پیس پیس

به نام خدا

کنارم نشسته بود و داشت سیگار می کشید. به سرفه افتاد. اسپری تنفسی را از جیبش بیرون آورد و پیس پیس زد توی دهانش! نفسش که جا آمد ادامه سیگارش را کشید!


۱۰:۲۶

قبل‌از‌آنی‌کی‌بو‌دنیاده‌بولم‌سوت‌دادینی/ آنام‌اورگددی‌منه‌اول‌حسینین‌آدینی*

بسم ربّ عشق
انگار که هرسال روز عاشورا تمام وقایع بار دیگر تکرار می شود. روز سنگینی ست آنقدر که غروب جمعه در مقابلش هیچ می شود. 
انگار که هرسال در همان روز، همه چیز بار دیگر تکرار می شود و ما هر سال مثل تمام این سال ها دست روی دست گذاشته ایم و نشسته ایم به تماشا!
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم
روز عاشورا که می رسد، تا ظهر بیاید و خورشید برسد وسط آسمان جانم به لب می رسد! دلم حال عجیبی دارد وقتی می دانم در جایی از زمان واقعه ای در حال رخ دادن است و "ما، انبوه کرکسان تماشا، با شحنه های مامور، مامورهای معذور، همسان و هم سکوت ماندیم"
شام غریبان که می شود، مداح که روضه شام غریبانش را شروع می کند، یقه خودم را می گیرم و می گویم: چرا چنین کردی!؟
هر بار که خبر فوت کسی را می شنوم، پیر باشد یا جوان، بزرگ باشد یا کوچک، دعای صبر برای خانواده و عزیزانش می کنم. چرا که فکر میکنم رفتن همیشه برای آنهایی که می مانند سخت تر است. و خدایا صبر، صبر، برای آنها که روز عاشورا ماندند.

*قبل از آنکه در این دنیا طعم شیر مادر را بدانم
مادرم، ابتدا نام حسین را به من آموخته است.

=》میگن کربلا هم گرم بود

۰۹:۴۴

زیرزمینی‌رفتیم استقبال

به نام خالق


حورا به عنوان عضو افتخاری قبولِ مسئولیت می کند

معمولا وظیفه استقبال از دانشجویان جدیدالورود بر عهده ستاد بسیج هست. هفته قبل فاطمه پیام داد: که شنبه میتونی بیای کمک؟! و من از اونجایی که هیچ تجربه ای در این زمینه ندارم گفتم نه! از طرفی هم می خواستم بعدازمدت ها برم کتابخونه. و باتوجه به شروع کلاس ها، فاطمه در حالی که زیر فشار کمبود نیروی انسانی قرار داشت در تلاش برای قانع کردن من بود. و من درحالی که دچار احساسات مختلفی از قبیل کنجکاوی، هیجان، هوس تجربه جدیدو.. بودم پذیرفتم.


حورا در مترو

از وقتی چشم باز کردم، صحبت از راه اندازی مترو در شهرمون بود. و ما کم کم به این نتیجه میرسیدیم که ان شاالله نوه هامون سوار مترو می شوند. چند وقت پیش مترو در یک مسیر کوتاه به راه افتاد. تا اینکه ایستگاه محله ما هم تاسیس شد و ماه قبل هم ایستگاه دانشگاه راه اندازی شد. شنبه که با خواهرم به قصد دانشگاه خارج شدیم بالاخره مذاکرات چندروزمون منجر به رفتن به سمت ایستگاه مترو شد! وقتی نگام به مترو افتاد یاد قطاری افتادم که ما رو به مشهد رسوند و اگر واکنش های بامزه خواهرم در اولین تجربه متروسواریمون نبود، میزدم زیرگریه! 


خوش آمدگویی

این کار شامل نوبت دادن به دانشجویان جدید، راهنمایی کردنشون، دادن فرم های ثبت نام و کمک بهشون در پرکردن این فرم ها هست. بیشتر دانشجوها با پدر و مادرشون و حتی برادر و خواهرشون اومده بودند! و اغلب فرم ها رو هم پدر و مادراشون پر کردند!! من از دوره راهنمایی فرم های ثبت نام مدرسه رو خودم پر کردم و روز ثبت نام دانشگاه با وجودی که از نظر خودم نیازی به حضور مادرم نبود، اومد و منم گفتم بشینه روی یک صندلی و خودم رفتم و همه کارای ثبت نام رو انجام دادم و برگشتم. مامان هم که تجربه همراهی خواهرم در ثبت نام دانشگاه رو داشت، از روند سریع ثبت نام من بسیار اعلام رضایت کرد.

میز خواهران و برادران جدا بود. و وقتی پدر یا مادری برای فرم گرفتن سر میز میومد، فاطمه می پرسید: بچه تون آقاست یا خانم؟!!

پدری سر میزمون اومد و فرم ثبت نام خواست! و وقتی از بچه شون جویا شدیم به سمتی اشاره کرده و گفت داره با دوستاش حرف میزنه! تعداد همراهان، بیشتر از تعداد دانشجوها بود و ما گاهی نمی دونستیم کی رو باید راهنمایی کنیم؟!دانشجو؟ پدرش؟ یا مادرش؟!

از اونجایی که دانشکده مون فنی هست و تعداد آقایون خیلی بیشتراز خانم هاست. بیشتر مهندسان خانم جدیدالورود هم از تعداد دخترها در کلاس جویا می شدند و من اطمینان میدادم بهشون که تنها دختر ورودی امسال نیستند!


کار خدا رو چه دیدی؟!

تعدادی متوجه نبودند که باید قبل از گرفتن فرم، نوبت بگیرند و ما هم به میز قبل ارجاعشون می دادیم.به اون هایی که شماره نوبتشون خیلی بالا بود، می گفتیم منتظر نمونند و فردا مراجعه کنند. دختری به همراه پدرش برای گرفتن فرم اومد. و در حال پر کردن فرم ازشون پرسیدیم که شماره نوبتشون چنده؟! فاطمه تاکید کرد که چون ممکنه تا پایان وقت ثبت نام امروز نوبت بهشون نرسه. و پدرِ دختر در حالی که نسبت به گرفتن نوبت بی خیال بود، گفت: چرا نرسه؟! کار خدا رو چی دیدی؟ یهو دیدی رسید!

و ما فهمیدیم در فرهنگ امروزه، پارتی بازی را کار خدا می نامند!


مامان بزرگ و نوه اش

یک مامان بزرگ بامزه و دوست داشتنی و خوش زبون با قدی خمیده برای ثبت نام نوه اش(پسر) اومده بود. ساعت های اولیه ثبت نام بود و تقریبا ساعتی رو باید منتظر رسیدن نوبتشون می موندند.که یک هو دیدیم مامان بزرگ به طرز بامزه ای داره به یکی از برادرها اصرار میکنه که پسرش رو خیلی سریع بفرستند بالا تا کارای ثبت نامش رو انجام بده چرا که حالش خوب نیست و فشارش داره جابجا میشه. برادرمون هم خیلی مودبانه در تلاش برای آروم کردن مادربزرگ بود.

-شما بفرمایید بنشینید، سرپا نمونید.

-کار پسرمو راه بندازین ما بریم.

-چشم شما بفرمایید.چیزی میل دارید من براتون بگیرم؟!

-نه فقط اونو بفرستید بالا.

بعد مادربزرگ رو آوردند و کنار ما نشوندنش. ایشون هم وقتی دید پسرش هنوز نرفته بالا دوباره بلند شد و رفت سر وقت برادرها که کار پسر منو راه بندازید، ما بریم من خسته شدم!

صحنه تقابل مادربزرگ و برادرها به قدری بامزه بود که تا دقایقی روحمون شاد شد! البته نوه مذکور هم خیلی مظلومانه یک گوشه ای ایستاده بود و رخ نشون نمیداد.

خلاصه برادران قبل از قیام سوم مادربزرگ لطف کردند و پسرش رو فرستادن بالا و برای مادربزرگ هم چای و کیک آوردند و ایشون با فاطمه غرق صحبت شد. نوه ش مهندسی کامپیوتر قبول شده بود و از تهران اومده بودند. موقع رفتن با خوش رویی ازمون خداحافظی کرد و گفت هر وقت رفتیم تهران برامون جبران می کنند.


بی دقتی مسئولین

اواسط ثبت نام بود که تعدادی از دانشجویانی که بالا رفته بودند دوباره برگشتند و گفتند که از بالا گفتند فرم اشتباهی رو پر کردند! و اینجا کاشف به عمل اومد که نیم ساعت اول فاطمه تنها بوده و مراجعه کننده زیاد. فاطمه هم هول کرده و به هر کسی همه جور فرمی داده!

از یک ساعتی به بعد، نفهمیدیم کی؟کِی؟ و از کجا بهمون گفت که به شماره های بالای ۱۷۰ بگیم منتظر نمونند و فردا مراجعه کنند. و ماهم به جمع کثیری چنین پیشنهادی دادیم. و از اونجایی که سایت دانشکده برای پرداخت شهریه دانشجویان شبانه اشکال پیدا کرده بود.  هنوز دو ساعت مونده به پایان ساعت ثبت نام شماره ۱۴۰ رو هم صدا کردند.اینجا بود که ما به تکاپو افتادیم که چه کسی پیشنهاد فرستادن مراجعین به خونه رو مطرح کرد؟! و البته کسی گردن نگرفت! و چون همیشه مسئولین مقصرند ما هم تقصیر ها رو انداختیم گردن فاطمه!


بعد از ظهر هم با دوستان رفتیم سر کلاس!

عصر که بر میگشتم خونه پر از انرژی و لبخند و حال خوب بودم!

# اولین_روز_پاییز_خوبی_رو_گذروندم!

۱۱:۰۳

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan