کامنت برگزیده

به نام خدا

بهارنارنج چندوقت پیش دعوت کرد که قشنگ‌ترین کامنتی که خوندیم رو منتشر کنیم و از اونجایی که حافظه‌م چندان یاری نمی‌کرد، بین کامنت‌های دریافتی اخیرم گشتم و یک کامنت برگزیدم.

کامنت هلیا استاد به پست معما:

"بنظر من یه جنگجو واقعی هستی. این ذات تلاشگر بودن تو وجودت بوده و احتمالا الان هم باید باشه. فقط ممکن یه وقتایی مثل همه آدما کم بشه."

خب این انتخاب نشون میده این روزها هر حرف و حرکتی رو که بخواد بهمون امید و انگیزه بده، با جون و دل پذیراییم.

توی همین گشت و گذارها رسیدم به جوابی که خودم به کامنتی توی پست از شبه سهراب‌ها گذاشته بودم و فکر کردم چه حرف‌های قشنگی زده بودم:

"بچه های تو این سن، به عاقبت کار فکر نمیکنند کسی هم بهشون نمیگه مگه عقلت نرسید؟! خودشون هم بعدش خودشون رو سرزنش نمی کنند، به لذت در لحظه فکر میکنند! شجاعتشون از اینجاها میاد:-)"




+ دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مُرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط بُرد، فقط بُرد...

+التماس دعا.


۱۲:۵۱

عمرتان‌بادومرادای‌ساقیان‌بزم‌جم/گرچه‌جام‌مانشدپرمی‌به‌دوران‌شما


نتیجه‌ای که در نهایت این پست قراره بدست بیاد، شامل دو خبر بد برای من و یک خبر بد برای شما مخاطب این وبلاگ هست.
من قبلا توی وبلاگ (که به دلیل مفقود بودن وبلاگ مذکور امکان لینک دادن نیست) بهتون گفتم که در دو حالت هست که من به وبلاگ‌نویسی به شیوه سابق برمی‌گردم. اول پیدا شدن مراد. دوم قبولی در آزمون دکتری (بخوانید دکترا). خبر بد اول برای من اینکه فعلا مراد پیدا نشده و خبر بد دوم برای من اینکه آزمون دکتری (بخوانید دکترا) قبول نشدم. و خبر بدی که در ادامه این دو خبر برای شما حاصل میشه اینکه، شرایط بازگشت من به وبلاگ‌نویسی سابق مهیا نشده. و به همین سبب از مخاطبانم خواستم که از زبان من خبر قبول نشدنم در آزمون دکتری (بخوانید دکترا) رو بهتون بگن.

من چهارتا مصاحبه دکتری رفته بودم. همون چهاری که همه جا بود و من به فال نیک گرفتمش. از شماره پلاک اسنپ گرفته تا روز و طبقه و شماره اتاق! لکن همین چهار هم نتونست من رو از عدم قبولی در مصاحبه نجات بده.
علاوه بر اینکه در حال حاضر توانایی عزاداری پرشوری برای عدم قبولیم رو دارم، می‌تونم برای پول بلیط‌های رفت و برگشتم، پول بلیط مترو و اسنپ و همه انرژی که برای پیدا کردن استادهای سابقم و گرفتن معرفی‌نامه انجام دادم هم عزاداری کنم. توانایی این رو دارم که به سان ابر بهار برای عدم موفقیت در کنکوری که امید بسیاری به قبولی توی اون رشته مهندسی‌ترِ دانشگاه بهشتی داشتم، اشک بریزم. حتی دانشگاه شهر خودم هم بهم وفا نکرد و من رو نپذیرفت.
بازسازی خاطره لحظه‌ای که نتایج رو روی مانیتور دیدم، هیچ چیز اون لحظه رو عوض نمی‌کنه. یعنی حتی مشاور پریسا هم توانایی کاستن تلخی این خاطره رو با بازسازیش نداره!
من کسی هستم که درس خوندن و آزمون دادن رو خیلی دوست دارم. همونی که وقتی می‌دونست قرار نیست بره شبانه دانشگاه سراسری بازم رفت کنکور ارشد داد و با رتبه خوبی قبول شد.  پس ازم انتظار میره که دوباره برم سراغ خوندن و آماده شدن برای آزمون دکتری(بخوانید دکترا) دیگه! ولی من آدم تصمیم‌های غیرقابل پیش‌بینی هستم!


+به دعوت شیخنا شباهنگ، نوشته شده توسط حورا، برای چالش من به جای تو در رادیو بلاگی‌ها.


دعوت می‌شود از مهسا و بهارنارنج و یسنا تا جای هر کی دوست دارند، بنویسند.

۱۷:۰۸

سخن‌سرا_پایان‌بندی

به نام خدا


با صدای کوبیده شدن در خانه، میل‌های بافتنی را پایین می‌آورم. نقاب جدیت را از صورتم کنار می‌زنم و با درماندگی به قاب عکسی که روی میز کنار دستم هست نگاه می‌کنم.
- تو بگو من چیکار کنم؟
نگاهی به قدوقواره پلیور نیمه تمام سرمه‌ای رنگ توی دستم می‌اندازم.
- بزرگ که میشن، مشکلاتشون هم با خودشون بزرگ می‌شه.
دستی به صورتم می‌کشم و نفسم را به شدت بیرون می‌دهم. نگاهم را دوباره به قاب عکس می‌دوزم. لبخند لرزانی می‌زنم و می‌گویم.
- درست میشه. مگه نه؟!
گوشی را برمی‌دارم و پیامی برای سمیه می‌فرستم.
- فعلا دنبال کارگاه نباش.
سرم را به پشتی مبل تکیه می‌دهم و چشم‌هایم را می‌بندم.


- خواهش می‌کنم. نه بابا همون که نشون دادید خیلی هم خوب بود
چشم بسته هم می‌توانم لبخند بزرگ روی صورتش را تصور کنم.صدای خنده‌اش می‌آید.
- ای بابا. حالا فردا می‌ریم یه دوری باهاش می‌زنم ببینیم چجوریه.
چشم‌هایم را باز می‌کنم و دستم را پشت گردن خشک شده‌ام می‌کشم. گوشی را از روی پاهایم برمی‌دارم. سه ساعت و نیم گذشته است. پیامی از طرف سمیه دارم.
- چرا؟ تو که پولت حاضر بود.

- سلام.
 تلفنش را روی میز وسط هال رها می‌کند.
- سلام مامان‌جان خسته نباشی.
جوابی نمی‌دهد. اخم روی پیشانی‌اش یعنی هنوز بابت بحث چند ساعت پیش دلخور است.
- با کی حرف می‌زدی؟
- با مرشدی.
تخس جوابم را می‌دهد. از شنیدن اسمی که بر زبان می‌آورد چشم‌هایم را محکم روی هم فشار می‌دهم. وارد آشپزخانه می‌شوم و در یخچال را باز می‌کنم. سالادالویه آماده را برمی‌دارم و روی میز میگذارم. پشت سرم می‌آید و پشت میز می‌نشیند.
- اول دست‌هات رو بشور.
شانه‌ای بالا می‌اندازد و بی‌اهمیت به حرفم تکه‌ای نان توی دهانش می‌گذارد. حرف‌هایم را توی ذهنم کنار هم می‌چینم و سعی می‌کنم راه‌حل صلح جویانه‌ای پیدا کنم.
- مرشدی چی می‌گفت؟
- با هم رفتیم ماشینی که می‌گفت رو دیدیم. نظرم رو می‌پرسید و می‌گفت یه ماشین جدید فردا میارن، برم اونو هم ببینم.
غذا را برایش توی بشقاب می‌کشم و جلویش می‌گذارم.
- قیمتش چقدر بود؟
نگاهم نمی‌کند.
- مرشدی همش رو میده.
- در ازای؟
- براش کار می‌کنم و خرد خرد پولش رو می‌دم.
- عزیزم ما باهم حرف زدیم.
- منم جوابم رو دادم.
- تو اگه کمی صبر کنی، خودم می‌تونم برات ماشین بگیرم. حالا ماشین خیلی گرون نه. ولی یه چیز معمولی می‌تونیم بگیریم.
- تا کی صبر کنم؟ تو تا کی خیاطی کنی میتونی پول یه ماشین چند میلیونی رو جمع کنی.
- اگه این کارگاه رو راه بندازیم. میشه.
لقمه‌ای توی دهانش می‌گذارد.
- باشه. فعلا من این ماشین رو می‌گیرم تا اون موقع.
بی‌خیال تذکر دادن برای حرف نزدن با دهان پر می‌شوم.
- می‌خوای برای کی کار کنی؟ مرشدی؟
نمی‌گذارد حرفم را تمام کنم.
- قرار نیست چون چندتا خاله خان باجی ازش بد میگن، آدم خوبی نباشه که.
- بابات خاله خان باجی بود؟
کنترل صدایم از دستم خارج شده.
لقمه توی دستش را پرت می‌کند توی بشقاب و کلافه سرش را می‌چرخاند.
- تو خودت نمی‌دونی این آدم چیکاره‌ست؟ نمی‌دونی پول نزول می‌ده دست مردم؟ بابات کی دنبال نون حروم رفته بود که تو یاد گرفتی؟
- من فقط براش کار می‌کنم.
از پشت میز بلند می‌شود و راهی اتاقش می‌شود. نگاهم روی غذای نیمه تمامش می‌ماند.
کف دست‌هایم را روی صورتم می‌گذارم و آرنج‌هایم را به میز تکیه می‌دهم. صدای صحبت کردنش با تلفن به گوشم می‌رسد. بشقابش را جلو می‌کشم  و چندتا لقمه برایش می‌گیرم و راهی اتاقش می‌شوم.
روی تختش دراز کشیده و با تلفن همراهش مشغول است. نیم نگاهی به سمتم می‌اندازد و دوباره مشغول می‌شود. لبه تختش می‌نشینم.
- آقام تنها شرطی که واسه بابات گذاشت آوردن نون حلال بود.
نگاهم میکند. لقمه اول را به طرفش می‌گیرم. گوشی را کنار می‌گذارد و لقمه را می‌گیرد. کمی خودش را بالا می‌کشد و به تاج تخت تکیه می‌کند.
- بابات هم وصیت کرد با نون حلال بزرگت کنم.
صدایم بغض دارد. لقمه نیمه خورده‌اش را دست به دست می‌کند. و کلافه نگاهی به قاب‌های روی دیوار می‌اندازد.
- شش سالت که بود، به هم کلاسیت گفته بودی از پاک‌کن‌هاش خوشت اومده. ازش خواسته بودی یکیش رو هم بده به تو. اون روز بهت گفتم هر وقت چیزی دلت خواست خودم برات می‌گیرم، دستت رو جلوی غریبه‌ها دراز نکن. یادته؟
سرش را تکان می‌دهد.
- ماشین میخوای؟ باشه. خودم برات می‌گیرم. فردا میریم همون نمایشگاهی که ماشین پسند کردی.
با بهت نگاهم میکند. بلند می‌شوم. بشقابی را که دو تا لقمه بزرگ تویش گذاشته‌ام، می‌گذارم روی پاتختی.
- بابات دوست نداشت بدون شام بخوابه.

پایان‌بندی یک:
 

صبح که از خواب بیدار می‌شوم، رفته‌است. نگرانی به دلم چنگ می‌زند. شماره‌اش را که می‌گیرم صدای تلفنش از توی اتاق بلند می‌شود. قصد بیرون رفتن می‌کنم که در خانه باز می‌شود. دو تا نان سنگک دستش است. نفس راحتی می‌کشم.
- سلام مامان. هوا چه سرد شده ها.
صورتش قرمز شده است. 
- سلام عزیزم سحرخیزشدی؟
لبخند می‌زند. نان‌ها را ازش می‌گیرم.
- نمایشگاه ساعت چند باز می‌کنه؟ قبلش باید برم جایی.
- کجا؟
- با خاله سمیه‌ت کار دارم.
- دیدمش.
سنگک ها را سه قسمت می‌کنم و میگذارم داخل سفره.
- گفت بهت بگم بعدازظهر دیر نکنی. آدرس رو برات می‌فرسته.
فنجان چای را مقابلش می‌گذارم.
- بعدا بهش زنگ می‌زنم.
نگاهم می‌کند.
- تو می‌خوای پولی رو که واسه خرید کارگاه جمع کردی واسه ماشین بدی؟
خودم را با چای مشغول می‌کنم.
- چه فرقی می‌کنه؟
سرش را پایین می‌اندازد. فنجان را توی نعلبکی می‌چرخاند.
- راستش من فکر کردم. فعلا که ماشین احتیاج نداریم. حالا چند سال دیگه که کارگاه راه بیفته یکی می خریم.
متعجب نگاهش می‌کنم.
- ولی تو...
چایش را سر می‌کشد.
- چند تا لقمه واسم می‌گیرین؟ برم وسایلم رو جمع کنم، قراره با بچه‌ها بریم کوه.
از سر میز بلند می‌شود. لبخند می‌زنم. صدای پیامک گوشیم بلند می‌شود. سمیه آدرس را فرستاده است.

پایان بندی دو:

به سمت در اتاق می‌روم.
- مامان؟
سرم را به طرفش برمی‌گردانم. لبخند تمام صورتش را پر کرده است. توی چشم‌هایش ستاره روشن کرده‌اند. لب می‌زند
- خیلی دوستت دارم.
پلک‌هایم را روی هم می‌گذارم.
- نه به اندازه من.
از اتاق که بیرون می‌آیم، برای سمیه می‌نویسم.
- نمی‌تونم کارگاه رو بگیرم. به مریم خانم سفارش می‌کنم یه کاری توی خیاط‌خونش واسه بچه‌ها دست‌وپا کنه.

پایان‌بندی سه:

به سمت در اتاق می‌روم.
- مامان؟
سرم را به طرفش برمی‌گردانم. با لقمه توی دستش بازی می‌کند.
- مرشدی یه کار خوب برام دست و پا کرده. پولش هم خوبه. من هر چقدر هم که بگردم نمی‌تونم یه کاری مثل این با حقوق خوب پیدا کنم‌ نمی‌خوام از دستش بدم. پول حلال درمیارم دیگه. کار می‌کنم و بابتش پول می‌گیرم.
- ولی...
- پول نزول نمی‌گیرم که. بهش گفتم من اهل اینجور برنامه‌ها نیستم.
نگاهش می‌کنم بی‌حرف. انتظار دارم حرف‌هایم را از توی نگاهم بخواند!
- بگذار فردا بعد از اینکه اومدی باهم حرف می‌زنیم
چیزی نمی گوید.


نگاهم را از کیک داخل فر به ساعت می‌دوزم. حتما کلاسش تا این موقع ظهر تمام شده است. صدای چرخیدن کلید توی قفل به گوشم می‌رسد. لبخند می‌زنم و به استقبالش می‌روم. یک جعبه شیرینی توی دستش دارد و چشم‌هایش ستاره باران است.
- سلام پسرم خسته نباشی.
- سلام مامان. چاییت به راهه؟
و به جعبه توی دستش اشاره می‌کند. نگاه خندانش دلواپسی می‌ریزد توی دلم.
- به چه مناسبت؟
- ماشینم. امروز صبح رفتیم معامله کردیم. الان هم توی پارکینگه.
نگاهم مات سوییچ توی دستش می‌شود. جعبه را روی میز وسط هال رها می‌کند.
- مامان دوتا چای بریز تا بیام.
نگاهم می‌ماند روی دسته کلیدی که کنار جعبه شیرینی افتاده است. صدای خندانش از توی اتاق به گوشم می‌رسد.
- خیلی خوبه.دستتون درد نکنه. نه خیلی هم خوش دسته...
بوی کیک سوخته می‌پیچد توی دماغم.


+سخن‌سرا

+شما هم فهمیدین بی‌حوصله نوشتم یا من تونستم گولتون بزنم؟!

+چرا هر چی می‌نویسم یا شوهرش داره میره! یا طلاق گرفته! یا مُرده!؟ دفعه دیگه باید یه زن‌وشوهر خوشبخت کنار هم بگذارم:|

+خودم پایان‌بندی دوم رو دوست داشتم.

۰۰:۲۵

خدای تو کیه؟

به نام خودش

اینکه بیایم در مورد رابطه خودمون و خدامون حرف بزنیم، سخته! آدم حس میکنه بعضی اتفاقاتی که افتاده باید بین خودش و خداش بمونه و پیش کسی نگه! چون قشنگیش رو و خاص بودنش رو فقط خودش می‌دونه.
اول توی وبلاگ فیش‌نگار این پست رو دیدم و چنین کامنت دادم:

خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم چی شد که قبول کردم خدا هست! از کجا شروع شد؟! یعنی از وقتی یادم میاد خدا بود و همه جا باهاش حرف زدم! قبل از اون یادم نمیاد.


و البته فکری به سرم افتاد بابت نوشتن اینکه چجوری خدامون رو پیدا می‌کنیم! اما به همون دلیلی که حس می‌کردم این مسائل خصوصی هستند از نوشتنش پشیمون شدم! تا اینکه لانتوری تلاشی برای به راه انداختن یک چالش کردند. منم یهو جوگیر شدم و گفتم می‌نویسم. خلاصه کائنات دست به دست هم دادند تا من بیام و از خدای خودم براتون بنویسم!
از اونجایی که من در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشودم، پس خانواده‌م من رو از وجود خدا مطلع کردند. البته اینکه قبلش خودم، از وجود خدای خودم با خبر بودم یا نه رو یادم نیست! حتی یادم نیست چجوری بهم گفتند خدایی هست! ولی خدای من همیشه بود. من همیشه باهاش حرف زدم و چون همیشه ازش جواب گرفتم. بیشتر و بیشتر باهاش دوست شدم.
 یادم میاد چهار یا پنج سالم که بود، وقتی قرآن بابام رو برداشتم، بهم گفتند اگه یه وقت پاره‌ش کنی، خدا چشمات رو کور میکنه! ولی تا جایی که یادم میاد من از خدای خودم نترسیدم. من از ترس آدم‌ها به خدای خودم پناه می‌بردم!
بچه که بودم، یادم نیست چند سالم بود. موهام از زیر روسریم زده بود بیرون. یکی بهم گفت اگه موهات بیرون بمونه، خدا اون دنیا آتیششون میزنه! [ آخه این چه وضع هدایت کردن بچه است؟! برین خداروشکر کنید که اون بچه من بودم دی:] البته که من هیچ وقت به خاطر اینکه خدا اون دنیا موهام رو آتیش نزنه، روسری سر نکردم!
خدای من رفیقی هست که می‌بینه و می‌شنوه! هر کاری از دستش برمیاد. من ناممکن‌ها رو ازش می‌خوام و اون با برآورده کردنشون بهم ثابت میکنه رفیق ترینه!  گاهی ساده‌ترین حاجت‌هام رو به عجیب‌ترین شکل، ناممکن می‌کنه تا بگه حواسش بهم هست!

تازه‌ترین خاطره بین خودم و خدام رو به طور خلاصه و با سانسور بسیار براتون تعریف می‌کنم.
چند وقت پیش کمی تا قسمتی حالم بد بود. همین جور آه و ناله می‌کردم و در مرداب ناامیدی دست و پا می‌زدم! بعد همین جور که داشتم پیش خدا گله می‌کردم، گفتم کاش تو هم باهام حرف می‌زدی! بعد به خودم گفتم الان خدا میگه: بنده جان برو قرآن بخون که من اونجا باهات حرف زدم!

 همون روز داشتم وبلاگ‌هاتون رو می‌خوندم که رسیدم به یه پستی که برای بار چندم بهم ثابت می‌کرد هیچ چیز توی این دنیا اتفاقی نیست! به خدا گفتم که میخوای بگی باهام حرف زدی و جوابم رو دادی! نه خداجون من نمی‌خوام فانتزی بزنم. اینم یه پستی هست مثل بقیه! ربطی به من و احوالم نداره!
 همون شب وقتی به بابا گفتم شب به خیر، یه حرفی زد که یادم نمیاد تا حالا شب موقع خواب چنین حرفی بهم زده یا نه! و چرا اصلا یهو اون شب؟! گفتم خدایا میخوای بگی چی؟! 

فرداش دوباره داشتم توی وبلاگ‌ها می‌چرخیدم و ازقضا روی وبلاگی کلیک کردم که اصلا دنبالش نمی‌کنم و چندبار بی‌توجه از کنارش رد شدم. یه پست ثابت داشت اون بالا که خوندمش و گفتم باشه خداجون فهمیدم که هم صدام رو می‌شنوی و هم حواست بهم هست!

این دعوت آخر چالش‌ها قسمت سخت ماجراست! خب الان کی دوست داره در مورد خدای خودش بنویسه؟ من خیلی‌ها رو می‌تونم دعوت کنم ولی میگم شاید دوست نداشته باشید بنویسید. لذا اگه علاقه‌ای به نوشتن دارید بیاید اعلام آمادگی کنید. بعد منم برای اینکه قوانین چالش رعایت بشه، اینجا ازتون یاد کنم دی:

۱۷:۲۴

سخن‌سرا_کافی‌شاپ باباجان

به نام خدا

"پروین بود یا شروین؟" گوشی را توی دستم جابه‌جا می‌کنم و می‌گذارم روی گوش یخ کرده و احتمالا قرمز شده‌ام.
"مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد..."
لعنتی نثارش می‌کنم. گوشی را سُر می‌دهم توی جیب کاپشنم. لبه‌های کاپشن را به هم نزدیک‌تر می‌کنم. نگاهم را به آن طرف خیابان می‌دوزم و قدمی به جلو می‌گذارم. دوچرخه‌ای زنگش را به صدا درمی‌آورد و از کنارم رد می‌شود.
- آقا حواست کجاست؟

دست می‌کنم توی جیبم تا گوشی را بردارم و دوباره زنگ بزنم که چشمم به گاری لبوفروشی چند متر آن طرف‌تر می‌افتد. گوشی را رها می‌کنم و به سمتش می‌روم.
- سلام آقا این طرف‌ها کافی‌شاپ هست؟
- آره اون طرف خیابون چندتا مغازه بری پایین، کنار یه کتاب‌فروشی.


تشکر می‌کنم و راه می‌افتم.
جلوی کافی‌شاپ می‌ایستم. کوتاه‌تر از ساختمان‌های اطرافش است. با دیوارهای قهوه‌ای تیره. سردرش روی تابلوی کرم رنگی نوشته‌است"سروین".
در را که هُل می‌دهم، زنگوله بالای در به صدا درمی‌آید.  تا حالا کافی‌شاپ نرفته‌ام. نگاهم را دور تا دور می‌چرخانم. نیمه تاریک است. کمی به‌خاطر ابری بودن هوای بیرون و کمی به‌خاطر استفاده از روشنایی کم داخل. امیر هفته قبل بهم می‌گفت: چطور می‌خواهی کافی‌شاپ راه بیندازی وقتی از تاریکی بیزاری؟
 به سمت یکی از میزهای وسط سالن می‌روم. صندلی‌های قهوه‌ای چوبی‌شان شبیه صندلی‌های چوبی قدیمی خانه باباجان هستند. میزهای آن‌ها گرد است. ولی اینجا صندلی‌ها را دور میزهای مربعی چوبی چیده‌اند. یک استوانه روشن روی میز است، شبیه فانوس. ولی درواقع داخلش شمع روشن کرده‌اند. می‌خواهم کافی‌شاپ را توی حیاط خانه باباجان دایر کنم. روزها که خورشید نور می‌دهد و برای شب‌هایش ریسه می‌بندیم. مثل شب‌های عروسی که توی خانه باباجان برگزار می‌شد. حواسم به فانوس روی میز است که یوسف روی صندلی مقابلم می‌نشیند.
-سلام خوبی؟


شال‌گردنش را از دور گردنش باز می‌کند.
- چرا در دسترس نیستی؟ کلی معطل شدم.

ابروهایش را بالا می‌اندازد و گوشی را از جیب داخل کتش بیرون می‌کشد.
- آنتن که داره. لابد به‌خاطر ابری بودن هواست.

و می‌خندد.
- چیزی سفارش دادی؟
- نه.

بلند می‌شود و می‌رود به سمت چپ سالن. میز پیشخوان هم مثل میز و صندلی، قهوه‌ای تیره است. ولی دیوارها کمی روشن‌ترند. یوسف برمی‌گردد و دوباره می‌نشیند.
- خب چه خبر؟
- هیچی. تو؟

درحالی که تندتند توی گوشیش چیزی می‌نویسد، می‌گوید:
- می‌دونی که خبرهای من ختم می‌شه به کی!
- اوهوم.

می‌دانم، نامزدش! دوسال است نامزد کرده‌‌است و بهش قول داده که خانه بزرگ و خوشگل دلخواه بالاشهری‌اش را بگیرد.
سرم را به سمت سقف می‌چرخانم. سقف کاذب، هم‌رنگ دیوارها. چراغ‌های آویزانش هم شبیه فانوس‌های روی میز است، که با فاصله‌های یکسان از سقف آویزان کرده‌اند.
- محسن؟
- چیزی گفتی؟
- می‌گم امیر باهات حرف زد؟
- یه چیزهایی گفت.
- این مهندس پول خیلی خوبی میده. کارش درسته.

سقف کافی‌شاپ می‌شود آسمان حیاط باباجان. شب که شود، ستاره‌ها نقش همان فانوس‌های سقف را ایفا می‌کنند. امیر می‌گوید :"این که کافی‌شاپ نمی‌شود، این یک چیز دیگر می‌شود. عجالتاً اسمش را بگذار، کافه جدید محسن!" ولی من می‌خواهم اسمش را بگذارم، کافی‌شاپ باباجان.
دست یوسف جلوی صورتم حرکت می‌کند.
- کجایی تو؟
- می‌خواد چیکارکنه؟
- کی؟
- مهندس!
- دقیق نمی‌دونم. اینا همشون می‌کوبند و می‌سازند دیگه. فقط این یکی فرقش اینه که پول بیشتری میده.

پشت سر یوسف، روی دیوار، چندتا قاب عکس کوچک و بزرگ آویزان کرده‌اند. چندتا قاب عکس می‌گیریم و از درخت‌ها آویزان می‌کنیم.
- خب چی میگی؟

پیشخدمت با یک سینی کنار میزمان می‌ایستد. دوتا فنجان روی میز می‌گذارد، با یک ظرف کوچک شیرینی. پیراهن کرم پوشیده‌است و پیش‌بند قهوه‌ای دارد. کافی‌شاپ باباجان می‌تواند مشتری‌های بیشتری جذب کند، با آن همه تنوع رنگی که توی حیاط است. اینجا انگار یک بُشکه رنگ قهوه‌ای خریده‌اند و روی همه چیز پاشیده‌اند.
- امیر می‌گفت، نمی‌خوای امضا کنی!

گازی به شیرینی توی دستش می‌زند.
- میخوای یه گله آدم رو معطل خودت کنی که چی؟! امیر میگه میخوای رستوران بزنی اونجا.
- کافی‌شاپ
- بی خیال پسر. منم بچه بودم می‌خواستم فضانورد بشم. مگه همه قراره به رویای بچگی‌هاشون برسن؟!


صدای خنده چند دختر بلند می‌شود. سرم را برمی‌گردانم. چندتا دختر نشسته اند دور میزی بزرگتر، کنار پنجره. پنجره‌های مستطیلی شکلی که روی دو تا دیوار سمت راست و پشت سری من هستند با چارچوب قهوه‌ای! کافی‌شاپ باباجان نیازی به پنجره هم ندارد. نیازی به گلدان هم ندارد. باغچه‌اش را می‌شود پر از گل کرد. داخل اینجا گلدانی به چشمم نخورد. ولی از بیرون دو تا شکاف مستطیلی توی دیوار ایجاد کرده‌اند و گلدان‌های شمعدانی قرمز چیده‌اند. لابد گل قهوه‌ای پیدا نکرده‌اند!
- ببین این پولی که مهندس می‌خواد بده، کار هممون رو راه میندازه. تو هم اصلا میری یه جای دیگه کافی‌شاپ میزنی. منم خونه می‌خرم و میرم سر خونه زندگیم.


لابد یوسف هم مثل همین زوج‌هایی که دور‌وبرمان نشسته‌اند، با نامزدش می‌آید کافی‌شاپ. اینجا کسی با پدربزرگش نیامده.
هوا ابری بود. نشسته بودم پایین تخت باباجان و تست میزدم برای کنکور.
- امیر کجاست پسرم؟
- با لیلا رفتند کافی‌شاپ؟
- کافی‌شاپ کجاست باباجان؟


با ته خودکار سر کچلم را خاریدم و گفتم:
- نمی‌دونم. نرفتم تا حالا.
- منم نرفتم بابا. یه روز باهم میریم.


آن یک روز هیچ‌وقت نیامد. باباجان صبح فردایش چشم‌هایش را دیگر باز نکرد.


- شیرینی‌هاشون خوشمزه‌است. بخور بشه شیرینی معامله‌مون.


شیرینی به دست سرش را بلند می‌کند و چشمکی بهم می‌زند. گوشی توی جیبم می‌لرزد. یک پیام از منشی شرکت است:
- آقای صفری اومدند اینجا. کلی دادوقال راه انداختند. چکشون امروز برگشت خورده.


توی ذهنم حساب می‌کنم که با این یکی می‌شود هفتمین چکی که برگشت می‌خورد. فروش نداریم و به قول باباجان دخل و خرج‌مان باهم نمی‌خواند. پیام دیگری می‌رسد:
- اگه می‌شه بیاین اینجا.


صندلی را عقب می‌کشم و بلند می‌شوم.
- چی شد؟ کجا؟
- همه چی حاضر شد خبرم کن برای امضا.


لبخند دندان‌نمایی می‌زند
- یه دونه باشی.


+سخن‌سرا

۰۰:۳۸

سخن‌سرا_تعلیق (بعد از ویرایش)

به نام خدا
توی آشپزخانه‌ام و دارم دور خودم می‌چرخم. شعله گاز را کم می‌کنم. در یخچال را باز می‌کنم. یادم می‌رود چه می‌خواستم! درش را می‌بندم. چشم‌هایم را می بندم و دو تا نفس عمیق می‌کشم. چشم‌هایم را که باز می‌کنم، نگاه نگرانم می‌نشیند توی نگاه خندان توی عکسی که روی در یخچال است. دلهره‌ام بیشتر می‌شود. صدای محمد از توی هال بلند می‌شود.
- کجا رفتی؟ بیا بشین چیزی نمی‌خوام.
- چای می‌آرم.


صدای بلندم هم نمی‌تواند لرزش صدایم را پنهان کند. دو تا فنجان را می‌گذارم توی سینی و سعی می‌کنم لرزش خفیف دستانم را نادیده بگیرم. قوری را که برمی‌دارم، صدای محمد از جایی نزدیک‌تر شنیده می‌شود.
- می‌دونی که خیلی اهل چای نیستم.


سرم را برنمی‌گردانم تا ببینمش. من هیچ‌وقت بلد نبودم که از چشم‌های آدم‌ها حرف‌هایشان را بخوانم. اما می‌ترسم همین لحظه، خدا قدرتی در وجودم قرار دهد که حرف‌های ناگفته توی چشم‌های محمد را بخوانم.
- اینجا چند سالشه؟


سینی به دست برمی‌گردم. جلوی یخچال ایستاده است.
- چهار سال.


همین که به سمتم برمی‌گردد، راهی می‌شوم به سمت هال.
می‌نشیند روبرویم. هر دو آرنجش را روی زانوانش می‌گذارد و کف دست‌هایش را می‌چسباند به هم. آب دهانم خشک شده است. فنجان چای را که هنوز بخار ازش بلند می‌شود، برمی‌دارم و توی دستم می‌گیرم. کف دست سرد و عرق‌کرده‌ام را دور فنجان می‌پیچم. سکوت محمد را دوست دارم و دوست ندارم. سکوت یعنی هنوز خبر بدی به زبان نیامده و می‌توانم امیدوار باشم. سکوت یعنی محمد برای گفتن حرفش مردد است و شاید نگران حال من!
شجاعت پیش کشیدن حرف را ندارم.

- چاییت سرد نشه!
- امروز صبح رفتم دیدنش
.


دستم را محکم تر دور فنجان می‌پیچم. زبانم توی دهانم نمی‌چرخد.

- اول نمی‌خواست باهام حرف بزنه. ولی خیلی سخت هم برخورد نکرد.


غده‌ نشسته توی گلویم کمی پایین‌تر می‌رود.

- از اول تعریف کردم براش تا امروز. برعکس تو که از آخر شروع کرده بودی براش تعریف کردن رو!


سه روز پیش که رفته بودم به محل کارش توی آزمایشگاه و از دلتنگی‌ام و جای خالی‌اش در کنار خودم گفته بودم، پرسیده بود:"حالا؟" و همین دلتنگی و جنون‌آمیز و این بغض رسوب‌کرده چندساله توی گلو امانم نداده بود که از اولش بگویم.
- حالش خوب بود؟


این تنها جمله‌ای است که می‌توانم از لای حنجره خشکم بیرون بکشم.محمد تکیه می‌دهد به پشتی مبل.


- عصبیه. دلخوره. گیج شده. و حتی دلتنگ!
- بهش گفتی کلی دنبالش گشتم؟
- آره. گفتم تو برای خوشی خودت ولش نکردی به امان خدا. گفتم...


می‌پرم وسط حرفش.
- من اصلا ولش نکردم. چه واسه خوشی، چه ناخوشی.


صدایم کمی بلند است. پلک سمت راستم می‌پرد. دستم را روی پلکم می‌کشم.
- بهش گفتم مجبور بودی بری و نمی‌دونستی چقدر طول می‌شه و نمی‌دونستی وقتی برگردی...


دستش را روی صورتش می‌کشد و می‌گوید:

- تقصیر من بود! من باید می‌رفتم.

- تقصیر اونی بود که رفت و هیچ نشونی از بچه‌م برای من نگذاشت. بابا هم دوست نداشت تو به خاطر بیماریش از درس و دانشگاهت بیفتی و هیچ کدوم فکرش رو نمی‌کردیم بعد از شش ماه هرچی تلفن و آدرس داریم، پوچ میشه!

- پرسید چرا از هم جدا شدین؟

- باباش چی بهش گفته بود؟

- فقط فهمیدم بهش گفته، تو با بابات رفتی آلمان و دیگه برنمی‌گردی!


نفسم را محکم بیرون می‌دهم. چند روز پیش، همسر محمد که توی آموزشگاه زبان کار می‌کند، ایلیا را شناخته بود. و فکر نمی‌کردم آن شوق و خوشحالی غیرقابل توصیف، ختم شود به این عجز و درماندگی!

- بهش گفتم که بهت فرصت بده تا باهاش حرف بزنی. که از زبون خودت بشنوه.


دستم را روی پیشانیم می‌کشم.
- قبول کرد؟
- باید بهش حق بدی. اون سال‌هاست فکر می‌کنه که تو ولش کردی و رفتی و هیچ سراغی ازش نگرفتی و نخواستی داشته باشیش!


فنجان چای یخ‌کرده را روی میز می‌گذارم. غده توی گلویم بالا آمده و در مرز ترکیدن است. محمد دوباره خم می‌شود. نگاهش می‌کنم. لبخند می‌زند.
- فردا میاد اینجا. باهاش حرف بزن. می‌تونی دلخوریش رو برطرف کنی.


تصویر محمد تار می‌شود و اشک‌هایم می‌ریزد روی لبخند ماتم.


+سخن‌سرا

۰۹:۲۰

جمله-تصویر-صحنه

به نام خدا


کلید را توی قفل می‌چرخانم و در را باز می‌کنم. کیسه‌های خرید را توی دستم جابه‌جا می‌کنم و در را هُل می‌دهم. وارد خانه می‌شوم. سرم را که بلند می‌کنم، با خانه زلزله‌زده‌ای روبرو می‌شوم که تنها سقفش فرو نریخته است! شاید هم نه! مگر می‌شود سقف خانه‌ای پابرجا باشد و این‌چنین ویران شود؟

مبل‌ها وسط پذیرایی ولو شده‌اند. شیشه تلویزیون شکسته است. گلدان جلوی پنجره واژگون شده و پنجره ترک برداشته‌است. مجسمه عتیقه‌ای که روی میز پایه‌بلند کنار مبل‌ها بود سرجایش نیست!

به سمت آشپزخانه می‌روم و کیسه‌های خرید را روی اُپن می‌گذارم. آشپزخانه هم از این زلزله مخرب بی‌نصیب نمانده. در تمام کابینت‌ها باز است و داخلشان به‌هم ریخته. شکسته‌های چینی کف آشپزخانه پخش و پلا شده‌اند.

صدای کوبیده شدن درِ کمد از تنها اتاق خواب خانه بلند می‌شود. پس هنوز توی خانه است! 

می‌روم سمت تلویوزیون ترک برداشته و مجسمه عتیقه را که همدم این روزهایم را شکسته و روی زمین افتاده، برمی‌دارم و سر جایش می‌گذارم. حتما خیلی عصبانی است! این مجسمه هم به سلیقه اوست. من از این جور چیزهای زمخت حتی اگر عتیقه هم باشند و تاریخ یک ملت را به دوش بکشند، خوشم نمی‌آید. دوست داشتم خانه‌مان را هم اینقدر رسمی نچینیم. کمی خودمانی‌تر و دلبازتر و رنگی‌تر. ولی او گفت که دوست ندارد خانه‌مان را شبیه مهدکودک بکنم. من هم خانه را همیشه همان جوری که دوست داشت چیدم؛ تا شاید ترکِ خانه دلخواهش برایش مثل آب خوردن نباشد.

راهم را به سمت اتاق خواب می‌کشم. ردپای خاکی کفش‌هایش روی پارکت‌ها جاخوش کرده‌است. این خانه برای او هم حرمت نداشته باشد، برای من دارد. و مثل همیشه خواسته و ناخواسته دارد بی‌اهمیتی این آشیانه را به رُخ می‌کشد.

از درِ نیمه باز اتاق رد می‌شوم. نشسته‌است پشت میز تحریر. آرنج‌هایش را به میز تکیه داده و دست‌هایش را داخل موهایش فرو کرده‌است. روبرویش روی تخت می‌نشینم. سرش را بلند می‌کند و درمانده نگاهم می‌کند. موهایش را از اسارت دست‌هایش بیرون می‌کشد. اوایل می‌گفت که هروقت عصبی و پریشان است؛ منتظر است که بیایم و حرف بزنم و فکرش را منحرف کنم. اما حالا مطمئن نیستم منتظر حرف‌زدن من و منحرف شدن ذهنش باشد. ساکت زُل می‌زنم بهش.

- کجاست؟

عاجزانه می‌پرسد. چرا فکر نمی‌کند منی که به قول خودش دیوانه‌ام و موقع تصمیمات مهم، می‌زند به سرم، ممکن است یک جوری سر به نیستش کرده باشم؟ شاید سوزانده باشمش و یا انداخته باشمش توی فاضلاب! آخرین بار که از خانه بیرون می‌رفت، گفت که بچه دوساله عاقلانه‌تر از من رفتار می‌کند! 

بلند می‌شوم و می‌روم سمت میز توالت. از کشوی اولش، دفترچه کوچکِ جلدقهوه‌ای را بیرون می‌کشم. توی آینه به خودم نگاه می‌کنم. چهره‌ام بی‌تفاوت است. اما توی چشم‌هایم چیزی شبیهِ... 

صدای زنگ گوشیش بلند می‌شود.

- الو. صبر کن. دارم میام.

پاسپورتش را می‌گذارم روی میز تحریر و دوباره روی تخت می‌نشینم. با بُهت نگاهی بهش می‌کند و بعد نگاه عصبی‌اش را روی من می‌اندازد. لابد تعجب کرده از اینکه من با عقلِ قدِ بچه‌ام، به جای اینکه توی روکش مبل یا زیر فرش و یا تهِ کابینت قایمش کنم، اینقدر دم دست گذاشتمش. و لابد به خاطر از دست دادن وقت و انرژی‌اش عصبانی است. بلند می‌شود و کُتش را از روی میز چنگ می‌زند و بی‌حرف می‌رود سمت درِ اتاق. ردپای خاکیش روی پارکت اتاق، توی ذوق می‌زند. موقع بیرون رفتن از اتاق، سرش را کمی به راست، به سمتی که من نشسته ام، متمایل می کند.

- خونه رو به نامت زدم.

به کف اتاق خیره می‌شوم و فکر می‌کنم اولین کاری که باید بکنم، پاک کردن این ردپاهاست.


+سخن‌سرا

۱۵:۵۴

تمرین پنجم سخن سرا_مسافر

به نام خدا


با صدای گریه ای که از پشت سرم بلند می شود، چشم هایم را باز می کنم. سرم را که می چرخانم، گردنم تیر می کشد و نور خورشید مستقیم می خورد توی چشمانم. پلک هایم را روی هم می گذارم و با دست راستم پشت گردنم را ماساژ می دهم. نزدیکی های طلوع آفتاب بود که خوابم گرفت و چند ساعت خواب روی صندلی، همه بدنم را خشک کرده بود. صندلی کنار دست من، مردی با موهای جوگندمی نشسته است. سرش را به صندلی تکیه داده و چشم هایش را بسته است. نمی دانم خواب است یا... . صدای گریه آرام تر شده است. سرم را برمی گردانم پشت سرم. زن نوزاد کوچکی را بغل گرفته و سعی در آرام کردنش دارد. کنارش پیرزنی با چادر گلدار نشسته است. می گوید: "ننه گشنش نیست؟"

- نه مادرجون. تازه شیرش دادم.

مسافر کنار دستی ام، چشم هایش را باز کرده و دفترچه جیبی را درآورده و در حال نوشتن است. فکر می کنم دفترچه خاطراتش باشد. از وقتی راه افتاده ایم، چندبار موقع نوشتن دیدمش. آدم کم حرفی است. دو صندلی جلویمان هم توسط دو پسر جوان اشغال شده است. از وقتی که سوار شده ایم، لحظه ای صدای حرف زدن و خندیدنشان قطع نشده است. صدای عجیبی از پشت اتوبوس بلند می شود. و بعد ناگهان اتوبوس می ایستد.! صدای استارت می آید ولی ماشین روشن نمی شود. "آقا چی شد؟" ماشین روشن می شود و بعد صدایی شبیه سرفه های خشک از پشت اتوبوس بلند می شود و باز هم خاموش می شود. "چی شده آقا؟" "مشکل چیه؟" صدای مسافران بلند می شود. راننده به همراه شاگردش از ماشین پیاده می شوند. من و تعدادی از مسافران نیز پیاده می شویم. اتوبوس سفید وسط جاده ایستاده است. اطرافمان شبیه بیابان بی آب و علف است و خورشید سخاوتمندانه می تابد. "پسر اون آب رو بردار بیار." شاگرد راننده، داخل اتوبوس می رود و با بطری سبزرنگ نوشابه که ظاهرا داخلش آب است، برمی گردد. "موتور داغ کرده؟" این را شوهر همان زنِ نوزاد به بغل می پرسد که پیاده شده است. "نمی دونم!" نمی دانم چرا الکی دلشوره گرفته ام! نکند این بار هم نشود؟! نکند این بار هم نرسم؟! 


دقایقی بعد همه مسافران پیاده شده اند. هرکدام گوشه ای برای خودشان اتراق کرده اند. ماشین روشن نشده و ور رفتن های راننده و استارت زدن های شاگرد، راه به جایی نبرده است. از خورشید بالای سرمان می شود فهمید که ظهر شده است. "حالا باید چیکار کنیم؟" "ماشین کِی درست میشه؟" " اصلا چِش شده؟" راننده می گوید: "باید مکانیک بیاید و درستش کند." 

- خب این دور و بر مکانیکی داریم؟

این را یکی از دو جوانی که توی اتوبوس جلویم نشسته بودند، می پرسد و نگاهی به اطراف جاده که تا دوردست ها چیزی جز خاک دیده نمی شود، می اندازد. یکی از مسافرها می گوید:"چقدر تا مسافرخانه بعدی مانده؟"

- زیاد نیست! باید برویم آنجا و مکانیک پیدا کنیم تا ماشین را راه بیندازد. زیر این آفتاب که نمی شود منتظر ماند.

برای زن ها و بچه ها، این پیاده روی وسط ظهر سخت است. اما همه می دانیم چاره ای نیست! و شاید رویای مقصد جوری همه مان را هوایی کرده که هر راهی را که منجر به رسیدن شود، بی چون و چرا می پذیریم.

ساکم را گرفته ام دستم و کنار آن دو پسرِجوان به راه می افتم. آفتابِ داغ و خستگی راه، چیزی از شور و شیطنت شان کم نمی کند. از حرف هایشان متوجه می شوم که سال هاست رفیق و همسایه هم هستند و همه جا باهم بوده اند. به قول خودشان، کودکی و نوجوانیشان را توی آفتاب و باد و باران و برف، انقدر توی کوچه شان فوتبال بازی کرده و توی سروکله هم زده اند که این پیاده روی توی آفتاب، برایشان به تفریح می ماند.

کمی بعد توقف می کنیم؛ تا جرعه آبی بخوریم و نفسی تازه کنیم. روی تکه سنگی، کنار جاده می نشینم. نگاهم را می دوزم به انتهایی ترین قسمت جاده که چشم می تواند ببیند. فکر کردن به پایان این جاده، قلبم را به تپش می اندازد و نمِ اشک را به چشمانم می نشاند. دستم را پای پلک هایم می کشم. سرم را برمی گردانم. دخترکِ چهار پنج ساله ای با موهای خرگوشی به من زُل زده است. لبخندی بهش می زنم.سرش را می اندازد پایین و با عروسک پلاستیکی توی دستش مشغول می شود. لابد این پیاده روی، پاهای کوچکش را توی آن دمپایی های قرمز خسته می کند. یعنی او هم بعد از بیست سال این روزها را فراموش می کند؟! و تنها خاطراتی که از زبان مادرش می شنود، برایش می ماند؟! دستی روی شانه ام می نشیند: "داداش پاشو. استراحت تموم شد."


بعد از یک پیاده روی تقریبا طولانی، رسیده ایم به مسافرخانه کوچک بین راهی. نماز ظهر را خوانده و ناهار را خورده ایم. صاحبِ مسافرخانه، دنبال مکانیک فرستاده است. روی تخت بیرون مسافرخانه، کنار همان پیرمردی که توی اتوبوس همراهم بود نشسته ام. باز هم مشغول نوشتن است. در فکر راهی برای شکستن سکوت بینمان هستم. می خواهم بپرسم: "شما چرا به این سفر آمدید؟" و خودم از سوالم خنده ام می گیرد. مگر اینجا اصلا از کسی می پرسند چرا؟! کسی از مادر نوزاد چند ماهه نمی پرسد، که چرا با یک بچه کوچک به این سفر آمده است؟! کسی از پیرزن کنار دستی اش نمی پرسد که چرا با این سن و سال مسافر این راه شده است؟! کسی به آن دو جوان نمی گوید که بهتان بیشتر می خورد با دوستانتان بروید به یک سفر تفریحی مثلا کنار دریا! من هم نمی توانم از پیرمردی که با این سکوت و مرموز بودنش، بیشتر به فرماندهان جنگ می ماند، بپرسم چرا؟! کسی هم از من نمی پرسد چرا؟! و من هم نمی گویم: "دلتنگی بیست ساله مرا کشیده به این سفر!" سرم را به پشتی تکیه می دهم و چشمانم را می بندم.


از سروصدای اطرافم بیدار می شوم. چشم هایم را که باز می کنم، نگاهم می خورد به اتوبوس سفیدرنگ. اتوبوس خودمان! 


غروب بود که مسافرخانه را ترک کردیم و داریم دل جاده را می شکافیم به سمت مقصد. نگاهم را دوخته ام به کنار جاده؛ تا تابلوهایی را که فاصله مانده تا مقصد را اعلام می کنند، بخوانم. سروصدای داخل اتوبوس کمتر شده است. انگار که شوق رسیدن، زبان همه را بند آورده است. خودم را می رسانم جلوی اتوبوس و کنار شاگرد راننده می ایستم. نمی خواهم اولین لحظه دیدار را هم از دست بدهم. نگاهم را می سپارم به دورترین نقطه ای که می توانم...گنبد طلایی را می بینم و دست راستم را بلند می کنم و می گذارم روی سینه ام. پرده اشک، گنبد طلایی را جلوی دیدگانم می لرزاند. صدای راننده بلند می شود: "السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی"

۱۷:۲۱

تمرین چهارم سخن سرا_بیمارستان شمس

به نام خدا

نوزده سال و هفت ماه و یازده روز پیش از آن، شب بود که مامان، مادربزرگِ او را خبر کرد و رفتند بیمارستانِ شمس و من به دنیا آمدم.

یازده شهریور بود. قرار بود با خاله او برویم دانشگاه برای تحویل پروژه خاله اش! ما وقتی از خانه بیرون آمدیم، هیچ کدام فکر نمی کردیم که قرار است ظهر آن روز چه اتفاقی بیفتد.

خاله اش برای پروژه زحمت زیادی کشیده بود و از جان و دل برایش گذشته بود! امیدوار بودیم که برویم و نمره بیست را بگیریم و بعد جشن پیروزی اما...

توی سالن طبقه سوم دانشکده، منتظر خاله اش بودم که پوشه به دست رفته بود اتاق استاد راهنما. بعد از چنددقیقه که برگشت؛ به جای نمره بیست در دستش همان پوشه بود با یک سری ایرادات ریز که زحمات بزرگ می طلبید. به سراغ سایت دانشکده رفتیم و پشت سیستم نشستیم. در همین حین که خاله اش تلاش می کرد ایرادات مذکور را با من درمیان بگذارد، تلفنش زنگ خورد و من بی هوا گفتم:"وای به دنیا اومد! آخ جون!" خاله اش در حالی که چشم غره ای نثار من می کرد، گوشی را برداشت و گفت:"عمه جونه."

- الو سلام عمه جون.

- ...

- ممنون. شما خوبین؟

- ...

- اونا هم خوبن.

- ...

- نه هنوز به دنیا نیومده.

- ...

- چی؟؟

-...

- کِی؟؟

- ...

- وای نه من دانشگاهم. خبر ندارم. الان زنگ میزنم بهشون. خداحافظ


گفتم:" دیدی؟ به دنیا اومد؟ چی گفت؟ الان کجا هستن؟"

- نمیدونم! تو نمی تونی زبونت رو واسه خیر بچرخونی آخه؟!

- خیرتر از این؟ حالا چی شد؟

- عمه جون زنگ زده خونه، بابا گفته رفتند بیمارستان. وای حالا چی میشه؟ من چیکار کنم؟

خنده ای از سر ذوق کردم و گفتم:"هیچی دیگه به دنیا میاد. خاله میشی. ای جان!"

اشاره ای به سیستم روبرویمان کرد و گفت:"اینو چیکار کنم؟"

- میتونی الان درستش کنی؟

- ببین منو!

نگاهش کردم. دست هایش از هول و ذوق می لرزید و معلوم بود که نمی توانستد. فلش را از سیستم بیرون کشید و پوشه را برداشت. جسم لرزان و روح خوشحال خاله اش را تا دم در اتاق استادراهنما همراهی کردم تا برود و پوشه را روی میز بیندازد و بگوید:"من خاله شدم، بمونه برای بعد. خدانگهدار." 

زنگ زدم به مادر و خبر خوب را دادم. بهش گفتم خودش را با اتوبوس برساند چهارراه آبرسان تا باهم برویم بیمارستان. حس می کردم اگر خاله اش را به حال خود رها کنم، از شدت شوق ممکن است غش کند. من لبخند بر لب و خاله اش هول و لرزان خودمان را به چهارراه رساندیم. مامان هنوز نرسیده بود و خاله اش که اصلا قدرت انتظار نداشت رفت به سمت بیمارستان شمس. من اما گوشه ای از چهارراه ایستادم به انتظار مادر و در فکر او.

مامان دیر کرده بود و یا شاید انتظار بود که دیر نشان می داد. گوشه چهارراه ایستاده بودم و زل زده بودم به ایستگاه اتوبوس. اتوبوس هایی که می آمدند و مسافرهایی که پیاده می شدند. صدای رانندگان تاکسی از سمت راست بلند شده بود. میان انتظار طولانی و خسته کننده، خانمی بهم نزدیک شد. از همان ها که کمی خیره نگاهت می کنند، بعد یک لبخند می نشیند کُنج لبشان. می آیند جلو و می گویند:"ببخشید خانم؟"

- بله؟

و بعد با نگاهشان وجبت می کنند، یک لبخند دیگر می زنند:" میشه شماره خونتون رو بدید؟" من هم لبخندم را نصف و نیمه قورت دادم:"نه."

بعد از راهی کردنش، نگاهی به دور و اطراف کردم. کمی خودم را نزدیک درخت کنار خیابان کشیدم تا خیلی توی دید نباشم. دختری نزدیک ظهر، بی صدا گوشه چهارراه ایستاده و زل زده به ایستگاه اتوبوس و هرچند دقیقه یک بار انگار که یاد چیزی افتاده باشد، لبخند می زند. و چه کسی می دانست دلیل لبخندش چند خیابان بالاتر است.

بالاخره مامان از راه رسید و راه افتادیم به سمت بیمارستان.

جلوی ورودی بیمارستان پدر و مادربزرگش را دیدیم که آمده بودند بیرون تا کمی هوا بخورند. رفتیم داخل. سالن هم کف چندین ردیف صندلی بود و کلی آدم. انتظار اغلب سخت و طاقت فرسا است. عقربه های ساعت سر لج می افتند و زمان همیشه پدیده عجیبی است. گاهی می ایستادیم و گاهی می نشستیم. حرف می زدیم و حرف می زدیم. دعا می کردیم. قرآن می خواندیم. می خندیدیم و نگرانی  هایمان را به زبان نمی اوردیم.

نگهبان آمد و همراه مادرش را خواست. ما هم همگی ساک و کیف ها را بغل زدیم و پشت سر پدرش به راه افتادیم. از پشت شیشه، پرستاری نسخه ای به دست پدرش داد و گفت تهیه کند! و ما سرخورده برگشتیم و دوباره نشستیم به انتظار.

بیمارستان جای عجیبی است. می گویند زمین گِرد است و انگار برای بعضی ها زندگی هم گرد است که نقطه آغاز و پایانشان در یک مکان است. بیمارستان!

گوشه ای از سالن ما بودیم و نگرانی برای رسیدن عزیزمان. و گوشه ای دیگر خانواده ای در عزای عزیز از دست رفته شان. ما بودیم و لبخندمان. آن ها بودند و اشک هایشان. ما بودیم و شوق روزهای آینده. آن ها بودند و حسرت خاطرات گذشته. پرستاری لبخند بر لب و شتابان می آمد تا مژده رسیدن بدهد. و پرستاری غمگین و آرام می آمد تا خبر رفتن بدهد. بیمارستان جای عجیبی است!

من و خاله اش ایستاده بودیم کنار دیوار. کمی آن طرف تر پدر نگرانش ایستاده بود. مادربزرگش و مامان نشسته بودند روی صندلی و خواهرم ایستاده بود نزدیک آن ها. برای بار چندم بود که نگهبان وارد سالن شد. اما این بار نه مثل همیشه! مستقیم رفت سراغ پدرِ او. زل زده بودم به دهانش که بی توجه به ما زل زده بود به پدرش.

- شما همراه خانمِ ... هستید؟

- بله.

- چشمتون روشن. به دنیا اومد.

همه هیجانم را در آغوش خاله اش انداختم. صدای اذان ظهر می آمد. خواهرم گفت:"خدا خودش اذان را در گوشش گفت!"

۱۵:۰۵

جام جهانی چشمانت

به نام خدا


شاعر می فرماید: سخت خوش است چشم تو...


تا همین امروز ظهر، نمی دانستم که قرار است چنین عنوانی بزنم! ظهر توی وبلاگ معلم ادبیات دوست داشتنی بیان، فهمیدم! خواستم بگویم برای من، این روزها نوشتن از جام جهانی چشمانِ مراقب های سر جلسه امتحان راحت تر است! می شد یک متن طنز نوشت که من بلدش نیستم!

خواستم بگویم شاید برای بعضی ها نوشتن از جام جهانی صدایش، راحت تر باشد! برای ما سر به زیرها مثلاD:

پس من از جهانِ دلِ پدر و مادرم می نویسم! از چشمانشان که برای پنج دقیقه دیر کردنمان غوغا می شوند! از دعایشان که بدرقه راهمان کردند تا جام، بالای سر ببریم! و ما با وجود بد بازی کردنمان، گُل نزدنمان و گُل خوردنمان، دلواپس حذف شدنمان از جشنواره محبتشان نشدیم!



۱۶:۴۹

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan