سوال جا مونده از صندلی داغ!

به نام خدا






۱۶:۲۰

صندلی داغ



به نام خدا
سلام. صندلی داغ که تقریبا همه در جریان هستید و اگه نیستید، اینجا رو بخونید.
شرکت کننده ها!

 امروز هم نوبت منه! سوال؟!

۰۹:۰۹

بعداز۱۳فروردین ۹۷ چه کنیم؟

به نام خدا


۱. آدم منظمی باشیم و زمان را گم نکنیم! جوری نشود که آخر هفته برسد و ما بیست و اندی ساعت کم بیاوریم!

۲. خوب درس بخوانیم!

۳. کتاب هایی که قرار بود در 96 بخوانیم و نخواندیم را بخوانیم! 

۴. فیلیمو ببینیم!

۵. سعی کنیم سرمـ...هچههه..فین فین...سرما نخوریم!

۶. خوردن بادام و فندق و مویز را فراموش نکنیم! شکلات هم بخوریم:-)

۷. کمتر سوتی بدهیم-_-

۸. برای بهترشدن زندگی ها کاری بکنیم!

۹. آداب معاشرت بلد باشیم!!

۱۰. ورزش بکنیم.

۱۱. قرآن بخوانیم!

۱۲. به سیر در زمین بپردازیم و از پوسیدگی حاصل از سکون، خود را نجات دهیم!

۱۳. خصیصه های بدمان را ترک کرده و خود را به خُلق و خوی خوب بیاراییم.

۱۴. قبل از اصلاح دیگران، در اصلاح نفس خویش کوشا باشیم!

۱۵. اسراف نکنیم!

۱۶. هنرهای جدید بیاموزیم! فی المثل آشپزیD:

۱۷. نقاشی بکشیم و با مدادرنگی هایمان آشتی باشیم!

۱۸. کانال های و گروه های اضافی تلگرام را ترک کنیم!

۱۹. دعاهای خوب بکنیم.

۲۰. تنبل نباشیم!

۲۱. بیست و یک امین خوبی را رقم بزنیم:-)








۱۶:۱۱

خلبان آینده

به نام خدا

#تابستان_96_حورا_علیسان_زیر_آسمان_خدا


نگاهی به بالای سرش کرد و گفت: بیا تو رو بندازیم بالا، برو اون بالا. خیلی بالا!
می خندم: چرا منو می فرستی بالا؟

می خندد و می رود سراغ سه چرخه اش!

- از اون بالا چی بیارم برات؟

از آن لبخندهای شیرینش می زند و می گوید: ابر!

نگاهی به ابرهای بالای سرم می کنم.

- تو کوچولوتری. راحت تری می تونی بری اون بالا. تو رو بفرستیم بری واسمون ابر بیاری؟

نگاهم می کند: آخه میفتم، میخورم زمین!

- من می گیرمت، نمی گذارم بخوری زمین!




#بهار_97_حورا_علیسان_کنار_ماهی_گلی_ها


تقه ای به دیوار خانه ماهی گلی ها می زند و به ورجه وورجه کردن شان می خندد. می گوید: یکی از پارسالی ها مُرده! دوتاشون رو میدی بهم؟

- اون دوتا رو ببر. بقیه رو هم میارم برات.

چشم هایش برق می زند: اونا رو هم میاری؟

- آره. میارم که تنها نمونن.

- داداش هاشون رو بیار که تنها نمونن.

- نه! اینا آبجی همدیگه هستن!


۱۹:۳۶

مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست

به نام خدا

میگوید: خواب دیده ام که فلانی که خدایش رحمت کند، آمده بود پیشم. ازش خواستم که مرا نصیحتی کند!

گفت: سعی کنید پشت سر مردم حرف نزنید!

می گوید: از آن روز سعی می کنم کمتر حرف بزنم، تا کمتر غیبت کنم!

باباجان می گوید: حالا حتما باید فلانی بیاید توی خواب بهت بگوید؟! خدا و پیامبرش که قبل از آن بارها به طرق مختلف گفته اند!



**صندلی داغ**

۱۱:۳۸

آنکه بی باده کند جان مرا مست تویی

به نام خدا

یکِ فروردین، ساعت بیست به وقت ایران، یک عدد دخترِ مثلا بالغ، نشسته بود جلوی تلویزیون. و سیب زمینی پوست کَنان، با چشم های قلب شده، زل زده بود به صفحه تلویزیون! در حالی که مادرجان ش غُر می زد که مگر قحطی برنامه است؟! (البته که قحطی در صداوسیما بیداد می کند مادرجان!) و پدرجان ش برای خانم مهندس ش به افسوس سر تکان می داد!




***صندلی داغ!

۱۶:۲۰

پایان باز 96

یا مقلب القلوب

"..دعا بکنیم اگه عمری بود و رسیدیم به عید 97، وقتی به روزهای 96 نگاه می کنیم یه لبخند بزنیم به روزهایی که گذروندیم، کارهایی که کردیم و حرف هایی که گفتیم. و اگه قراره سفرنامه دنیامون توی 96 بسته بشه، اون لحظه آخر خدا لبخند بزنه به لحظه لحظه عمری که گذروندیم.."


تندیس بهترین اتفاق امسال که لبخندترین لبخند را بر لب می آورد، تعلق می گیرد به فاصله بین اینجا و اینجا! و تندیس زیباترین اتفاق و لبخندترین لبخند خدا، تعلق می گیرد به عشق خاله ش!

امسال خیلی زود گذشت! به خصوص شش ماه آخرش!

توی 96، مسیر زندگی به جاهای جدیدی رسید، تصمیم های جدیدی گرفته شد، آدم های جدیدی نقش پیدا کردند و طبقِ معمولِ همیشهِ تاریخ، منِ انسان معترف هستم که می شد بهتر از این عمل کرد!

97 می تواند پر از اتفاقات جدید و غیرمنتظره باشد!

در مسیر 97 به استراحت گاه های مسیر کمتر توجه می کنم، به پاره سنگ های بزرگ کنار جاده که جان می دهند برای نشستن، کمتر اهمیت می دهم!

دعا می کنم و دعا کنید که 97 سال اتفاقِ خوب باشد!


۰۹:۱۵

پرنقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

یا رب نظر تو برنگردد

"...بی بی های ما پایِ دارقالی حرف هایی می زدند...می گفتند تار و پودی که زنِ آبستن و زائو ابزار زده باشد، شل و وارفته است. فرشی که پیرزن بافته باشد، گرم است و به دردِ خواب زمستان می خورد...فرش دخترِ مجرد، تیزرنگ است و تند و چشم را می زند... اما همان ها می گفتند که امان از قالیِ نوعروس و دختر عاشق... نقش ش هزار راه می برد آدم را... نقشش غلط است؛ مرغش سر می کند توی گل و گلش می رود زیرِ بال و پرِ مرغ، اما عوضش تا بخواهی جان دارد..."

#قیدار_رضاامیرخانی


بعد از سالها که دارقالی توی خانه مان برپا شد، کافی بود تا چشم ها را ببندم و خودم را توی راهروی خانه قدیمی تصور کنم و که مدادهایم را ریخته ام روی زمین و دفتر نقاشی به دست، تصویر مادرم پای دار قالی را نقاشی می کشم. می توانستم خانه پدربزرگ را تصور کنم که ما توی حیاطش توی سروکله هم می زنیم و آقاجان توی زیرزمین ش پای دار قالی نشسته و دارد نقش می زند. 

وقتی مادرجان پای دار قالی می نشیند، صدای تارهایش یکنواخت است و دلنشین! من که بنشینم پای دار، انگار یک آدم ناشی نشسته باشد پای پیانو و هی انگشت هایش را یکی یکی بزند روی دکمه ها و بنگ و دنگ صدا دربیاورد.



۱۶:۰۵

چالش زبان مادری 96

الله آدینان و یادینان

 

سلام. برای چالش امسال تصمیم داشتم از پدرجان بخوام شعری که شب یلدا خوند رو بخونه تا ضبط کنم! ولی فرصت نشد. به عبارت دیگه اونقدر پشت گوش انداختم تا آقاگل اعلام کرد وقت تمومه!

این جا بود که صدای خش دار من پا به عرصه گذاشت-_-

ان شالله در یک فرصت دیگه از صدای پدرجان با همون شعر مورد نظر رونمایی می کنم!

 

البته یه برنامه دیگه هم همین الان به ذهنم رسید، اونم شعرمانندی که حدود پنج، شش سال پیش برای روز مادر سروده بودم(!) که متاسفانه در حال حاضر امکان ضبط صدا وجود نداره!

در راستای بدقول نبودن:

 

 

کونول وفاسیز اولان،نازلی یاره یالـــــــوارما!        "ای دل!به یار با عشوه ی بی وفا التماس نکن!"

 

نــه اعتیبــار اونــا،بی اعتیبــاره یالــــــوارما!         "چه اعتباری  به وی،به آدم بی اعتبار التماس نکن!"

 

داریخما یاخشی- یامان روزیگاریمیز کئچه جک      "دلتنگ مشو،روزگار تلخ و شیرین مان خواهد گذشت"

 

بو بئش گون عومره گوره،روزیگاره یالــــــوارما!       "به خاطر این عمر پنج روزه،به روزگار نالایق التماس نکن!"

 

سنین ده بیر گون اولار نوو باهارین ای بولبول         "یک روزی نو بهار شما نیز فرا می رسد،ای بلبل"

 

بی ذوق سیز بی وفا سیز بهاره یالوارما!             "به این بهار بی ذوق و بی وفا التماس نکن!"

 

 

فقیــره،عاجیــزه،مظلــومه ائحتیرام ائیلــــه              "به فقیر،عاجز و مظلوم کمک بنما"

 

عدویـــه،قـان ایچنـه،ظولمکاره یالــــــوارما!              "به دشمن خون آشام و ظالم التماس نکن!"

 

 

وطن یولوندا اولوم مرد اوچون سعادت دیر               "در راه وطن مردن برای مرد سعادتی است"

 

حیــات اوچــون،فلک کج مداره یالـــوارما!               "به خاطر حیات و زندگی به فلک کج مدار التماس نکن!"

 

 

موخالیف اهلینه باش ایمه سن ده "منصور" اول!       "به مخالفان اندیشه ات اگر سر فرو نیاوردی هم مهم نیست!مثل "منصور"باش!"

 

"اناالحق" اوسته چکیلسن ده،داره،یالــــوارما           "در راه "اناالحق"،اگر به دار هم آویخته شوی،التماس نکن!"

 

نه اولدی دولت جمشید؟ملک اسکندر؟                  "سرانجام دولت جمشید و ملک اسکندر چه شد؟"

 

نـه تاجــداره،نه بیر شهـــریاره یالــــوارما!                 "نه به تاجداری و نه به شاهزاده ای،به هیچکدام التماس نکن!"

 

 سرچشمه چالش: اینجا

۱۸:۵۹

دو عدد دانشجوی مملکت هستیم!

به نام خدا


گفت: کی تو این بارون این همه راه رو میره که کتاب بگیره؟!

- مگه نشنیدی میگن: علم اگر در ثریا باشد و فلان؟!

- علم آخه؟!

- خب حالا عشق^_^




- اسم کتاب جدید امیرخانی چی بود؟!

- اومم یادم نیست!

- هوتن؟!

- آره فکر کنم هوتن بود:|

- !!

- هیرش نبود؟!



۱۵:۴۳

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan