منه ده باخ

به نام بخشنده‌ترین

یوخودان هش اویانمادیم
ددیلر من ایناممادیم
گشدی عمرُم ولی سنه
یاخچی نوکر اولانمادیم

*اصلا از خواب بیدار نشدم
گفتند و من باور نکردم
عمرم گذشت ولی برای تو
نوکر خوبی نشدم*

مختارنامه می‌بینم. برای چندمین بار. مختارنامه می‌بینم و می‌ترسم. مختارنامه می‌بینم و وحشت می‌کنم. مختارنامه می‌بینم و شک می‌کنم.
هر وقت این سریال پخش شده، سعی کردم ببینم. تکراری هست. ولی تاریخ هم تکرار می‌شه. مگه چشم‌هامون رو روی تاریخ می‌بندیم؟!
یه قسمتش رو دوست ندارم ببینم. می‌بینمش ولی سختمه! اون قسمتی که مسلم تنها می‌مونه! تنها! همش می‌گم الان باید یکی باشه! چرا هیشکی نیست؟ و هیشکی نیست. سخته بشینم اینجا نگاه کنم و هی بگم چرا کسی نیست!؟
مکن ای صبح طلوع

*عنوان: به من هم نگاه کن.

۲۳:۳۳

PRIMEVAL

به نام خدا


یکی از نوستالژی‌های زندگی من، سریال دوران‌کهن(PRIMEVAL) است. سریالی که در تمام ادوار زندگی‌م وجود دارد. زمانی که در مقطع ابتدایی تحصیل می‌کردم، این سریال نقطه اوج هیجان زندگی من بود! و بارها توسط مامان از دیدن این سریال نهی می‌شدم. دلیل: وجود جانوران ماقبل تاریخ که در نظر مادرم صحنه‌های دلخراشی را به‌وجود می‌آورند! دوران راهنمایی که بودم، بار دیگر این سریال پخش شد و من بار دیگر به تماشا نشستم. من با این سریال خندیده‌ام، برای مرگ شخصیت‌هایش غصه خورده‌ام، و با داستان‌هایش خیالبافی کرده‌ام.

دبیرستانی که شدم، باز هم این سریال پخش شد و من با یادآوری کلی خاطره خوب و حس خوب، گاهی تماشایش کردم.

حالا باز هم این سریال پخش می‌شود! و سر کانال‌گردی‌ها و دنبال برنامه گشتن‌ها، روی کانال چهار توقف می‌کنم.

مامان چند روز پیش، نگاه چپ‌چپی نثار تلویزیون کرد و گفت: "باز تو اینا رو از کجا پیدا کردی؟!"

با این رویه، شاید یک روز هم با بچه‌هایم بنشینم پای این سریال و من برایشان تعریف کنم که عاشق کدام شخصیت سریال بودم!


۱۱:۰۳

هادی

به نام خدا


♧ این ترم اصلا قسمت نمی‌شود که من کلاسی را دو در کنم! هر تصمیمی برای پیچاندن کلاس می‌گیرم با شکست مواجه می‌شوم! اصلا همین چهارشنبه که قرار بود برویم جشن که زد و صاحب جشن مریض شد! که ما هم برویم سر کلاس‌مان. تنها جلسه‌ای که این ترم غیبت خوردم یک کلاس حل تمرین بود که با استادش هم هماهنگ بودیم و دلیل غیبت‌مان هم علمی بود! قرار بود برویم سمینار علمی! و رفتیم. هر چند که هدف و نیت ما علمی بود اما دستاوردهای بسیار خوب غیر علمی داشتیم!

○دیروز بعد از کلاس به آخر جشن مهسا رسیدم تا وسایل‌ش را بگیرم. کنار در سالن منتظر دوست‌ش بودم. مهمان‌ها که قصد رفتن داشتند، به من تبریک و خسته نباشید می‌گفتند.D:

●تصمیم من برای نرفتن سر کلاس ۱۲ یکشنبه حتمی بود! بی برو برگرد! مهسا نبود! شش تایی ها نبودند ولی تصمیم‌ من پابرجا بود!
سر کلاس ۱۰ در نقش شیطان رجیم، دست راستی و دست چپی‌را قانع کردم که برای کلاس آذر نمانیم و برویم فیلم ببینیم!  تجربه ثابت کرده که من در قانع کردن دوستان برای نرفتن سر کلاس اغلب موفق بوده‌ام! چه دوران دبیرستان و چه دوران دانشگاه! تمام شدن کلاس همانا و سه تیر دانشجو از چله کمان کلاس دررفتن همانا!
از به فنا رفتن ناهار دست چپی در راه و گوشی من که از مرز متلاشی شدن جان سالم به در برد بگذریم و برسیم پشت در سالن که راه‌مان نمی‌دادند! ما هم سه جفت پا را کردیم در یک کفش که الا و بلا ما برنمی‌گردیم و برنگشتیم!

☆یک قانون حجازی‌فرانه هست که می گوید: هادی عوض نمی‌شود بلکه از یک فیلم خوب به فیلم خوب دیگر منتقل می‌شود!


◇وسط فیلم دیدن‌مان، دست چپی صفحه گوشی را جلوی چشمم گرفت تا پیامی را حاوی تشکیل نشدن کلاس آذر بخوانم! و در حالی که دوستان در مرز دست و جیغ و هورا بودند، من به ناتوانی‌م در دودر کردن کلاس‌ها می اندیشیدم!:|

♡امروز اول ماه مبارک است. دعاهای خوب یادمان نرود. وسط این همه جنگ و دعوا و نگرانی و دغدغه و نشدن‌ها و نرسیدن‌ها، دعاهای خوب بکنیم برای رسیدن به حالِ‌خوب!

*رمضان آمد و دل‌خوش که به اجبار صیام
خون دل خوردن‌مان تا دم افطار حرام


۱۵:۳۱

آنکه بی باده کند جان مرا مست تویی

به نام خدا

یکِ فروردین، ساعت بیست به وقت ایران، یک عدد دخترِ مثلا بالغ، نشسته بود جلوی تلویزیون. و سیب زمینی پوست کَنان، با چشم های قلب شده، زل زده بود به صفحه تلویزیون! در حالی که مادرجان ش غُر می زد که مگر قحطی برنامه است؟! (البته که قحطی در صداوسیما بیداد می کند مادرجان!) و پدرجان ش برای خانم مهندس ش به افسوس سر تکان می داد!




***صندلی داغ!

۱۶:۲۰

فرهنگ مسریه!جلوش رو بگیرید!!

به نام مهربان ترین

راستش نمیدونم فرهنگ از کجا به کجا سرایت میکنه؟! از کوچه و خیابون ها به سینما سرایت میکنه؟ یا برعکس از سینما و تلویزیون سرایت میکنه به کوچه و خیابون ها؟! ولی اینو میدونم که فرهنگ مسریه!!

دیشب در طول فیلمی که یک ساعت و سی و دو دقیقه براش وقت گذاشتم، نزدیک یک ساعتش رو فحش های جورواجور و گاهی ناجور از زبون شخصیت هاش شنیدم!! کاری ندارم به اینکه این فیلم چه جوری از سد ارشاد گذشته؟!! یا اصلا چرا کل فیلم یه دیالوگ درست و حسابی نداشت که برات موندگار بشه؟! یا نویسندش چه سختی کشیده که نصف بیشتر دیالوگ ها فقط فحش بود؟! یا اصلا هدف از ساخت این فیلم چی بود؟! فقط سوالی که برام پیش میاد اینه که مردم با زن و بچه شون میرن سینما روشون میشه این فیلم هارو ببینند؟؟!!

یاد این پست جولیک میفتم و فکر میکنم، ما چه تلاشی میکنیم تا فرهنگمون رو روی پرده سینما به تصویر بکشیم؟!! 

از این بگذریم که نقش اول مرد فیلم هر چی فحش داد، آینه کردم که برسه به خودش! بس که بی ادب و بی فرهنگ و بی تربیت و بیشعور بود! (بیشعور فحش نیست، صفتی هست که به افراد فاقد شعور تعلق میگیره!) از این هم بگذریم که مردک با یه زنی یواشکی رابطه داره و زنش میفهمه و مرد میاد به زن یواشکیش میگه زنم بهم شک کرده و اون زن یواشکی هم میگه زنت چقدرشکاکه!!!!!!!!!


خلاصش کنم بیایید بافرهنگ باشیم، باادب باشیم، بددهن نباشیم، حرفای خوب بزنیم، فیلمای خوب بسازیم!


۱۵:۴۴

SHERLOCK

به نام مهربان ترین
روز انتخاب واحد، وقتی درس زبان فارسی رو انتخاب کردم، خیلی خوشحال بودم و فکر می کردم، سه ساعت هفته رو با حال خوب می گذرونم.اما... به این فکر نکرده بودم که گاهی"صاحب سخن، مستمع را بر سر ذوق آورد!"  استاد بزرگوار به قدری وارد مسائل حاشیه و خارج از درس و خارج از حیطه ادبیات و زبان فارسی می شود که حاصلی جز روی هم افتادن پلک هام ندارد! راه حلی که من توی چنین موقعیت هایی پیش می گیرم تا مانع بسته شدن چشم هام بشم، اینه که مداد رو دستم بگیرم و شعری یا نوشته ای گوشه ی کتاب یا دفترم بنویسم یا حتی نقاشی بکشم. اثر هنری(!!) که در تصویر می بینید، شاهد بر این قضیه هست.


پدرجان جوری دلیران تنگستان را تماشا میکردند که من شرلوک را. به همان میزان علاقه و همان میزان تمرکز!


ویک نکته تکراری که در سریال شرلوک هم دیدیم!

۲۰:۲۰

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan