معما

به نام خودش

راستش مادر من نمی‌خواست بچه دومی داشته باشه. ترجیح می‌داد فقط یه بچه داشته باشه و منی وجود نداشته باشه.
قبل از اینکه به دنیا بیام دکتر احتمال سالم نبودنم رو داده بود و فرستاده بود واسه آزمایش که مطمئن بشن من ناقص و فلج و داغون نباشم! که خب ظاهرا سالم بودم!
وقتی بچه‌تر بودم یه چند باری قرار بود به طرق مختلف (سقوط از ارتفاع، برخورد سر با لبه در و...) دارفانی رو وداع کنم که قسمت نشده!
خلاصه خدای مهربونم سوالی که مطرح میشه اینه که، این همه جون سالم به در بردن برای چیه؟! واسه چی اومدم؟ واسه چی موندم؟ قراره چیکار کنم و چی بشه؟! بعضی وقت ها معماهات خیلی سخت میشن قربونت برم!

۱۲:۴۲

انتخاب رشته

به نام خدا

وقتی کنکور برگزار شد یک متن طویل برای معرفی رشته‌م نوشتم که بیشتر شبیه درددل نامه و خاطره شد که لابه‌لاش کمی هم از رشته‌ و دانشگاه‌م گفته بودم.
الان که موعد انتشارش رسیده، دست و دلم برای منتشر کردنش نمی‌رود. راستش نه اینکه از راهی که انتخاب کرده‌ام پشیمان باشم که نه به عنوان دانشجوی مهندسی در آستانه ترم پنج از انتخابم راضی هستم با اندکی ناامیدی ناشی از واقع بینی که یک هفته‌ای حالم را گرفت. و یک روز هم شاید در مورد آن حرف زدیم. اما حالا فکر می‌کنم بلد نیستم امید بدهم.
 شاید هم نه!
فقط یک حرفی را حتما باید بگویم که علاقه و تمایل و انتخاب خودتان مهم است. آدم برای علاقه‌اش از ته دل مبارزه می‌کند. همه تلاشش را می‌کند تا خودش را در راهی که انتخاب کرده ثابت کند. حرف مردم و بچه مردمی که چماق می‌شود توی سرتان اصلا مهم نیست. 

۱۱:۵۶

جمله-تصویر-صحنه

به نام خدا


کلید را توی قفل می‌چرخانم و در را باز می‌کنم. کیسه‌های خرید را توی دستم جابه‌جا می‌کنم و در را هُل می‌دهم. وارد خانه می‌شوم. سرم را که بلند می‌کنم، با خانه زلزله‌زده‌ای روبرو می‌شوم که تنها سقفش فرو نریخته است! شاید هم نه! مگر می‌شود سقف خانه‌ای پابرجا باشد و این‌چنین ویران شود؟

مبل‌ها وسط پذیرایی ولو شده‌اند. شیشه تلویزیون شکسته است. گلدان جلوی پنجره واژگون شده و پنجره ترک برداشته‌است. مجسمه عتیقه‌ای که روی میز پایه‌بلند کنار مبل‌ها بود سرجایش نیست!

به سمت آشپزخانه می‌روم و کیسه‌های خرید را روی اُپن می‌گذارم. آشپزخانه هم از این زلزله مخرب بی‌نصیب نمانده. در تمام کابینت‌ها باز است و داخلشان به‌هم ریخته. شکسته‌های چینی کف آشپزخانه پخش و پلا شده‌اند.

صدای کوبیده شدن درِ کمد از تنها اتاق خواب خانه بلند می‌شود. پس هنوز توی خانه است! 

می‌روم سمت تلویوزیون ترک برداشته و مجسمه عتیقه را که همدم این روزهایم را شکسته و روی زمین افتاده، برمی‌دارم و سر جایش می‌گذارم. حتما خیلی عصبانی است! این مجسمه هم به سلیقه اوست. من از این جور چیزهای زمخت حتی اگر عتیقه هم باشند و تاریخ یک ملت را به دوش بکشند، خوشم نمی‌آید. دوست داشتم خانه‌مان را هم اینقدر رسمی نچینیم. کمی خودمانی‌تر و دلبازتر و رنگی‌تر. ولی او گفت که دوست ندارد خانه‌مان را شبیه مهدکودک بکنم. من هم خانه را همیشه همان جوری که دوست داشت چیدم؛ تا شاید ترکِ خانه دلخواهش برایش مثل آب خوردن نباشد.

راهم را به سمت اتاق خواب می‌کشم. ردپای خاکی کفش‌هایش روی پارکت‌ها جاخوش کرده‌است. این خانه برای او هم حرمت نداشته باشد، برای من دارد. و مثل همیشه خواسته و ناخواسته دارد بی‌اهمیتی این آشیانه را به رُخ می‌کشد.

از درِ نیمه باز اتاق رد می‌شوم. نشسته‌است پشت میز تحریر. آرنج‌هایش را به میز تکیه داده و دست‌هایش را داخل موهایش فرو کرده‌است. روبرویش روی تخت می‌نشینم. سرش را بلند می‌کند و درمانده نگاهم می‌کند. موهایش را از اسارت دست‌هایش بیرون می‌کشد. اوایل می‌گفت که هروقت عصبی و پریشان است؛ منتظر است که بیایم و حرف بزنم و فکرش را منحرف کنم. اما حالا مطمئن نیستم منتظر حرف‌زدن من و منحرف شدن ذهنش باشد. ساکت زُل می‌زنم بهش.

- کجاست؟

عاجزانه می‌پرسد. چرا فکر نمی‌کند منی که به قول خودش دیوانه‌ام و موقع تصمیمات مهم، می‌زند به سرم، ممکن است یک جوری سر به نیستش کرده باشم؟ شاید سوزانده باشمش و یا انداخته باشمش توی فاضلاب! آخرین بار که از خانه بیرون می‌رفت، گفت که بچه دوساله عاقلانه‌تر از من رفتار می‌کند! 

بلند می‌شوم و می‌روم سمت میز توالت. از کشوی اولش، دفترچه کوچکِ جلدقهوه‌ای را بیرون می‌کشم. توی آینه به خودم نگاه می‌کنم. چهره‌ام بی‌تفاوت است. اما توی چشم‌هایم چیزی شبیهِ... 

صدای زنگ گوشیش بلند می‌شود.

- الو. صبر کن. دارم میام.

پاسپورتش را می‌گذارم روی میز تحریر و دوباره روی تخت می‌نشینم. با بُهت نگاهی بهش می‌کند و بعد نگاه عصبی‌اش را روی من می‌اندازد. لابد تعجب کرده از اینکه من با عقلِ قدِ بچه‌ام، به جای اینکه توی روکش مبل یا زیر فرش و یا تهِ کابینت قایمش کنم، اینقدر دم دست گذاشتمش. و لابد به خاطر از دست دادن وقت و انرژی‌اش عصبانی است. بلند می‌شود و کُتش را از روی میز چنگ می‌زند و بی‌حرف می‌رود سمت درِ اتاق. ردپای خاکیش روی پارکت اتاق، توی ذوق می‌زند. موقع بیرون رفتن از اتاق، سرش را کمی به راست، به سمتی که من نشسته ام، متمایل می کند.

- خونه رو به نامت زدم.

به کف اتاق خیره می‌شوم و فکر می‌کنم اولین کاری که باید بکنم، پاک کردن این ردپاهاست.


+سخن‌سرا

۱۵:۵۴

شاید هم پوست‌کلفت

به نام خدا


به فرزندان خود بیاموزید، موقع قرائت اخبار و نقل قول شخصیت‌های مختلفِ سیاسی و اجتماعی برای والدین، در حد توان، متن اخبار را سانسور نموده و جملات و اصطلاحات مورددار را اصلاح یا حذف کنند و یا جایگزین مناسبی برای رساندن منظور گوینده بیابند. نه اینکه بعد از خوندن متن با صدای بلند، بگن: راستی بابا اینی که خوندم یعنی چی؟! :|



رشته‌اش جامعه‌شناسی بود. برای پایان‌نامه‌ش باید 450 زن متاهل پرسش‌نامه‌ش را پر می‌کردند. آبجی یکی‌یکی سوال‌ها را از مادرجان می‌پرسید و علامت می‌زد.

- به نظر شما آیا شیطان وجود دارد؟

- خب معلومه. وقتی گول می‌زنه، پس هست دیگه.

- به نظر شما جامعه فاقد امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر به فساد کشیده می‌شود؟

- آره دیگه. مگه اینا رو خودش نمی دونه که از ما می‌پرسه؟!

D:



گفت: تو خیلی صبوری!

- شاید هم بی‌عُرضه‌م!




۱۹:۲۴

PRIMEVAL

به نام خدا


یکی از نوستالژی‌های زندگی من، سریال دوران‌کهن(PRIMEVAL) است. سریالی که در تمام ادوار زندگی‌م وجود دارد. زمانی که در مقطع ابتدایی تحصیل می‌کردم، این سریال نقطه اوج هیجان زندگی من بود! و بارها توسط مامان از دیدن این سریال نهی می‌شدم. دلیل: وجود جانوران ماقبل تاریخ که در نظر مادرم صحنه‌های دلخراشی را به‌وجود می‌آورند! دوران راهنمایی که بودم، بار دیگر این سریال پخش شد و من بار دیگر به تماشا نشستم. من با این سریال خندیده‌ام، برای مرگ شخصیت‌هایش غصه خورده‌ام، و با داستان‌هایش خیالبافی کرده‌ام.

دبیرستانی که شدم، باز هم این سریال پخش شد و من با یادآوری کلی خاطره خوب و حس خوب، گاهی تماشایش کردم.

حالا باز هم این سریال پخش می‌شود! و سر کانال‌گردی‌ها و دنبال برنامه گشتن‌ها، روی کانال چهار توقف می‌کنم.

مامان چند روز پیش، نگاه چپ‌چپی نثار تلویزیون کرد و گفت: "باز تو اینا رو از کجا پیدا کردی؟!"

با این رویه، شاید یک روز هم با بچه‌هایم بنشینم پای این سریال و من برایشان تعریف کنم که عاشق کدام شخصیت سریال بودم!


۱۱:۰۳

تمرین پنجم سخن سرا_مسافر

به نام خدا


با صدای گریه ای که از پشت سرم بلند می شود، چشم هایم را باز می کنم. سرم را که می چرخانم، گردنم تیر می کشد و نور خورشید مستقیم می خورد توی چشمانم. پلک هایم را روی هم می گذارم و با دست راستم پشت گردنم را ماساژ می دهم. نزدیکی های طلوع آفتاب بود که خوابم گرفت و چند ساعت خواب روی صندلی، همه بدنم را خشک کرده بود. صندلی کنار دست من، مردی با موهای جوگندمی نشسته است. سرش را به صندلی تکیه داده و چشم هایش را بسته است. نمی دانم خواب است یا... . صدای گریه آرام تر شده است. سرم را برمی گردانم پشت سرم. زن نوزاد کوچکی را بغل گرفته و سعی در آرام کردنش دارد. کنارش پیرزنی با چادر گلدار نشسته است. می گوید: "ننه گشنش نیست؟"

- نه مادرجون. تازه شیرش دادم.

مسافر کنار دستی ام، چشم هایش را باز کرده و دفترچه جیبی را درآورده و در حال نوشتن است. فکر می کنم دفترچه خاطراتش باشد. از وقتی راه افتاده ایم، چندبار موقع نوشتن دیدمش. آدم کم حرفی است. دو صندلی جلویمان هم توسط دو پسر جوان اشغال شده است. از وقتی که سوار شده ایم، لحظه ای صدای حرف زدن و خندیدنشان قطع نشده است. صدای عجیبی از پشت اتوبوس بلند می شود. و بعد ناگهان اتوبوس می ایستد.! صدای استارت می آید ولی ماشین روشن نمی شود. "آقا چی شد؟" ماشین روشن می شود و بعد صدایی شبیه سرفه های خشک از پشت اتوبوس بلند می شود و باز هم خاموش می شود. "چی شده آقا؟" "مشکل چیه؟" صدای مسافران بلند می شود. راننده به همراه شاگردش از ماشین پیاده می شوند. من و تعدادی از مسافران نیز پیاده می شویم. اتوبوس سفید وسط جاده ایستاده است. اطرافمان شبیه بیابان بی آب و علف است و خورشید سخاوتمندانه می تابد. "پسر اون آب رو بردار بیار." شاگرد راننده، داخل اتوبوس می رود و با بطری سبزرنگ نوشابه که ظاهرا داخلش آب است، برمی گردد. "موتور داغ کرده؟" این را شوهر همان زنِ نوزاد به بغل می پرسد که پیاده شده است. "نمی دونم!" نمی دانم چرا الکی دلشوره گرفته ام! نکند این بار هم نشود؟! نکند این بار هم نرسم؟! 


دقایقی بعد همه مسافران پیاده شده اند. هرکدام گوشه ای برای خودشان اتراق کرده اند. ماشین روشن نشده و ور رفتن های راننده و استارت زدن های شاگرد، راه به جایی نبرده است. از خورشید بالای سرمان می شود فهمید که ظهر شده است. "حالا باید چیکار کنیم؟" "ماشین کِی درست میشه؟" " اصلا چِش شده؟" راننده می گوید: "باید مکانیک بیاید و درستش کند." 

- خب این دور و بر مکانیکی داریم؟

این را یکی از دو جوانی که توی اتوبوس جلویم نشسته بودند، می پرسد و نگاهی به اطراف جاده که تا دوردست ها چیزی جز خاک دیده نمی شود، می اندازد. یکی از مسافرها می گوید:"چقدر تا مسافرخانه بعدی مانده؟"

- زیاد نیست! باید برویم آنجا و مکانیک پیدا کنیم تا ماشین را راه بیندازد. زیر این آفتاب که نمی شود منتظر ماند.

برای زن ها و بچه ها، این پیاده روی وسط ظهر سخت است. اما همه می دانیم چاره ای نیست! و شاید رویای مقصد جوری همه مان را هوایی کرده که هر راهی را که منجر به رسیدن شود، بی چون و چرا می پذیریم.

ساکم را گرفته ام دستم و کنار آن دو پسرِجوان به راه می افتم. آفتابِ داغ و خستگی راه، چیزی از شور و شیطنت شان کم نمی کند. از حرف هایشان متوجه می شوم که سال هاست رفیق و همسایه هم هستند و همه جا باهم بوده اند. به قول خودشان، کودکی و نوجوانیشان را توی آفتاب و باد و باران و برف، انقدر توی کوچه شان فوتبال بازی کرده و توی سروکله هم زده اند که این پیاده روی توی آفتاب، برایشان به تفریح می ماند.

کمی بعد توقف می کنیم؛ تا جرعه آبی بخوریم و نفسی تازه کنیم. روی تکه سنگی، کنار جاده می نشینم. نگاهم را می دوزم به انتهایی ترین قسمت جاده که چشم می تواند ببیند. فکر کردن به پایان این جاده، قلبم را به تپش می اندازد و نمِ اشک را به چشمانم می نشاند. دستم را پای پلک هایم می کشم. سرم را برمی گردانم. دخترکِ چهار پنج ساله ای با موهای خرگوشی به من زُل زده است. لبخندی بهش می زنم.سرش را می اندازد پایین و با عروسک پلاستیکی توی دستش مشغول می شود. لابد این پیاده روی، پاهای کوچکش را توی آن دمپایی های قرمز خسته می کند. یعنی او هم بعد از بیست سال این روزها را فراموش می کند؟! و تنها خاطراتی که از زبان مادرش می شنود، برایش می ماند؟! دستی روی شانه ام می نشیند: "داداش پاشو. استراحت تموم شد."


بعد از یک پیاده روی تقریبا طولانی، رسیده ایم به مسافرخانه کوچک بین راهی. نماز ظهر را خوانده و ناهار را خورده ایم. صاحبِ مسافرخانه، دنبال مکانیک فرستاده است. روی تخت بیرون مسافرخانه، کنار همان پیرمردی که توی اتوبوس همراهم بود نشسته ام. باز هم مشغول نوشتن است. در فکر راهی برای شکستن سکوت بینمان هستم. می خواهم بپرسم: "شما چرا به این سفر آمدید؟" و خودم از سوالم خنده ام می گیرد. مگر اینجا اصلا از کسی می پرسند چرا؟! کسی از مادر نوزاد چند ماهه نمی پرسد، که چرا با یک بچه کوچک به این سفر آمده است؟! کسی از پیرزن کنار دستی اش نمی پرسد که چرا با این سن و سال مسافر این راه شده است؟! کسی به آن دو جوان نمی گوید که بهتان بیشتر می خورد با دوستانتان بروید به یک سفر تفریحی مثلا کنار دریا! من هم نمی توانم از پیرمردی که با این سکوت و مرموز بودنش، بیشتر به فرماندهان جنگ می ماند، بپرسم چرا؟! کسی هم از من نمی پرسد چرا؟! و من هم نمی گویم: "دلتنگی بیست ساله مرا کشیده به این سفر!" سرم را به پشتی تکیه می دهم و چشمانم را می بندم.


از سروصدای اطرافم بیدار می شوم. چشم هایم را که باز می کنم، نگاهم می خورد به اتوبوس سفیدرنگ. اتوبوس خودمان! 


غروب بود که مسافرخانه را ترک کردیم و داریم دل جاده را می شکافیم به سمت مقصد. نگاهم را دوخته ام به کنار جاده؛ تا تابلوهایی را که فاصله مانده تا مقصد را اعلام می کنند، بخوانم. سروصدای داخل اتوبوس کمتر شده است. انگار که شوق رسیدن، زبان همه را بند آورده است. خودم را می رسانم جلوی اتوبوس و کنار شاگرد راننده می ایستم. نمی خواهم اولین لحظه دیدار را هم از دست بدهم. نگاهم را می سپارم به دورترین نقطه ای که می توانم...گنبد طلایی را می بینم و دست راستم را بلند می کنم و می گذارم روی سینه ام. پرده اشک، گنبد طلایی را جلوی دیدگانم می لرزاند. صدای راننده بلند می شود: "السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی"

۱۷:۲۱

تکنولوژی

به نام خدا


آیا می دانید اگه توی تلگرام دستتون بخوره و به یکی زنگ بزنید، دیگه نمی تونید پیام حاوی میس کالتون رو پاک کنید تا طرف مقابل نبینه؟!

آیا می دانید این اتفاق می تونه تحت شرایط خاص برای آدم های خاص، ناگوار باشه؟!

آیا می دانید این تکنولوژی لعنتی پس کِی می خواد پیشرفت کنه و جلوی سوتی های ما رو بگیره؟!

۱۸:۵۲

خطبه 147

به نام خدا


"... همانا، پس از من، روزگاری بر شما فراخواهد رسید که چیزی پنهان تر از حق، و آشکارتر از باطل، و فراوان تر از دروغِ به خدا و پیامبرش نباشد. و نزد مردم آن زمان، کالایی زیانمندتر از قرآن نیست، اگر آن را درست بخوانند و تفسیر کنند، و متاعی پرسودتر از قرآن یافت نمی شود، آنگاه که آن را تحریف کنند و معانی دلخواه خود را رواج دهند.

در شهرها چیزی ناشناخته تر از معروف، و شناخته تر از منکر نیست. حاملان قرآن، آن را واگذاشته و حافظان قرآن، آن را فراموش می کنند، پس در آن روز قرآن و پیروانش از میان مردم رانده و مهجور می گردند، و هر دو غریبانه در یک راهِ ناشناخته سرگردانند، و پناهگاهی میان مردم ندارند. پس قرآن و پیروانش در میان مردمند، اما گویا حضور ندارند؛ با مردمند، ولی از آنها بریده اند، زیرا گمراهی و هدایت هرگز هماهنگ نشوند گر چه کنار یکدیگر قرار گیرند.

مردم در آن روز، در جدایی و تفرقه هم داستان، و در اتحاد و یگانگی پراکنده اند، گویی آنان پیشوای قرآن بوده و قرآن پیشوای آنان نیست. پس، از قرآن جز نامی نزدشان باقی نماند، و آنان جز خطی را از قرآن نشناسند..."

۱۷:۳۶

Engineer

به نام خدا


قبل از اینکه بروید مهندسی بخوانید، حتما خانواده را با مفهومی به اسم "مواداولیه" آشنا کنید! تا پس فردا هرچه دیدند نگویند:"یکی از اینا درست کن. پس درس میخونی که چی؟"

۱۳:۰۳

تمرین چهارم سخن سرا_بیمارستان شمس

به نام خدا

نوزده سال و هفت ماه و یازده روز پیش از آن، شب بود که مامان، مادربزرگِ او را خبر کرد و رفتند بیمارستانِ شمس و من به دنیا آمدم.

یازده شهریور بود. قرار بود با خاله او برویم دانشگاه برای تحویل پروژه خاله اش! ما وقتی از خانه بیرون آمدیم، هیچ کدام فکر نمی کردیم که قرار است ظهر آن روز چه اتفاقی بیفتد.

خاله اش برای پروژه زحمت زیادی کشیده بود و از جان و دل برایش گذشته بود! امیدوار بودیم که برویم و نمره بیست را بگیریم و بعد جشن پیروزی اما...

توی سالن طبقه سوم دانشکده، منتظر خاله اش بودم که پوشه به دست رفته بود اتاق استاد راهنما. بعد از چنددقیقه که برگشت؛ به جای نمره بیست در دستش همان پوشه بود با یک سری ایرادات ریز که زحمات بزرگ می طلبید. به سراغ سایت دانشکده رفتیم و پشت سیستم نشستیم. در همین حین که خاله اش تلاش می کرد ایرادات مذکور را با من درمیان بگذارد، تلفنش زنگ خورد و من بی هوا گفتم:"وای به دنیا اومد! آخ جون!" خاله اش در حالی که چشم غره ای نثار من می کرد، گوشی را برداشت و گفت:"عمه جونه."

- الو سلام عمه جون.

- ...

- ممنون. شما خوبین؟

- ...

- اونا هم خوبن.

- ...

- نه هنوز به دنیا نیومده.

- ...

- چی؟؟

-...

- کِی؟؟

- ...

- وای نه من دانشگاهم. خبر ندارم. الان زنگ میزنم بهشون. خداحافظ


گفتم:" دیدی؟ به دنیا اومد؟ چی گفت؟ الان کجا هستن؟"

- نمیدونم! تو نمی تونی زبونت رو واسه خیر بچرخونی آخه؟!

- خیرتر از این؟ حالا چی شد؟

- عمه جون زنگ زده خونه، بابا گفته رفتند بیمارستان. وای حالا چی میشه؟ من چیکار کنم؟

خنده ای از سر ذوق کردم و گفتم:"هیچی دیگه به دنیا میاد. خاله میشی. ای جان!"

اشاره ای به سیستم روبرویمان کرد و گفت:"اینو چیکار کنم؟"

- میتونی الان درستش کنی؟

- ببین منو!

نگاهش کردم. دست هایش از هول و ذوق می لرزید و معلوم بود که نمی توانستد. فلش را از سیستم بیرون کشید و پوشه را برداشت. جسم لرزان و روح خوشحال خاله اش را تا دم در اتاق استادراهنما همراهی کردم تا برود و پوشه را روی میز بیندازد و بگوید:"من خاله شدم، بمونه برای بعد. خدانگهدار." 

زنگ زدم به مادر و خبر خوب را دادم. بهش گفتم خودش را با اتوبوس برساند چهارراه آبرسان تا باهم برویم بیمارستان. حس می کردم اگر خاله اش را به حال خود رها کنم، از شدت شوق ممکن است غش کند. من لبخند بر لب و خاله اش هول و لرزان خودمان را به چهارراه رساندیم. مامان هنوز نرسیده بود و خاله اش که اصلا قدرت انتظار نداشت رفت به سمت بیمارستان شمس. من اما گوشه ای از چهارراه ایستادم به انتظار مادر و در فکر او.

مامان دیر کرده بود و یا شاید انتظار بود که دیر نشان می داد. گوشه چهارراه ایستاده بودم و زل زده بودم به ایستگاه اتوبوس. اتوبوس هایی که می آمدند و مسافرهایی که پیاده می شدند. صدای رانندگان تاکسی از سمت راست بلند شده بود. میان انتظار طولانی و خسته کننده، خانمی بهم نزدیک شد. از همان ها که کمی خیره نگاهت می کنند، بعد یک لبخند می نشیند کُنج لبشان. می آیند جلو و می گویند:"ببخشید خانم؟"

- بله؟

و بعد با نگاهشان وجبت می کنند، یک لبخند دیگر می زنند:" میشه شماره خونتون رو بدید؟" من هم لبخندم را نصف و نیمه قورت دادم:"نه."

بعد از راهی کردنش، نگاهی به دور و اطراف کردم. کمی خودم را نزدیک درخت کنار خیابان کشیدم تا خیلی توی دید نباشم. دختری نزدیک ظهر، بی صدا گوشه چهارراه ایستاده و زل زده به ایستگاه اتوبوس و هرچند دقیقه یک بار انگار که یاد چیزی افتاده باشد، لبخند می زند. و چه کسی می دانست دلیل لبخندش چند خیابان بالاتر است.

بالاخره مامان از راه رسید و راه افتادیم به سمت بیمارستان.

جلوی ورودی بیمارستان پدر و مادربزرگش را دیدیم که آمده بودند بیرون تا کمی هوا بخورند. رفتیم داخل. سالن هم کف چندین ردیف صندلی بود و کلی آدم. انتظار اغلب سخت و طاقت فرسا است. عقربه های ساعت سر لج می افتند و زمان همیشه پدیده عجیبی است. گاهی می ایستادیم و گاهی می نشستیم. حرف می زدیم و حرف می زدیم. دعا می کردیم. قرآن می خواندیم. می خندیدیم و نگرانی  هایمان را به زبان نمی اوردیم.

نگهبان آمد و همراه مادرش را خواست. ما هم همگی ساک و کیف ها را بغل زدیم و پشت سر پدرش به راه افتادیم. از پشت شیشه، پرستاری نسخه ای به دست پدرش داد و گفت تهیه کند! و ما سرخورده برگشتیم و دوباره نشستیم به انتظار.

بیمارستان جای عجیبی است. می گویند زمین گِرد است و انگار برای بعضی ها زندگی هم گرد است که نقطه آغاز و پایانشان در یک مکان است. بیمارستان!

گوشه ای از سالن ما بودیم و نگرانی برای رسیدن عزیزمان. و گوشه ای دیگر خانواده ای در عزای عزیز از دست رفته شان. ما بودیم و لبخندمان. آن ها بودند و اشک هایشان. ما بودیم و شوق روزهای آینده. آن ها بودند و حسرت خاطرات گذشته. پرستاری لبخند بر لب و شتابان می آمد تا مژده رسیدن بدهد. و پرستاری غمگین و آرام می آمد تا خبر رفتن بدهد. بیمارستان جای عجیبی است!

من و خاله اش ایستاده بودیم کنار دیوار. کمی آن طرف تر پدر نگرانش ایستاده بود. مادربزرگش و مامان نشسته بودند روی صندلی و خواهرم ایستاده بود نزدیک آن ها. برای بار چندم بود که نگهبان وارد سالن شد. اما این بار نه مثل همیشه! مستقیم رفت سراغ پدرِ او. زل زده بودم به دهانش که بی توجه به ما زل زده بود به پدرش.

- شما همراه خانمِ ... هستید؟

- بله.

- چشمتون روشن. به دنیا اومد.

همه هیجانم را در آغوش خاله اش انداختم. صدای اذان ظهر می آمد. خواهرم گفت:"خدا خودش اذان را در گوشش گفت!"

۱۵:۰۵

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan