از شِبه سهراب ها*

به نام خدا


آن موقع پدرجان پنج شش سالش بود. می گوید به همراه عموجانم که فقط یک سال بزرگتر از باباجان هست، رفته بودند جلوی گاری تخم مرغ رنگی فروشی! باباجان می گوید آن روزها تخم مرغ رنگی ها را روی گاری می فروختند و بچه ها هم عاشق تخم مرغ رنگی بودند. و گاهی با تخم مرغ رنگی هاشان باهم مسابقه می دادند.

پدرجان و عموجان پولی برای خرید تخم مرغ رنگی نداشتند، می روند جلوی گاری و وقتی سر عمو تخم مرغ رنگی فروش شلوغ می شود، باباجان یک دانه برمیدارد و می گذارد توی جیبش! با عموجان برمی گردند و سر آن یک تخم مرغ دعوایشان می شود که چه کسی آن را بردارد. آخرسر تصمیم می گیرند، دوباره بروند و یکی هم عموجان بردارد. این بار یک خانمی، عموجان را حین این کار می بیند و به عمو تخم مرغی خبر می دهد. او هم می آید و جیب هایشان را می گردد و تخم مرغ ها را می گیرد. باباجان هم درحالی که نمی خواهد تخم مرغ را پس بدهد با اصرار می گوید که من این تخم مرغ را حالا برنداشتم که دفعه قبلی برداشتم!


*من و سهراب چقدر مثل همیم!



۱۲:۰۴

بادیگاردِ راستگو؟!

به نام خدا


دیروز عصر، مادرجان می خواستند بروند مجلس عزای یکی از درگذشتگان. پدرجان گفتند: چون جمعه هست، کوچه ها و خیابونا خلوته، تنها نرو، با حورا برو!

منظور پدرجان این نبود که خیابان ها خلوت است و حوصله ات سر می رود، پس با حورا برو، باهم حرف بزنید که تنهایی حوصله ات سر نرود. منظور باباجان این بود که خلوت است و ممکن است کسی مزاحم بشود، پس تنها نرو! (برخلاف مادرجان و خواهرم، تا جایی که یاد می آید فوبیای مزاحم خیابانی نداشتم!)

حالا فرض کنید یک آدم مریضی هم پیدا شود که بخواهد مزاحمت ایجاد کند، وجود من چه منفعتی دارد؟!

1. من دفاع شخصی بلدم؟

2. کمربند مشکی دارم؟

3. کمربند قهوه ای؟

4. یا نکند علامت حاکم بزرگ میتی کومان را دارم که همه زانو بزنند؟

به هرحال، پدر را اطاعت گفته و راهی شدیم. مرحوم موردنظر ربط چندانی به من نداشت و حضورم در مجلس، به نظرم زیادی بی ربط بود! به مادرجان گفتم که داخل نمی آیم و کنار کفشداری منتظر می مانم تا فاتحه ای بخواند و برگردد. او هم گفت: "باشه." البته این باشد به معنای "تا آخر مجلس می مانم" بود!

کنار کفشداری با دختردایی ایستاده بودیم و نظاره گر آدم هایی بودیم که می آمدند و می رفتند. در این بین تعدادی از اعضای خانواده های معزا برای بدرقه بعضی مهمان ها تا دم کفشداری می آمدند. و وقتی مرا می دیدند بعد از سلام و احوالپرسی، بابت قدم رنجه نمودنم و شریک شدن در غمشان بسیار تشکر می کردند. و یکیشان هم بابت حضورم بسیار ابراز خوشحالی و خرسندی کرد!

به نظرتان جایز بود که صادقانه علت حضورم را همراهی مادرم، مطرح می کردم؟!


ببینید:قصه گو قصه بگو:)

۱۳:۲۱

گاهی به پایانش فکرکنیم(1 )

انّا لله


1. تا به حال در هیچ تشییع جنازه ای به طور رسمی شرکت نکرده ام. اما حدود یک ماه پیش وقتی جنازه ای تنها با یک کفن در چند قدمی ام بود، خود را ملزم کردم که به تماشای تشییع اش بایستم!


2. بعد از سفری که اخیرا داشتیم، اغلب شب ها وقتی چشم هایم را برای خواب می بستم، فکر مرگ و اینکه یک روزی بالاخره اینجا نخواهم بود توی سرم می چرخید. نه اینکه خودم بخواهم "حاسِبوا قبل ان تُحاسَبوا" کرده باشم. این فکر خودش می آمد و توی سرم می نشست. راستش را بخواهید نه بدم می آمد و نه ناراحت بودم. تنها ناراحتیم از این بود که این فکر هر شبه، تاثیر چندانی روی زندگی هر روزه ام نداشت! آخر می دانید! زندگی با وجود باور خط پایانی برای زندگی دنیایی شیرین است! زندگی به همان اندازه جریان دارد که مرگ هم یا برعکس! و یا به قول معروف"زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ".

قدر لحظات را وقتی می دانیم، که باور کنیم این لحظه ها روزی به آخر خواهند رسید و خوش به حال اویی که از این لحظه ها برای رسیدن به یک پایان خوب و یا به قول بزرگان برای آغاز یک سفر خوب استفاده کند.


3.و رسیدیم به یک هفته اخیری که خبر فوت سه نفر از آشنایان را شنیدیم!


اگر عمری بود در ادامه در مورد یک سری از آداب و سنت های بعد از مرگ که توسط نزدیکان آن مرحوم/مرحومه صورت می گیرد، خواهم نوشت.


*لحظه های خوبی بسازیم:)

۲۲:۲۲

این دست تهی لبریز دعاست


=>ختم حدیث شریف کسا

۲۱:۵۶

بنده چشم خوش آن یارم

یاحق


عسل بی ادا سر سفره ام نشست

و من بی هوا دل بسته اش شده ام.


یک عاشقانه آرام-نادر ابراهیمی



شاید چند سال دیگر، دوباره بخوانمش! مثلا چندسالِ نزدیکِ دیگر توی اتوبوس. یا شاید چندسالِ دورِ دیگر، قبل از آنکه به کسی هدیه بدهمش!



۱۳:۰۱

آینده روشن!

به نام خدا


گفت: ان شاالله تو هم موفق بشی، خانم مهندس بشی، اصلا دکتری بگیری. یکی رو خواستیم دانشگاه ثبت نام کنیم برامون پارتی بازی کنی!!


نهایت تصوری که از یک آینده موفق برای من دارد، همین است!!

۱۸:۵۶

جوانی شمع ره کردم!

به نام خدا


اغلب وقتی ما را باهم می بینند، بعضی با یک لبخند کوچک و بعضی با قیافه متعجب می پرسند: دوقلویید؟!

و ما با اینکه اوایل تعجب می کردیم، ولی حالا عادت کرده ایم و با لبخند جواب می دهیم: نه چهارسال اختلاف سنی داریم!

و بعد از اینکه فرد مقابلمان بابت شنیدن چهارسال اختلاف سنی شگفت زده شده، در حالی که قیافه جفتمان را از نظر می گذراند به من اشاره میکند و می گوید: تو بزرگتری؟!

و جواب می دهد: نه من بزرگترم!

و هر دویمان یک لبخند دیگر ضمیمه این مکالمه تکراری می کنیم!

چند وقت پیش که این ماجرای تکراری را برای پدرجان تعریف می کرد، و می گفت که اغلب فکر میکنند جوانتر و کم سن و سال تر از من هست! از آنجایی که ایرانی جماعت، تهدیدها را به فرصت تبدیل می کند، بنده خاطرنشان کردم که این سوء تفاهم به علت عاقلانه تر رفتار کردن اینجانب است که اغلب مرا بزرگتر از او می دانند!


۱۳:۱۹

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan