قصه‌گو، توی گوشم قصه بگو!

به نام خدا

تو نمی‌تونی بفهمی قهرمان چیه جسپر. تو توی زمونه‌ای بزرگ شده‌ای که این کلمه بی‌ارزش شده، از هر معنایی تهی شده. ما داریم به سرعت تبدیل به اولین ملتی می‌شیم که جمعیتش متشکل از قهرمانانی هست که هیچ کاری نمی‌کنن جز تحلیل از هم.

#جز_از_کل_استیو_تولتز


قبلا فکر می‌کردم کتاب صوتی اون طور که باید حق مطلب رو ادا نمی‌کنه. چون دوست دارم متن رو ببینم و خودم بخونمش و گاهی یک جمله، یک پاراگراف و حتی یک صفحه رو بارها بخونم.

جز از کل اولین تجربه من از کتاب‌های صوتی بود که عقیده‌م رو درباره این موضوع تغییر داد. شما تصور کن داری از خیابون رد می‌شی، از جلوی مغازه‌ها رد می‌شی، توی ایستگاه منتظر اتوبوس هستی و یک نفر داره توی گوشِت کتاب می‌خونه!

۱۱:۲۹

عهدعتیق(۱)

به نام خدا


و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است، و هر تصور از خیال‌های دل وی دائما محض شرارت است.

و خداوند پشیمان شد که انسان را بر زمین ساخته‌بود، و در دل خود محزون گشت.

و خداوند گفت :"انسان را که آفریده‌ام، از روی زمین محو سازم، انسان و بهایم و حشرات و پرندگان هوا را، چون که متاسف شدم از ساختن ایشان."


عهدعتیق/باب اول


+ در جریان مسابقه عکاسی (صفر و یک) و کوله‌پشتی مهر هم که هستید!

۱۶:۱۳

پرنقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

یا رب نظر تو برنگردد

"...بی بی های ما پایِ دارقالی حرف هایی می زدند...می گفتند تار و پودی که زنِ آبستن و زائو ابزار زده باشد، شل و وارفته است. فرشی که پیرزن بافته باشد، گرم است و به دردِ خواب زمستان می خورد...فرش دخترِ مجرد، تیزرنگ است و تند و چشم را می زند... اما همان ها می گفتند که امان از قالیِ نوعروس و دختر عاشق... نقش ش هزار راه می برد آدم را... نقشش غلط است؛ مرغش سر می کند توی گل و گلش می رود زیرِ بال و پرِ مرغ، اما عوضش تا بخواهی جان دارد..."

#قیدار_رضاامیرخانی


بعد از سالها که دارقالی توی خانه مان برپا شد، کافی بود تا چشم ها را ببندم و خودم را توی راهروی خانه قدیمی تصور کنم و که مدادهایم را ریخته ام روی زمین و دفتر نقاشی به دست، تصویر مادرم پای دار قالی را نقاشی می کشم. می توانستم خانه پدربزرگ را تصور کنم که ما توی حیاطش توی سروکله هم می زنیم و آقاجان توی زیرزمین ش پای دار قالی نشسته و دارد نقش می زند. 

وقتی مادرجان پای دار قالی می نشیند، صدای تارهایش یکنواخت است و دلنشین! من که بنشینم پای دار، انگار یک آدم ناشی نشسته باشد پای پیانو و هی انگشت هایش را یکی یکی بزند روی دکمه ها و بنگ و دنگ صدا دربیاورد.



۱۶:۰۵

دو عدد دانشجوی مملکت هستیم!

به نام خدا


گفت: کی تو این بارون این همه راه رو میره که کتاب بگیره؟!

- مگه نشنیدی میگن: علم اگر در ثریا باشد و فلان؟!

- علم آخه؟!

- خب حالا عشق^_^




- اسم کتاب جدید امیرخانی چی بود؟!

- اومم یادم نیست!

- هوتن؟!

- آره فکر کنم هوتن بود:|

- !!

- هیرش نبود؟!



۱۵:۴۳

ماه من اگه عاشقی، عاشقا گاهی گم میشن!

به نام خدا

سلام.

هفته قبل با یک اتفاق خیلی خوب شروع شد که شاید تنها اتفاق قابل توجه هفته اخیر بود. قدم نو رسیده، یعنی اومدن یک عروسک صورتی چند وجبی که فقط دوست داره بخوابه:-)

اعتراف میکنم که خودم، خودم رو چشم زدم! وقتی به خودم گفتم:" آفرین حورا! این بهترین تابستونی بود که داشتی!" بهترین تابستون، یعنی وقتی برای حوصله سررفتن نبود. بهتر از هر وقت دیگری به برنامه ای که داشتم عمل کردم و بیشتر از هر وقت دیگری از تابستون و تعطیلات لذت بردم و قدر لحظه ها رو حس کردم. ولی هفته ای که گذشت با صرف نظر از زمان هایی که در کنار خانواده عروسک کوچولوی دوست داشتنی بودم، واقعا نمی دونم چیکار کردم؟! یعنی حتی نیومدم پنل بیان رو باز کنم:/

و بعد با سیلی از پیام های دوستان دانشگاهی مواجه شدم! که "فلان درس رو با کدوم استاد برداریم؟!" ، "استاد فلانی که ترم قبل باهاش بودی چطور بود؟"، "درس های عملی کدوم تایم برداریم که باهم باشیم؟" و...

همه این پیام ها خبر از واقعه هولناک انتخاب واحد رو داشت که پیش رو داریم! و من ساعت های آخر هفته ای رو که اون طور که نباید گذرونده بودم ، به نوشتن کدها و ردیف کردن اسم استاد ها توی یه دفترچه گذروندم! به امید اینکه انتخاب واحدی سالم و به دور از هرگونه درگیری های لفظی و فیزیکی با سیستم داشته باشیم!

این هفته رو با خوندن "ابن مشغله" نادر ابراهیمی شروع کردم، باشد که از زندگی نباتی* به زندگی عادی برگردم!


*ما اصلا زندگی بشری نمی کنیم، زندگی ما زندگی نباتی است. درست مثل یک درخت. زمستان که آمد و برگ و بارش ریخت می نشیند به انتظار بهار. تا برگ دربیاورد. بعد به انتظار تابستان، تا میوه بدهد. بعد به انتظار باران، بعد به انتظار کود و همین جور. همه اش به انتظار تحولات طبیعی، تحولات از خارج. آنها این جور بودند شما هم این جورید. غافل از اینکه همه اش به انتظار تحولات خارجی بمانی یک دفعه سیل می آید یا یکهو باد گرم می گیرد یا یک مرتبه خشکسالی می شود.

نون والقلم_جلال آل احمد

۱۰:۲۸

بنده چشم خوش آن یارم

یاحق


عسل بی ادا سر سفره ام نشست

و من بی هوا دل بسته اش شده ام.


یک عاشقانه آرام-نادر ابراهیمی



شاید چند سال دیگر، دوباره بخوانمش! مثلا چندسالِ نزدیکِ دیگر توی اتوبوس. یا شاید چندسالِ دورِ دیگر، قبل از آنکه به کسی هدیه بدهمش!



۱۳:۰۱

قرآن به سر گرفتم و گفتم سلام عشق

به نام خدا


"به گفته فرانتس فانون_خطاب به دنیای سوم_ ما نمی خواهیم از دنیای اسلام، یک اروپای دیگر بسازیم!...ما می خواهیم با اسلام یک "انسان نو" خلق کنیم، "یک نژاد نو". و بکوشیم تا اسلام از ما انسانی بسازد که بر روی پای خویش بایستد و ما ترجیح می دهیم که از این قرآن شما یک فرمول شیمیایی یا فیزیکی کشف نکنید، آپولو که هیچ حتی یک لامپ ترانزیستور هم درنیارید، حتی از نقطه زیر "ب" در بسم الله قرآن، هفتصدوهفتادوهفت هزار اسرار پیچیده استخراج نفرمایید. قرآن را از وقف بر ارواح مردگان خارج کنید و وقف زندگی مردم کنید. و آن را به همان سادگی که جندب بن جناده غفاری، بدوی بیسواد می فهمید و او را ابوذر می ساخت، به ما مردم قرن بیستم و روشنفکران آگاه و تحصیل کرده این نسل بیاموزید! همین!"



*برگرفته از کتاب "شیعه-حزب تمام" نوشته علی شریعتی (با اندکی تغییر)


=> یک صفحه نور

۱۸:۰۹

تحول در سرانه مطالعه کشور

بسمه تعالی


حرف کتاب و مطالعه شد، که یک دفعه خیلی محکم مدعی شد:"من هر سال یک دونه کتاب می خونم!"

نمی دونستم بخندم یا تعجب کنم! با خنده بهش میگم:"آفرین تو با این کارت سرانه مطالعه کشور رو جابه جا میکنی! دی:"

دیروز رفتیم کتابخونه مرکزی، موقع رفت دوتا سرویس عوض کردم، موقع برگشت هم همینطور! کتابخونه رو، تقریبا رو  قله کوه ساختند!! بعد میگند، سرانه مطالعه چرا پایینه؟! البته آب وهوای اون بالا خیلی خوبه!

*این عکس رو موقع صعود به کتابخونه انداختم!



***جشنواره عکس دکترمیم یادتون نره!

۱۰:۰۸

ماهی های بی خانمان

به نام خالق
کف اتاق، وسط دفترها وجزوه ها و چرک نویس هایم نشسته بودم، و "بیوتن" می خواندم! که یک دفعه بومب، شترق، واای، شلپ شولوپ!
تنگ ماهی از دست پدرجان سر خورد و زمین افتاد "بومب"! تنگ بلور شکست "شترق"! آبجی بزرگه گفت:"واای"! و ماهی ها روی فرش افتاده و جان می دادند"شلپ شولوپ"! 
جز خراش کوچک پای پدرجان، این حادثه هیچ صدمه جانی نداشت!
بعد از چنددقیقه ماهی ها توی خانه استیجاریشان شنا میکردند. و من نمی دانستم آیا آن قرمزهای دوست داشتنی چنددقیقه پیش را یادشان هست؟! که خانه ی تازه شان که عمرش کمتراز یک ماه بود، ویران شد! یا اصلا یادشان هست، همین چنددقیقه پیش از بی آبی در حال جان دادن بودند؟!


*خانه بلوری که به فنا رفت!*

**راستی، ماه رجب هم از راه رسید! دعاهای خوب یادتون نره:)
۱۴:۲۷

منِ تو

به نام دوست
شنیده ای ماجرای کسی را که "عطر تو را زده بود و از کنارم عبور کرد.." و ادامه ای که همه می دانیم. من می خواهم برایت از ماجرای کسی بگویم که کفش هایش شبیه کفش های تو بود. کفش هایش را که دیدم، سرم را برای دیدنش بلند نکردم مبادا که تو نباشی و دل خوشانه خیال کردم، تو بودی که از کنارم عبور کردی!


*تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود، دل است!
**من عشَّق فعفَّ ثمّ ماتَ، ماتَ شهیدا!
*** منبع:منِ او _رضاامیرخانی
۱۵:۳۰

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan