از شِبه سهراب ها*

به نام خدا


آن موقع پدرجان پنج شش سالش بود. می گوید به همراه عموجانم که فقط یک سال بزرگتر از باباجان هست، رفته بودند جلوی گاری تخم مرغ رنگی فروشی! باباجان می گوید آن روزها تخم مرغ رنگی ها را روی گاری می فروختند و بچه ها هم عاشق تخم مرغ رنگی بودند. و گاهی با تخم مرغ رنگی هاشان باهم مسابقه می دادند.

پدرجان و عموجان پولی برای خرید تخم مرغ رنگی نداشتند، می روند جلوی گاری و وقتی سر عمو تخم مرغ رنگی فروش شلوغ می شود، باباجان یک دانه برمیدارد و می گذارد توی جیبش! با عموجان برمی گردند و سر آن یک تخم مرغ دعوایشان می شود که چه کسی آن را بردارد. آخرسر تصمیم می گیرند، دوباره بروند و یکی هم عموجان بردارد. این بار یک خانمی، عموجان را حین این کار می بیند و به عمو تخم مرغی خبر می دهد. او هم می آید و جیب هایشان را می گردد و تخم مرغ ها را می گیرد. باباجان هم درحالی که نمی خواهد تخم مرغ را پس بدهد با اصرار می گوید که من این تخم مرغ را حالا برنداشتم که دفعه قبلی برداشتم!


*من و سهراب چقدر مثل همیم!



۱۲:۰۴
مهندس رضا عباسی
۲۵ مرداد ۹۶ , ۱۲:۱۱
:)

پاسخ :

:-)
ماهی کوچولو
۲۵ مرداد ۹۶ , ۱۲:۱۲
عزیزممم دنیای بچه ها چه باحاله :)) دفعه قبلی برداشته :)) وااای من بابام چنین خاطره ای رو جلو من تعریف کنه ذوق مرگ بغلش میکنم :)) 

پاسخ :

بابای من کلی خاطره شیرین و بامزه از کودکی و نوجوونی و جوونیش تعریف کرده و گاهی جوری از خنده غش کردم که به پهنای صورت اشک از چشمام ریخته:))
ستاره جان
۲۵ مرداد ۹۶ , ۱۲:۱۸
طفلکا 
ولی چه شجاع هم بودندها 

پاسخ :

بچه های تو این سن، به عاقبت کار فکر نمیکنند کسی هم بهشون نمیگه مگه عقلت نرسید؟! خودشون هم بعدش خودشون رو سرزنش نمی کنند، به لذت در لحظه فکر میکنند! شجاعتشون از اینجاها میاد:-)
🍁 غزاله زند
۲۵ مرداد ۹۶ , ۱۴:۵۳
ای جان :)) کوچولو بودن دیگه :) 

پاسخ :

کوچولوهای شیطونی بودند:-))
پـــــر ی
۲۵ مرداد ۹۶ , ۱۴:۵۴
:)

پاسخ :

:-)
دُچــــ ــــار
۲۵ مرداد ۹۶ , ۱۴:۵۵
خخخخخخخ دفعه قبلی برداشته ها :))) 🤣🤣🤣🤣🤣

پاسخ :

:-))))) 
Shahtot 🍇🍇🍇
۲۵ مرداد ۹۶ , ۱۶:۳۱
آخی :)))
چه خاطره شیرینی :)

پاسخ :

:-))
اون موقع شاید تلخ بوده، ولی حالا شیرینه.
محبوبه شب
۲۵ مرداد ۹۶ , ۱۷:۱۶
خخ
خدا حفظشون کنه : )

پاسخ :

خدا عزیزانت رو حفظ کنه:-)
هلما ...
۲۵ مرداد ۹۶ , ۱۷:۴۳
فقط توجیه باباجانت :)))
ما یه آشنای خیلی دوری داریم اینا کلا خونوادگی به حجاب و این چیزا اعتقادی ندارن، یه بار گشت ارشاد رویا دختر بزرگه رو میگیره و این بجای التماس و دیگه تکرار نمیشه همش میگفته: ستاره وضعش از من بدتره اونم بگیرید خواهر کوچیکه خودمه... نمیدونم چرا یاد این دوتا افتادم :)

پاسخ :

:-))
خواسته با گشت ارشاد همکاری کنه :-))
sec ret
۲۵ مرداد ۹۶ , ۱۹:۵۱
😅😅😅
دنیای بچه ها فوق العاده است
ای جان ای جان

پاسخ :

با توجیه های خودشون:-))
بهارنارنج :)
۲۵ مرداد ۹۶ , ۲۰:۴۹
خ راست میگه خب!:)))

پاسخ :

کو گوش شنوا؟ :-)))
آرزو ﴿ッ﴾
۲۵ مرداد ۹۶ , ۲۱:۴۷
:)) خاطره‌ی هلما بانو هم :))!

پاسخ :

آره :-)
قاسم صفایی نژاد
۲۶ مرداد ۹۶ , ۱۱:۰۴
یه بار 5-6 ساله بودم. در خشکباری بودیم و پدر در حال خرید نخود و کشمش و چیپس و ... یک تخمه آفتابگردان برداشتم بخورم که صاحب مغازه گفت: عمو جون بدون اجازه اگه بخوری این هم دزدی محسوب میشه. بعدش گفت ولی اشکال نداره بردار حالا.

پاسخ :

:-)
شما پسر خوبی بودید، باباجان من شیطون بود!
شرف الدین
۲۶ مرداد ۹۶ , ۱۱:۲۴
عجب :)))

یه داستان بی ربط دیگه اینکه یکی از اقوام ما چندوقت پیش رفته بود چین. میگفت یه سری دستفروش بودند که آیفون7 رو با قیمت حدود 300 هزار تومن میفروختند و خیلی هم اصرار میکردند! من به یکیشون گفتم خب برای خود شرکت اپل هم گرونتر از این درمیاد. معلومه که این گوشی فیکه! طرف گفته نه فیک نیست، دزدیدمش!! :))

پاسخ :

بله:-)

مثلا خواسته با صداقتش، اصالت کالا رو ثابت کنه!!

ولی گرون تر هم می تونست بفروشه.
Je sus
۲۷ مرداد ۹۶ , ۱۹:۰۱
وای چقدر خوب بود...

پاسخ :

:-)
آذری قیز
۲۷ مرداد ۹۶ , ۲۰:۳۰
من چقد عاشق صداقت بچه های این مدلی ام:)
منم کلی لواشک از پستوی خونه ی عمه ام دزدیدم بچگی ها:))
یه بارم کلی بیست تومنی از کمد خواهرم برداشتم و باهاش رفتم تو مدرسه کلی قاقا خریدم:)
تا یه هفته شاهانه زندگی کردم چند سال پیش که بهش گفتم به نرخ روز طلبش رو ازم پس گرفت البته:))

پاسخ :

اصلا مگه میشه عاشق بچه ها نبود:-)
من هنوزم چندتا بیست تومنی تو کمدم دارم^_^
به نرخ روز!!!
بانوچـ ـه
۲۸ مرداد ۹۶ , ۱۹:۳۹
سال ها قبل که عموی من کوچولو بوده، به دلیل اینکه یکی از سرگرمی هاش این بوده که از مغازه ی بابابزرگ میخ برداره و توی زمین بکوبه (بذاره نمیدونم همون :دی) بابابزرگ از اینکار قدغنش میکنه و یه روز که بابا بزرگ توی مغازه نبوده عمو میره و کلی میخ برمیداره و دوباره همون کار رو انجام میده و وقتی بابابزرگ برمیگرده عمو از اضطراب زیاد میره جلوی بابابزرگ و میگه: من توی زمین میخ نزدما :دی

پاسخ :

:-)))))
دیگه بابایزرگت دلش نمیاد دعواش کنه.
نیمه سیب سقراطی
۲۹ مرداد ۹۶ , ۲۰:۴۹
آخی ی ی ی الهی ی ی ی  ^_^

پاسخ :

:-))
حوا بانو
۳۰ مرداد ۹۶ , ۱۲:۵۹
 :)

پاسخ :

:-)
yasna sadat
۰۱ شهریور ۹۶ , ۱۵:۱۴
:))))

پاسخ :

^_^
احسان ..
۱۰ شهریور ۹۶ , ۰۷:۱۴
::((

پاسخ :

واسه حال اون موقعشون.
Miss Author
۱۹ شهریور ۹۶ , ۱۹:۲۳
:))

پاسخ :

:-)
SHIVA gh.s
۲۳ شهریور ۹۶ , ۲۲:۴۵
vyyyyyyyyyyyyyyyyy  :))))))))))))))

پاسخ :

:-)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan