بادیگاردِ راستگو؟!

به نام خدا


دیروز عصر، مادرجان می خواستند بروند مجلس عزای یکی از درگذشتگان. پدرجان گفتند: چون جمعه هست، کوچه ها و خیابونا خلوته، تنها نرو، با حورا برو!

منظور پدرجان این نبود که خیابان ها خلوت است و حوصله ات سر می رود، پس با حورا برو، باهم حرف بزنید که تنهایی حوصله ات سر نرود. منظور باباجان این بود که خلوت است و ممکن است کسی مزاحم بشود، پس تنها نرو! (برخلاف مادرجان و خواهرم، تا جایی که یاد می آید فوبیای مزاحم خیابانی نداشتم!)

حالا فرض کنید یک آدم مریضی هم پیدا شود که بخواهد مزاحمت ایجاد کند، وجود من چه منفعتی دارد؟!

1. من دفاع شخصی بلدم؟

2. کمربند مشکی دارم؟

3. کمربند قهوه ای؟

4. یا نکند علامت حاکم بزرگ میتی کومان را دارم که همه زانو بزنند؟

به هرحال، پدر را اطاعت گفته و راهی شدیم. مرحوم موردنظر ربط چندانی به من نداشت و حضورم در مجلس، به نظرم زیادی بی ربط بود! به مادرجان گفتم که داخل نمی آیم و کنار کفشداری منتظر می مانم تا فاتحه ای بخواند و برگردد. او هم گفت: "باشه." البته این باشد به معنای "تا آخر مجلس می مانم" بود!

کنار کفشداری با دختردایی ایستاده بودیم و نظاره گر آدم هایی بودیم که می آمدند و می رفتند. در این بین تعدادی از اعضای خانواده های معزا برای بدرقه بعضی مهمان ها تا دم کفشداری می آمدند. و وقتی مرا می دیدند بعد از سلام و احوالپرسی، بابت قدم رنجه نمودنم و شریک شدن در غمشان بسیار تشکر می کردند. و یکیشان هم بابت حضورم بسیار ابراز خوشحالی و خرسندی کرد!

به نظرتان جایز بود که صادقانه علت حضورم را همراهی مادرم، مطرح می کردم؟!


ببینید:قصه گو قصه بگو:)

۱۳:۲۱
فرشته ...
۲۱ مرداد ۹۶ , ۱۳:۳۴
نه جایز نبود به هر حال که رفته بودی:)
مهم حضورت بوده که قدم رنجه کردی و رفتی:)
خدا رحمتشون کنه.
یاعلی

پاسخ :

به هر حال زحمت کشیده بودم دی:
خدا رفتگان رو بیامرزه.
ستاره جان
۲۱ مرداد ۹۶ , ۱۳:۳۶
خوب میرفتی داخل می نشستی دیگه 

پاسخ :

آخه با خودم گفتم من چیکاره اون مرحوم هستم آخه! گفتم از همونجا هم میتونم فاتحه بخونم.
پونیکا :)
۲۱ مرداد ۹۶ , ۱۵:۳۰
مامان باباها و استدلال هاشون عالین اصلا :))

ممنون بابت معرفی عربز دل ❤

پاسخ :

:-))
خواهش:)
لیمو جیم
۲۱ مرداد ۹۶ , ۱۷:۳۷
نه لازم نبود:-)

پاسخ :

خوبه:)
هلما ...
۲۱ مرداد ۹۶ , ۱۷:۵۱
صداقت خیلی هم خوبه، اتفاقا میشه رو موضوع بادیگارد فک کرد. کلا ما خونوادگی همچین دغدغه ای نداریم ولی من دوست دارم یکی دوست داشتن رو اینجوری ابراز کنه روم حساس باشه و یه حرکت اینجوری بیاد. :)
حساسیت بابات هم صددرصد از رو دوست داشتن زیادی مامان جونته. :)

پاسخ :

ان شاالله قسمتت میشه:)))

حوا ...
۲۱ مرداد ۹۶ , ۱۹:۲۰
خوبه که نگفتی بهشون :)

راستگوی کی بودی تو؟! :)))

پاسخ :

فکر می کردم، اونا هم می دونند به خاطر مامان اومدم. ولی مثل اینکه نمی دونستند!!
:)))))
یــاسـᓄـךּ ●‿●
۲۱ مرداد ۹۶ , ۲۰:۲۴
خدا رحمتش کنه 
قصه ایده جالبیه :)

پاسخ :

پس یه داستان ده کلمه ای بنویس:)
مهــ ـــسا
۲۱ مرداد ۹۶ , ۲۳:۳۲
عین این میمونه که وقتی میترسیم میریم زیر پتو.کار خاصی نمیکنه ولی حس امنیت میده.
تو ام عین حس امنیت برای مادرتی! 

پاسخ :

تازگی ها من بیرون پتو رو بیشتر امن میدونم و ترجیح میدم دوروبرم رو ببینم:|
مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
۲۲ مرداد ۹۶ , ۱۶:۱۱
خود بادیگارد اصلا:))
پرویز پرستویی نیستی شما؟

پاسخ :

:))
نه
پـــــر ی
۲۲ مرداد ۹۶ , ۱۶:۲۲
می رفتی داخل می نشستی بهتر بود که تا وایسی دم در :)

پاسخ :

دم در که تنها نبودم. پیش دخترداییم بودم:)
yasna sadat
۲۳ مرداد ۹۶ , ۰۰:۳۸
فک کن یه لحظه میگفتی واقعیت رو  چه واکنشی نشون میدادن بد بختا:))

پاسخ :

:-))))))

Shahtot 🍇🍇🍇
۲۳ مرداد ۹۶ , ۰۳:۵۱
همین که همراهیشون کردی و هم صحبتی کلی ثواب کردی 
پس لازم نبوده بگی :))

پاسخ :

قربانت:))
🍁 غزاله زند
۲۳ مرداد ۹۶ , ۱۵:۱۶
خدا‌رحمتشون کنه ...
نه! در سکوت منطقه را ترک بنما! 

پاسخ :

خدا رفتگان رو بیامرزه.
من هم اینچنین نمودم!
sec ret
۲۳ مرداد ۹۶ , ۱۶:۰۴
سلام سلام
خب اشکالی نداشت اگه میرفتی داخل، هر چند هم اون مرحوم با شما هیچ نسبتی نداشته باشن. 

جدای از این نوشته ات با یه طنز بدجنسانه ادغام بود:))

پاسخ :

سلام
چرا بدجنسانه؟!:))
آذری قیز
۲۳ مرداد ۹۶ , ۱۹:۵۰
به هر حال کلش اجر معنوی داشت تا کفش داری هم خیلیه و البته که فاتحه هم خوندی براش:)

پاسخ :

الان ریا نشه گفتم D:
Miss Author
۲۳ مرداد ۹۶ , ۲۱:۴۷
نحوه شکلگیری این نوع فوبیاها تو ذهنِ بعضی ـا خیلی واسم جالبِ! :|

پاسخ :

البته، واقعا اون مسیرهایی که رفتیم خیلی خلوت بود، مگس هم پر نمی زد!
ما هم در تربیت مون هست، که جاهای خلوت رو تنها نریم:)
و البته یه بخشی از این نگرانی واقعا دست و پاگیره!
Miss Author
۲۳ مرداد ۹۶ , ۲۲:۰۰
اتفاقا خودِ من یا ما (خانواده) هم درگیر چنین تربیتی هستیم. منم ناراضی نبودم هیچوقت چون به نظر من شاید همین این باعث میشد که واقعا اتفاقاتی که گاه شاهدشیم واسه ما نیافتِ... خیلی واسم عجیب بود که شمام همینطورید چون این روزا واقعا کم میتونم ببینم اینُ و واسم دیدنِ چیزایی که کمِ جذابِ... 

پاسخ :

دیدن اتفاقاتی که فکر میکنیم تو گذشته ها موندند:)
احسان ..
۲۴ مرداد ۹۶ , ۲۱:۳۲
من جای شما بودم میگفتم پدرجان میخواستن خونه تنها باشن
منو فرستادن دنبال مادرجان به بهونه اینکه مواظب مادرجان باشم!
ولی من که میدانم پدرجان منو از سر خودش به بهانه مادرجان واکرده!

پاسخ :

خواهرجانم خونه بود:)
شرف الدین
۲۶ مرداد ۹۶ , ۱۱:۲۷
نامردها یه تعارف نزدند که برید داخل؟!

پاسخ :

تازه حلوا هم بهم ندادند D:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan