دوزاری کج

به نام خدا


- خوبی؟
- آره. فقط یه‌خورده مسمومیت دارم.
- چی؟ چرا؟ راستش رو بگو چی شده؟
- هیچی فقط یه خورده حال نداشتم.
...
و خب این مکالمه با اصرار طرف اول که جون من راستش رو بگو. نکنه از پشت‌بوم پرت شدی پایین! رفتی زیر تریلی و به من نمی‌گی؟! دست و پات قطع شده؟ تو رو جون هر کی دوست داری راست بگو!
و انکار طرف دوم که نه چیزیم نیست. یعنی اونجوری چیزیم نیست. یعنی یه‌خورده چیزیم هست و بالاخره اعتراف می‌کنه که چه بلایی سرش اومده! ادامه پیدا می‌کنه.
حالا اگه من در محل طرف اول قرار داشتم بعد از شنیدن مسمومیت طرف دوم با گفتن اینکه یه چایی نبات بخور و کم هله هوله بخور، مکالمه رو به انتها می‌رسوندم!

معمولا وقتی خبر فوت رو میدن، اول میگن: فلانی ناخوش احوال شده! بعد طرف دوم مکالمه میگه: تموم کرد؟ طرف اول هم تایید می‌کنه!
من چیکار می‌کنم؟! لابد می‌گم: آخی خدا زودتر شفاش بده و بعد می‌رم دوتا کمپوت می‌گیرم و می‌رم خونشون!

۲۳:۲۳

فاز پاییزی بیان گریزی

به نام خدا

پاییز ۹۵(که البته تموم شده بود و رسیده بود به زمستون!)
پاییز ۹۶
طی این دو سال هنوز دانشمندان علت این گریز را کشف نکرده‌اند. ولی حدس می‌زنند جزئی از اکو سیستم و غیرقابل تغییر باشد! و در ادامه افزودند: پاییز می‌رسد که مرا بگریزاند!

من هنوز یاد نگرفتم وقتی دارم پارو میزنم و قایق رو روی آب به سمت مقصد میرونم، وسط جریان،  آچار و پیچ گوشتی دستم بگیرم و قایق رو تعمیر کنم و یا ارتقاش بدم. باید قایق رو نگه دارم، حتی اگه خشکی اون اطراف باشه، پیاده بشم، تعمیر کنم و بعد شروع کنم به رفتن!

۲۳:۲۳

سخن سرا_طرح داستانی

به نام خدا

صبح زود، توی اتوبوس شلوغ، نشسته است صندلی ته اتوبوس. عینک مستطیلی‌اش را به چشم زده  و در حال خواندن کتاب کوچک توی دستش است. فارغ از هیاهوی داخل اتوبوس، خودش را سپرده به کلمات کتاب. گاهی سرش را بلند می‌کند و از پنجره به بیرون خیره می‌شود. اتوبوس به ایستگاه دانشگاه می‌رسد؛ پشت سر گروهی از دانشجویان پیاده می‌شود و راه دانشگاه را در پیش می‌گیرد. حواسش به دور و برش نیست. توی افکار و خیالات خودش سِیر می‌کند. وارد محوطه دانشگاه می‌شود و کم کم دور وبرش هم شلوغ‌تر می‌شود. دانشجوها هر کدام به مقصد ساختمانی و کلاسی مسیرشان را با سرعت طی می‌کنند. مثل صبح هر پنج روز هفته، با دانشجویان ادبیات هم مسیر شده است. سروصدای اول صبح جوان‌های پرانرژی اطرافش، حواسش را به مکان و زمان فعلی‌اش می‌آورد.
- فکر می‌کنی زشت نیست برم از اردکانی اشکالات مقاله‌م رو بپرسم؟
این جمله پرسشی که از سمت دختر جوان روبرویش خطاب به دوست همراهش پرسیده می‌شود، نه تنها مخاطب سوال را برای لحظاتی به فکر فرو می‌برد. که او را پرت می‌کند به سال‌های قبل. همان سال‌هایی که او در کسوت دانشجو همین مسیر را با انرژی طی می‌کرد. زمانی که چند متر آن طرف‌تر روی نیمکت زیر درخت نشسته بود و به دوستش گفته بود:
- امروز می‌خوام برم بهش بگم کمکم کنه، مثل خودش خوب بنویسم.
و بعد لبخند عمیقی نشانده بود روی صورتی که چشم‌هایش آن روزها برق عجیبی داشتند.
جلوی ساختمان که می‌رسد، سعی می‌کند افسار حواسش را دست بگیرد که صحنه آشنایی، تلاشش را باطل می‌کند. دختر ریزنقشی با مقنعه سرمه‌ای و کوله بیش از حد آویزان روی دوشش، پوشه کلفتی توی دستش گرفته و نگاهش را به دست راست مرد جوان کنارش دوخته که تند تند دارد توی کاغذ می‌نویسد و همزمان چیزی را توضیح می‌دهد. یادش می‌آید که پایین همین پله‌ها برای اولین بار توی چشم‌هایش نگاه کرده بود و گفته بود:
- خیلی پیشرفت کردین. این نوشته ده مرتبه بهتر از نوشته‌ای هست که روز اول برام آوردید.
و همان روز بود که تمام دو ساعت، زمان استراحت ظهر را زل زده بود به توضیحات آبی رنگی که انتهای نوشته سیاهش نقش بسته بود و هی لبخند زده بود.
با همان قدم‌های آرام که حالا آرام‌تر شده، خودش را به دفتر نشریه می‌رساند. روی صندلی که می‌نشیند، نفسش را بیرون می‌دهد و لیست کارهای آن روزش را جلوی چشم می‌آورد. باید زنگ بزند و نتیجه داوری مقاله دوتا از دانشجوها را جویا شود. شماره را می‌گیرد و گوشی را روی گوشش می‌گذارد. نگاهش را به در اتاق می‌دوزد. تنها رنگش را عوض کرده‌اند. همان دری است که تکیه داده بود بهش و منتظر جواب، زل زده بود به دهان کسی که نشسته بود روی همین صندلی که حالا خودش نشسته و انگشت‌هایش را ترق ترق می‌شکست. جمله"هفته بعد توی نشریه چاپ می‌شود" که به گوشش رسیده بود، چرخیده بود که برود و اولین خبر را خودش به اولین نفر بدهد. که همان اولین نفر پشت سرش ظاهر شده بود و اولین تبریک را به سمعش رسانده بود و او جشن گرفته بود برای لحظه‌هایی که شادیشان مضاعف است.
- الو بفرمایید...
نکته‌های لازم را توی کاغذ زیر دستش یادداشت می‌کند. تلفن که تمام می‌شود حواسش را جمع کار می‌کند و این بار موفق می‌شود و تا ساعت ۱۲ بی حواس به زمان خود را غرق کار می‌کند. با صدای پیامک گوشی سرش را از روی مانیتور بلند می‌کند و همزمان که دست چپش را روی گردن خشک شده‌اش می‌گذارد دستش را به سمت گوشی دراز می‌کند.
-"زود جمع و جور کن با بچه‌ها میریم ناهار"
در حال مرتب کردن کاغذهای روی میز است که در باز می‌شود و وحیده داخل می‌شود.
- تموم نشدی؟
آخرین پوشه را توی قفسه می‌گذارد.
- چرا. داشتم میومدم.
وحیده چرخی توی اتاق می‌زند و با لبخند می‌گوید:
- ولی انصافا تو از هممون سرتر شدی. حقت هم بود البته.
و اشاره‌ای به دوروبرش می‌کند. لبخندی هرچند تلخ روی لب‌هایش می‌نشیند. و زیر لب میگوید:
- فقط همین؟
- چی فقط همین؟
- هیچی.
و توی دلش ادامه می‌دهد:"فقط همین حقم بود؟"
زمانی که حکم رسیده بود دستش، همین جمله را شنیده بود:
- بهتون تبریک می‌گم واقعا لیاقتش رو داشتید و به حقتون رسیدید.
و بعد همان لبخند، و بعد خداحافظی. و نه حتی "به امید دیداری".
- یه خورده دست بجنبون!
کیف را روی دوشش می‌اندازد.
- بریم.
از اتاق خارج می‌شوند و در را پشت سرشان می‌بندند.


+سخن‌سرا

*اون قسمت آبی رنگ، صحنه‌ای هست که مشاهده شده و طرح داستان شکل گرفته. البته من یه خورده تقلب هم کردم:/

*من بلد نیستم داستان رو توی زمان گذشته بنویسم! با فعل‌های ماضی شروع می‌کنم و وسط نوشته می‌بینم بدون اینکه متوجه بشم، فعل‌های مضارع استفاده کردم. بعد مجبور می‌شم برم فعل‌های ماضی سطرهای اول رو مضارع کنم:|

۰۰:۱۶

نوا نگار

به نام خدا
همین ابتدای کار اعتراف می‌کنم که نه سواد موسیقی دارم و نه خوره موسیقی هستم! و بنابراین دنبال نگاری توی نوایی بودن به غایت برایم سخت است. اما این نوا را وقتی گوش می‌کنم نمایی توی ذهنم شکل می‌گیرد، کلیشه‌ای و آشنا.

یک صبح بهاری که هنوز ساعات زیادی از طلوع آفتاب نگذشته، صدای ساز توی کوچه‌ای که خانه‌های قدیمی با آجرهای نارنجی کنار هم ردیف شده‌اند، می‌پیچد. پسرک مو مشکی ساز به بغل به دیواری تکیه داده و بالای سرش پنجره‌ای است که پرده سفید با گل‌های صورتی آن را پوشانده است. صدای ساز می‌پیچد و می‌پیچد و می‌رسد به گوش دخترک غرق در خواب پشت پنجره! پسرک ساز می‌زند. دخترک بیدار می‌شود. خواب از سر دختر قصه‌مان پریده نپریده، پنجره را باز می‌کند تا حرفی بار عامل مزاحم خواب شیرینش بکند که... حرف در دهانش می‌ماند! پنجره را نمی‌بندد. پسرک لبخند زنان ساز می‌زند و ساز می‌زند.


آهنگ دوم / رادیوبلاگی‌ها / نوا نگار


مجددا اعلام می‌کنم که دعوت می‌شود از:

هلما، مهسا، تسنیم، فرشته، لیمو.

۱۸:۲۷

نوا نگار

به نام خدا

بعضی‌ها معتقد هستند که موسیقی نوعی غذا است. و بعضی دیگر معتقد هستند که موسیقی دارو هست. دارویی که می‌تونه زندگی ببخشه و یا کُشنده باشه. اگه به موقع و به جا از داروی مناسبی استفاده کنیم، به سلامتی ما کمک می‌کنه. واگه داروی اشتباهی رو در زمان اشتباهی بخوریم، حتی می‌تونه موجب مرگ‌مون بشه. هر دارویی برای هر کسی مناسب نیست. دارویی که برای من تجویز می‌شه نمی‌تونه سلامتی شما رو هم تضمین کنه و برعکس.
رادیوبلاگی‌ها این بار با چالش نوا نگار اومده که باز همه بنویسیم، بخونیم و لذت ببریم.
منم قبل از نوشتن متن خودم، پیشاپیش دعوت می‌کنم از هلما، مهسا(باشد که انگشت مبارک بر کیبورد بلغزاند:/)، تسنیم و فرشته و لیمو.

۰۶:۳۵

قصه‌گو، توی گوشم قصه بگو!

به نام خدا

تو نمی‌تونی بفهمی قهرمان چیه جسپر. تو توی زمونه‌ای بزرگ شده‌ای که این کلمه بی‌ارزش شده، از هر معنایی تهی شده. ما داریم به سرعت تبدیل به اولین ملتی می‌شیم که جمعیتش متشکل از قهرمانانی هست که هیچ کاری نمی‌کنن جز تحلیل از هم.

#جز_از_کل_استیو_تولتز


قبلا فکر می‌کردم کتاب صوتی اون طور که باید حق مطلب رو ادا نمی‌کنه. چون دوست دارم متن رو ببینم و خودم بخونمش و گاهی یک جمله، یک پاراگراف و حتی یک صفحه رو بارها بخونم.

جز از کل اولین تجربه من از کتاب‌های صوتی بود که عقیده‌م رو درباره این موضوع تغییر داد. شما تصور کن داری از خیابون رد می‌شی، از جلوی مغازه‌ها رد می‌شی، توی ایستگاه منتظر اتوبوس هستی و یک نفر داره توی گوشِت کتاب می‌خونه!

۱۱:۲۹

از نقص‌های نظام آموزشی یا آنچه از کمک‌های اولیه باید بدانید

به نام خدا
چند روز پیش کتاب‌های هفتم رو دیدم. چندتا کتاب هست که زمان ما نبود مثل کار و فناوری ، تفکر و سبک زندگی.
یکی از آموزش‌هایی که به شدت کمبودش می‌تونه حس بشه آموزش کمک‌های اولیه است. اسمش می‌تونه چیز دیگری هم باشه. ولی محتوایی که براش در نظر می‌گیرند باید بتونه مخاطب رو لااقل در حدی که بدونه با یه آدمی که یهو غش کرده چیکار کنه آگاه کنه! مواجه شدن با صحنه تصادف، یا آدم در حال تشنج هم که جای خود دارد!

خب ما این آموزش‌ها رو ندیدیم و متاسفانه دنبالش هم نرفتیم. پس وقتی که دوستمون یهو غش میکنه، از حال میره و دراز به دراز میوفته روی زمین، خیلی طبیعی هست که همه‌مون دست و پامون رو گم کنیم و تنها کاری که بتونیم انجام بدیم صدا زدن اسمش هست!!
ولی من یه کار دیگه هم بلدم و اون هم آب پاشیدن هست! که البته ماهی معتقد هست من در اون لحظات داشتم نیلو رو می‌شُستم! خب شما هم اگه جای من بودین و با پاشیدن یک مشت آب روی صورت آدم غش کرده با هیچ واکنش کوچیکی در حد پلک زدن روبرو نمی‌شدید بطری رو روی صورتش خالی می‌کردید! خود سوژه مذکور هم خاطر نشان کرد که در حال سِیر به ملکوت اعلی بوده که من یک دبّه آب خالی کردم روش! در واقع یه دبّه آب نبود و نصف بطری بود. که من نصف بطری رو ریختم روش و نصف دیگه رو هم می‌خواستم به خوردش بدم که ریخته شد روش!  و البته نزدیک بود خودم با دستای خودم و با مشارکت ماهی دوباره بفرستمش ملکوت اعلی! دستم رو گذاشتم روی دستش که ببینم دمای بدنش اومده پایین و آیا از افت فشار به این حال و روز افتاده؟! که دیدم نه دستاش گرمه و ماهی هم تایید کرد! بنابراین هر دستی رو که شکلات و بیسکوییت به سمتمون دراز می‌کرد رو رد می‌کردم که نکنه فشارش رفته بالا، هیچی ندید بهش! بعد آدم‌های اطرافمون که من در اون لحظات اصلا نمی‌دیدمشون رفتند نمی‌دونم کی رو خبر کردند! یه خانمی که نمی‌دونم مسئول چی بود بالای سرمون ظاهر شده بود و داشت احوالات می‌پرسید! دستش رو گذاشت روی دست‌های نیلو و گفت این چرا اینقدر یخه؟! منم گفتم نهه گرمه که:/ بله دوستان. من و ماهی در اون لحظات خوفناک فشارمون پرت شده بود پایین و دمای بدنمون هم همینطور و در نتیجه فکر می‌کردیم که دمای بدن نیلو عادیه!! حالا خوبه دوغ و ماست توی دست و بالمون نبود وگرنه به خوردش می‌دادیم که بیا بخور فشارت رفته بالا:|
بعدش که من داشتم سناریو رو بازنگری می‌کردم با یک سری مجهولات روبرو شدم! من چجوری کیفم رو پرت کردم اون گوشه کلاس؟! بعد رفتم بطری آب از توش درآوردم و دوباره کجا پرتش کردم؟! درِ بطری کجا رفت؟! نیلو دقیقا توی آستانه در خورد زمین و راه ورود و خروج رو بست، اون لحظه ما داخل کلاس بودیم، ولی وقتی نیلو به هوش اومد من بیرون نشسته بودم:| آیا از دیوار رد شدم؟! ماهی مگه چندتا دست داره؟! من هر چی دستم میومد می‌دادم بهش، اونم می‌گرفت؛عینک، بطری، لیوان، کیف خودش، بعد کیف من رو رفت از روی زمین برداشت! چرا پس من هیشکی رو ندیدم و نشنیدم!؟ ماهی میگه یکی از پسرها اومده بود بالای سرمون و یه چیزایی می‌گفت! میگم چی؟ میگه گوش‌هام از کار افتاده بود!  خب من چشم‌هام هم از کار افتاده بود، سایه‌ش رو هم ندیدم! میگه ولی داشت در باب کمک‌های اولیه یه چیزایی می‌گفت! خب باید بهش می‌گفتیم ما از کمک‌های اولیه فقط بخش آب‌پاشی و آبیاریش رو بلدیم!

۱۸:۳۸

سخن‌سرا_عکس‌نوشت_پله‌های خاطره

به نام خدا


بقیه این پله‌ها را شبیه پله‌های کوچه پس کوچه‌هایی دانستند که منتهی می‌شوند به خانه‌هایی. اما من یاد پله‌های پشت ساختمان دانشکده‌مان می‌افتم. همان هایی که منتهی می‌شوند به ساختمان کارگاه و آزمایشگاه‌ها. منتهی می‌شوند به کلی خاطره و اتفاق. همان پله‌هایی که چندتایشان شکسته و ما منتظریم توی یکی از همین زمستان‌هایی که روی پله‌ها یخ می‌بندد، پایمان لیز بخورد و با کله برویم پایین. شاید این دو پسر توی عکس، از هم دانشکده‌ای‌های خودمان باشند که به دنبال جای خلوتی برای دردودل رسیده‌اند به این پله‌ها. بیا فکر کنیم توی این تصویر دو تا دختر بعد از سال‌ها نشسته‌اند کنار هم. سال‌ها بعد از اینکه از همان دانشکده پشت سرشان فارغ‌التحصیل شدند. نشسته‌اند کنار هم و حالا که وارد زندگی واقعی‌شان شده‌اند از دردهایشان برای هم می‌گویند. و یاد روزهایی را به خیر می‌کنند که بی‌خبر از دنیای واقعی آدم‌ها سرشان گرم خودشان و دنیای کوچک دانشکده‌شان بود. زندگی می‌کردند و خاطره می‌ساختند. حالا بعد از سال‌ها نشسته‌اند کنار هم روی پله‌هایی که کم شاهد ماجراهایشان نبوده و برای فرار از درد و غمی که گریبانشان گرفته گریزی زده‌اند به روزهای دور و شیرین. بیا فکر کنیم من و تو نشسته‌ایم روی این پله‌ها به یاد روزهایی که همین جا منتظر ساعت دو بودیم که برویم سر کلاس. یادش به خیر می‌گوییم برای قدم‌زدن‌های بی هدف‌مان توی محوطه و سالن. یاد می‌کنیم استاد کارگاه برق را و تو می‌پرسی: "راستی ازدواج کرد؟" و من می‌خندم و یادم می‌آید که قرار بود خودمان برایش آستین بالا بزنیم و استاد آزمایشگاه بغلی را برایش بگیریم. یادش به خیر می‌گوییم برای روزهایی که دغدغه‌مان سوتی‌های ریز و درشتی بود که هر روز از طرف ما سر می‌زد. دلتنگی می‌کنیم برای روزهایی که قصه می‌بافتیم برای زندگی همه. دلمان تنگ می‌شود برای نشستن توی ایستگاه اتوبوس.
 و حالا که اشک‌های غم امروز با یاد خنده‌های دیروز روی صورتمان خشک شده‌است، پیشنهاد می‌دهی که بچه‌ها را خبر کنم که بیایند دور هم خاطره بازی کنیم. و من به یاد همان روزها که گوشی‌هایمان پر بود از پیام‌های "کجایی؟" چهارتا پیام "کجایی؟" ارسال می‌کنم. می‌گویم: "بچه‌ها که آمدند برویم چای بخوریم به یاد چای مشترک‌هایمان." می‌گویی تابستان قبل که کیف قدیمی‌ات را از توی کمد درآوردی چندتا چای کیسه‌ای از جیب داخلش پیدا کرده‌ای. و ما عادت داشتیم که هر تعطیلات از سوراخ سنبه‌های کیفمان چای کیسه‌ای پیدا کنیم.
به دنبال عکس‌های قدیمی توی گوشی هستم که استاد آزمایشگاه مدارمان که حالا استاد رسمی دانشگاه شده جلویمان ظاهر می‌شود و با همان لبخند کج مثل همیشه پیش قدم می‌شود و به ما سلام می‌دهد. ما هم سلام زیر لبی نثارش می‌کنیم و همین که از کنارمان رد می‌شود و می‌رود نگاهی به هم می‌اندازیم و پق می‌زنیم زیر خنده. مرور تک تک خاطرات این همه سال که ما از تک تک روزهایش خاطره داریم کار همین یک ساعت نیست. بلند می‌شویم خاک لباس‌هایمان را می‌تکانیم. دستی به چشم‌هایمان می‌کشیم و می‌پرسی: "چشم‌هایم قرمز شده؟!" پیشنهاد می‌دهم برویم بالا و آبی به صورتمان بزنیم. اسم بالا لبخند را به لب هر دویمان می‌آورد و من می‌دانم نیازی نیست تصاویر مجسم شده توی ذهنم را برایت بازگو کنم چرا که تو هم به یاد همان روزهایی می‌افتی که من.

۲۳:۰۷

منه ده باخ

به نام بخشنده‌ترین

یوخودان هش اویانمادیم
ددیلر من ایناممادیم
گشدی عمرُم ولی سنه
یاخچی نوکر اولانمادیم

*اصلا از خواب بیدار نشدم
گفتند و من باور نکردم
عمرم گذشت ولی برای تو
نوکر خوبی نشدم*

مختارنامه می‌بینم. برای چندمین بار. مختارنامه می‌بینم و می‌ترسم. مختارنامه می‌بینم و وحشت می‌کنم. مختارنامه می‌بینم و شک می‌کنم.
هر وقت این سریال پخش شده، سعی کردم ببینم. تکراری هست. ولی تاریخ هم تکرار می‌شه. مگه چشم‌هامون رو روی تاریخ می‌بندیم؟!
یه قسمتش رو دوست ندارم ببینم. می‌بینمش ولی سختمه! اون قسمتی که مسلم تنها می‌مونه! تنها! همش می‌گم الان باید یکی باشه! چرا هیشکی نیست؟ و هیشکی نیست. سخته بشینم اینجا نگاه کنم و هی بگم چرا کسی نیست!؟
مکن ای صبح طلوع

*عنوان: به من هم نگاه کن.

۲۳:۳۳

کامنت برگزیده

به نام خدا

بهارنارنج چندوقت پیش دعوت کرد که قشنگ‌ترین کامنتی که خوندیم رو منتشر کنیم و از اونجایی که حافظه‌م چندان یاری نمی‌کرد، بین کامنت‌های دریافتی اخیرم گشتم و یک کامنت برگزیدم.

کامنت هلیا استاد به پست معما:

"بنظر من یه جنگجو واقعی هستی. این ذات تلاشگر بودن تو وجودت بوده و احتمالا الان هم باید باشه. فقط ممکن یه وقتایی مثل همه آدما کم بشه."

خب این انتخاب نشون میده این روزها هر حرف و حرکتی رو که بخواد بهمون امید و انگیزه بده، با جون و دل پذیراییم.

توی همین گشت و گذارها رسیدم به جوابی که خودم به کامنتی توی پست از شبه سهراب‌ها گذاشته بودم و فکر کردم چه حرف‌های قشنگی زده بودم:

"بچه های تو این سن، به عاقبت کار فکر نمیکنند کسی هم بهشون نمیگه مگه عقلت نرسید؟! خودشون هم بعدش خودشون رو سرزنش نمی کنند، به لذت در لحظه فکر میکنند! شجاعتشون از اینجاها میاد:-)"




+ دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مُرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط بُرد، فقط بُرد...

+التماس دعا.


۱۲:۵۱

درانتظار اتفاقات خوب

به رسم محبت به نام خدا..

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اتفاق در لغت به معنای حادثه وپیشامد است
و اتفاق خوب همان پیشامدی است که حالمان راخوب می کند

آدمی که منتظر است
هیچ نشانه خاصی ندارد!
فقط
باهرصدایی برمیگردد


"یک نفر
کاش همین لحظه
همین جا فی الفور
برسداز ره و
حال دل من خوب شود.."

امضا:منتظراتفاقات خوب!


در منوی بلاگ ببینید "یک صفحه نور"‌
Designed By Erfan Powered by Bayan