تمرین چهارم سخن سرا_بیمارستان شمس

به نام خدا

نوزده سال و هفت ماه و یازده روز پیش از آن، شب بود که مامان، مادربزرگِ او را خبر کرد و رفتند بیمارستانِ شمس و من به دنیا آمدم.

یازده شهریور بود. قرار بود با خاله او برویم دانشگاه برای تحویل پروژه خاله اش! ما وقتی از خانه بیرون آمدیم، هیچ کدام فکر نمی کردیم که قرار است ظهر آن روز چه اتفاقی بیفتد.

خاله اش برای پروژه زحمت زیادی کشیده بود و از جان و دل برایش گذشته بود! امیدوار بودیم که برویم و نمره بیست را بگیریم و بعد جشن پیروزی اما...

توی سالن طبقه سوم دانشکده، منتظر خاله اش بودم که پوشه به دست رفته بود اتاق استاد راهنما. بعد از چنددقیقه که برگشت؛ به جای نمره بیست در دستش همان پوشه بود با یک سری ایرادات ریز که زحمات بزرگ می طلبید. به سراغ سایت دانشکده رفتیم و پشت سیستم نشستیم. در همین حین که خاله اش تلاش می کرد ایرادات مذکور را با من درمیان بگذارد، تلفنش زنگ خورد و من بی هوا گفتم:"وای به دنیا اومد! آخ جون!" خاله اش در حالی که چشم غره ای نثار من می کرد، گوشی را برداشت و گفت:"عمه جونه."

- الو سلام عمه جون.

- ...

- ممنون. شما خوبین؟

- ...

- اونا هم خوبن.

- ...

- نه هنوز به دنیا نیومده.

- ...

- چی؟؟

-...

- کِی؟؟

- ...

- وای نه من دانشگاهم. خبر ندارم. الان زنگ میزنم بهشون. خداحافظ


گفتم:" دیدی؟ به دنیا اومد؟ چی گفت؟ الان کجا هستن؟"

- نمیدونم! تو نمی تونی زبونت رو واسه خیر بچرخونی آخه؟!

- خیرتر از این؟ حالا چی شد؟

- عمه جون زنگ زده خونه، بابا گفته رفتند بیمارستان. وای حالا چی میشه؟ من چیکار کنم؟

خنده ای از سر ذوق کردم و گفتم:"هیچی دیگه به دنیا میاد. خاله میشی. ای جان!"

اشاره ای به سیستم روبرویمان کرد و گفت:"اینو چیکار کنم؟"

- میتونی الان درستش کنی؟

- ببین منو!

نگاهش کردم. دست هایش از هول و ذوق می لرزید و معلوم بود که نمی توانستد. فلش را از سیستم بیرون کشید و پوشه را برداشت. جسم لرزان و روح خوشحال خاله اش را تا دم در اتاق استادراهنما همراهی کردم تا برود و پوشه را روی میز بیندازد و بگوید:"من خاله شدم، بمونه برای بعد. خدانگهدار." 

زنگ زدم به مادر و خبر خوب را دادم. بهش گفتم خودش را با اتوبوس برساند چهارراه آبرسان تا باهم برویم بیمارستان. حس می کردم اگر خاله اش را به حال خود رها کنم، از شدت شوق ممکن است غش کند. من لبخند بر لب و خاله اش هول و لرزان خودمان را به چهارراه رساندیم. مامان هنوز نرسیده بود و خاله اش که اصلا قدرت انتظار نداشت رفت به سمت بیمارستان شمس. من اما گوشه ای از چهارراه ایستادم به انتظار مادر و در فکر او.

مامان دیر کرده بود و یا شاید انتظار بود که دیر نشان می داد. گوشه چهارراه ایستاده بودم و زل زده بودم به ایستگاه اتوبوس. اتوبوس هایی که می آمدند و مسافرهایی که پیاده می شدند. صدای رانندگان تاکسی از سمت راست بلند شده بود. میان انتظار طولانی و خسته کننده، خانمی بهم نزدیک شد. از همان ها که کمی خیره نگاهت می کنند، بعد یک لبخند می نشیند کُنج لبشان. می آیند جلو و می گویند:"ببخشید خانم؟"

- بله؟

و بعد با نگاهشان وجبت می کنند، یک لبخند دیگر می زنند:" میشه شماره خونتون رو بدید؟" من هم لبخندم را نصف و نیمه قورت دادم:"نه."

بعد از راهی کردنش، نگاهی به دور و اطراف کردم. کمی خودم را نزدیک درخت کنار خیابان کشیدم تا خیلی توی دید نباشم. دختری نزدیک ظهر، بی صدا گوشه چهارراه ایستاده و زل زده به ایستگاه اتوبوس و هرچند دقیقه یک بار انگار که یاد چیزی افتاده باشد، لبخند می زند. و چه کسی می دانست دلیل لبخندش چند خیابان بالاتر است.

بالاخره مامان از راه رسید و راه افتادیم به سمت بیمارستان.

جلوی ورودی بیمارستان پدر و مادربزرگش را دیدیم که آمده بودند بیرون تا کمی هوا بخورند. رفتیم داخل. سالن هم کف چندین ردیف صندلی بود و کلی آدم. انتظار اغلب سخت و طاقت فرسا است. عقربه های ساعت سر لج می افتند و زمان همیشه پدیده عجیبی است. گاهی می ایستادیم و گاهی می نشستیم. حرف می زدیم و حرف می زدیم. دعا می کردیم. قرآن می خواندیم. می خندیدیم و نگرانی  هایمان را به زبان نمی اوردیم.

نگهبان آمد و همراه مادرش را خواست. ما هم همگی ساک و کیف ها را بغل زدیم و پشت سر پدرش به راه افتادیم. از پشت شیشه، پرستاری نسخه ای به دست پدرش داد و گفت تهیه کند! و ما سرخورده برگشتیم و دوباره نشستیم به انتظار.

بیمارستان جای عجیبی است. می گویند زمین گِرد است و انگار برای بعضی ها زندگی هم گرد است که نقطه آغاز و پایانشان در یک مکان است. بیمارستان!

گوشه ای از سالن ما بودیم و نگرانی برای رسیدن عزیزمان. و گوشه ای دیگر خانواده ای در عزای عزیز از دست رفته شان. ما بودیم و لبخندمان. آن ها بودند و اشک هایشان. ما بودیم و شوق روزهای آینده. آن ها بودند و حسرت خاطرات گذشته. پرستاری لبخند بر لب و شتابان می آمد تا مژده رسیدن بدهد. و پرستاری غمگین و آرام می آمد تا خبر رفتن بدهد. بیمارستان جای عجیبی است!

من و خاله اش ایستاده بودیم کنار دیوار. کمی آن طرف تر پدر نگرانش ایستاده بود. مادربزرگش و مامان نشسته بودند روی صندلی و خواهرم ایستاده بود نزدیک آن ها. برای بار چندم بود که نگهبان وارد سالن شد. اما این بار نه مثل همیشه! مستقیم رفت سراغ پدرِ او. زل زده بودم به دهانش که بی توجه به ما زل زده بود به پدرش.

- شما همراه خانمِ ... هستید؟

- بله.

- چشمتون روشن. به دنیا اومد.

همه هیجانم را در آغوش خاله اش انداختم. صدای اذان ظهر می آمد. خواهرم گفت:"خدا خودش اذان را در گوشش گفت!"

۱۵:۰۵
آسـوکـآ آآ
۱۵ تیر ۹۷ , ۱۶:۳۵
اینقدر خوب به ماجرا پرداخته بودی که من اصلا یادم رفت تمرین این هفته سخن سراست
بسیار خوب و دلنشین :-)

پاسخ :

ممنون لطف داری:-)) 
من خودم خیلی راضی نبودم. حس داستان نداشت به نظرم همون خاطره شد!
نسر ین
۱۵ تیر ۹۷ , ۱۶:۴۶
فک کنم خواهرزاده دی دخت رو وصف کردی اینجا
که میشه نوه خاله ی تو
درسته؟ 
خیلی شیرین بود مث همیشه خوب و روان نوشتی

پاسخ :

بلی^_^
شما خیلی لطف دارین.
تسنیم ‌‌
۱۵ تیر ۹۷ , ۱۶:۵۱
عاقبتش خیر باشه ان‌شاءالله :)

تو داستان شما اذان وقتی صداش دراومده که خبرش به شما رسیده، یعنی حداقل نیم ساعت قبل نوزاد دنیا اومده بوده! ولی خیلی وقت‌ها تولد واقعا مصادف میشه با اذان، علی الخصوص اذان صبح. نمی‌دونم چجوریه، اذان یه قوتی به مامانا میده، یا خدا اون موقع لطفش بیشتره و مامانا رو زودتر راحت میکنه یا هردو یا یه چیزای دیگه :)))

پاسخ :

ان شاالله ممنون:-)
در واقع اذان قبل از اون داده شده بود یعنی واقعا موقع به دنیا اومدنش! من برای اینکه داستانم جور دربیاد اینجوری نوشتم:-))

همطاف یلنیـــز
۱۵ تیر ۹۷ , ۱۷:۲۱
سلام سلام
.
خوب بود. تا آخر منتظر بودم چه می شود
(فقط حضور این سیستم! و فلش، اونم حدود بیست سال پیش سوال برانگیز است. خوو تا جایی که حافظه یاری می کند آن دوران، در دانشگاه ما تازه اتاق کامپیوتر راه اندازی! شده بود و تا سالها زرنگار بود و محیط dos و فلاپی. بعد سی دی و ...  ^_^

پاسخ :

این داستان مال بیست سال پیش نبود که:| مال یه سال پیش بود. فقط بند اول مربوط به بیست سال پیشه!
خانه هوشمند الفا
۱۶ تیر ۹۷ , ۱۲:۰۲
درود برشما. خیلی جالب بود

پاسخ :

ممنون
همطاف یلنیـــز
۱۷ تیر ۹۷ , ۰۹:۱۴
سلامی مجدد
... الان وَفَهمیدَم :)

پاسخ :

سلام :-)

آقاگل ‌‌
۲۰ تیر ۹۷ , ۱۴:۵۱
سلام.
شروع داستان رو متوجه نشدم. ولی هرچی جلوتر رفت بهتر شد. نقدی که خودتون توی کامنتا نوشتید البته به داستان وارده. جنبۀ خاطره بودن متن بیشتره. ولی خوب بود. 

پاسخ :

سلام
نمیدونم اسمش رو چی بگذارم، شروع نبود. مثلا خواستم خلاقیت به خرج بدم:-)) که نشد
هر کاری کردم خاطره موند!
رضوی
۲۱ تیر ۹۷ , ۰۸:۲۰
درود بر شما
زیبا و دلنشین و خصوصا بخشی که برزخ وار چیزی میان مرگ و زندگی را توصیف کردید .
خوش قلم و پویا و توانمند باشید ( آمین)

پاسخ :

ممنون. لطف دارید.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan