روند کلی جهان به سمت افزایش آنتروپی است؟!

چند روز پیش فکر می کردم، اگر اینجانب به قصد تحصیل، شهر وطن را ترک گفته و در دیاری دیگر از این سرزمین سُکنی (بخوانید سُکنا) می گُزیدم و برحسب اتفاق و شاید تقدیر، هم اتاقیم در خوابگاه، شخصی با ویژگی های نظمیِ خواهر اینجانب بود. قریب به یقین در اسرع وقت، غربت را ترک گفته و به دیار خویش باز می گشتم.

و فی الحال چاره ای نیست که در وطنیم و هم اتاقی همان است که در مثل آمده است. لازم به ذکر است، ایشان نیز شاید چنین نظری در مورد بنده داشته باشند و بسیار کم در تاریخ آمده است که شخصی اظهار کند:"ماست بنده ترش است!" 

و بدانید که اختلاف سلیقه در چیستی و چگونگی نظم نیز وجود دارد.


۱۴:۴۶

موردنویس خوبی نیستم ولی

به نام خدا

۱. برای بار n ام "شهرزاد" را نگاه می کرد. پرسیدم: "آخرش معلوم شد این بابای قباده دیگه؟" می گوید:"نه بابا این عموش بود، اون یکی باباش!!"


۲. سری به اینجا بزنید و اگر دوست داشتید، ثبت نام کنید.


۳. در زمان های قدیم و جدید ، نصیحت رایجی به دختران و پسران می شد و می شود که:" در کوچه ها و خیابان ها به دنبال نیمه گمشده خود نباشید و دوری کنید از دوستی های خیابانی.." و از این دست حرف ها. نگارنده تقاضا دارد که برنامه آموزشی برای مادران عزیز بگذارند مبنی بر اینکه: "در کوچه و خیابان به دنبال عروس آینده خود نباشید!" 


۴. - تا حالا کسی رو هم کشتی؟

- یه بار قلب یه نفر رو شکستم!


۵.  عکس زیر ورژن زمستانی این عکس است.



۱۹:۴۲

بغض کهنه

بسم الله

ممکن است یک روزی، یک جایی، یک دفعه دلتان گریه بخواهد.شاید بخاطر یک اتفاق بی ارزش بنشینید و از ته دل گریه کنید. بخاطر گم شدن خودکارتان، بخاطر ترافیک، بخاطر ریختن چایی روی لباستان یا هر اتفاق به ظاهر بی ارزش و بی اهمیت دیگر.

این جور وقت ها به نظر میرسد دیوانه شده اید و یا زیادی لوس هستید. ولی فکر میکنم یک روزی و یک جایی در گذشته، اتفاق و شاید اتفاقات به مراتب مهم تر و برایتان ناراحت کننده وجود داشته که باعث شده بغض و اشکی رسوب کند و بماند تا روزی که سرریز شود. 

شما نه دیوانه ایدو نه بیمار و نه زیادی لوس بارتان آورده اند. تنها مسئله این است که می خواهید ظرف بغضتان را که حالا پرشده خالی کنید،همین.

۱۶:۳۸

عاشق آقای پ شدم!

به نام زیباترین

چند ماه پیش عکس آقای پ را دیدم و نمی دانم چرا احساس کردم مرد جالب و دوست داشتنی است. حرف های زیادی درموردش شنیده بودم، نظرات خیلی موافق و نظرات خیلی مخالف. این حرف ها و این نظرات و حتی خود آقای پ آنقدرها هم مهم نبود که بخواهم به دنبال راستی یا ناراستی حرف های زده شده باشم.

چند روز پیش که بعد از دعوت مجری برنامه و با تشویق حضار، آقای پ پشت تریبون رفت و شروع به صحبت کرد، از تمام حرف هایش و حتی لباس پوشیدنش می شد خودمانی بودنش را فهمید. صحبت هایش دوست داشتنی بود. بغل دستی ام گفت:"کاش کمی هم اهل عمل بود!" و من واقعا نمی دانم چه اندازه اهل عمل است!

ظهر که به خواهرم گفتم احساس می کنم عاشق آقای پ شده ام، خندید.

شب به پدرم گفتم که آقای پ هم آمده بود وحرف هایش خیلی به دلم نشست. پدر هم خاطره ای از آقای پ تعریف کرد که شاید مثالی بود برای کمی اهل عمل بودنش.

حالا با وجود تمام نظرات مخالف و با علم به اینکه آقای پ هم مثل تمام هم صنف هایش می تواند زیرآبی رفتن و تظاهرکردن بلد باشد، اگر بازهم قرار باشد در مجلسی خودمانی آقای پ چنددقیقه ای صحبت کند، دوست دارم که از شنونده های آن جا باشم.


*از معدود ویژگی هایی که در خود سراغ دارم که مورد پسندم است، همین علاقه ام برای جامه عمل پوشاندن به حرف های خوبی است که متکلم می گوید حتی اگر خودش عامل به آن حرف ها نباشد.

۱۴:۴۶

دلتون همیشه زنده باشه

به نام همونی که آخرش برمیگردیم پیش خودش

میشه همه جا خدارو شکر کرد، وقتی شکمت سیره، وقتی شبا زیر یه سقف امن سرتو رو بالش میذاری، وقتی لبخند می شینه رو لبات، وقتی کسی هست نگرانت باشه، وقتی کسی هست حالتو بپرسه،وقتی....

ولی یه جاهایی از ته ته دلت خدارو شکر کن وقتی می فهمی دلت زنده است، دلت نمرده. وقتی نه بخاطر بدبختی های خودت، نه بخاطر بدهی های خودت، نه بخاطر دلتنگی های خودت که بخاطر حلقه اشکی که تو چشم یکی دیگه است، بخاطر غصه ای که توی دل یکی دیگه است، بخاطر دلتنگی که یکی دیگه ازش حرف میزنه، تو هم دلت بگیره، حال دلت بد بشه. تو این لحظه ها حتما خداروشکر کن که هنوز دلت زنده است.

*الهی شکر* 


۲۰:۴۹

معلم ریاضی

بسم رب

یادم نمی آید تا به حالا از فکرم خطور کند که بخواهم روزی معلم شوم. حتی به این فکر کرده ام که استعداد معلم شدن را ندارم! زمانی که کلاس زبان می رفتم گاهی به معلم زبان شدم فکر میکردم. آن هم برای بچه های پنج شش ساله، که الفبا را یادشان دهم. یا همین چند وقت پیش که علاقه وافر خودم به بچه ها و بازی کردن با آنها را متوجه شدم، به مربی مهدکودک شدن هم فکر کردم. اما اینکه بخواهم روزی معلم ریاضی بشوم هرگز!!

ولی تجربه جالبی بود. اینکه چند ساعت تو باشی و پسرکی و مسئله های تناسب ریاضی پنجم ابتدایی. و فکر کردن به اینکه، سال ها پیش که من جای پسرک بودم، آیا همین مسئله های ساده اکنون، مسئله های پیچیده آن موقع بود؟ یا مثلا من هم چند دقیقه ای وقت می برد تا ۱۰۰را بر ۴ تقسیم کنم و جواب ۲۵ را بدست آورم؟

وسط این نوستالژی ها مادر پسرک بود که هر چند دقیقه یک بار در را باز میکرد و می پرسید:"بلده؟یادمیگیره؟درست حل میکنه؟" و رو به پسرک:"خوب یاد بگیری ها!" 

با صرف نظر از مادر پسرک که اصرار فراوانی به خوراندن من داشت روز خوبی بود. فردایش که منتظر نتیجه امتحان پسرک بودم، خبر رسید که امتحان منحل شده است:/


*روز چهارم هم تمام شد. آواربرداری ساختمان هم تمام شود، آوارهای ریخته شده زندگی مردم را چگونه می شود جمع کرد؟!


۲۰:۰۸

۳۰ دی

به نام خالق

۳۰ دی امسال مثل ۳۰ دی پارسال برف نبارید. به جایش هوا به قدری آلوده و پر از گرد وخاک بود که نفس های عمیقت را در نطفه خفه کند. دیروزش بیرون بودم و دنبال نشانه ای برای دل خوشی. نگاهم نشست روی برف های باقی مانده از روزها پیش در گوشه و کنار پیاده رو ها که لایه ای خاک( که البته گِل شده بود) رویشان نشسته بود!

۳۰ دی امسال مثل ۳۰ دی این چند سال حالم غریب بود. میخواستم خوشحال باشم و نبودم و اصلا نمی دانم روزهای ۳۰ دی چه مرگم می شود. به گمانم از عوارض بالارفتن سن است یا به عبارتی عامیانه تر از عوارض پیری!!

تمام روز را خانه بودم و ساعاتی را نیز تنها. سراغ همان سررسید معروف جلد قهوه ای رفتم وتمام نوشته های مربوط به ۳۰ دی اش را خواندم. شروع کردم از همان ۳۰ دی ای که برف باریده بود و خوش حال بودم، ۳۰ دی ای که امتحان فیزیک داشتم، ۳۰ دی ای که توی مسابقه داستان نویسی شرکت کرده بودم، ۳۰ دی ای که دلتنگی هایم را مشق کرده بودم و.....تا رسیدم به ۳۰ دی پارسال که برف نباریده بود، دلم شور زده بود، کمی حسادت کرده بودم و کمی، فقط کمی ترسیده بودم.

۳۰ دی امسال سعی کردم، حالم خوب باشد و درست لحظه ای که توانسته بودم، با دنیای مدادرنگی ها و کاغذهای سفید خوب باشم و به هنرمندی هایم هرچند هنرمندانه نباشد لبخند بزنم. خواندن عنوان های ستاره هایی که توی بلاگ به من چشمک می زدند ۳۰ دی را برایم تکمیل کرد!! روز شوک - وقیح نباشیم - عزای عمومی -....


*پستی با این عنوان قرار بود شب ۳۰ دی منتشر شود، اما سرنوشت طور دیگری رقم خورد!!*


کماکان منتظر اتفاقات خوب هستیم.

۱۶:۴۷

با تاسف فراوان و دعابرای مریضان و صبر برای بازماندگان رفتگان

++ نشر بدین خواهشأ تو وب هاتون. اینبار بیایم از مجازی استفاده ی مفید کنیم. خیلیا اونجا به خون احتیاج دارن. تهرانی های عزیز لطفأ عجله کنن.

*سناتور تد*

۱۶:۳۹

چرک کف دست 2

به نام همیشه بیدار

کماکان بر این باور هستم بعلاوه اینکه:

کسی که مشکلش با پول حل می شود هر چند که پول مذکور نباشد، لااقل میداند اگر پول باشد، مشکلی که هست دیگر نخواهد بود!

اما کسی که پول دارد و مشکلی که به دست پول حل نمی شود، حتی نمی داند برای حل مشکلش به دنبال که یا چه بگردد!!!

۲۰:۳۴

تولد جولیک مبارک:))

به نام بهترین

اول اینجا!

سلام
دیروز اولین کاری که کردم این بود که صبح زود بیدار شدم و البته مادرم شب قبلش تهدید کرده بود که اگر زود بیدار نشوم با آب پاش به سراغم بیاید. و نمی دانست که من پیشاپیش تصمیم به سحرخیزی گرفته ام.(خلاصه اینکه کل روز فکر میکرد تهدیدش اثر کرده!!) 
خانه را یک جاروی اساسی کردم!
مادرم بعد ازمریضی که داشت خیلی وقت بود بیرون نرفته بود.و دیروز بعدازمدت ها دلی از عزا درآوردیم و کلی خیابان ها را متر کردیم و بازار گردی کردیم و عجیب ارزانی بیداد میکرد!!!!
مادرم جزو آن دسته پاساژ گردهایی هست که شاید همه اجناس مغازه را چک کند و آخر هم جنس باب میلش را پیدا نکرده  چیزی نخرد! من هم قبل از بیرون رفتن از خانه کلی حوصله ام را جمع کرده بودم که غر نزنم. والبته این بار مادرم جلوی حوصله من کم آورد و از گشتن طبقه آخرِ آخرین پاساژ صرف نظر کرد. 
طبق معمول هر دفعه ای که من و مادرم بیرون رفته باشیم، گم شدیم!! و بازهم طبق معمول هر دفعه انگار نه انگار که گم شدیم، به مسیری که نمی شناختیم ادامه میدادیم و ویترین مغازه های خیابانی که نمی شناختیم را هم ازدست نمی دادیم. مکالمه بین من و مامانم هر دومغازه یک بار:

مامان: این جا کجاست؟کدوم ور میریم؟
+ نمیدونم!!

بعد ازمدت ها خانه نشینی کلی خوش گذشت و کلی خسته شدیم. بعد از رسیدن به خانه هم برای دوتاییمان شیر گرم کردم و خوردیم. و با اینکه بعد از آن همه گشت و گذار آخرش دست خالی به خانه برگشتیم، اما روز خوبی بود:)

*با تشکر از جولیک*

 ++اگر دوست داشتید برای سلامتی مادرهایی که کنارمان هستند و شادی روح مادرهایی که تنها یادشان را برایمان گذاشته اند صلواتی بفرستید.



۱۱:۴۴

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan