شعر سفارشی*باتشکر از هانس شنیر*

به نام دوست


"هانس شنیر" یک اتفاق خوب رو خلق کرده و اون هم اینه که توی این پست موسوم به پروژه شعر از دوستان خواسته کلمات پیشنهادیشون رو مطرح کنند تا باهاشون شعر بنویسه!

بنده "اتفاق خوب" رو پیشنهاد دادم و...


*به شکوفه های گیلاس نگاه کن

پروانه ها

گل ها

نحوه ی اتصال نور به زمین

 

به سپیده دم نگاه کن

جانت را در جان چه کسی ریخته ای؟

که شب  را در سرت ریخته است؟

و  ستاره ها در قلبت

خاموش نمی شوند؟

 

تو

در انتظار اتفاق خوبی بودی

چراغ ها اما خاموش ماندند

و کسی برای نجات تو

دستانش را دراز نکرد

 

پس برخیز

تکه های قلبت را

کنار یکدیگر بگذار

آدم های خوب را در آغوش بگیر

و مگذار یاد کسانی

که در دره ها رهایت کردند

تا قله ها بر قلبت سنگینی کند

 

به شکوفه های گیلاس نگاه کن

اردیبهشت آمده است

شاید این بار

دستان گرمی

قلبت را لمس کنند

دستانی که معنای عشق را می فهمند *



**اگر دوست داشتید، حتما این اتفاق خوب رو تجربه کنید!


۱۴:۵۰

بعداًفهمیدم هفته زمین پاک هم هست!

به نام خدای زمین و زمان

در راه برگشت به خانه بودم و درحال پردازش برنامه های روزانه وهفتگی و... . نزدیک کوچه مان که رسیدم، پسرکوچولویی را درحالی که با جلد بستنی چوبی اش درگیر بود، دیدم. مردی هم(احتمالا پدرش) همراهش بود. آن مردِ احتمالا پدر کمی بی حوصله واخمو بود. البته دیدن آدم های این شکلی در محله مان عجیب نیست. چراکه محله ما دست کمی ازدهکده پزشکان ندارد! و چه کسی را دیدید که خوش و خرم و بالبی خندان به مطب دکتر و داروخانه و آزمایشگاه و... مراجعه کند. البته جزآنها که منتظر عضو جدید و کوچک خانواده شان هستند!

کجای قصه بودیم؟!...آهان! واما بستنی چوبی پسرک! بالاخره پسرک جلد بستنی اش را کَند و آن را روی زمین انداخت!..بله درست خواندید. جلد بستنی را روی زمین انداخت!! و درست آن لحظه ای که انتظار داشتم، آن مردِ احتمالا پدر تذکر بدهد و یا خودش آن را از روی زمین بردارد، بی اعتنا گذشت! و من گذاشتم پای بی حوصلگی و مشغولیت فکریش!

و اما اینجانب، در طیِ یک حرکت قهرمانانه، طبیعت دوستانه، شعارانه، شهروندانه،[صدای درون:«والبته ریاکارانه!» (شوخی میکنه*__*)] خم شدم و زباله مذکور را از روی زمین برداشته و داخل سطل زباله ای با برچسب"خدمات شهرداری منطقه 8" انداختم!

*روز بعدش هم فهمیدم، هفته زمین پاک است!

۲۰:۴۳

کوزه گر و کشاورز+جشنواره عکس

به نام قادر مطلق

پدر جان تعریف میکرد:

دو نفر رو تصور کن، یکیش کشاورز هست و یکی دیگه کوزه گر! کشاورز، بذرها رو کاشته و منتظر بارون هست. تا زمین هاش آبیاری بشه. تا دست رنجش رو بعدها درو کنه. دعا میکنه خدا باران رحمتش رو بفرسته!

اون ور قصه هم کوزه گر، کوزه های سفالیش رو درست کرده و چیده روی پشت بوم تا آفتاب بهشون بخوره و خشک بشوند. و اگه بارون بزنه، همشون تبدیل به گِل می شوند و زحمات کوزه گر به فنا میره. کوزه گر دعا میکنه که خدایا این چند روز بارون نباره!

دعای هردوشون مستجاب میشه؟! اگه بارون بباره؟! اگه بارون نباره؟!

حس خوبی نیست که کسی با اتفاق خوب، خاطره بدی داشته باشد! مثل عید و تصادف، مثل دریا و از دست دادن یک عزیز، مثل روز پدر و پدری که نیست...مثل باران و سیل!!

*دعا برای حال خوب همه!


**نگارنده قصد ندارد کامتان را تلخ کند. پس بیایید شاهد یک اتفاق خوب باشیم=»

=» آغاز به کار جشنواره عکس دکترمیم!

۱۲:۲۶

باز هم عزای عمومی:(

یاالله...

*برای حالِ خوبِ همه دعا کنید!
۲۱:۰۸

من مسافرکش نیستم!

به نام بخشنده ترین

بعدازظهر سی اسفند بود. البته دیگر سی اسفند نبود. یک فروردین هم نبود! ولی سال 96 شروع شده بود که ما برای تبریک عید، راهیِ خانه بزرگترها شده بودیم! از خانه دایی جان تا سرِخیابان پیاده آمدیم تا تاکسی بگیریم به مقصد خانه خاله جان. خیابان ها خلوت تراز روزهای قبل بودند. پژو سفیدرنگی چراغ داد و جلوی ما ترمز کرد!

پدرجان: 5 تومان، تا خیابان گلگشت؟

راننده: سوار شوید!

ماهم سوار شدیم. راننده پسر جوانی بود و تازه سیگاری روشن کرده بود که همزمان با سوارشدن ما آن را خاموش کرد! ضبط ماشین را هم درجا ساکت کرد! پدرجان در دلش گفت: چه راننده مردم داری! (البته بنده علم غیب ندارم که وقتی کسی در دل با خودش حرف میزند، بفهمم! پدرجان این را بعد از وقوع واقعه تعریف کرده) 

طبق معمول اکثراوقات من وسط نشسته بودم و راننده هم جلوی چشمم بود! پسرجوانی بود تی شرتِ(یادم نیست چه رنگی!) پوشیده بود که آستین هایش روبه رکابی شدن بودند! موهایش هم از این مدل جدیدها بود که بعضی وقت ها هم نسل های پدرجان با دیدنشان فکرمیکنند، مردِزندگی را چه به این اداها؟! (یک صدایی از درونم می گوید نچ نچ، چه کارِبدی! هم نسل های پدرجان را نمی گوید ها! کارِمن را می گوید!کدام کار؟آنالیز کردن مدلِ مو ولباس پسرمردم!نچ نچ!!) راننده در حین رانندگی با دونفر از دوستانش(علم غیب ندارم ها! از لحن حرف زدنش حدس زدم دوستانش باشند!) تماس گرفت. از میان صحبت هایش دانشگاه و مقاله و بورس تحصیلی شنیده می شد! (صدای درون دیگر نچ نچ نمی کند که چه کاربدی! نه که برای دانشگاه و بورس تحصیلی! برای گوش کردن به صحبت تلفنی کسی که هیچ دخلی به من ندارد! حالا چرا نچ نچ نمیکند؟! چون کار بدی نکرده ام. راننده درکنار من با صدای بلند حرف میزد، من هم شنیدم!) بعد از قطع تلفنش پدرجان پرسید:دانشجویی پسرم؟

- بله.

- چه رشته ای؟

- داروسازی!

- کدوم دانشگاه؟

- سراسری تبریز.

- ترم چندی؟

- چهار!

- می خواهید برای ادامه تحصیل برید؟!

و اینطور شد که صحبت های پدرجان  و راننده شروع شد. و ما فهمیدیم که میخواهند بروند مسکو! پدرجان می گفت کاش بتوانند برای ادامه تحصیل به یک کشور اروپایی بروند، برای خودشان بهتر است. و راننده از سختی های کارشان میگفت، از پژوهش ها و اختراعشان، از اینکه کسی بهشان اهمیت نداده، از پروژه مشترکی که با دوستش انجام داده بودند، برایش بدو بدو کرده بودند و در آخر یک تقدیرنامه بهشان دادند. او بی خیالش شده بود ولی دوستش پیگیری کرده و درنهایت توانسته بود درکشور دیگری به ادامه تحصیل بپردازد. نه اینکه فکر کنید از آن دانشجوهایی بود که از زمین و زمان شاکی اند و فکر می کنند نابغه شناخته نشده ای هستند که اینجا استعدادشان به فنا می رود! نه. آنها فقط به دنبال حمایت و توجه بودند! حمایت و توجهی بیشتر از یک تقدیرنامه کاغذی که برای توسعه یک پروژه به هیچ دردی نمی خورد!

به خیابان گلگشت رسیدیم، پدرجان دست به جیب شد تا کرایه را حساب کند، که راننده جوان بالبخندی گفت: من مسافرکش نیستم! فقط پنج تا صلوات بفرستید و به سلامت!

و من تمام طول مسیر کوچه خاله جان، صلوات فرستادم. نه برای اینکه مسافرکش نبود. شاید علتش را همان صدای درونم بداند! شما هم اگر دوست داشتید صلواتی بفرستید و برای راننده جوان و امثال او دعاهای خوب بکنید تا اتفاقات خوبی برایشان رقم بخورد، در ایران یا مسکو یا شاید یکی از کشورهای اروپایی!

*یک اعترافی هم بکنم: راننده در اولین تماس تلفنی بادوستش کلمه ای از دانشگاه نگفت و فقط گفت: داداش امروز می تونی بامن بیای بریم جایی؟!

ومن باخودم فکر میکردم، امان از جوان های امروزی که روز تحویلِ سال بجای اینکه پیش خانوادشان باشندو... می خواهند با دوستانشان خوش باشند! (وصدایی از درونم می گوید حالا هی برو(طول کوچه که سهل است) طول خیابان گلگشت را صلوات بفرست بااین زود قضاوت کردنت!)

۲۰:۰۴

تحول در سرانه مطالعه کشور

بسمه تعالی


حرف کتاب و مطالعه شد، که یک دفعه خیلی محکم مدعی شد:"من هر سال یک دونه کتاب می خونم!"

نمی دونستم بخندم یا تعجب کنم! با خنده بهش میگم:"آفرین تو با این کارت سرانه مطالعه کشور رو جابه جا میکنی! دی:"

دیروز رفتیم کتابخونه مرکزی، موقع رفت دوتا سرویس عوض کردم، موقع برگشت هم همینطور! کتابخونه رو، تقریبا رو  قله کوه ساختند!! بعد میگند، سرانه مطالعه چرا پایینه؟! البته آب وهوای اون بالا خیلی خوبه!

*این عکس رو موقع صعود به کتابخونه انداختم!



***جشنواره عکس دکترمیم یادتون نره!

۱۰:۰۸

بهارِ مظلوم و زمستانِ حواس پرت

به نام خدای زیبایی ها

یک نفر داوطلب پیدا شود و بیاید به این زمستانِ حواس پرت حالی کند که مدت زمان سه ماهه ای که مستاجر طبیعت بوده، سیزده روز پیش تمام شده است. و او باید همان سیزده روز پیش بند وبساطش را جمع میکرد و میرفت. نه اینکه حالا برف و بادش را به رخ بهار و مهمانانش بکشد. و بهارِ مظلوم، گوشه ای بی حرف ایستاده است و نظاره گر آخرین قدرت نمایی این زمستانِ پیر است و منتظر است آخرین دانه های برفش را بردارد و ببرد، تا نُه ماه بعد.


* به دلیل تاریکی شب و اینکه اینجانب، هم اکنون زیر سقف چهاردیواریمان نشسته ام، شاهد تصویریِ با کیفیت را نمیتوانم برایتان ارائه دهم. شما از قدرت تخیل و تصورتان، برای تصور وضع شهروندانی که به همراه زمستان برفی و طوفانی، غصه هایشان را دربه در کردند، استفاده کنید!

۲۲:۳۷

ماهی های بی خانمان

به نام خالق
کف اتاق، وسط دفترها وجزوه ها و چرک نویس هایم نشسته بودم، و "بیوتن" می خواندم! که یک دفعه بومب، شترق، واای، شلپ شولوپ!
تنگ ماهی از دست پدرجان سر خورد و زمین افتاد "بومب"! تنگ بلور شکست "شترق"! آبجی بزرگه گفت:"واای"! و ماهی ها روی فرش افتاده و جان می دادند"شلپ شولوپ"! 
جز خراش کوچک پای پدرجان، این حادثه هیچ صدمه جانی نداشت!
بعد از چنددقیقه ماهی ها توی خانه استیجاریشان شنا میکردند. و من نمی دانستم آیا آن قرمزهای دوست داشتنی چنددقیقه پیش را یادشان هست؟! که خانه ی تازه شان که عمرش کمتراز یک ماه بود، ویران شد! یا اصلا یادشان هست، همین چنددقیقه پیش از بی آبی در حال جان دادن بودند؟!


*خانه بلوری که به فنا رفت!*

**راستی، ماه رجب هم از راه رسید! دعاهای خوب یادتون نره:)
۱۴:۲۷

فرهنگ مسریه!جلوش رو بگیرید!!

به نام مهربان ترین

راستش نمیدونم فرهنگ از کجا به کجا سرایت میکنه؟! از کوچه و خیابون ها به سینما سرایت میکنه؟ یا برعکس از سینما و تلویزیون سرایت میکنه به کوچه و خیابون ها؟! ولی اینو میدونم که فرهنگ مسریه!!

دیشب در طول فیلمی که یک ساعت و سی و دو دقیقه براش وقت گذاشتم، نزدیک یک ساعتش رو فحش های جورواجور و گاهی ناجور از زبون شخصیت هاش شنیدم!! کاری ندارم به اینکه این فیلم چه جوری از سد ارشاد گذشته؟!! یا اصلا چرا کل فیلم یه دیالوگ درست و حسابی نداشت که برات موندگار بشه؟! یا نویسندش چه سختی کشیده که نصف بیشتر دیالوگ ها فقط فحش بود؟! یا اصلا هدف از ساخت این فیلم چی بود؟! فقط سوالی که برام پیش میاد اینه که مردم با زن و بچه شون میرن سینما روشون میشه این فیلم هارو ببینند؟؟!!

یاد این پست جولیک میفتم و فکر میکنم، ما چه تلاشی میکنیم تا فرهنگمون رو روی پرده سینما به تصویر بکشیم؟!! 

از این بگذریم که نقش اول مرد فیلم هر چی فحش داد، آینه کردم که برسه به خودش! بس که بی ادب و بی فرهنگ و بی تربیت و بیشعور بود! (بیشعور فحش نیست، صفتی هست که به افراد فاقد شعور تعلق میگیره!) از این هم بگذریم که مردک با یه زنی یواشکی رابطه داره و زنش میفهمه و مرد میاد به زن یواشکیش میگه زنم بهم شک کرده و اون زن یواشکی هم میگه زنت چقدرشکاکه!!!!!!!!!


خلاصش کنم بیایید بافرهنگ باشیم، باادب باشیم، بددهن نباشیم، حرفای خوب بزنیم، فیلمای خوب بسازیم!


۱۵:۴۴

ساختمان یاقوت،طبقه 2

به نام خدا

قبل ازظهر بود و ناگهان دینگ دینگ. صدای آیفون بلند شد. خانمی پشت در بود و جواب نمیداد، ماهم گمان کردیم اشکال از آیفون است. خاله جان پشت در رفت و...

- سلام بفرمایید؟

- سلام خوب هستید؟ من ازساختمان یاقوت مزاحمتون میشم.

- کجا؟

- همین ساختمان یاقوت. طبقه دوم می شینیم. همسایتونیم. خونه جدید هم مبارک. چه خوب شد که نوسازیش کردید!

- بله ممنون. بفرمایید؟

- راستش مامجلس قرائت قرآن واینا داریم، همه همسایه ها میان ولی شمااصلا تشریف نیاوردید. همسایه ها میگن چرا فلانی نمیاد؟منم میگم لابد مارو نمی پسنده!

- اختیار دارید. من اصلا درجریان نبودم.

- بله غرض از مزاحمت داریم برای یه دختر یتیم جهیزیه جور می کنیم، هشتصدهزارتومان کم داریم. گفتیم از همسایه های دارامون کمک بگیریم.

- چه کاری از دست من برمیاد؟

- یه مبلغی هم شماکمک کنید، سماور اینا هنوز نخریدیم. اگه سماور بلا استفاده دارید هم بدید.

- اجازه بدید با آقای خونه مشورت کنم و...

- آخه عجله داریم باید تا ظهر آماده کنیم. راستش خانم حسینی تقبل کرده بودند...

- خانم حسینی؟

- بله همسایتون، دامادشون تصادف کرد و گرفتار شدند و نتونستند. حالا اگه شما فقط دویست تومنش رو بدید ممنون میشم.

- الان از کجا دویست تومان پیدا کنم آخه؟! [آیکون بیچاره طوری]

- زن خونه همیشه یه جایی یه پولی قایم میکنه. دویست تومان پیدا کن بیار قربون دستت!

خاله جان هم بالا آمد و پنج تا ده تومانی از توی کیفش پیدا کرد و برد.

- بفرمایید.

- دستت درد نکنه، این چقدره؟

- پنجاه تا.

- نمیشه بکنیش صدتا؟!

- نه، آقامون خونه نیست! [خیلی دلیلش قانع کننده بود!]

- سماور چی؟نداری؟

- باید نگاه کنم ببینم کار میکنه یا نه؟

- نیازی نیست. برو بیار ما خودمون درستش می کنیم. بروبیار.

- آخه نمیدونم کجاست! باید بگردم پیداش کنم.

- حالا برو بگرد پیدا کن. آخه عجله داریم!

- شمابفرمایید، من پیداش کنم میارم خدمتتون.

- باشه پس خداحافظ.

خاله جان هم رفت زیرزمین و سماور را پیدا کرد و شست و سالم بودنش را چک کرد. ودرحالی که مادرجان اعتراض میکرد که چرا به کسی که نمیشناسی پول داده ای! سماور را بغل کرد و چادر به سر از خانه بیرون زد به مقصد ساختمان یاقوت!

بعد از دقایقی خاله جان با لب و لوچه آویزان و سماور به دست به خانه برگشت!!

در طبقه دوم ساختمان یاقوت خبری از خانم خیّر و مجلس قرائت و تهیه کردن جهیزیه نبود! پیرمردی دم در آمده بود و گفته بود چه جهیزیه ای؟!چه کشکی؟! چه آشی؟!


*فقط من موندم اون داستان خانم حسینی از کجا دراومد؟!

**خاله جان میگه: چندروز قبلش فکر میکردم چه جوری میشه که سرآدمو کلاه میگذارن؟!!

***غرض از مطلب این نیست که کمک نکنید، کمک بکنید. به آدمِ درستش کمک بکنید.

۱۴:۲۳

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan