تمرین چهارم سخن سرا_بیمارستان شمس

به نام خدا

نوزده سال و هفت ماه و یازده روز پیش از آن، شب بود که مامان، مادربزرگِ او را خبر کرد و رفتند بیمارستانِ شمس و من به دنیا آمدم.

یازده شهریور بود. قرار بود با خاله او برویم دانشگاه برای تحویل پروژه خاله اش! ما وقتی از خانه بیرون آمدیم، هیچ کدام فکر نمی کردیم که قرار است ظهر آن روز چه اتفاقی بیفتد.

خاله اش برای پروژه زحمت زیادی کشیده بود و از جان و دل برایش گذشته بود! امیدوار بودیم که برویم و نمره بیست را بگیریم و بعد جشن پیروزی اما...

توی سالن طبقه سوم دانشکده، منتظر خاله اش بودم که پوشه به دست رفته بود اتاق استاد راهنما. بعد از چنددقیقه که برگشت؛ به جای نمره بیست در دستش همان پوشه بود با یک سری ایرادات ریز که زحمات بزرگ می طلبید. به سراغ سایت دانشکده رفتیم و پشت سیستم نشستیم. در همین حین که خاله اش تلاش می کرد ایرادات مذکور را با من درمیان بگذارد، تلفنش زنگ خورد و من بی هوا گفتم:"وای به دنیا اومد! آخ جون!" خاله اش در حالی که چشم غره ای نثار من می کرد، گوشی را برداشت و گفت:"عمه جونه."

- الو سلام عمه جون.

- ...

- ممنون. شما خوبین؟

- ...

- اونا هم خوبن.

- ...

- نه هنوز به دنیا نیومده.

- ...

- چی؟؟

-...

- کِی؟؟

- ...

- وای نه من دانشگاهم. خبر ندارم. الان زنگ میزنم بهشون. خداحافظ


گفتم:" دیدی؟ به دنیا اومد؟ چی گفت؟ الان کجا هستن؟"

- نمیدونم! تو نمی تونی زبونت رو واسه خیر بچرخونی آخه؟!

- خیرتر از این؟ حالا چی شد؟

- عمه جون زنگ زده خونه، بابا گفته رفتند بیمارستان. وای حالا چی میشه؟ من چیکار کنم؟

خنده ای از سر ذوق کردم و گفتم:"هیچی دیگه به دنیا میاد. خاله میشی. ای جان!"

اشاره ای به سیستم روبرویمان کرد و گفت:"اینو چیکار کنم؟"

- میتونی الان درستش کنی؟

- ببین منو!

نگاهش کردم. دست هایش از هول و ذوق می لرزید و معلوم بود که نمی توانستد. فلش را از سیستم بیرون کشید و پوشه را برداشت. جسم لرزان و روح خوشحال خاله اش را تا دم در اتاق استادراهنما همراهی کردم تا برود و پوشه را روی میز بیندازد و بگوید:"من خاله شدم، بمونه برای بعد. خدانگهدار." 

زنگ زدم به مادر و خبر خوب را دادم. بهش گفتم خودش را با اتوبوس برساند چهارراه آبرسان تا باهم برویم بیمارستان. حس می کردم اگر خاله اش را به حال خود رها کنم، از شدت شوق ممکن است غش کند. من لبخند بر لب و خاله اش هول و لرزان خودمان را به چهارراه رساندیم. مامان هنوز نرسیده بود و خاله اش که اصلا قدرت انتظار نداشت رفت به سمت بیمارستان شمس. من اما گوشه ای از چهارراه ایستادم به انتظار مادر و در فکر او.

مامان دیر کرده بود و یا شاید انتظار بود که دیر نشان می داد. گوشه چهارراه ایستاده بودم و زل زده بودم به ایستگاه اتوبوس. اتوبوس هایی که می آمدند و مسافرهایی که پیاده می شدند. صدای رانندگان تاکسی از سمت راست بلند شده بود. میان انتظار طولانی و خسته کننده، خانمی بهم نزدیک شد. از همان ها که کمی خیره نگاهت می کنند، بعد یک لبخند می نشیند کُنج لبشان. می آیند جلو و می گویند:"ببخشید خانم؟"

- بله؟

و بعد با نگاهشان وجبت می کنند، یک لبخند دیگر می زنند:" میشه شماره خونتون رو بدید؟" من هم لبخندم را نصف و نیمه قورت دادم:"نه."

بعد از راهی کردنش، نگاهی به دور و اطراف کردم. کمی خودم را نزدیک درخت کنار خیابان کشیدم تا خیلی توی دید نباشم. دختری نزدیک ظهر، بی صدا گوشه چهارراه ایستاده و زل زده به ایستگاه اتوبوس و هرچند دقیقه یک بار انگار که یاد چیزی افتاده باشد، لبخند می زند. و چه کسی می دانست دلیل لبخندش چند خیابان بالاتر است.

بالاخره مامان از راه رسید و راه افتادیم به سمت بیمارستان.

جلوی ورودی بیمارستان پدر و مادربزرگش را دیدیم که آمده بودند بیرون تا کمی هوا بخورند. رفتیم داخل. سالن هم کف چندین ردیف صندلی بود و کلی آدم. انتظار اغلب سخت و طاقت فرسا است. عقربه های ساعت سر لج می افتند و زمان همیشه پدیده عجیبی است. گاهی می ایستادیم و گاهی می نشستیم. حرف می زدیم و حرف می زدیم. دعا می کردیم. قرآن می خواندیم. می خندیدیم و نگرانی  هایمان را به زبان نمی اوردیم.

نگهبان آمد و همراه مادرش را خواست. ما هم همگی ساک و کیف ها را بغل زدیم و پشت سر پدرش به راه افتادیم. از پشت شیشه، پرستاری نسخه ای به دست پدرش داد و گفت تهیه کند! و ما سرخورده برگشتیم و دوباره نشستیم به انتظار.

بیمارستان جای عجیبی است. می گویند زمین گِرد است و انگار برای بعضی ها زندگی هم گرد است که نقطه آغاز و پایانشان در یک مکان است. بیمارستان!

گوشه ای از سالن ما بودیم و نگرانی برای رسیدن عزیزمان. و گوشه ای دیگر خانواده ای در عزای عزیز از دست رفته شان. ما بودیم و لبخندمان. آن ها بودند و اشک هایشان. ما بودیم و شوق روزهای آینده. آن ها بودند و حسرت خاطرات گذشته. پرستاری لبخند بر لب و شتابان می آمد تا مژده رسیدن بدهد. و پرستاری غمگین و آرام می آمد تا خبر رفتن بدهد. بیمارستان جای عجیبی است!

من و خاله اش ایستاده بودیم کنار دیوار. کمی آن طرف تر پدر نگرانش ایستاده بود. مادربزرگش و مامان نشسته بودند روی صندلی و خواهرم ایستاده بود نزدیک آن ها. برای بار چندم بود که نگهبان وارد سالن شد. اما این بار نه مثل همیشه! مستقیم رفت سراغ پدرِ او. زل زده بودم به دهانش که بی توجه به ما زل زده بود به پدرش.

- شما همراه خانمِ ... هستید؟

- بله.

- چشمتون روشن. به دنیا اومد.

همه هیجانم را در آغوش خاله اش انداختم. صدای اذان ظهر می آمد. خواهرم گفت:"خدا خودش اذان را در گوشش گفت!"

۱۵:۰۵

جام جهانی چشمانت

به نام خدا


شاعر می فرماید: سخت خوش است چشم تو...


تا همین امروز ظهر، نمی دانستم که قرار است چنین عنوانی بزنم! ظهر توی وبلاگ معلم ادبیات دوست داشتنی بیان، فهمیدم! خواستم بگویم برای من، این روزها نوشتن از جام جهانی چشمانِ مراقب های سر جلسه امتحان راحت تر است! می شد یک متن طنز نوشت که من بلدش نیستم!

خواستم بگویم شاید برای بعضی ها نوشتن از جام جهانی صدایش، راحت تر باشد! برای ما سر به زیرها مثلاD:

پس من از جهانِ دلِ پدر و مادرم می نویسم! از چشمانشان که برای پنج دقیقه دیر کردنمان غوغا می شوند! از دعایشان که بدرقه راهمان کردند تا جام، بالای سر ببریم! و ما با وجود بد بازی کردنمان، گُل نزدنمان و گُل خوردنمان، دلواپس حذف شدنمان از جشنواره محبتشان نشدیم!



۱۶:۴۹

هفته دوم سخن سرا

به نام خدا


ابتدای داستان را می توانید اینجا بخوانید! و اما ادامه..


ماه در بالای آسمان بود. همه‌جا ساکت و آرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده به نظرش آمد و سوپی را به یاد روزهای خوش گذشته انداخت. روزهای یکشنبه ای که به همراه خانواده اش به کلیسا می آمدند. روزهایی که او برای داشتن یک جای گرم برای خواب، نیاز نداشت که شیشه مغازه ای را پایین بیاورد. سوپی به سمت کلیسا به راه افتاد و فکر کرد که کلیسا باید به پاس تمام ساعت هایی که زمانی در آنجا به دعا پرداخته است، جای خواب برایش داشته باشد. نگاهی به ساختمان کلیسا انداخت. این ساختمان نیمه بلند، خاطرات زیادی را برایش زنده می کرد.

دقایقی بعد، سوپی در برابر مجسمه مریم مقدس نشسته بود و در سکوت به پرنده ذهنش، اجازه پرواز به سال های دور را داده بود. پدر استقبال گرمی از سوپی کرده بود و بدون سوال و جوابی به او اجازه داده بود که به کلیسا داخل شود. سوپی نگاهش را به ردیفِ سومِ سمتِ چپ سالن انداخت؛ او می توانست دختر و پسر نوجوانی را ببیند که با لباس های مرتب، لبخند بر لب و با چشمانی شاداب در کنار زن و مرد جوانی نشسته اند. زن و مرد با لبخند آشنایی که بر لب داشتند، به سوپی نگاه کردند. حلقه اشکی که در چشمان سوپی نشست، پیوند نگاهشان را شکست. دستی به چشمان نم دارش کشید. سر بلند کرد. کسی در سالن نبود! صدای پایی باعث شد تا سوپی به خود بیاید. پدر در حالی که کاسه کوچکی در دست داشت، به سوپی نزدیک می شد. او بعد از ادای احترام به مریم مقدس، کاسه را به سمت سوپی گرفت و در برابر پرسش چشمان سوپی، به گفتن: "بخور، گرمت می کند!" اکتفا کرد. سوپی کاسه را در دست گرفت و به یاد شامی که خورده بود افتاد. نگاهی به پدر که حالا مشغول خواندن دعا بود، انداخت. آیا پدر قبول می کرد که او را به پلیس تحویل دهد؟! چرا که نه! پدر مرد خوبی بود. و اگر سوپی شرایط زندگیش را برایش می گفت، حتما پدر می پذیرفت تا به بهانه ای ساختگی، سوپی را به زندان بفرستد. و به این ترتیب او دیگر نگران سرمای شب های سه ماهِ پیش رو نبود. سوپی تا تمام شدن دعای پدر، منتظر ماند و حرف هایش را در ذهن مرور کرد. سپس به برنامه هایی که در زندان داشت اندیشید. آن قدر غرق فکر بود که متوجه نشد، دعای پدر تمام شده و در نزدیکی او نشسته است. زمانی از دنیای فکر بیرون آمد که پدر با پرسیدن: "دوست داری امشب را اینجا بمانی؟" سوپی را متوجه خود کرد. سوپی لحظه ای برای گفتن حرف هایی که آماده کرده بود، تردید کرد. اما به یاد آوردن شب های سرد و سخت زمستان های شهر، جای تردیدی باقی نمی گذاشت.

سوپی پیش بینی کرده بود که پدر در وهله اول، خواسته اش را نخواهد پذیرفت. اما پدر تنها سکوت کرده بود و او را در سالن تنها گذاشته بود. سوپی نگاهی به مجسمه مریم مقدس انداخت. او در گذشته دعاهای زیادی را با خود به اینجا آورده بود. اما خیلی سال بود که دیگر برای بودن در کنار خانواده ای خوب، از خدا، مریم مقدس و مسیح تشکر نمی کرد. خیلی سال بود که از آن ها نمی خواست، خانواده خوبش را تا آخر عمر در کنار هم نگه دارند. اما حالا در دل دعا می کرد که در زمستان امسال، روی نیمکت میدان مدیسون، مرگ جانسوزی را تجربه نکند. دعا می کرد صفحه آخر زندگیش، توسط سرمای سخت زمستان ورق نخورد وجسد بی جان او با لب های کبود و چشمانی که اطرافشان سیاه شده، مایه ترحم رهگذران نشود. او هنوز جسم بی جان و یخ زده ی پیرمردِ نیمکت کناریش را در زمستان سال گذشته به خاطر داشت. 

سوپی باید می دانست که پدر هرگز نمی پذیرد که او را به دلایل واهی به پلیس تحویل دهد. او زمانی به این فکر افتاد که بار دیگر در آن شب، در برابر ساختمان نیمه بلند کلیسا ایستاده بود. سوپی پشتش را به کلیسا کرد و در امتداد خیابان به راه افتاد. نگهبان کلیسا فهمید که این شخص شبیه کسی که ساعتی قبل وارد کلیسا شده بود، نیست. این تفاوت نه به خاطر کیف نه چندان سنگینی که روی دوشش بود، بلکه به خاطر نوری که بعد از سال ها در چشمان سوپی نشسته بود، توجه نگهبان را به خود جلب کرده بود. نور امیدی که منشا آن تکه کاغذی بود در دست سوپی! تکه کاغذی شامل یک آدرس که پدر ادعا کرده بود، آخرین آدرسی است که از خواهر سوپی دارد. سوپی حالا می توانست به این فکر کند، خانواده ای دارد که در نقطه ای از این سرزمین در انتظار او هستند. حالا کسی منتظر سوپی بود! شاید امسال سوپی، زمستان را در خانه ای گرم و در کنار خانواده اش سپری می کرد و شاید..روی نیمکتی دیگر، در میدانی دیگر و در شهری دیگر! اما در آن لحظه هیچ چیز به اندازه امیدِ چشمان سوپی اهمیت نداشت!


۱۴:۴۳

داستانک

به نام خدا

در یک روز تابستان، خارج از دنیای مجازی و شبکه های اینترنتی دور هم نشسته بودیم و از مصاحبت یکدیگر لذت می بردیم که تلفن زنگ خورد. و مادر را به سمت تلفن کشاند.

- الو؟

-...

- بله.

-...

- گوشی؟!


مامان: از این شرکتِ...(پشتیبانی اینترنت) زنگ زدند! میپرسه اینترنت وصله؟

و اینگونه بود که من از جوار خانواده برخاستم و به سمت رایانه رفتم. دکمه پاور را زدم و در حالی که منتظر بالا آمدن ویندوز بودم، نگاهی به جعبه مشکی کنار رایانه انداختم. در همین حال شخص پشت تلفن، ظاهرا منتظر پاسخ از طرف ما بود!

ویندوز بالا آمد. موس را به حرکت درآوردم و روی آیکون رنگارنگ کروم کلیک کردم. صفحه باز شد و یکی از آدرس های همیشه در دسترس را وارد کردم و صفحه موردنظر در برابر دیدگانمان گشوده شد.

گوشی تلفن را از مادر گرفتم.

- الو سلام. بله اینترنت وصله. البته چند روزی هست که قطع و وصل میشه و سرعتش کُند هست.

- بله خانم سرعتش خیلی کُنده! همش قطع میشه!

- به هرحال الان وصله!

- پس چرا اینترنت ما وصل نیست؟!

- بله؟؟!!

- اینترنت ما وصل نمیشه!

- ...

- مگه اونجا شرکتِ...(پشتیبانی اینترنت)نیست؟

- نه!

- پس اونجا کجاست؟

- خونمون!

- خانم از اول بگین دیگه! اه!

-...


==>>سخن سرا

۱۶:۰۷

یک آشنا برگزار می کند!

به نام خدا
سرچشمه

با توجه به دیده‌ها وشنیده‌هایی که از شیطنت سایرین در دوران تحصیل‌شون داشتم، می‌تونم خودم رو یکی از دانش آموزان بی حاشیه معرفی کنم! دوران ابتدایی و راهنمایی نقش دانش آموز محبوب رو ایفا می کردم! دوران دبیرستان، با وجود جمع کوچک و صمیمی کلاس‌مون شیطنت‌هامون هم گروهی و دسته جمعی شد. از قفل کردن در کلاس گرفته تا کبریت روشن کردن و چسبوندن به سقف کلاس! سرکار گذاشتن معلم‌ها و پیچوندن معاون‌ها!از قفل کردن در نماز خونه و دیوار نوردی زهرا! یا اون دفعه ای که دوازده نفر ازجمع شانزده نفریمون توی سرویس بهداشتی گوشه حیاط جمع شدیم و نرفتیم سر کلاس کامپیوتر! و من هنوز هم ویژوال بیسیک بلد نیستم! بیشتر از همه معلم شیمی سال سوم رو سر کار گذاشتیم. تا جایی که من و زهره سرکلاسش هویج خوردیم!! به شهادت خط خطی های گوشه کتابمون هیچ وقت درس شیمی رو گوش نکردیم و این درحالی بود که هیچی از ارزش‌هامون کم نمی‌شد.‌یعنی دبیرمون ما رو مثال می‌زد و می‌گفت از این دوتا یاد بگیرید، با وجود اینکه خودشون درس رو بلدند باز هم سر کلاس گوش می‌کنند! ما نه بلد بودیم و نه گوش می‌کردیم! جدای از این شیطنت‌های کوچیک ما بچه مثبت‌هایی بودیم که زنگ‌های تفریح یه گوشه می‌نشستیم و کتاب‌های شریعتی و جلال آل احمد رو می‌خوندیم. روزایی که زهره قرار بود برای مسابقات روخوانی بره، بوستان سعدی و تاریخ بیهقی رو ورق زدیم! و بدین ترتیب دوران دانش آموزی رو با پرونده تقریبا سفید به انتها رسوندیم.
دوران دانشجویی جوری شد که دست و پامون برای شیطنت های ریز هم بسته شد ولی تا دلتون بخواد خاطره طنز خلق کردیم. ما به جای اینکه به بقیه بخندیم، میشینیم و به کارای خودمون می خندیم!
چند روز پیش یه سوتی خیلی کوچیک رو واسه مامان تعریف کردم و آخرش گفتم: ماهی میگه این استاد تو رو میندازه! و خب واکنش مامان به این مسئله خیلی جدی بود! و من تصمیم گرفتم هیچی از سلسله ماجراهای خودم و استاد فلانی تعریف نکنم که احتمالا مامان دیگه نگذاره برم دانشگاه! و حتی برای شما هم تعریف نمی کنمD:

بلکه یک خاطره با ژانر وحشت و ماجراجویی براتون تعریف میکنم. الکی!
ترم ۳ ما یک استاد حل تمرین داشتیم که ماجراها باهاش داشتیم و داریم! ما خیلی حرصش دادیم و خیلی بیشتر حرص‌مون داده و میده!
جلسه قبل از میان ترم ایشون یه سری تمرین داده بود و تاریخ تحویل رو تاریخ میان ترم اعلام کرده بود. ما هم، چون دانشجوهای خوب تمرین‌هارو نوشته بودیم ولی فضای قبل و حین و بعد از امتحان جوری بود که یادمون رفت تحویل بدیم! جنابشون عصر پیامی منتشر کردند با این‌مضمون که آن دسته از دوستانی که تمارین رو تحویل ندادند، برای تحویل تا سه شنبه شب مهلت دارند! وگرنه نمره ای بهشون‌تعلق نمی‌گیره! اینکه در ابتدا پیشنهاد عکس تمارین رو براشون فرستادن مطرح شد ولی ما وقعی به این موضوع ننهادیم عجیب نیست! به هرحال آدم غیرقابل پیش بینی بود و ترجیح می‌دادیم ببریم حضوری تحویل بدیم! این شد که سه شنبه چهار تا آدم کوتاه و بلند هر کدوم دو ورق کاغذ به دست، یکی لول کرده، یکی تا کرده و... افتادیم به جون دانشکده تا ایشون رو پیدا کنیم! از طبقه کلاس ها از اون ته سالن شروع کردیم به گشتن و تنها جوابی که عایدمون شد این بود که قبلا اتاقشون همین بغل بود ولی حالا عوض شده و نمیدونیم کجاست! هر کدوم به نوبت در اتاق ها رو می زدیم و از مکان استاد مذکور جویا می شدیم و در بسیاری از موارد اصلا نمی شناختند این استاد رو! تا اینکه یه بنده خدایی پیدا شد که گفت برین آزمایشگاه‌ها رو بگردین! رفتیم طبقه پایین اولی و آزمایشگاه‌ها رو گشتیم! نبود! در واقع تمام ساکنین دانشکده متوجه شدند که ما داریم دنبال یه ...نامی می گردیم خیلی بیچاره طور هم! هر ده دقیقه یه بار هم پیشنهاد عکس فرستادن از طرف یکیمون مطرح می‌شد و کسی تحویل نمی‌گرفت! رفتیم سراغ طبقه پایین دومی! و اونجا بود که یادمون اومد زیرزمین هم چندتا اتاق داره که دانشجویان دکتری اونجا ساکن میشن! بنابراین سرازیر شدیم توی زیرزمین! یه راهروی باریک و تاریک با یه سقف کوتاه!چند قدم یه بار یه در کوتاه بدون پنجره! ته سالن هم می پیچه به ناکجاآباد! اگه بیشتر دقت می کردیم صدای جیغ زنی رو هم می‌تونستیم از دوردست‌ها بشنویم! یه راهروی تاریک بود و چهارتا دختر بی سرپناه!

و اینجا بود که هیچ کس داوطلب نشد تا تقه ای به یکی از اون درهای بسته بزنه! بنابراین شروع کردیم به راه رفتن تا ببینیم ته سالن به کجا می‌رسه! که نرسیدیم! وسط راه یه بنده خدایی جلومون سبز شد و کاملا متعجب از حضورمون گفت با کی کار دارین؟! ما هم گفتیم دنبال...می گردیم! گفت اینجاست؟ گفتیم نمی دونیم! گفت شماره اتاق؟ گفتیم: نمی دونیم! گفت کدوم آزمایشگاه: گفتیم نمیدونیم! گفت رشته اش؟! اینو دیگه می دونستیم!
گفت میخواین چیکارکنید؟ گفتیم: اتاق هارو می گردیم! گفت همش رو؟؟؟؟!!!
ما هم به معنای چاره ای نداریم همدیگه رو نگاه کردیم. اونم سرش رو انداخت پایین رفت و در تاریکی ته راهرو ناپدید شد! در همین گیر و دار رسیدیم پشت یه دری که صداهایی ازش میومد در حال قرعه کشی بودیم که کی در بزنه یهو همون بنده خدا از اتاق بغلی اومد بیرون و گفت: چی شد پیدا کردین؟! گفتیم:نه هنوز!
گفت خب در بزنین دیگه! ماهم چهارتایی هجوم بردیم سمت در ولی هیچ کدوم در نزدیم! اونم گوشیش زنگ زد و درحالی که میرفت اتاقش گفت: یکی یکی در بزنید بپرسید!
خب اینکه پیشنهاد خودمون بود! راه حل دیگه؟!
خلاصه دکتر شین رو فرستادیم جلو گفتیم در بزن. این وسط من و ماهی در مورد یک موضوع احتمالا مسخره و پیش پاافتاده هرهر داشتیم می‌خندیدیم. دکترشین در سمت چپی رو زد ولی فرجی حاصل نشد! و همین که داشت می‌رفت سمت در راستی.‌یک هو در سمت راستی باز شد و یه کله از لای در اومد بیرون و با اخم و تخم و دعوا گفت: چیکار دارید؟! زینب خودش رو تو تاریکی قایم کرد! دکتر شین هاج و واج با دهن باز یه نگاه به اون میکرد و یه نگاه به ما! من و ماهی هم در حالی که خندمون نصفه مونده بود نیشمون الکی باز بود! بعد از مدت مدیدی که دکتر شین زبونش باز نشد، من در حالی که سعی میکردم خنده مسخرم رو مهار کنم جویای استادمون شدم؟! که گفت اینجا نیست!! و با همون اخم و تخم در رو کوبید و رفت! ما هم جونمون رو برداشتیم و چهار دست و پا دوییدیم بیرون! و شب عکس تمارین رو فرستادیم و توضیح دادیم که نتونستیم امروز پیداتون کنیم! البته نه با جزئیات! ایشون هم خیلی خجسته فرمودند من اصلا امروز دانشگاه نبودم!


*نمی خواستم تو این مسابقه باشم. در واقع نتونستم از اتفاقات بامزه‌ای که همیشه برامون میفته متن خوب دربیارم! ولی دلم نیومد که نباشم!

۲۳:۳۷

سوال جا مونده از صندلی داغ!

به نام خدا






۱۶:۲۰

صندلی داغ



به نام خدا
سلام. صندلی داغ که تقریبا همه در جریان هستید و اگه نیستید، اینجا رو بخونید.
شرکت کننده ها!

 امروز هم نوبت منه! سوال؟!

۰۹:۰۹

چالش زبان مادری 96

الله آدینان و یادینان

 

سلام. برای چالش امسال تصمیم داشتم از پدرجان بخوام شعری که شب یلدا خوند رو بخونه تا ضبط کنم! ولی فرصت نشد. به عبارت دیگه اونقدر پشت گوش انداختم تا آقاگل اعلام کرد وقت تمومه!

این جا بود که صدای خش دار من پا به عرصه گذاشت-_-

ان شالله در یک فرصت دیگه از صدای پدرجان با همون شعر مورد نظر رونمایی می کنم!

 

البته یه برنامه دیگه هم همین الان به ذهنم رسید، اونم شعرمانندی که حدود پنج، شش سال پیش برای روز مادر سروده بودم(!) که متاسفانه در حال حاضر امکان ضبط صدا وجود نداره!

در راستای بدقول نبودن:

 

 

کونول وفاسیز اولان،نازلی یاره یالـــــــوارما!        "ای دل!به یار با عشوه ی بی وفا التماس نکن!"

 

نــه اعتیبــار اونــا،بی اعتیبــاره یالــــــوارما!         "چه اعتباری  به وی،به آدم بی اعتبار التماس نکن!"

 

داریخما یاخشی- یامان روزیگاریمیز کئچه جک      "دلتنگ مشو،روزگار تلخ و شیرین مان خواهد گذشت"

 

بو بئش گون عومره گوره،روزیگاره یالــــــوارما!       "به خاطر این عمر پنج روزه،به روزگار نالایق التماس نکن!"

 

سنین ده بیر گون اولار نوو باهارین ای بولبول         "یک روزی نو بهار شما نیز فرا می رسد،ای بلبل"

 

بی ذوق سیز بی وفا سیز بهاره یالوارما!             "به این بهار بی ذوق و بی وفا التماس نکن!"

 

 

فقیــره،عاجیــزه،مظلــومه ائحتیرام ائیلــــه              "به فقیر،عاجز و مظلوم کمک بنما"

 

عدویـــه،قـان ایچنـه،ظولمکاره یالــــــوارما!              "به دشمن خون آشام و ظالم التماس نکن!"

 

 

وطن یولوندا اولوم مرد اوچون سعادت دیر               "در راه وطن مردن برای مرد سعادتی است"

 

حیــات اوچــون،فلک کج مداره یالـــوارما!               "به خاطر حیات و زندگی به فلک کج مدار التماس نکن!"

 

 

موخالیف اهلینه باش ایمه سن ده "منصور" اول!       "به مخالفان اندیشه ات اگر سر فرو نیاوردی هم مهم نیست!مثل "منصور"باش!"

 

"اناالحق" اوسته چکیلسن ده،داره،یالــــوارما           "در راه "اناالحق"،اگر به دار هم آویخته شوی،التماس نکن!"

 

نه اولدی دولت جمشید؟ملک اسکندر؟                  "سرانجام دولت جمشید و ملک اسکندر چه شد؟"

 

نـه تاجــداره،نه بیر شهـــریاره یالــــوارما!                 "نه به تاجداری و نه به شاهزاده ای،به هیچکدام التماس نکن!"

 

 سرچشمه چالش: اینجا

۱۸:۵۹

بادیگاردِ راستگو؟!

به نام خدا


دیروز عصر، مادرجان می خواستند بروند مجلس عزای یکی از درگذشتگان. پدرجان گفتند: چون جمعه هست، کوچه ها و خیابونا خلوته، تنها نرو، با حورا برو!

منظور پدرجان این نبود که خیابان ها خلوت است و حوصله ات سر می رود، پس با حورا برو، باهم حرف بزنید که تنهایی حوصله ات سر نرود. منظور باباجان این بود که خلوت است و ممکن است کسی مزاحم بشود، پس تنها نرو! (برخلاف مادرجان و خواهرم، تا جایی که یاد می آید فوبیای مزاحم خیابانی نداشتم!)

حالا فرض کنید یک آدم مریضی هم پیدا شود که بخواهد مزاحمت ایجاد کند، وجود من چه منفعتی دارد؟!

1. من دفاع شخصی بلدم؟

2. کمربند مشکی دارم؟

3. کمربند قهوه ای؟

4. یا نکند علامت حاکم بزرگ میتی کومان را دارم که همه زانو بزنند؟

به هرحال، پدر را اطاعت گفته و راهی شدیم. مرحوم موردنظر ربط چندانی به من نداشت و حضورم در مجلس، به نظرم زیادی بی ربط بود! به مادرجان گفتم که داخل نمی آیم و کنار کفشداری منتظر می مانم تا فاتحه ای بخواند و برگردد. او هم گفت: "باشه." البته این باشد به معنای "تا آخر مجلس می مانم" بود!

کنار کفشداری با دختردایی ایستاده بودیم و نظاره گر آدم هایی بودیم که می آمدند و می رفتند. در این بین تعدادی از اعضای خانواده های معزا برای بدرقه بعضی مهمان ها تا دم کفشداری می آمدند. و وقتی مرا می دیدند بعد از سلام و احوالپرسی، بابت قدم رنجه نمودنم و شریک شدن در غمشان بسیار تشکر می کردند. و یکیشان هم بابت حضورم بسیار ابراز خوشحالی و خرسندی کرد!

به نظرتان جایز بود که صادقانه علت حضورم را همراهی مادرم، مطرح می کردم؟!


ببینید:قصه گو قصه بگو:)

۱۳:۲۱

از هر دری سخنی

به نام خدا


1. - اختلال رو چطوری می نویسند؟                                                                                      

    - الف، خ [اندکی مکث میکند] با خ حمید!                                                                          

    - با ت دونقطه نوشته می شه؟                                                                                      

    - خ دونقطه؟!!


2. بهش میگم بیا از الان چندتا عکس بگیریم و تمرین کنیم برای مسابقه بعدی! میگه واقعا تو دوباره روت میشه شرکت کنی؟! :/                                                                                            

خب من باید باشم که برنده نشم تا یکی دیگه برنده بشه! دی:

     عکس ازمهسا:

       


3. بعد از کلاس منتظر نیلو بودیم که از استاد اشکال هاش رو بپرسه و بیاد! کارت اتوبوسم رو برداشتم، بگذارم تو جیب مانتوم که دستم به یه چیز گردی تو جیبم خورد!و...[سکانس چندساعت قبل: بعد از نماز مُهر رو گذاشتم تو جیبم که تو آینه خودم رو چک کنم و کفشامو بپوشم و بعد مُهر رو بگذارم سرجاش! ولی یادم رفته و مُهر نمازخونه مونده تو جیبم!] بدو بدو رفتم نمازخونه، ولی درش قفل بود! (ساعت: 17:45) 

خواستم بدونید، گذاشتن بیت المال تو جیبمون و اینکه بعدش یادمون بره پسش بدیم، خیلی راحته!


4. خاتون گیس گلابتون رو که یادتونه! مسابقه روز پدر رو هم که یادتونه! منم که پنجم شدم!(شما بخونید از آخر اول شدم!) جایزه ام رسید!^__^




بعد نوشت**تسلیت! خدا به خانواده هاشون صبر بده:(

۲۰:۴۴

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan