من به پاییز پرازحادثه عادت ندارم

ماییم و نوای بی نوایی


پادشاه فصل ها پاییز:

تا جایی که یادم می آید، پاییز همیشه برایم کوتاهترین فصل سال بوده است. با اتفاقات کم رنگی که در خاطرم کم رنگ تر شده. با این حال دوست داشتنی هایش کم نیست: رنگ هایش، بارانش...

امسال در انتظار پاییز پر از اتفاق هستم. از جنس خوبش:-)


هم شاگردی سلام:

درحالی که جمع کثیری از دانشجویان، سال تحصیلی را آغاز نکرده و بوی ماه مهر اصلا به مشامشان نرسیده، ما نه تنها در کلاس حاضر شدیم و اساتید محترم نیز حضور به عمل رسانده و تدریس فرمودند، تکلیف و تمرین و پروژه هم تعیین کردند:|


به بهانه محرم:

حسینی بشوید نه هیئتی! زیرا اگر گرم هیئت بشوید حسینتان را آنگونه که خود دوست دارید و باب میلتان است می سازید و هرکس با میل شما مخالف باشد، می گویید با حسین(ع) مخالف است. ولی اگر حسینی باشید. هیئت و رفتارتان را بر مبنای حسین می سازید. هیئتی شدن کاری ندارد. کافیست ریش بگذارید و با پیراهن مشکی از این هیئت به آن هیئت بروید! حسینی شدن است که مشکل است. (آیت الله بهجت)


۱۲:۱۵

جهل استمراری

به نام خدا


به بهانه قطعی آب، پدرجان از سختی های زندگی های پیشین تعریف می کرد.

قبل از آنکه دوش به حمام ها برسد. مردم خود را در خزینه* می شستند. که با توجه به تعریف های پدر خیلی هم بهداشتی نبود. (درواقع اصلا بهداشتی نبود). برای احترام به روحیه شما مخاطب عزیز، از بیان تعریف هایی که پدرجان کرد، صرف نظر می کنم.

خلاصه رسید روزی که در حمام ها دوش نصب کردند. چندی از افراطی های آن زمان فرموده بودند(!)حمام کردن با دوش خلاف دین است و مردم تظاهرات کرده و شعار داده بودند که:

هانی عصرین امامی داده گلسین

الهی اذن وِر فریاده گلسین

(امام عصر کجاست تا به دادمان برسد

خدایا اجازه بده که او به فریادمان برسد)


حالا من اینجا و در این زمان، به عقاید و جهل آن زمان می خندم و فکر می کنم سال ها بعد، فرزندانم و فرزندانِ فرزندانم قرار است به کدام عقیده و جهل من بخندند؟!


*تعریف خزینه در ویکی پدیا

۱۶:۲۷

این حرف عیان است ولی باز هم حاجت به بیان است

به نام خدا


بی عدالتی این نیست که خودمان نتوانیم، محل تولد، زمان تولد، خانواده، و نام خانوادگی را انتخاب کنیم.

بی عدالتی آن است که خودمان نتوانیم برای ادامه مسیر، حق انتخاب و تصمیم گیری داشته باشیم.

۱۶:۲۸

گاهی به پایانش فکرکنیم(1 )

انّا لله


1. تا به حال در هیچ تشییع جنازه ای به طور رسمی شرکت نکرده ام. اما حدود یک ماه پیش وقتی جنازه ای تنها با یک کفن در چند قدمی ام بود، خود را ملزم کردم که به تماشای تشییع اش بایستم!


2. بعد از سفری که اخیرا داشتیم، اغلب شب ها وقتی چشم هایم را برای خواب می بستم، فکر مرگ و اینکه یک روزی بالاخره اینجا نخواهم بود توی سرم می چرخید. نه اینکه خودم بخواهم "حاسِبوا قبل ان تُحاسَبوا" کرده باشم. این فکر خودش می آمد و توی سرم می نشست. راستش را بخواهید نه بدم می آمد و نه ناراحت بودم. تنها ناراحتیم از این بود که این فکر هر شبه، تاثیر چندانی روی زندگی هر روزه ام نداشت! آخر می دانید! زندگی با وجود باور خط پایانی برای زندگی دنیایی شیرین است! زندگی به همان اندازه جریان دارد که مرگ هم یا برعکس! و یا به قول معروف"زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ".

قدر لحظات را وقتی می دانیم، که باور کنیم این لحظه ها روزی به آخر خواهند رسید و خوش به حال اویی که از این لحظه ها برای رسیدن به یک پایان خوب و یا به قول بزرگان برای آغاز یک سفر خوب استفاده کند.


3.و رسیدیم به یک هفته اخیری که خبر فوت سه نفر از آشنایان را شنیدیم!


اگر عمری بود در ادامه در مورد یک سری از آداب و سنت های بعد از مرگ که توسط نزدیکان آن مرحوم/مرحومه صورت می گیرد، خواهم نوشت.


*لحظه های خوبی بسازیم:)

۲۲:۲۲

قرآن به سر گرفتم و گفتم سلام عشق

به نام خدا


"به گفته فرانتس فانون_خطاب به دنیای سوم_ ما نمی خواهیم از دنیای اسلام، یک اروپای دیگر بسازیم!...ما می خواهیم با اسلام یک "انسان نو" خلق کنیم، "یک نژاد نو". و بکوشیم تا اسلام از ما انسانی بسازد که بر روی پای خویش بایستد و ما ترجیح می دهیم که از این قرآن شما یک فرمول شیمیایی یا فیزیکی کشف نکنید، آپولو که هیچ حتی یک لامپ ترانزیستور هم درنیارید، حتی از نقطه زیر "ب" در بسم الله قرآن، هفتصدوهفتادوهفت هزار اسرار پیچیده استخراج نفرمایید. قرآن را از وقف بر ارواح مردگان خارج کنید و وقف زندگی مردم کنید. و آن را به همان سادگی که جندب بن جناده غفاری، بدوی بیسواد می فهمید و او را ابوذر می ساخت، به ما مردم قرن بیستم و روشنفکران آگاه و تحصیل کرده این نسل بیاموزید! همین!"



*برگرفته از کتاب "شیعه-حزب تمام" نوشته علی شریعتی (با اندکی تغییر)


=> یک صفحه نور

۱۸:۰۹

دنیا کوچکتر از این حرف هاست!

و هو سمیع علیم


اعتقادات ما تا زمانی که به دیگران صدمه ای نرساند، به خودمان مربوط است! و احتمالا روشی که برای زندگیمان انتخاب می کنیم، الهام گرفته از افکار و اعتقاداتمان است! روش زندگی، فکر و عقیده ما یا درست است و یا غلط! و به احتمال زیاد، ما آن را درست می دانیم که برای زندگیمان انتخابش کرده ایم! اگر آن را درست می دانیم، دلیل قانع کننده ای هم برای خودمان داریم! و آیا نیازی هست که در شرایط مختلف و در برابر آدم های مختلف، خودمان را آدمی با عقیده دیگر نشان دهیم؟!

می توانیم دلایلِ درستیِ روشِ زندگیمان را هم برای خودمان نگهداریم! اما سعی نکنیم خودمان را آدمِ دیگری نشان دهیم! اگر ذره ای به درستیِ فکر و روشمان شک نداریم، نباید ابایی از بروز آن در زندگیمان و در برابر آدم های مختلف با عقیده های متفاوت داشته باشیم!

می دانید؟! دنیا کوچکتر از آن است که بخواهیم در هر گوشه اش با صورتک متفاوتی ظاهر شویم! و آن وقت است که اگر گوشه ای از این دنیای کوچک، کسی با ما با صورتکی دیگر روبرو شود، باید خودمان را به در و دیوار بزنیم تا ما را نبیند!

و بار دیگر می نویسم " اگر ذره ای به درستی فکر و روشمان شک نداریم، نباید ابایی از بروز آن در زندگیمان و در برابر آدم های مختلف با عقیده های متفاوت داشته باشیم!"

۱۴:۱۴

اصلا من را چه به این حرفها؟! خودش پیش آمد!

به نام خدا

چند روز پیش پدرجان سوار تاکسی بود، و شخص دیگری هم که ازقضا عضو شورای شهر بوده و هست، کنار خیابان برای تاکسی دست بلند کرده و راننده بعداز پرسیدن مسیر گفته است: مسیرم از راه دیگری ست! وسوارش نکرده است! و آن شخص که عضو شورای شهر بوده و هست گفته: دور، دورِ ما هم می شود!! و پدرجان هم گفته: دور، دست شما افتاده که اوضاع اینگونه است!

حالا چندین سوال و علامت های تعجب!!

که مگر وقتی شورا بودند و حالا که هستند؛ دور، دستشان نبوده؟! اصلا این چه وضع تبلیغات است در آستانه انتخابات؟! مگر نه اینکه حالا باید خوبی هاشان را رو کنند تا رای بیاورند؟!

=> یا این جناب مطمئن است که قبول می شود و نیازی به تبلیغات و ظاهرسازی بازی ندارد! و همانطور که عضو شورا بوده و هست، باز هم قرار است باشد! یا میخواهد بگوید، این منم و این مَنِشَم، و شما باز هم به من رای میدهید و باز هم هر بلایی سرتان بیاید، حقتان است! و یا...خدا میداند!

از این سوال که بگذریم، سوال دیگری هم هست و آن اینکه، جنابشان که عضو شورا بوده و هست و مثل اینکه قرار است باشد، مگر ماشین شخصی ندارد که کنار خیابان برای تاکسی دست بلند میکند؟! راستش از اهل شهر و مسئولین پایتخت که پنهان نیست از شما چه پنهان[!] می گویند همین شخصی که عضو شورا بوده و هست و مثل اینکه قرار است باشد، دستشان به لوزالمعده شان میرسد! و عجیب است اگر ماشین شخصی نداشته باشند! حالا یا خواسته است، ایام نزدیک انتخابات در میان مردم باشد و بگوید: من هم از مردمم! که اگر هدف این بود و درست کردن ابرو، چشمش را هم زد و کور کرد! و یا اینکه خبر رسیدن دستشان به لوزالمعده خبر کذبی بیش نیست، و ایشانی که عضو شورا بوده و هست، نتوانسته دستش را به لوزالمعده برساند، خاطرش مکدر شده و آمده تا بگوید، اینبار دورِ اوست که دستش را به لوزالمعده برساند و دست ما را در پوست گردو بگذارد!

البته در یک حالت خوشبینانه می توان گفت، ایشان طرفدار هوای پاک است و از وسایل حمل ونقل عمومی استفاده میکند، باشد تا درسی برای شهروندان باشد!

درون جان* می گوید: نه دورِ توست و نه دورِ اویی که عضو شورا بوده و هست و مثل اینکه قرار است باشد! دور، دورِ اساتید است و فصل، فصلِ امتحانات. بنشین سر درس و مشقت!


*همان صدای درونم!

۲۰:۱۶

از هر دری سخنی

به نام خدا


1. - اختلال رو چطوری می نویسند؟                                                                                      

    - الف، خ [اندکی مکث میکند] با خ حمید!                                                                          

    - با ت دونقطه نوشته می شه؟                                                                                      

    - خ دونقطه؟!!


2. بهش میگم بیا از الان چندتا عکس بگیریم و تمرین کنیم برای مسابقه بعدی! میگه واقعا تو دوباره روت میشه شرکت کنی؟! :/                                                                                            

خب من باید باشم که برنده نشم تا یکی دیگه برنده بشه! دی:

     عکس ازمهسا:

       


3. بعد از کلاس منتظر نیلو بودیم که از استاد اشکال هاش رو بپرسه و بیاد! کارت اتوبوسم رو برداشتم، بگذارم تو جیب مانتوم که دستم به یه چیز گردی تو جیبم خورد!و...[سکانس چندساعت قبل: بعد از نماز مُهر رو گذاشتم تو جیبم که تو آینه خودم رو چک کنم و کفشامو بپوشم و بعد مُهر رو بگذارم سرجاش! ولی یادم رفته و مُهر نمازخونه مونده تو جیبم!] بدو بدو رفتم نمازخونه، ولی درش قفل بود! (ساعت: 17:45) 

خواستم بدونید، گذاشتن بیت المال تو جیبمون و اینکه بعدش یادمون بره پسش بدیم، خیلی راحته!


4. خاتون گیس گلابتون رو که یادتونه! مسابقه روز پدر رو هم که یادتونه! منم که پنجم شدم!(شما بخونید از آخر اول شدم!) جایزه ام رسید!^__^




بعد نوشت**تسلیت! خدا به خانواده هاشون صبر بده:(

۲۰:۴۴

بعداًفهمیدم هفته زمین پاک هم هست!

به نام خدای زمین و زمان

در راه برگشت به خانه بودم و درحال پردازش برنامه های روزانه وهفتگی و... . نزدیک کوچه مان که رسیدم، پسرکوچولویی را درحالی که با جلد بستنی چوبی اش درگیر بود، دیدم. مردی هم(احتمالا پدرش) همراهش بود. آن مردِ احتمالا پدر کمی بی حوصله واخمو بود. البته دیدن آدم های این شکلی در محله مان عجیب نیست. چراکه محله ما دست کمی ازدهکده پزشکان ندارد! و چه کسی را دیدید که خوش و خرم و بالبی خندان به مطب دکتر و داروخانه و آزمایشگاه و... مراجعه کند. البته جزآنها که منتظر عضو جدید و کوچک خانواده شان هستند!

کجای قصه بودیم؟!...آهان! واما بستنی چوبی پسرک! بالاخره پسرک جلد بستنی اش را کَند و آن را روی زمین انداخت!..بله درست خواندید. جلد بستنی را روی زمین انداخت!! و درست آن لحظه ای که انتظار داشتم، آن مردِ احتمالا پدر تذکر بدهد و یا خودش آن را از روی زمین بردارد، بی اعتنا گذشت! و من گذاشتم پای بی حوصلگی و مشغولیت فکریش!

و اما اینجانب، در طیِ یک حرکت قهرمانانه، طبیعت دوستانه، شعارانه، شهروندانه،[صدای درون:«والبته ریاکارانه!» (شوخی میکنه*__*)] خم شدم و زباله مذکور را از روی زمین برداشته و داخل سطل زباله ای با برچسب"خدمات شهرداری منطقه 8" انداختم!

*روز بعدش هم فهمیدم، هفته زمین پاک است!

۲۰:۴۳

تحول در سرانه مطالعه کشور

بسمه تعالی


حرف کتاب و مطالعه شد، که یک دفعه خیلی محکم مدعی شد:"من هر سال یک دونه کتاب می خونم!"

نمی دونستم بخندم یا تعجب کنم! با خنده بهش میگم:"آفرین تو با این کارت سرانه مطالعه کشور رو جابه جا میکنی! دی:"

دیروز رفتیم کتابخونه مرکزی، موقع رفت دوتا سرویس عوض کردم، موقع برگشت هم همینطور! کتابخونه رو، تقریبا رو  قله کوه ساختند!! بعد میگند، سرانه مطالعه چرا پایینه؟! البته آب وهوای اون بالا خیلی خوبه!

*این عکس رو موقع صعود به کتابخونه انداختم!



***جشنواره عکس دکترمیم یادتون نره!

۱۰:۰۸

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan