دو عدد دانشجوی مملکت هستیم!

به نام خدا


گفت: کی تو این بارون این همه راه رو میره که کتاب بگیره؟!

- مگه نشنیدی میگن: علم اگر در ثریا باشد و فلان؟!

- علم آخه؟!

- خب حالا عشق^_^




- اسم کتاب جدید امیرخانی چی بود؟!

- اومم یادم نیست!

- هوتن؟!

- آره فکر کنم هوتن بود:|

- !!

- هیرش نبود؟!



۱۵:۴۳

امربه معروف زوری یا چگونه دوست خود را وادار به اقامه نماز کنیم؟!

به نام خدا

اگر دوستتان در امر وضو گرفتن در وضوخانه دانشکده تنبلی می کند! یا حتی اگر درآوردن کفش ها برایش کار دشواری است! و ترجیح می دهد تمام هفده رکعت را شب در خانه اقامه کند! او را به ما بسپارید!

بدین ترتیب که گولش می زنیم "تو بیا نمازخونه ولی بدون وضو بخون اصلا!" بعد که از مقابل درب نمازخانه قصد فرار داشت، یکی از دوستان مچش را می گیرد و کشان کشان او را به داخل نمازخانه می برد. در مرحله بعد باید او را وادار به درآوردن کفش هایش بکنید. به این منوال که یک نفر جهت جلوگیری از به ثمر رسیدن هر گونه نقشه فرار مقابل در خروج نگهبانی بدهد و دو نفر دیگر شخص مورد نظر را احاطه می کنیم تا دل از کفش هایش بکند. مرحله بعد یعنی وادار ساختن شخص برای وضوگرفتن سخت ترین مرحله است. شخص با یادآوری حرف شما مبنی بر اقامه نماز بدون وضو قصد قانع کردن شما را دارد، اما شما با گفتن اینکه: "نفرین آمون بر تو که تا اینجا آمده ای و می خواهی بدون وضو نماز بخوانی!" او را در حالی که می گوید:"من نیامدم، شما مرا آوردید!" به وضوخانه هدایت می کنید. و از پشت در تهدید می کنید که درصورت عدم خیس شدن محل وضو به او اجازه خروج نمی دهید! و حالا شما می توانید شاهد اقامه نماز دوستتان باشید. در پایان با دادن هدیه ای شامل یک فقره چادرنماز گل گلی، مراسم چادرسرکنی برگزار کرده و چُرت حاضرین در نمازخانه را پاره کنید!

۱۵:۴۰

مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر

به نام خدا

1. زمان انتخاب واحد، همه برای زدن کد این استاد توی سروکله هم می زدند! وقتی دست برقضا من جزو آن معدود کسانی بودم که با همین استاد برداشتم، باید حدس می زدم که حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است! از پشیمانی بعدش بگذریم. استاد مذکور در همین اواسط ترم جوری حال دانشجویان را گرفت که من هاج و واج اخلاق دیده نشده از یک استاد تحصیلکرده در یک آکادمی درجه بالا بودم! جلسه بعدش که مثلا داشت نصیحتمان می کرد که این چه بساطی است که برای خودتان درست کرده اید، گفت:"خیرسرتان چند صباح دیگر می خواهید این مملکت را به دست بگیرید و.." داشتم فکر می کردم بلند شوم و بگویم:"خب ما که یک هو از دل آسمان نمی افتیم وسط جامعه! که بخواهیم بسازیمش. شمایی که در تعلیم و تربیت ما نقش داری، کم موثر نیستی!" هرچند ما مقصر بودیم و البته این اشتباه ما پیش زمینه ای داشت که باز برمیگشت به استاد! اما باز هم می شد ما را با یک تذکر جدی عقب راند نه با بددهنی!


2. استادی داریم، عزیز و دوست داشتنی. مهربان، خوش اخلاق، خوش خنده، خوش برخورد، خوش صحبت و خوش قدوبالا! جلسه اول قرار بود اسم من و چند تن دیگر را تحویل حراست دهد! (مزاح می کرد)


3. استادی داریم، جوان و جویای نام! برخوردار از حافظه ای ضعیف درجهت حفظ اسامی! نام برده موقع گفتن خبری، جان مخاطب را به لب رسانده و به روی خود نمی آورد. ایشان قبل از شروع ترم به معبد آمون رفته و قسم خورده که بنده را در کلاس خود نادیده گرفته، صدایم را نشنیده گرفته و با خیال راحت منکر حضور دانشجویی چون من در کلاسش بشود!


4. استاد عزیز دیگری است که بسیار مشتاق حضور در کلاسش بودم و موفق نیز شدم. خوش اخلاق، خوش درس، خوش خنده و خوش تیپ! از همان هایی که چنان در جهت پیش برد اهدافش متقاعدت می کند که اصلا دلت نمی آید، اعتراضی را مطرح کنی.


5. توفیق اجباری بود که از وجود استاد محبوبی نیز بهره مند شویم. خوش برخورد و خوش درس. ایشان نیز به همراه استاد شماره 3 به معبد رفته و قسم خورده که هر جلسه سربه سر دانشجویان گذاشته و زمانی که دانشجویان عصبی شده و به چشم غره و غرغر کردن افتادند، با احساس رضایت و خرسندی صحنه را ترک کند.


6. استادی داریم، مجرب و دانشمند! ایشان هر جلسه ای که حضور می یابند، ادعای تدریس یک فصل کامل از درس را داشته و ما را خندان و حیران به حال خویش رها می کند! لازم به ذکر است که استاد مذکور هرزمان که قصد اشاره به یک دانشجو را دارند، نشانه گیری درستی با دست و چشمشان انجام نمی دهند و موجبات اضطراب و نگرانی چندتن از دانشجویان را در یک لحظه فراهم می کنند!


خدایا چنان کن سرانجام کار...


۰۶:۱۴

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام

به نام خدا

پارسال از شست ۶۹ مین روز پاییز تا پنج دی  به وبلاگ سر نزدم و امسال از ۶۳ مین روز پاییز تا حالا. احتمالا این خاصیت پاییزه. پارسال بعد از ۲۶ روز بعد از اولین امتحان ترم با یه عکس از ۱۶ آذر برفی برگشتم. چند هفته پیش خواستم بیام یه تعریف از اوضاع درس و دانشگاه بنویسم، نشد. ۱۶ آذر خواستم بیام بنویسم که مثل ۱۶ آذر پارسال همه جا برفی شد. با این تفاوت که ما پارسال از سر تا پا تو برف بودیم و از سرما سرخ شده بودیم و باز هم دست از سر اون سفیدهای دوست داشتنی برنمی داشتیم! و امسال از پشت پنجره برف تماشا کردیم و برای هم نوشتیم یادش بخیر!چند وقت پیش فکر می کردم بهترین هدیه تولدم می تونه برفی باشه که شب تولدم خدا از آسمون می فرسته! آهای کسی که تولدت ۱۶ آذر هست، حواست هست که دو ساله روز تولدت خدا برات سنگ تموم گذاشته!
شنبه دو هفته قبل می خواستم بیام بنویسم که هفته رو با شنبه ترین شنبه ای که می تونست رقم بخوره شروع کردم!
زمان روی یه دور تند افتاده که نمی فهمم شنبه هام کی به چهارشنبه می رسند و پاییز
کی به زمستون!
التماس دعا.

عکس: ۱۶ آذر ۹۵

۰۹:۰۸

پاییز رسمی چند روزی هست که شروع شده است

به نام خدا

بالاخره پاییز به رسمیت شناخته شد، همراه با گرد و غبار، همراه با سرماخوردگی. بعد از گذشت بیشتر از یک ماه از پاییز تقویمی، هنوز درگیر برنامه ریزی هستم. صبح ها شب می شود و شنبه ها جمعه می شود و ما هم در حال دوییدن دنبال دقیقه ها هستیم.
وسط تمام این دوییدن ها، حضور در جلسه دکتر نایبی، یک اتفاق خوب و حال خوب کن و انگیزه ساز بود.
هفته پیش بعد از چندمین شکست، گوشه ای کز کرده، زانو به بغل نشسته بودم و داشتم به تمام راه حل هایی که بعد از هر شکست، پشت سر هم ردیف می کردم و دوباره می رسیدم به همان نقطه همیشگی، فکر می کردم! راه حل جدیدی نداشتم، یا باید همان راه حل های قبلی را با اراده قوی تر پیش می گرفتم یا... .
به قول شرلوک، هیچ اتفاقی در این دنیا تصادفی نیست! آن ها که تصادفی بودن اتفاقات را باور دارند، چه زندگی کسل کننده ای می گذرانند!
در همین گیر و دار، پیامی روی گوشیم ظاهر شد که حاوی متن زیر بود:

"ناتوان ترین مردم کسی است که از اصلاح نفس خویش و خودسازی، عاجز باشد."

امام علی(ع)

۰۸:۲۷

زیرزمینی‌رفتیم استقبال

به نام خالق


حورا به عنوان عضو افتخاری قبولِ مسئولیت می کند

معمولا وظیفه استقبال از دانشجویان جدیدالورود بر عهده ستاد بسیج هست. هفته قبل فاطمه پیام داد: که شنبه میتونی بیای کمک؟! و من از اونجایی که هیچ تجربه ای در این زمینه ندارم گفتم نه! از طرفی هم می خواستم بعدازمدت ها برم کتابخونه. و باتوجه به شروع کلاس ها، فاطمه در حالی که زیر فشار کمبود نیروی انسانی قرار داشت در تلاش برای قانع کردن من بود. و من درحالی که دچار احساسات مختلفی از قبیل کنجکاوی، هیجان، هوس تجربه جدیدو.. بودم پذیرفتم.


حورا در مترو

از وقتی چشم باز کردم، صحبت از راه اندازی مترو در شهرمون بود. و ما کم کم به این نتیجه میرسیدیم که ان شاالله نوه هامون سوار مترو می شوند. چند وقت پیش مترو در یک مسیر کوتاه به راه افتاد. تا اینکه ایستگاه محله ما هم تاسیس شد و ماه قبل هم ایستگاه دانشگاه راه اندازی شد. شنبه که با خواهرم به قصد دانشگاه خارج شدیم بالاخره مذاکرات چندروزمون منجر به رفتن به سمت ایستگاه مترو شد! وقتی نگام به مترو افتاد یاد قطاری افتادم که ما رو به مشهد رسوند و اگر واکنش های بامزه خواهرم در اولین تجربه متروسواریمون نبود، میزدم زیرگریه! 


خوش آمدگویی

این کار شامل نوبت دادن به دانشجویان جدید، راهنمایی کردنشون، دادن فرم های ثبت نام و کمک بهشون در پرکردن این فرم ها هست. بیشتر دانشجوها با پدر و مادرشون و حتی برادر و خواهرشون اومده بودند! و اغلب فرم ها رو هم پدر و مادراشون پر کردند!! من از دوره راهنمایی فرم های ثبت نام مدرسه رو خودم پر کردم و روز ثبت نام دانشگاه با وجودی که از نظر خودم نیازی به حضور مادرم نبود، اومد و منم گفتم بشینه روی یک صندلی و خودم رفتم و همه کارای ثبت نام رو انجام دادم و برگشتم. مامان هم که تجربه همراهی خواهرم در ثبت نام دانشگاه رو داشت، از روند سریع ثبت نام من بسیار اعلام رضایت کرد.

میز خواهران و برادران جدا بود. و وقتی پدر یا مادری برای فرم گرفتن سر میز میومد، فاطمه می پرسید: بچه تون آقاست یا خانم؟!!

پدری سر میزمون اومد و فرم ثبت نام خواست! و وقتی از بچه شون جویا شدیم به سمتی اشاره کرده و گفت داره با دوستاش حرف میزنه! تعداد همراهان، بیشتر از تعداد دانشجوها بود و ما گاهی نمی دونستیم کی رو باید راهنمایی کنیم؟!دانشجو؟ پدرش؟ یا مادرش؟!

از اونجایی که دانشکده مون فنی هست و تعداد آقایون خیلی بیشتراز خانم هاست. بیشتر مهندسان خانم جدیدالورود هم از تعداد دخترها در کلاس جویا می شدند و من اطمینان میدادم بهشون که تنها دختر ورودی امسال نیستند!


کار خدا رو چه دیدی؟!

تعدادی متوجه نبودند که باید قبل از گرفتن فرم، نوبت بگیرند و ما هم به میز قبل ارجاعشون می دادیم.به اون هایی که شماره نوبتشون خیلی بالا بود، می گفتیم منتظر نمونند و فردا مراجعه کنند. دختری به همراه پدرش برای گرفتن فرم اومد. و در حال پر کردن فرم ازشون پرسیدیم که شماره نوبتشون چنده؟! فاطمه تاکید کرد که چون ممکنه تا پایان وقت ثبت نام امروز نوبت بهشون نرسه. و پدرِ دختر در حالی که نسبت به گرفتن نوبت بی خیال بود، گفت: چرا نرسه؟! کار خدا رو چی دیدی؟ یهو دیدی رسید!

و ما فهمیدیم در فرهنگ امروزه، پارتی بازی را کار خدا می نامند!


مامان بزرگ و نوه اش

یک مامان بزرگ بامزه و دوست داشتنی و خوش زبون با قدی خمیده برای ثبت نام نوه اش(پسر) اومده بود. ساعت های اولیه ثبت نام بود و تقریبا ساعتی رو باید منتظر رسیدن نوبتشون می موندند.که یک هو دیدیم مامان بزرگ به طرز بامزه ای داره به یکی از برادرها اصرار میکنه که پسرش رو خیلی سریع بفرستند بالا تا کارای ثبت نامش رو انجام بده چرا که حالش خوب نیست و فشارش داره جابجا میشه. برادرمون هم خیلی مودبانه در تلاش برای آروم کردن مادربزرگ بود.

-شما بفرمایید بنشینید، سرپا نمونید.

-کار پسرمو راه بندازین ما بریم.

-چشم شما بفرمایید.چیزی میل دارید من براتون بگیرم؟!

-نه فقط اونو بفرستید بالا.

بعد مادربزرگ رو آوردند و کنار ما نشوندنش. ایشون هم وقتی دید پسرش هنوز نرفته بالا دوباره بلند شد و رفت سر وقت برادرها که کار پسر منو راه بندازید، ما بریم من خسته شدم!

صحنه تقابل مادربزرگ و برادرها به قدری بامزه بود که تا دقایقی روحمون شاد شد! البته نوه مذکور هم خیلی مظلومانه یک گوشه ای ایستاده بود و رخ نشون نمیداد.

خلاصه برادران قبل از قیام سوم مادربزرگ لطف کردند و پسرش رو فرستادن بالا و برای مادربزرگ هم چای و کیک آوردند و ایشون با فاطمه غرق صحبت شد. نوه ش مهندسی کامپیوتر قبول شده بود و از تهران اومده بودند. موقع رفتن با خوش رویی ازمون خداحافظی کرد و گفت هر وقت رفتیم تهران برامون جبران می کنند.


بی دقتی مسئولین

اواسط ثبت نام بود که تعدادی از دانشجویانی که بالا رفته بودند دوباره برگشتند و گفتند که از بالا گفتند فرم اشتباهی رو پر کردند! و اینجا کاشف به عمل اومد که نیم ساعت اول فاطمه تنها بوده و مراجعه کننده زیاد. فاطمه هم هول کرده و به هر کسی همه جور فرمی داده!

از یک ساعتی به بعد، نفهمیدیم کی؟کِی؟ و از کجا بهمون گفت که به شماره های بالای ۱۷۰ بگیم منتظر نمونند و فردا مراجعه کنند. و ماهم به جمع کثیری چنین پیشنهادی دادیم. و از اونجایی که سایت دانشکده برای پرداخت شهریه دانشجویان شبانه اشکال پیدا کرده بود.  هنوز دو ساعت مونده به پایان ساعت ثبت نام شماره ۱۴۰ رو هم صدا کردند.اینجا بود که ما به تکاپو افتادیم که چه کسی پیشنهاد فرستادن مراجعین به خونه رو مطرح کرد؟! و البته کسی گردن نگرفت! و چون همیشه مسئولین مقصرند ما هم تقصیر ها رو انداختیم گردن فاطمه!


بعد از ظهر هم با دوستان رفتیم سر کلاس!

عصر که بر میگشتم خونه پر از انرژی و لبخند و حال خوب بودم!

# اولین_روز_پاییز_خوبی_رو_گذروندم!

۱۱:۰۳

من به پاییز پرازحادثه عادت ندارم

ماییم و نوای بی نوایی


پادشاه فصل ها پاییز:

تا جایی که یادم می آید، پاییز همیشه برایم کوتاهترین فصل سال بوده است. با اتفاقات کم رنگی که در خاطرم کم رنگ تر شده. با این حال دوست داشتنی هایش کم نیست: رنگ هایش، بارانش...

امسال در انتظار پاییز پر از اتفاق هستم. از جنس خوبش:-)


هم شاگردی سلام:

درحالی که جمع کثیری از دانشجویان، سال تحصیلی را آغاز نکرده و بوی ماه مهر اصلا به مشامشان نرسیده، ما نه تنها در کلاس حاضر شدیم و اساتید محترم نیز حضور به عمل رسانده و تدریس فرمودند، تکلیف و تمرین و پروژه هم تعیین کردند:|


به بهانه محرم:

حسینی بشوید نه هیئتی! زیرا اگر گرم هیئت بشوید حسینتان را آنگونه که خود دوست دارید و باب میلتان است می سازید و هرکس با میل شما مخالف باشد، می گویید با حسین(ع) مخالف است. ولی اگر حسینی باشید. هیئت و رفتارتان را بر مبنای حسین می سازید. هیئتی شدن کاری ندارد. کافیست ریش بگذارید و با پیراهن مشکی از این هیئت به آن هیئت بروید! حسینی شدن است که مشکل است. (آیت الله بهجت)


۱۲:۱۵

آینده روشن!

به نام خدا


گفت: ان شاالله تو هم موفق بشی، خانم مهندس بشی، اصلا دکتری بگیری. یکی رو خواستیم دانشگاه ثبت نام کنیم برامون پارتی بازی کنی!!


نهایت تصوری که از یک آینده موفق برای من دارد، همین است!!

۱۸:۵۶

?How we can have a good presentation

به نام همیشه همراه


* روز ارائه، یک دفعه تصمیم نگیرید، مقنعه ای را که درگذشته بهتان می آمد و خیلی وقت است سرتان نکرده اید، سر کنید. و سعی کنید چند روز قبل این تصمیم را بگیرید و چند روزی را در مجامع عمومی با آن سر کنید! چرا که ممکن است، ساعت هفت صبح، مقنعه بخواهد با شما لجبازی کند؟!


**در حین ارائه بدانید و آگاه باشید که کسی قرار نیست از غیب برسد و اسلایدهای شما را به جلو بزند. و شما باید انگشت اشاره را روی دکمه Enter فشار دهید تا اسلاید بعدی ظاهر شود!


***اگر تصمیم دارید، سه اسلاید را بدون گفتن کلمه ای یا توضیحی رد شوید، قبل از ارائه آنها را delete کنید! چرا که احتمال می رود، لپتاپ دقیقا روی آن سه اسلاید متوقف بشود و جلو نرود! و شما بعد از چندین و چندبار کوبیدن دکمه Enter در برابر چشمان متعجب حضار، آن اسلایدهارا پشت سر بگذارید!


****وسط نطق شیرین تان، به هیچ وجه به آقاپسرموبلند عینکی که در یکی از صندلی های تهِ کلاس نشسته و در حالی که به شما زل زده و دهانش را در حد توان گشاده و خمیازه می کشد، توجه نکنید!

و حتی به بغل دستی اش که سر در گوشی کرده و شانه هایش از شدت خنده می لرزد، اهمیتی ندهید!


*****و در پایان با صرف نظر از تلفظ غلط "بوروزرسانی" در عوض تلفظ صحیح "بِروزرسانی" و تلفظ "آنمارک" در عوض "دانمارک" و هم چنین تلفظ ثقیل عبارت "دانشگاه ساسکس انگلیس" ، با خوشی و خرمی سر کلاس بعدی حاضر شوید و متن پستی را با عنوان "?How we can have a good presentation" آماده کنید!


#موفق باشید:))

۱۸:۴۵

از هر دری سخنی

به نام خدا


1. - اختلال رو چطوری می نویسند؟                                                                                      

    - الف، خ [اندکی مکث میکند] با خ حمید!                                                                          

    - با ت دونقطه نوشته می شه؟                                                                                      

    - خ دونقطه؟!!


2. بهش میگم بیا از الان چندتا عکس بگیریم و تمرین کنیم برای مسابقه بعدی! میگه واقعا تو دوباره روت میشه شرکت کنی؟! :/                                                                                            

خب من باید باشم که برنده نشم تا یکی دیگه برنده بشه! دی:

     عکس ازمهسا:

       


3. بعد از کلاس منتظر نیلو بودیم که از استاد اشکال هاش رو بپرسه و بیاد! کارت اتوبوسم رو برداشتم، بگذارم تو جیب مانتوم که دستم به یه چیز گردی تو جیبم خورد!و...[سکانس چندساعت قبل: بعد از نماز مُهر رو گذاشتم تو جیبم که تو آینه خودم رو چک کنم و کفشامو بپوشم و بعد مُهر رو بگذارم سرجاش! ولی یادم رفته و مُهر نمازخونه مونده تو جیبم!] بدو بدو رفتم نمازخونه، ولی درش قفل بود! (ساعت: 17:45) 

خواستم بدونید، گذاشتن بیت المال تو جیبمون و اینکه بعدش یادمون بره پسش بدیم، خیلی راحته!


4. خاتون گیس گلابتون رو که یادتونه! مسابقه روز پدر رو هم که یادتونه! منم که پنجم شدم!(شما بخونید از آخر اول شدم!) جایزه ام رسید!^__^




بعد نوشت**تسلیت! خدا به خانواده هاشون صبر بده:(

۲۰:۴۴

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan