گاهی به پایانش فکرکنیم(1 )

انّا لله


1. تا به حال در هیچ تشییع جنازه ای به طور رسمی شرکت نکرده ام. اما حدود یک ماه پیش وقتی جنازه ای تنها با یک کفن در چند قدمی ام بود، خود را ملزم کردم که به تماشای تشییع اش بایستم!


2. بعد از سفری که اخیرا داشتیم، اغلب شب ها وقتی چشم هایم را برای خواب می بستم، فکر مرگ و اینکه یک روزی بالاخره اینجا نخواهم بود توی سرم می چرخید. نه اینکه خودم بخواهم "حاسِبوا قبل ان تُحاسَبوا" کرده باشم. این فکر خودش می آمد و توی سرم می نشست. راستش را بخواهید نه بدم می آمد و نه ناراحت بودم. تنها ناراحتیم از این بود که این فکر هر شبه، تاثیر چندانی روی زندگی هر روزه ام نداشت! آخر می دانید! زندگی با وجود باور خط پایانی برای زندگی دنیایی شیرین است! زندگی به همان اندازه جریان دارد که مرگ هم یا برعکس! و یا به قول معروف"زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ".

قدر لحظات را وقتی می دانیم، که باور کنیم این لحظه ها روزی به آخر خواهند رسید و خوش به حال اویی که از این لحظه ها برای رسیدن به یک پایان خوب و یا به قول بزرگان برای آغاز یک سفر خوب استفاده کند.


3.و رسیدیم به یک هفته اخیری که خبر فوت سه نفر از آشنایان را شنیدیم!


اگر عمری بود در ادامه در مورد یک سری از آداب و سنت های بعد از مرگ که توسط نزدیکان آن مرحوم/مرحومه صورت می گیرد، خواهم نوشت.


*لحظه های خوبی بسازیم:)

۲۲:۲۲

از هر دری سخنی

به نام خدا


1. - اختلال رو چطوری می نویسند؟                                                                                      

    - الف، خ [اندکی مکث میکند] با خ حمید!                                                                          

    - با ت دونقطه نوشته می شه؟                                                                                      

    - خ دونقطه؟!!


2. بهش میگم بیا از الان چندتا عکس بگیریم و تمرین کنیم برای مسابقه بعدی! میگه واقعا تو دوباره روت میشه شرکت کنی؟! :/                                                                                            

خب من باید باشم که برنده نشم تا یکی دیگه برنده بشه! دی:

     عکس ازمهسا:

       


3. بعد از کلاس منتظر نیلو بودیم که از استاد اشکال هاش رو بپرسه و بیاد! کارت اتوبوسم رو برداشتم، بگذارم تو جیب مانتوم که دستم به یه چیز گردی تو جیبم خورد!و...[سکانس چندساعت قبل: بعد از نماز مُهر رو گذاشتم تو جیبم که تو آینه خودم رو چک کنم و کفشامو بپوشم و بعد مُهر رو بگذارم سرجاش! ولی یادم رفته و مُهر نمازخونه مونده تو جیبم!] بدو بدو رفتم نمازخونه، ولی درش قفل بود! (ساعت: 17:45) 

خواستم بدونید، گذاشتن بیت المال تو جیبمون و اینکه بعدش یادمون بره پسش بدیم، خیلی راحته!


4. خاتون گیس گلابتون رو که یادتونه! مسابقه روز پدر رو هم که یادتونه! منم که پنجم شدم!(شما بخونید از آخر اول شدم!) جایزه ام رسید!^__^




بعد نوشت**تسلیت! خدا به خانواده هاشون صبر بده:(

۲۰:۴۴

مُوتُوا قَبلَ اَن تمُوتُوا

هو یحیی و یمیت و الیه ترجعون

۱. روز شنبه، سر کلاس، استاد برای توضیح بیشتر درس مثالی از پدر زد. وسط کلاس یکی از دانشجویان حالش بد شد. وقتی از حالش جویا شدیم، فهمیدیم دو روز پیش پدرش فوت کرده و حالا شنیدن این مثال ناراحت (و شاید دلتنگش) کرده است. دو روز پیش!!! موقع شنیدنش تنم لرزید. می دانم مرگ حق است. می دانم دیر یا زود همه ما از این دنیا خواهیم رفت. اما انگار هنوز هم این رفتن را باور ندارم چه برای خودم، چه برای نزدیکانم. پدر...

در فرهنگ لغت من، پدر به معنای ستون خانه و مادر، خورشید خانه است. نبود هر کدام به تنهایی فاجعه است.

۲. اعتراف می کنم، تا به حال خبرِ سفرِ هرکس به دیار باقی را شنیده ام، بعد از چند روز انگار که این واقعه را فراموش کرده ام و در ناخودآگاه خود گمان می کنم این شخص الان در خانه اش یا سرکارش و خلاصه سر زندگیش است!! شاید علتش این باشد که تا به حال در هیچ تشییع جنازه ای شرکت نکرده ام تا با چشم خودم رفتن جسم آدم ها را در آن خانه تنگ و کوچک ببینم.

۳. سال پیش دچار بیماری اعلامیه ترحیم خوانی شده بودم. از لحظه ای که از خانه بیرون می زدم تا لحظه ای که برگردم، هرچه اعلامیه ترحیم روی در و دیوار می دیدم را نگاه می کردم، اسم سفر کرده را می خواندم و اگر عکسی بود سنش را تخمین می زدم. گمان می کردم با این کار، بیشتر حواسم هست که سفر در پیش است. البته تا حدودی موثر بود.

شاید بد نباشد گاهی حواسمان را به اعلامیه های ترحیم بدهیم برای یادآوری فانی بودن زندگیمان در این دنیا.

۴. هر وقت که از خانه بیرون می زنید، هر وقت با عزیزی خداحافظی می کنید، حواستان باشد که شاید دیدار به قیامت بماند. وسط شلوغی روزاگر دلتان برای عزیزی تنگ شد، زنگ بزنید و از حالش جویا شوید. شاید روز بعدی برای او یا برای شما نباشد. موقع خداحافظی از مادرتان، بغلش کنید و ببوسیدش، شاید آخرین بوسه باشد. اگر مادرتان از دنیا رفته است، حواستان به شادی روحش باشد.

* حواسمان به کارهایمان و به حرف هایمان باشد، شاید وقت جبرانی نباشد.


۲۰:۵۵

با تاسف فراوان و دعابرای مریضان و صبر برای بازماندگان رفتگان

++ نشر بدین خواهشأ تو وب هاتون. اینبار بیایم از مجازی استفاده ی مفید کنیم. خیلیا اونجا به خون احتیاج دارن. تهرانی های عزیز لطفأ عجله کنن.

*سناتور تد*

۱۶:۳۹

مقصد زمان

بسم رب العصر

فکرش را بکنید زمانی طبق همان جریانی که شنیده ایم زمین آفریده شده و تمامش آب بوده. یک کره آبی خلق شد و بعدها زمانی رسید که خشکی ها سراز آب بیرون بیاورند یا شاید آب ها پایین تر بروند! آن موقع زمین چه رنگی بود؟ سبز مثل بهار و تابستان یا خشک مثل پاییز و زمستان؟ اگر بخواهیم خیلی فانتزی فکر کنیم آن موقع باید بهار می بود. زمان آغاز رویش و جوانه زدن. وشاید همین نوروز خودمان هم مصادف با همین واقعه بوده باشد. و فانتزی تر اینکه زمانی که تمام خشکی ها به زیر آب برود _همان زمان سوت پایان دنیا_نیز مصادف با همین روز باشد. یعنی تعداد سال های عمر زمین(یعنی خشکی هایش) عدد صحیح و رندی می شود. اما نه! این ها برحسب سال قمری می شود. ما سال شمسی و میلادی هم داریم و شاید سالهایی با اسم های دیگر که آدم ها ساخته اند و اسم گذاشته اند مثل همین ها! این آدم ها هستند که برای زمانی به اندازه"تیک" اسمی به نام ثانیه یا لحظه می گذارند! ما فقط یک چیز می دانیم "تعداد ماه ها در نزد خدا دوازده تاست."

شنیده اید که می گویند زمان توهم ما آدم هاست؟! نمی دانم ما در زمان سیر می کنیم یا زمان مارا با خود می برد؟! و هر دو مقصدی لازم دارد وگرنه انگار که در یک دنیای سفیدی غرق شده و غلت بزنیم(مثل داستان کوری!) این مقصد می تواند زمان رحلت از این دنیا باشد یا...

فکر می کنید در تمام لحظاتی که در زمان سیر می کنیم،می توانیم تغییر مسیر بدهیم؟ مقصد سیرمان را انتخاب کنیم و در جهت آن پیش برویم؟!


+التماس دعا برای حال خوبمان.


بعدنوشت: برای مومنان زمان دلیل وجود خداست چون هیچ چیز به این کاملی نمی تواند بدون خالق خلق بشود.

"توی کتابی خواندم به نقل از انیشتن"

۱۴:۳۹

سفر به ابد

به نام خالق مرگ و زندگی

سلام

دوران ابتدایی وقتی درس هم معنی ها و مخالف هارا می خواندیم، مخالف زندگی را مرگ می نوشتیم...

اغلب با اینکه می دانیم روزی دوران زندگیمان در این دنیا تمام خواهد شد..ولی فراموش می کنیم که واقعا روزی از این دنیا خواهیم رفت.

با شنیدن خبر فوت کسی از آشنایان، شاید کمی یادمان بیاید که ماندگار نیستیم..


+یک اصطلاح غلط: فلانی عمرش را داد به شما!!!...فلانی اگر عمر داشت که خودش استفاده میکرد. بجای بذل و بخشش کردنش.

+نماز شب اول قبر: دور رکعت نماز، در رکعت اول بعد از حمد، آیت الکرسی و در رکعت دوم بعد از حمد ده بار سوره قدر را می خوانیم. ونثار کسی می کنیم که شب اول قبر اوست.

++ خواندن نماز شب اول قبر بیشتر از آنکه به نفع مسافر سفر کرده باشد، به نفع خودمان است.


خرم آن روز کزاین منزل ویران بروم           راحت جان طلبم وز پی جانان بروم...

۱۱:۲۴

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan