کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت

به نام حضرت دوست


یه زمانی بود که اگر به کسی می گفتم التماس دعا، به زبان می گفتم و شاید فقط پنجاه درصد التماسم از ته دل بود! دوست داشتم خودم، خودم رو دعا کنم. خودم، خدا رو صدا بزنم. حاجتم رو، خودم از خدا بخوام! فکر میکردم اگر به کسی بگم دعام کن، یعنی یه واسطه قرار دادم بین خودم و خدا. که این واسطه برای من، معنی فاصله رو میداد! دوست نداشتم این فاصله بین خودم و خدا رو!

حتی دعای توسل هم نمی خوندم! حرفم سر اعتقاد نبود! حرفم سر واسطه بود و فاصله ای که می ساخت! با خودم می گفتم هرچقدر هم که روسیاه باشم و شرمنده، ترجیح میدم بازم به خدا التماس کنم بدون واسطه! که من به خدا روانداختن رو بیشتر از روانداختن به بنده اش دوست دارم!

ولی یه روز که حال دلم  روبراه نبود، که هر کاری کردم روبراه نشد، از سر بی چارگی نفهمیدم چی شد که دعای توسل رو جلوم باز کردم و خوندم. نه اینکه فکر کنید کلید اسراری شد یا معجزه شد! نه! ولی آدم بی چاره به هر ریسمونی چنگ میزنه، که این ریسمون هر ریسمونی نبود وقتی "اللهم" اولین کلمه اش بود!

دعا رو خوندم حتی با وجود فکر ها و حس های عجیب و غریبی که به این دعا داشتم! خوندم...و حال دلم روبراه شد!

میگن آدما وقتی به یه درمانی از ته دل اعتقاد داشته باشند، اون درمان زودتر جواب میده براشون! ولی برای منی که شاید اعتقادی به این درمان نداشتم، عجیب زود جواب داد!

گذشت تا رسیدم به روزهایی که استجابت دعاهای کسی رو دیدم و به خدا گفتم: حسودیم میشه وقتی می بینم صداشو می شنوی و دلم می خواد بهش بگم ازت بخواد که منو هم بشنوی!

گذشت تا رسیدم به روزهایی که دیدم گره های زندگیم، دونه دونه با دعاهای بقیه دارن باز میشن! وقتی میگم "گره"، فکر نکنید به مشکلات بزرگ و عجیب و غریب، که من به قد زندگی خودم، گره دارم. مثل همه! گره زندگی من برای یکی اونقدری ریز هست که گره محسوب نشه و شاید برای یکی اونقدری بزرگ به نظر بیاد که سنگ بشه وسط جاده زندگیش! ولی برای من قد گره بودند. که با دعای بقیه باز می شدند و من وسط اون حال خوب که به خدا میگفتم: شکرت که داری گره هامو باز میکنی. ته دلم می سوخت که به خاطر دعای فلانی و بهمانی... و خدا دعای منو هم شنید..و می شنوه!

می دونم که خدا صدامو می شنوه! استجابتم می کنه! ولی این روزها، عجیب دنبال دعای همه بنده هایی هستم که صداش می کنند. دوست دارم التماسشون کنم که وسط صدازدن هاشون، یه یادی هم از من بکنند!....التماس دعا.



**اگر خدا بخواد، عازم سفری هستیم و مدت زمانش رو نمیدونم. اگر حرفی زدم و یا کامنتی برای کسی نوشتم که باعث ناراحتیتون شده حلالم کنید. که مطمئن باشید هرگز قصد ناراحت کردن کسی رو نداشتم.

عیدتون مبارک باشه و اگر خدا قبول کنه دعاگوتون هستم و التماس دعا دارم ازتون!

۱۷:۳۵

یا اله العاصین

اللهم ارحم من لایرحمُهُ العباد و اقبل مَن لایقبله البلاد!


"خدایا رحم کن بر آنکه بندگانت بر او رحم نمی‌آورند و بپذیر آن را که هیچ سرزمینی نمی‌پذیردش! "


+چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی..

۱۴:۰۱

قسم به نگرانی مادرانِ جانمان

به نام خدا


از جنگ چیزی نمی دانم! تا حال جنگ را از نزدیک ندیده ام! اول و آخر باری که یک اسلحه واقعی را از نزدیک دیدم، اردوی آمادگی دفاع دوران دبیرستان بود! جنگ را از قاب فیلم ها می شناسم و صدای جنگ را فقط از اخبار شنیده ام! از آن هشت سال جنگ، جز حرف های مادرجان از شنیدنِ صدای انفجار چیزی ندارم!

ولی چیزی هست که از نزدیک دیده ام، شنیده ام، احساسش کرده ام وسال هاست با آن زندگی می کنم:نگرانی مادرجانم!

دیروز، مادرجان بعد از شنیدن خبرِ اتفاقی که در تهران بود، یک دفعه نگرانِ منی می شود که در خیابان های تبریز و در راه خانه هستم! به نظر نگرانیِ بی دلیلی است، تهران کجا و تبریز کجا؟! اما نگرانی های مادرانِ جان که این چیزهارا نمی داند! و من فکر کردم اگر من آن روزِ انتخاب رشته، یکی از دانشگاه های تهران را انتخاب کرده بودم، حالا مادرجانم...

نه اینکه فکرکنید، قصد دارم بگویم حالا تهران ناامن است یا... نه!!

برای مادرجانم آن چهارراه بدون چراغ راهنمایی که چهار سال در مسیر خانه به مدرسه و برعکس، از آن عبور کردم، هم ناامن است! برای مادرانِ جان، پنج دقیقه بی خبری از فرزندانشان یعنی ناامنی!!

حالا فکر کنید به حالِ آن مادرانِ جانی که نَه پنج دقیقه و پنج ساعت که روزها از فرزندانشان بی خبرند! و نَه در خیابان های امن شهر که در وسط میدان جنگ!

هرچقدر هم که بگویند و بگوییم اتفاقِ کوچک! و ما بیدی نیستیم که به این بادها بلرزیم! هفده خانواده عزادارند! و این اتفاق برای آنها نَه کوچک است و نَه خنده دار! 

از خدا برایشان صبر طلب می کنیم.

۱۵:۲۶

قرآن به سر گرفتم و گفتم سلام عشق

به نام خدا


"به گفته فرانتس فانون_خطاب به دنیای سوم_ ما نمی خواهیم از دنیای اسلام، یک اروپای دیگر بسازیم!...ما می خواهیم با اسلام یک "انسان نو" خلق کنیم، "یک نژاد نو". و بکوشیم تا اسلام از ما انسانی بسازد که بر روی پای خویش بایستد و ما ترجیح می دهیم که از این قرآن شما یک فرمول شیمیایی یا فیزیکی کشف نکنید، آپولو که هیچ حتی یک لامپ ترانزیستور هم درنیارید، حتی از نقطه زیر "ب" در بسم الله قرآن، هفتصدوهفتادوهفت هزار اسرار پیچیده استخراج نفرمایید. قرآن را از وقف بر ارواح مردگان خارج کنید و وقف زندگی مردم کنید. و آن را به همان سادگی که جندب بن جناده غفاری، بدوی بیسواد می فهمید و او را ابوذر می ساخت، به ما مردم قرن بیستم و روشنفکران آگاه و تحصیل کرده این نسل بیاموزید! همین!"



*برگرفته از کتاب "شیعه-حزب تمام" نوشته علی شریعتی (با اندکی تغییر)


=> یک صفحه نور

۱۸:۰۹

افق

بسم ربّ شهر رمضان


بعد از شستن ظرف های سحری، لَم داده بودم به پایه کاناپه و داشتم قُلُپ قُلُپ آب را وارد حلقم می کردم که با شنیدن صدای تقریبا بلند الله اکبر از تلویزیون، چشمانم به گشادترین حد ممکن رسید، حلقم در جا قفل شد و دهانم آماده بود که مثل یک فواره عمل کرده و تمام آب هایی را که در راه رسیدن به حلقم بودند، به سقف خانه بپاشد. که همین چشمان گشاد شده به سمت گوشه تلویزیون چرخید و عبارت ملکوتی[!] "اذان صبح به افق تهران" را خواند! راه حلق باز شد! چشم ها با خیال راحت بسته شد! و عمل آبرسانی بدون تلفات مادی به سرانجام رسید!

۱۵:۴۶

دنیا کوچکتر از این حرف هاست!

و هو سمیع علیم


اعتقادات ما تا زمانی که به دیگران صدمه ای نرساند، به خودمان مربوط است! و احتمالا روشی که برای زندگیمان انتخاب می کنیم، الهام گرفته از افکار و اعتقاداتمان است! روش زندگی، فکر و عقیده ما یا درست است و یا غلط! و به احتمال زیاد، ما آن را درست می دانیم که برای زندگیمان انتخابش کرده ایم! اگر آن را درست می دانیم، دلیل قانع کننده ای هم برای خودمان داریم! و آیا نیازی هست که در شرایط مختلف و در برابر آدم های مختلف، خودمان را آدمی با عقیده دیگر نشان دهیم؟!

می توانیم دلایلِ درستیِ روشِ زندگیمان را هم برای خودمان نگهداریم! اما سعی نکنیم خودمان را آدمِ دیگری نشان دهیم! اگر ذره ای به درستیِ فکر و روشمان شک نداریم، نباید ابایی از بروز آن در زندگیمان و در برابر آدم های مختلف با عقیده های متفاوت داشته باشیم!

می دانید؟! دنیا کوچکتر از آن است که بخواهیم در هر گوشه اش با صورتک متفاوتی ظاهر شویم! و آن وقت است که اگر گوشه ای از این دنیای کوچک، کسی با ما با صورتکی دیگر روبرو شود، باید خودمان را به در و دیوار بزنیم تا ما را نبیند!

و بار دیگر می نویسم " اگر ذره ای به درستی فکر و روشمان شک نداریم، نباید ابایی از بروز آن در زندگیمان و در برابر آدم های مختلف با عقیده های متفاوت داشته باشیم!"

۱۴:۱۴

باز آمده ام دست به دامان تو باشم

کلمة الله هی العلیا


*مهمانی دعوتیم! من هم و شما هم! حساب و کتاب اینکه چندمین مهمانی است، بماند برای بعد!

انگار میکنم که این مهمانی متفاوت است با مهمانی های سابق! این بار را دستِ خالی تر آمده ام، با دلی پرتر! این بار را شرمنده تر آمده ام و کم حرف تر! این بار را انگار فقط آمده ام... آمده ام که بگویی! که نشانم دهی! که نجاتم دهی! 

این بار را فقط به شوقِ تو آمده ام! این بار را آمده ام نه به خاطر مهمانی که به خاطر تویی که صاحب این مجلسی!

بیا و رمضانی متفاوت تر از همیشه برایم بساز! این بار را آمده ام! نه اینکه خودم آمده باشم که آوَردیَم!*


این روزها کم حرف شده ام، اما کم نویس نه! کاغذهای خط خطی لای کتاب و دفترهایم گواهی این ادعا هستند! چند روز پیش می خواستم به دل خوشی هایم فکر کنم تا حالِ خرابِ آن لحظه ام را خوب کنم. اما به طور عجیبی دل خوشی هایم مابین موهوماتِ زندگی گم شده بودند و رویشان را لایه ای از اوهام و خیال گرفته بود. دلم گرفت. می دانید، آدمی که منتظر اتفاقات خوب است، نباید بیکار و بی عار بنشیند تا اتفاق خوب زنگِ خانه اش را بزند! منتظر خودش دست به کار می شود تا اتفاقِ خوب را خلق کند. یا لااقل مقدمات اتفاق خوب را فراهم کند!

مهمانی دعوتیم! مهمانی یک ماهه! این مهمانی یک برنامه اساسی می طلبد و یک سری مقدمات!

مقدماتش را خلاصه میکنم در یک سری خرید، مرتب کردن قفسه کتاب و کمد لباس و پیدا کردن یک دست لباس تقریبا نو برای پوشیدن! کفگیر را به تهِ دیگِ حسابم کوبیدم تا اینترنت این یک ماه هم تامین باشد!

و یک برنامه حسابی برای رسیدن به امتحانات و برنامه کتابخوانی، گوش دادن به یک سری فایل صوتی و تماشا کردن یک سری فایل تصویری، گاهی نوشتن و شاید گاهی خط خطی کردن و...


**التماس دعا!


۲۳:۱۹

یاشاسین!

به نام بالاترین


=>>می شود می توانیم!



بعدنوشت=>پیشنهادطوری!

۱۵:۴۶

?How we can have a good presentation

به نام همیشه همراه


* روز ارائه، یک دفعه تصمیم نگیرید، مقنعه ای را که درگذشته بهتان می آمد و خیلی وقت است سرتان نکرده اید، سر کنید. و سعی کنید چند روز قبل این تصمیم را بگیرید و چند روزی را در مجامع عمومی با آن سر کنید! چرا که ممکن است، ساعت هفت صبح، مقنعه بخواهد با شما لجبازی کند؟!


**در حین ارائه بدانید و آگاه باشید که کسی قرار نیست از غیب برسد و اسلایدهای شما را به جلو بزند. و شما باید انگشت اشاره را روی دکمه Enter فشار دهید تا اسلاید بعدی ظاهر شود!


***اگر تصمیم دارید، سه اسلاید را بدون گفتن کلمه ای یا توضیحی رد شوید، قبل از ارائه آنها را delete کنید! چرا که احتمال می رود، لپتاپ دقیقا روی آن سه اسلاید متوقف بشود و جلو نرود! و شما بعد از چندین و چندبار کوبیدن دکمه Enter در برابر چشمان متعجب حضار، آن اسلایدهارا پشت سر بگذارید!


****وسط نطق شیرین تان، به هیچ وجه به آقاپسرموبلند عینکی که در یکی از صندلی های تهِ کلاس نشسته و در حالی که به شما زل زده و دهانش را در حد توان گشاده و خمیازه می کشد، توجه نکنید!

و حتی به بغل دستی اش که سر در گوشی کرده و شانه هایش از شدت خنده می لرزد، اهمیتی ندهید!


*****و در پایان با صرف نظر از تلفظ غلط "بوروزرسانی" در عوض تلفظ صحیح "بِروزرسانی" و تلفظ "آنمارک" در عوض "دانمارک" و هم چنین تلفظ ثقیل عبارت "دانشگاه ساسکس انگلیس" ، با خوشی و خرمی سر کلاس بعدی حاضر شوید و متن پستی را با عنوان "?How we can have a good presentation" آماده کنید!


#موفق باشید:))

۱۸:۴۵

خواب دیدم نیستی تعبیر آمد میرسی

به نام دوست ترین


شب نیمه شعبان باشد و باران ببارد و خبر خوبی بشنوی!

عید مبارک و التماس دعای بسیار زیاد!


۱۱:۰۷

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan