تنبلی که وارد تابستان شد

به نام خدا

1. دیشب که آخرین وظیفه ام را در قبال ترم تحصیلی ایمیل کردم، وارد تابستان شدم.

پریروز دکترشین برنامه تابستانیم را جویا شد و چنان برنامه مثبت و پرباری را ارائه دادم که خودم انگشت به دهان ماندم.


2. تعدادی پست پیش نویس برای انتشار آماده کرده بودم، ولی حالا که مرور میکنم متوجه می شوم هرکدام به نوعی تشویش اذهان عمومی محسوب می شود.


3. تمرین هفته قبل سخن سرا، بازگویی یک داستان بود. داستان پررنگی که در کودکی از زبان بابا شنیده ام، داستان شنگول و منگول است که نیاز به بازگویی نداشت! یک داستان دیگر هم یادم آمد که آخر قصه مادربزرگ توسط آقا گرگه خورده می شود!! که این داستان هم به دلیل محدودیت سنی که داشت بازگویی نشد!!

یک داستان دیگر هم موقع نوشتن پست یادم آمد که به نظرم داستان جذابی می شد! حیف که دیر به خاطرم رسید. داستان دختر شاه که عاشق پسر رعیت شد! و در آخر داستان برای محکم شدن پنداخلاقی قصه ، خانواده عروس توی تنور سوختند!! این یکی را شاید یک روز برایتان بگویم!


4. به امید اینکه تابستان امسال تجربه های خوبی بدست بیاوریم:-)

۱۲:۰۳
مرتضا دِ
۰۹ تیر ۹۷ , ۱۲:۰۵
راستگو :)

پاسخ :

از کدوم بابت؟ برنامه تابستونی؟
استاد بزرگ
۰۹ تیر ۹۷ , ۱۲:۱۰
تابستونتون شاد
موفق باشین
:)

پاسخ :

هم چنین. ممنون.
mr point
۰۹ تیر ۹۷ , ۱۲:۲۰
امیدوارم این تابستون از ان تابستون های خوب باشه

پاسخ :

خدا کنه برای همه خوب باشه.
فرشته ...
۰۹ تیر ۹۷ , ۱۲:۳۸
خوش بگذره بهت:)

الان که گفتی یادم اومد،منم هیچ سوژه و داستانی یادم نیست الان:)

پاسخ :

به همه خوش بگذره.
مامان و بابای من بیشتر خاطره تعریف می کنند تا داستان:-)
آقاگل ‌‌
۰۹ تیر ۹۷ , ۱۳:۵۴
چه پایان خشنی داشته داستان سوم :))

پاسخ :

پند اخلاقی داستان حکم میکرد:-))
هاتف ..
۰۹ تیر ۹۷ , ۱۴:۱۴
احساس می کنم داستان شبیه این کلید اسرار باشه

پاسخ :

آره تقریبا. درمورد این بود که نمیشه مقدر خدا رو تغییر داد!
آقای رایمون
۰۹ تیر ۹۷ , ۱۶:۲۲
پست پیش نویس نذار بمونه. اصلن نذار
خودتو سانسو نکن
بده بیرون

پاسخ :

سعی میکنم.
من ...
۱۰ تیر ۹۷ , ۰۰:۰۵
منتظر برنامه ها و قصه های پربارتون هستیم‎‎‎:D
* اگه فرصتش رو هم دارین یه پست در مورد رشته و شهر دانشگاهتون بنویسین تا ان شا الله تا اعلام نتایج یه معرفی عمومی از رشته ها و دانشگاه های مختلف توی بیان برای کنکوری ها انجام بشه
پست اولیه اش رو توی وبلاگم گذاشتم اگه دوست دارین شرکت کنید‎(:‎

پاسخ :

پربارD:
نمیدونم حرف به درد بخوری برای گفتن داشته باشم یا نه! سعیم رو میکنم.
قاسم صفایی نژاد
۱۰ تیر ۹۷ , ۱۰:۵۶
خسته نباشید. امیدوارم از اوقات فراغت مفید استفاده کنید

پاسخ :

ممنون
هلیا استاد
۱۰ تیر ۹۷ , ۱۳:۵۷
عاشق داستانهات شدم حورا :)))

پاسخ :

داستان های بچگیمه:-))))
هلما ...
۱۰ تیر ۹۷ , ۱۷:۳۸
من نتونستم حتی فک کنم برا این قسمت سخن سرا :|
پیشنویس هاتم رو کن خانوم :)
عجب داستانایی و تحلیلایی :))

پاسخ :

اگه داستان سومی زودتر یادم میفتاد حتما می نوشتم. حیف:/
کم کم رو میکنم:-))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan