عهدعتیق(۱)

به نام خدا


و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است، و هر تصور از خیال‌های دل وی دائما محض شرارت است.

و خداوند پشیمان شد که انسان را بر زمین ساخته‌بود، و در دل خود محزون گشت.

و خداوند گفت :"انسان را که آفریده‌ام، از روی زمین محو سازم، انسان و بهایم و حشرات و پرندگان هوا را، چون که متاسف شدم از ساختن ایشان."


عهدعتیق/باب اول


+ در جریان مسابقه عکاسی (صفر و یک) و کوله‌پشتی مهر هم که هستید!

۱۶:۱۳

معما

به نام خودش

راستش مادر من نمی‌خواست بچه دومی داشته باشه. ترجیح می‌داد فقط یه بچه داشته باشه و منی وجود نداشته باشه.
قبل از اینکه به دنیا بیام دکتر احتمال سالم نبودنم رو داده بود و فرستاده بود واسه آزمایش که مطمئن بشن من ناقص و فلج و داغون نباشم! که خب ظاهرا سالم بودم!
وقتی بچه‌تر بودم یه چند باری قرار بود به طرق مختلف (سقوط از ارتفاع، برخورد سر با لبه در و...) دارفانی رو وداع کنم که قسمت نشده!
خلاصه خدای مهربونم سوالی که مطرح میشه اینه که، این همه جون سالم به در بردن برای چیه؟! واسه چی اومدم؟ واسه چی موندم؟ قراره چیکار کنم و چی بشه؟! بعضی وقت ها معماهات خیلی سخت میشن قربونت برم!

۱۲:۴۲

انتخاب رشته

به نام خدا

وقتی کنکور برگزار شد یک متن طویل برای معرفی رشته‌م نوشتم که بیشتر شبیه درددل نامه و خاطره شد که لابه‌لاش کمی هم از رشته‌ و دانشگاه‌م گفته بودم.
الان که موعد انتشارش رسیده، دست و دلم برای منتشر کردنش نمی‌رود. راستش نه اینکه از راهی که انتخاب کرده‌ام پشیمان باشم که نه به عنوان دانشجوی مهندسی در آستانه ترم پنج از انتخابم راضی هستم با اندکی ناامیدی ناشی از واقع بینی که یک هفته‌ای حالم را گرفت. و یک روز هم شاید در مورد آن حرف زدیم. اما حالا فکر می‌کنم بلد نیستم امید بدهم.
 شاید هم نه!
فقط یک حرفی را حتما باید بگویم که علاقه و تمایل و انتخاب خودتان مهم است. آدم برای علاقه‌اش از ته دل مبارزه می‌کند. همه تلاشش را می‌کند تا خودش را در راهی که انتخاب کرده ثابت کند. حرف مردم و بچه مردمی که چماق می‌شود توی سرتان اصلا مهم نیست. 

۱۱:۵۶

جمله-تصویر-صحنه

به نام خدا


کلید را توی قفل می‌چرخانم و در را باز می‌کنم. کیسه‌های خرید را توی دستم جابه‌جا می‌کنم و در را هُل می‌دهم. وارد خانه می‌شوم. سرم را که بلند می‌کنم، با خانه زلزله‌زده‌ای روبرو می‌شوم که تنها سقفش فرو نریخته است! شاید هم نه! مگر می‌شود سقف خانه‌ای پابرجا باشد و این‌چنین ویران شود؟

مبل‌ها وسط پذیرایی ولو شده‌اند. شیشه تلویزیون شکسته است. گلدان جلوی پنجره واژگون شده و پنجره ترک برداشته‌است. مجسمه عتیقه‌ای که روی میز پایه‌بلند کنار مبل‌ها بود سرجایش نیست!

به سمت آشپزخانه می‌روم و کیسه‌های خرید را روی اُپن می‌گذارم. آشپزخانه هم از این زلزله مخرب بی‌نصیب نمانده. در تمام کابینت‌ها باز است و داخلشان به‌هم ریخته. شکسته‌های چینی کف آشپزخانه پخش و پلا شده‌اند.

صدای کوبیده شدن درِ کمد از تنها اتاق خواب خانه بلند می‌شود. پس هنوز توی خانه است! 

می‌روم سمت تلویوزیون ترک برداشته و مجسمه عتیقه را که همدم این روزهایم را شکسته و روی زمین افتاده، برمی‌دارم و سر جایش می‌گذارم. حتما خیلی عصبانی است! این مجسمه هم به سلیقه اوست. من از این جور چیزهای زمخت حتی اگر عتیقه هم باشند و تاریخ یک ملت را به دوش بکشند، خوشم نمی‌آید. دوست داشتم خانه‌مان را هم اینقدر رسمی نچینیم. کمی خودمانی‌تر و دلبازتر و رنگی‌تر. ولی او گفت که دوست ندارد خانه‌مان را شبیه مهدکودک بکنم. من هم خانه را همیشه همان جوری که دوست داشت چیدم؛ تا شاید ترکِ خانه دلخواهش برایش مثل آب خوردن نباشد.

راهم را به سمت اتاق خواب می‌کشم. ردپای خاکی کفش‌هایش روی پارکت‌ها جاخوش کرده‌است. این خانه برای او هم حرمت نداشته باشد، برای من دارد. و مثل همیشه خواسته و ناخواسته دارد بی‌اهمیتی این آشیانه را به رُخ می‌کشد.

از درِ نیمه باز اتاق رد می‌شوم. نشسته‌است پشت میز تحریر. آرنج‌هایش را به میز تکیه داده و دست‌هایش را داخل موهایش فرو کرده‌است. روبرویش روی تخت می‌نشینم. سرش را بلند می‌کند و درمانده نگاهم می‌کند. موهایش را از اسارت دست‌هایش بیرون می‌کشد. اوایل می‌گفت که هروقت عصبی و پریشان است؛ منتظر است که بیایم و حرف بزنم و فکرش را منحرف کنم. اما حالا مطمئن نیستم منتظر حرف‌زدن من و منحرف شدن ذهنش باشد. ساکت زُل می‌زنم بهش.

- کجاست؟

عاجزانه می‌پرسد. چرا فکر نمی‌کند منی که به قول خودش دیوانه‌ام و موقع تصمیمات مهم، می‌زند به سرم، ممکن است یک جوری سر به نیستش کرده باشم؟ شاید سوزانده باشمش و یا انداخته باشمش توی فاضلاب! آخرین بار که از خانه بیرون می‌رفت، گفت که بچه دوساله عاقلانه‌تر از من رفتار می‌کند! 

بلند می‌شوم و می‌روم سمت میز توالت. از کشوی اولش، دفترچه کوچکِ جلدقهوه‌ای را بیرون می‌کشم. توی آینه به خودم نگاه می‌کنم. چهره‌ام بی‌تفاوت است. اما توی چشم‌هایم چیزی شبیهِ... 

صدای زنگ گوشیش بلند می‌شود.

- الو. صبر کن. دارم میام.

پاسپورتش را می‌گذارم روی میز تحریر و دوباره روی تخت می‌نشینم. با بُهت نگاهی بهش می‌کند و بعد نگاه عصبی‌اش را روی من می‌اندازد. لابد تعجب کرده از اینکه من با عقلِ قدِ بچه‌ام، به جای اینکه توی روکش مبل یا زیر فرش و یا تهِ کابینت قایمش کنم، اینقدر دم دست گذاشتمش. و لابد به خاطر از دست دادن وقت و انرژی‌اش عصبانی است. بلند می‌شود و کُتش را از روی میز چنگ می‌زند و بی‌حرف می‌رود سمت درِ اتاق. ردپای خاکیش روی پارکت اتاق، توی ذوق می‌زند. موقع بیرون رفتن از اتاق، سرش را کمی به راست، به سمتی که من نشسته ام، متمایل می کند.

- خونه رو به نامت زدم.

به کف اتاق خیره می‌شوم و فکر می‌کنم اولین کاری که باید بکنم، پاک کردن این ردپاهاست.


+سخن‌سرا

۱۵:۵۴

شاید هم پوست‌کلفت

به نام خدا


به فرزندان خود بیاموزید، موقع قرائت اخبار و نقل قول شخصیت‌های مختلفِ سیاسی و اجتماعی برای والدین، در حد توان، متن اخبار را سانسور نموده و جملات و اصطلاحات مورددار را اصلاح یا حذف کنند و یا جایگزین مناسبی برای رساندن منظور گوینده بیابند. نه اینکه بعد از خوندن متن با صدای بلند، بگن: راستی بابا اینی که خوندم یعنی چی؟! :|



رشته‌اش جامعه‌شناسی بود. برای پایان‌نامه‌ش باید 450 زن متاهل پرسش‌نامه‌ش را پر می‌کردند. آبجی یکی‌یکی سوال‌ها را از مادرجان می‌پرسید و علامت می‌زد.

- به نظر شما آیا شیطان وجود دارد؟

- خب معلومه. وقتی گول می‌زنه، پس هست دیگه.

- به نظر شما جامعه فاقد امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر به فساد کشیده می‌شود؟

- آره دیگه. مگه اینا رو خودش نمی دونه که از ما می‌پرسه؟!

D:



گفت: تو خیلی صبوری!

- شاید هم بی‌عُرضه‌م!




۱۹:۲۴

PRIMEVAL

به نام خدا


یکی از نوستالژی‌های زندگی من، سریال دوران‌کهن(PRIMEVAL) است. سریالی که در تمام ادوار زندگی‌م وجود دارد. زمانی که در مقطع ابتدایی تحصیل می‌کردم، این سریال نقطه اوج هیجان زندگی من بود! و بارها توسط مامان از دیدن این سریال نهی می‌شدم. دلیل: وجود جانوران ماقبل تاریخ که در نظر مادرم صحنه‌های دلخراشی را به‌وجود می‌آورند! دوران راهنمایی که بودم، بار دیگر این سریال پخش شد و من بار دیگر به تماشا نشستم. من با این سریال خندیده‌ام، برای مرگ شخصیت‌هایش غصه خورده‌ام، و با داستان‌هایش خیالبافی کرده‌ام.

دبیرستانی که شدم، باز هم این سریال پخش شد و من با یادآوری کلی خاطره خوب و حس خوب، گاهی تماشایش کردم.

حالا باز هم این سریال پخش می‌شود! و سر کانال‌گردی‌ها و دنبال برنامه گشتن‌ها، روی کانال چهار توقف می‌کنم.

مامان چند روز پیش، نگاه چپ‌چپی نثار تلویزیون کرد و گفت: "باز تو اینا رو از کجا پیدا کردی؟!"

با این رویه، شاید یک روز هم با بچه‌هایم بنشینم پای این سریال و من برایشان تعریف کنم که عاشق کدام شخصیت سریال بودم!


۱۱:۰۳

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan