به معبد رفته و قسم خورده که هر جلسه سربه سر دانشجویان گذاشته و زمانی که دانشجویان عصبی شده و به چشم غره و غرغر کردن افتادند، با احساس رضایت و خرسندی صحنه را ترک کند.


6. استادی داریم، مجرب و دانشمند! ایشان هر جلسه ای که حضور می یابند، ادعای تدریس یک فصل کامل از درس را داشته و ما را خندان و حیران به حال خویش رها می کند! لازم به ذکر است که استاد مذکور هرزمان که قصد اشاره به یک دانشجو را دارند، نشانه گیری درستی با دست و چشمشان انجام نمی دهند و موجبات اضطراب و نگرانی چندتن از دانشجویان را در یک لحظه فراهم می کنند!


خدایا چنان کن سرانجام کار...


۰۶:۱۴

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام

به نام خدا

پارسال از شست ۶۹ مین روز پاییز تا پنج دی  به وبلاگ سر نزدم و امسال از ۶۳ مین روز پاییز تا حالا. احتمالا این خاصیت پاییزه. پارسال بعد از ۲۶ روز بعد از اولین امتحان ترم با یه عکس از ۱۶ آذر برفی برگشتم. چند هفته پیش خواستم بیام یه تعریف از اوضاع درس و دانشگاه بنویسم، نشد. ۱۶ آذر خواستم بیام بنویسم که مثل ۱۶ آذر پارسال همه جا برفی شد. با این تفاوت که ما پارسال از سر تا پا تو برف بودیم و از سرما سرخ شده بودیم و باز هم دست از سر اون سفیدهای دوست داشتنی برنمی داشتیم! و امسال از پشت پنجره برف تماشا کردیم و برای هم نوشتیم یادش بخیر!چند وقت پیش فکر می کردم بهترین هدیه تولدم می تونه برفی باشه که شب تولدم خدا از آسمون می فرسته! آهای کسی که تولدت ۱۶ آذر هست، حواست هست که دو ساله روز تولدت خدا برات سنگ تموم گذاشته!
شنبه دو هفته قبل می خواستم بیام بنویسم که هفته رو با شنبه ترین شنبه ای که می تونست رقم بخوره شروع کردم!
زمان روی یه دور تند افتاده که نمی فهمم شنبه هام کی به چهارشنبه می رسند و پاییز
کی به زمستون!
التماس دعا.

عکس: ۱۶ آذر ۹۵

۰۹:۰۸

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan