ساختمان یاقوت،طبقه 2

به نام خدا

قبل ازظهر بود و ناگهان دینگ دینگ. صدای آیفون بلند شد. خانمی پشت در بود و جواب نمیداد، ماهم گمان کردیم اشکال از آیفون است. خاله جان پشت در رفت و...

- سلام بفرمایید؟

- سلام خوب هستید؟ من ازساختمان یاقوت مزاحمتون میشم.

- کجا؟

- همین ساختمان یاقوت. طبقه دوم می شینیم. همسایتونیم. خونه جدید هم مبارک. چه خوب شد که نوسازیش کردید!

- بله ممنون. بفرمایید؟

- راستش مامجلس قرائت قرآن واینا داریم، همه همسایه ها میان ولی شمااصلا تشریف نیاوردید. همسایه ها میگن چرا فلانی نمیاد؟منم میگم لابد مارو نمی پسنده!

- اختیار دارید. من اصلا درجریان نبودم.

- بله غرض از مزاحمت داریم برای یه دختر یتیم جهیزیه جور می کنیم، هشتصدهزارتومان کم داریم. گفتیم از همسایه های دارامون کمک بگیریم.

- چه کاری از دست من برمیاد؟

- یه مبلغی هم شماکمک کنید، سماور اینا هنوز نخریدیم. اگه سماور بلا استفاده دارید هم بدید.

- اجازه بدید با آقای خونه مشورت کنم و...

- آخه عجله داریم باید تا ظهر آماده کنیم. راستش خانم حسینی تقبل کرده بودند...

- خانم حسینی؟

- بله همسایتون، دامادشون تصادف کرد و گرفتار شدند و نتونستند. حالا اگه شما فقط دویست تومنش رو بدید ممنون میشم.

- الان از کجا دویست تومان پیدا کنم آخه؟! [آیکون بیچاره طوری]

- زن خونه همیشه یه جایی یه پولی قایم میکنه. دویست تومان پیدا کن بیار قربون دستت!

خاله جان هم بالا آمد و پنج تا ده تومانی از توی کیفش پیدا کرد و برد.

- بفرمایید.

- دستت درد نکنه، این چقدره؟

- پنجاه تا.

- نمیشه بکنیش صدتا؟!

- نه، آقامون خونه نیست! [خیلی دلیلش قانع کننده بود!]

- سماور چی؟نداری؟

- باید نگاه کنم ببینم کار میکنه یا نه؟

- نیازی نیست. برو بیار ما خودمون درستش می کنیم. بروبیار.

- آخه نمیدونم کجاست! باید بگردم پیداش کنم.

- حالا برو بگرد پیدا کن. آخه عجله داریم!

- شمابفرمایید، من پیداش کنم میارم خدمتتون.

- باشه پس خداحافظ.

خاله جان هم رفت زیرزمین و سماور را پیدا کرد و شست و سالم بودنش را چک کرد. ودرحالی که مادرجان اعتراض میکرد که چرا به کسی که نمیشناسی پول داده ای! سماور را بغل کرد و چادر به سر از خانه بیرون زد به مقصد ساختمان یاقوت!

بعد از دقایقی خاله جان با لب و لوچه آویزان و سماور به دست به خانه برگشت!!

در طبقه دوم ساختمان یاقوت خبری از خانم خیّر و مجلس قرائت و تهیه کردن جهیزیه نبود! پیرمردی دم در آمده بود و گفته بود چه جهیزیه ای؟!چه کشکی؟! چه آشی؟!


*فقط من موندم اون داستان خانم حسینی از کجا دراومد؟!

**خاله جان میگه: چندروز قبلش فکر میکردم چه جوری میشه که سرآدمو کلاه میگذارن؟!!

***غرض از مطلب این نیست که کمک نکنید، کمک بکنید. به آدمِ درستش کمک بکنید.

۱۴:۲۳
محمود بنائی
۰۵ فروردين ۹۶ , ۱۴:۴۲
باز خدا را شکر به همین جا ختم شده، با همچین کلاه برادری. 
تازه خاله جانتون خیلی مقاومت کردن و باهوش بودن :)  این زمونه همسایه دیوار به دیوار هم نمیشه اعتماد کرد. 

پاسخ :

خاله جان تازه اسباب کشی کردند به محله جدید، همسایه هارواصلا نمیشناسند.
بدون اعتماد نمیشه زندگی کرد ولی متاسفانه کمی سخت شده!

سِناتور تِد
۰۵ فروردين ۹۶ , ۱۵:۰۵
خیلی عجیب!!

پاسخ :

نه خیلی:|
سِناتور تِد
۰۵ فروردين ۹۶ , ۱۶:۱۰
خیلی هم :|

پاسخ :

ماجراهای شبیه به این روشنیدم واسه همین میگم خیلی هم عجیب نیست!متاسفانه:|
آذری قیز
۰۵ فروردين ۹۶ , ۱۶:۴۱
شبیه همین اتفاق تابستون برای مام افتاد@
یه خانمی رو مادرم تو کوچه دیده بود با کلی گریه و زاری و داستان های ننه من غریبم آورده بود خونه و فریزر رو خالی کرده بود تو کیسه و داده بود دستش! کلی حبوبات و برنج و روغن و چای  و...
خاله جان ما هم وقتی نشونه های زنه رو شنید گفت طرف کلاه برداره و فلان خیابون ساختمان سه طبقه داره! رفتیم و تحقیق کردیم و دیدیم بله چه کلاه گشادی سرمون رفته!

پاسخ :

متاسفانه این اتفاقا باعث رواج بی اعتمادی میشه!
دلارام gh
۰۵ فروردين ۹۶ , ۱۷:۱۶
اوففف چه بد ادم دیگه حتی به گدا ها هم نمی تونه اعتماد کنه

پاسخ :

متاسفانه!
حوا بانو
۰۵ فروردين ۹۶ , ۱۷:۴۶
چقدر دلم میگیره به خاطر این اتفاقا...
اینجور آدما باعث میشن که بعضیا خوب بودنو فراموش کنن...

پاسخ :

:(
هانی هستم
۰۵ فروردين ۹۶ , ۱۸:۲۲
کسی که اینطوری اصرار و اینا میکنه معلومه یه کاسه ای زیر نیم کاسه ش هست!

پاسخ :

کمک که زوری نمیشه!
سکوت :)
۰۵ فروردين ۹۶ , ۱۸:۴۹
ماشالا چه خوب هم بازی کرده :))
واقعا امیدوارم دیگه پیش نیاد. به قول شما، یه جور رواج بی اعتمادیه. مردمو از کمک کردن پشیمون میکنن :(

پاسخ :

البته منکر این نمیشم که شاید واقعا محتاج بوده، ولی این راهش نبود!
ماهیِ نفس کِش! :)
۰۵ فروردين ۹۶ , ۱۸:۵۸
مایه ی تاسف :|||

پاسخ :

:(
لیمو ...
۰۵ فروردين ۹۶ , ۲۱:۵۹
خدای من:(
البته خیلی زووود اعتماد کردن 

پاسخ :

خاله جان فکرکرده واقعا همسایه ست!
من
۰۵ فروردين ۹۶ , ۲۲:۴۷
طرف عجب قدرت بازیگری و ذهن خلاقی داشته#

پاسخ :

آره واقعا:|
yasna sadat
۰۶ فروردين ۹۶ , ۰۲:۰۹
اخه کی دیگه سماور میده جهیزیه باید خودشو و ترفنداش رو ب روز کنه:|
اینکه میگفته عجله داریم خیلی جالبه!

پاسخ :

ما هنوزم میدیم دی:
همش میگفت تا ظهرباید آماده باشه!
هلما ...
۰۶ فروردين ۹۶ , ۱۱:۰۲
چه چونه ای هم میزده ...
خدا شفا بده، عجب آدمایی پیدا میشن، البته همین چند روز قبل عید مامان منم 50 تومن بی زبان رو داده تازه 20 تومنم آبجی جان داده به این عزیزان ناشناس و به عقیده من کلاه بردار، رسیدم خونه دعواشون میکنم هزارجور هم توجیه واسه کارشون سر هم کردن ...
حالا من 20 تومن میخاستم خواهرم نمیداد :))

پاسخ :

نمیشه گفت همشون دروغ میگن!!
اونا هم خواستند کار خیر بکنند، دعوا نکن:)
دخترخاله منم همینو به خاله جان میگفت:چرا پس من پول میخوام نمیدی؟!!
احسان ..
۰۶ فروردين ۹۶ , ۱۹:۴۳
دیگه سواستفاده از احساسات پاک مردم عادی شده

پاسخ :

:(
المیرا شاهان
۰۷ فروردين ۹۶ , ۰۲:۵۸
چقد حروم خوری راحت شده! :|

پاسخ :

:(متاسفانه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan